وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


درباره ویتگنشتاین٬ حرف آخر

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۴ نظر

لودویک ویتگنشتاین

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
قبل نوشت:
اوایل فرجه های امتحانات پایان ترم اخیر بود که از شهرستان محل تحصیل اومده بودم خونه تا درس بخونم که ناپرهیزی کردم و وصل شدم اینترنت ببینم وضع کامنتهای پست اخیرم "جنگ ایدئولوژیک" چطوره. نسبت به پستهای قبلی بهتر بود و همین باعث شد توی پست بعدی "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین" علاوه بر تسلیت به مناسبت ایام ارتحال امام(ره) یه اشاره ای هم  به بعضی کامنتها بکنم، من جمله کامنت آقای نمازی. چند خطی هم البته بسیار دوستانه درباره وبلاگ ایشون و ویتگنشتاین نوشتم. این مطالب با لحنی صمیمانه و خودمونی نوشته شده بود و من به مخیله ام هم خطور نمی کرد کسی اون لحن رو بی ادبانه بدونه. ولی متاسفانه ایشون در پاسخ اون مطلب خودمونی (و شاید از شدت عشق به ویتگنشتاین و فلسفه تحلیل) این یادداشت تند و متعصبانه( خواستم لینک کنم وبلاگشون بالا نیومد) رو نوشتن و با سوء برداشت از لحن خودمونی من (که حتی شباهت به یک مقاله فلسفی ازش انتظار نمی رفت) و با مورد تمسخر قرار دادن علم بنده نسبت به فلسفه غرب، کلی بد و بیراه بار من فرمودند. سنت "کلوخ انداز را پاداش سنگ است" اقتضا می کرد بنده هم جوابی به همون سبک به ایشون بدم ولی من ساحت علم رو از اینجور رفتاها بدور می دونم و به همین خاطر برخورد بد ایشون رو به حساب سوءتفاهم گذاشتم و جواب ایشون رو به نحوی کاملا علمی در پست بعدی "فقط درباره ویتگنشتاین" دادم. به این امید که جو گفت و گوی ما دوستانه تر و علمی تر بشه. حالا بعد از یک ماه که ایشون جواب آخرشون رو روی وبلاگ گذاشتن ببینید چطور با نسبت دادن همه اون بد اخلاقی هایی که خودشون مرتکب شدن به بنده، فرافکنی کرده و بی ادبی های نوشتار خودشون رو به چه ظرافت توجیه کرده اند که اگه کسی نخونده باشه اون متن کذایی رو، فکر می کنه یه متن ادبی بوده.
واقعا من دیگه نمی تونم این رو هم به حساب همون سوء تفاهمات قبلی بذارم. حالت نوشتار ایشون بیشتر به کسی می مونه که توی بحث علمی کم آورده و با بد و بیراه می خواد این مسئله رو بپوشونه. بنده در این یادداشت، هم به فرمایشات فلسفی ایشون پاسخ خواهم داد و هم به غیر فلسفی ها. لازم بذکره من تمام تلاش خودم رو کردم این بحث در مسیر علمی خودش بمونه و بجاهایی که نباید، کشونده نشه. به همین دلیل در کل مکاتبه ای که با ایشون داشته ام حتی در جواب بی انصافی های ایشون بیشتر از اینکه نوشته شون رو بی ادبانه توصیف کرده باشم، چیز دیگه ای ننوشتم. با توجه به آنچه گذشت، یادداشت حاضر آخرین مطلب بنده در این مکاتبه خواهد بود. چرا که به من ثابت شد بحث من با ایشون ثمره ای جز اتلاف وقت هر دومون نداره. ایشالا من بعد کمتر از این مباحث الکی قلبه خواهیم داشت.  دقت در این مکاتبه آدم رو به یاد مناظره های ارسطو با سوفسطائیان میندازه، البته از نظر غنی بودن نوشته آقای نمازی از انواع مغالطات و نه از جهت شباهت بنده به ارسطو. از همین رو متن حاضر برای آموزش انواع مغالطه البته سازنده است. آرزو می کنم که همه این مغالطات سهوی بوده باشه.
نوشتار:
» در ادامه نوشته اخیر آقای نمازی و جوابهای بنده را ملاحظه می نمایید. جوابها پررنگ شده تا قابل تشخیص باشند؛
+ مفهوم فلسفه در نزد ویتگنشتاین
اگر بخواهیم بصورت خیلی مجمل بگوییم که تمام تلاشهای ویتگنشتاین بر حول چه موضوعی شکل گرفته است باید بگوییم که ویتگنشتاین به فلسفه فلسفه (Philosophy of Philosophy) پرداخته است. ویتگنشتاین در تمامی آثار خود در گیر و دار این است که فلسفه چیست. وظیفه آن چیست. روش آن چگونه است. مسائل فلسفی چه هستند. بنابراین محوری ترین سئوال در تمام اندیشه ویتگنشتاین مفهوم فلسفه است. من در اینجا قصد دارم بصورت کوتاه این مسئله بسیار اساسی اندیشه ویتگنشتاین را تشریح کنم. بنابراین از نظر من تمامی مطالب دیگری که ویتگنشتاین مطرح کرده است نسبت به این مسئله (فلسفه چیست) جایگاه فرعی دارند. اگر ما بتوانیم بفهمیم که ویتگنشتاین به فلسفه چگونه می اندیشد تمامی فلسفه او را درک خواهیم کرد. در حالیکه اگر سعی کنیم یک مسئله دیگر مثل "مفهوم ذهن" ٬ "جایگاه معنا" و یا بسیاری دیگر از مطالب خیره کننده آثار ویتگنشتاین را درک کنیم به چنین فهم کلی دست پیدا نخواهیم کرد.
» تا اینجا که پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته اند، لحن مودبانه تر شده. در باب این پاراگراف باید مطالبی را بیان کنم: آیا ویتگنشتاین خود نیز این مطلب را قبول داشته که فلسفه او صرفا یک سری معارف درجه دو هستند نه یک نظام فلسفه از نوع معارف درجه یک که باید به پاسخهای فلسفی هستی هم پاسخ دهد؟
مگر همین فلسفه ی فلسفه ویتگنشتاین جدای از مفاهیم عمده  آثار او مانند "جایگاه معنا" و " مفهوم ذهن" اند؟ اینها همه با هم نظام فکری او را تشکیل داده اند.
+ پس باید به سفری کوتاه در دنیای ویتگنشتاین برویم . ویتگنشتاین به دنبال چه بود ؟ او چه می خواست بداند ؟ آیا ویتگنشتاین یک فلسفه داشت یا دو فلسفه ؟ این سئوال را باید تحلیل کنیم. فلسفه ویتگنشتاین دو دوره دارد. اما این دو دوره نقض کامل یکدیگر نیست. ویتگنشتاین تا پایان عمر یک کار بیشتر انجام نداد. فلسفه او تغییری نکرد. مفهوم او از فلسفه هیچ تفاوتی نکرد. فلسفه او همیشه بر این بنیان شکل گرفته بود که تمام مسائل فلسفی ما مسائل زبانی هستند. اگر ما از خود می پرسیم "وجود چیست ؟" "آیا خدا وجود دارد ؟" "آیا بعد از مرگ دنیای دیگری وجود دارد؟" . اینها همه مسائل زبانی است . یعنی اگر ما از زبان و منطق زبان خود سر درآوریم تمامی مشکلات فلسفی قابل حل است. این مسئله در هر دو دوره اندیشه ویتگنشتاین حضور دارد. او هیچگاه از این باور دست برنداشت که مسائل فلسفی مسائل زبانی هستند. اما روش ویتگنشتاین بود که در این دو مرحله متحول شد. او در ابتدا از یک روش پیشینی برای حل مسائل زبانی خود استفاده می کرد اما با تحولی که در اندیشه او صورت پذیرفت از یک روش پسینی استفاده کرد.
» نه نه خیلی متناقض نیست یه کم متناقض است. آقای نمازی این چانه زنی ها یعنی چه؟ اولا فلسفه ایشان فقط از لحاظ روش شناختی تغییر نکرد که این تغییر در اعماق نظریاتش رخ داه بود تا آنجا که نه خودش به نظریاتش در رساله معتقد بود و نه بعد از تحقیقات فلسفی، رساله منبع تحولی در دنیای فلسفه شد. این جواب نقضی، جواب حلی هم در جمله خود شما نهفته است: " از نظر ویتگنشتاین تمام مسائل فلسفی مسائل زبانی اند." بنده در مطلب قبلی، نقدم حول همین مسئله بود که "مفهوم زبان در اندیشه وی بکلی متحول شده بود". در "رساله" زبان کارکرد آیینه ای داشت و در "تحقیقات" ابزاری و از آنجا که ویتگنشتاین مسائل فلسفه را مسائل زبانی می دانست با تغییر مفهوم زبان نزد وی مفهوم فلسفه هم تغییر کرد و این علاوه بر تحول عمیق روش فلسفی- تحلیلی وی است. تحول روشی وی ناشی از عدم  وجود زبان آرمانی "رساله" در "تحقیقات"، تحول در روش تحلیل زبان و چیز هایی از این دست است ولی تحول مفهوم زبان نزد وی، تحول مفهوم فلسفه را منتج گشت. تازه همان تحول متدولوژیک نیز آنقدر ژرف است که هیچ مسئله ای در فلسفه ویتگنشتاین از آن در امان نمانده است. لازم بذکر است این هم از نقاط ضعف فلسفه تحلیل است که چون فلاسفه تحلیلی دانش وسیعی مثل فلسفه را که به نظر بسیاری از دانشمندان علم اولی و مادر همه علوم است، بر مبنای زبان بنا نهاده اند، وقتی مفهوم کوچکی مثل زبان(در قیاس با فلسفه) نزد آنان تغییر می کند، فلسفه هم متحول می گردد.
+ روش پیشینی مورد استفاده ویتگنشتاین ترکیبی است از نظریه تابع ارزش و نظریه تصویری زبان. توجه کنید که ویتگنشتاین هیچکجا اثباتی برای نظریه خود ارائه نمی دهد. از نظر او بدیهی است که نظریه اش در مورد زبان صدق کند. در واقع ویتگنشتاین از روش کانت استفاده می کرد. کانت می پرسید که "قوه شناخت ما باید چگونه باشد تا بتوانیم جهان را بشناسیم؟" و ویتگنشتاین می پرسید "زبان باید چگونه باشد تا بتواند جهان را به ما نشان دهد؟" . او به هیچوجه در اینکه زبان وسیله شناخت جهان است شک نداشت.
» بواقع کانت هوشمندانه تر نظر داده و اگر وی ادعایی بر بداهت نظریه اش دارد قابل دفاع تر از بداهت نظریه زبانی ویتگنشتاین است. بنظر، ویتگنشتاین در این ادعا فقط همین جمله را از روش کانت استفاده کرده باشد که "نظر من بدیهی است" و لاغیر. این که نمی شود هر که از راه رسید ادعا کند که نظریه من بدیهی است. امور بدیهی مشخصاتی دارند که از آن جمله همگانی بودن بداهت آنها برای عموم مردم است. یعنی اگر برای ویتگنشتاین این امر بدیهیست برای من هم باید باشد. مثل امتناع جمع نقیضین. اصولا بدیهی تعریف دارد. قضیه ای بدیهی است که تصورش تصدیقش را به همراه آرد. مثلا اگر هر فردی جمع نقیضین را درست تصور کند بدون نیاز به دلیل به امتناعش حکم خواهد نمود. بعدا بطور کامل این نظریه شناخت را به بحث خواهم گذاشت، البته برای آنان که می خواهند بدانند، شما را نمی دانم.
+ اما در روش پسینی ویتگنشتاین دیگر از باور به ساختار یگانه زبان خبری نیست. او معتقد است که زبان یک ابزار است که برای انجام کارهای بسیار متنوع مورد استفاده قرار می دهد. کارکردهای زبان آنقدر متعدد است که شباهت موجود در آنها نباید ما را به اشتباه بیندازد. او برای تفکیک ظاهر و باطن زبان از اصطلاح "گرامر سطح" و "گرامر عمق" استفاده می کرد. گرامر عمق آنقدر متنوع است که نمی توان هیچ الگویی در آن تشخیص داد اما گرامر سطح همان چیزی است که از آن با عنوان "شباهت خانوادگی" نام می برد.
» جانا سخن از زبان ما میگویی. مگر شما نمی گفتید ویتگنشتاین مسائل فلسفی را مسائل زبانی می داند. از این جمله استفاده می شود که کار فلسفه تحلیل زبانی است و وقتی زبان که هسته این تعریف است تغییر ماهیت دهد چگونه فلسفه از این تغییر در امان خواهد بود؟
+ توجه کنید که باز هم "مفهوم فلسفه" در نزد ویتگنشتاین همانی است که بود. هنوز هم فلسفه وظیفه ای بغیر از حل مسائل مسائل فلسفی بوسیله بازشناسی منطق زبان ندارد. همان که در ویتگنشتاین اول با نام "تحلیل گزاره ها" و در ویتگنشتاین دوم با عنوان "دیدن کاربردها" معرفی می شود.
» خوب زبان تغییر کرده، روش تحلیل آن هم به اعتراف خود شما تغییر کرده، اینجا فقط اسم فلسفه است که تغییر نکرده. لازم نمی بینم بیشتر در اینباره بنویسم که در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
+ پاسخ به آقای مهدوی
آقای مهدوی عزیز. بحث در مورد شیوه نوشتن شما بنظرم آنقدر مهم نمی رسد که دیگر سر آن بحث کنیم بنابراین به مطالب دیگری می پردازم که جلوی سوء تفاهم گرفته شود. من تصور نمی کنم فیلتر کردم نظریاتی که حاوی الفاظ زشت نباشند به هیچ وجه قابل توجیه باشد. در هر صورت محل بحث جایی است که نظریات غلط و درست با هم ابراز می شود. بنابراین شما باید تمامی نظریات را منعکس کنید تا خوانندگان خود قضاوت کنند. اتفاقا این شما هستید که با سانسور نظریات دیگران به بهانه غیرمنصفانه بودن یکطرفه به قاضی رفته اید. بقول استوارت میل تنها با برخورد اندیشه هاست که حقیقت آشکار می شود.
» جمله اول: فیلتر کردن نظریات غیر از فحاشی ها غلط است(فیلتر کردن فحاشی درست است). جمله دوم: ولی شما نباید اصلافیلتر کنید. جمله من: اگر کسی( مثل بعضی دوستان وبلاگ شما) فحاشی کرد من دانشجو که دیر به دیر آن می شوم چگونه حذف کنم آن فحش ها را؟ باز هم جمله من: آقای میل هم قبول خواهند داشت، برخورد اندیشه ها سازنده است نه فحاشی.
+ ضمنا من تصور نمی کنم تعصب خاصی به غرب داشته باشم. اتفاقا من همانقدر که با فلسفه اسلامی مخالفت دارم با فلاسفه اروپای قاره ای مثل هایدگر و هوسرل و سارتر نیز مخالفم. در میان تمام فلاسفه از نظر من تنها فلسفه ویتگنشتاین است که قابل دفاع است البته به شرطی که خوب فهمیده شود و شاید بعضی جاها تعدیلاتی نیز در آن صورت بگیرد که موضوع بحث من در اینجا نیست اما به مسائلی در اولین پستهای خودم در این وبلاگ اشاره کرده ام. اما باز هم دست از این ادعا برنمی دارم که تنها فلسفه قابل توجه برای من چیزی بجز ویتگنشتاین نیست و سایر فلسفه ها از جمله فلسفه اسلامی کارایی مورد نیاز ما را ندارند. بازهم در این مورد توضیح خواهم داد.
» آقای نمازی یادتان هست در اولین و آخرین چتی که با هم داشتیم، چه گل فرمایشی کردید:"نظرات هابز و ماکیاولی قابل اعتمادترند نسبت به دستورات قرآن"شما که بدون مطالعه متون اسلامی و یا متون فلسفی- کلامی اسلامی(به عنوان یک فرد بی طرف و نه حتی مسلمان) آنها را به هابز و ماکیاولی و ویتگنشتاین می فروشید، اگر تعصب ندارید چه دارید .و سپس فرمودید که ملت دولت با اسلام و مسیحیت مانعه الجمعند ولی با یهودیت خیر. شما که اینقدر به دولت مدرن اعتماد دارید ( همان دولت مدرنی که کم کم دارد جای خود را به دولت پست مدرن می دهد و این هم بسیار جای بحث دارد که دولت پست مدرن اگر بدون عبور از دولت مدرن دست یافتنی بود، چه منطقی آن روز به حقانیت آن منتج شد و امروز به این) تعصب ندارید، چه دارید؟ چقدر نظام سیاسی اسلام را مطالعه نموده اید؟ چقدر از قرآن آگاهی دارید؟ و آیا پامبران بیکار بودند که ....
در مورد کارایی فلسفه ویتگنشتاین کسانی که این مطالب را خوانده اند قضاوت خواهند کرد.
+ در مورد عنوان دانشجوی فنی خدمتتان عرض کردم که شان دانشجویی اقتضاء می کند که به شیوه مودبانه ای صحبت کنیم. واگرنه من هم به عناوین توجهی ندارم و اگرنه می توانستم از عنوان خودم در این بحث استفاده کنم. در مورد اقشار زحمت کش هم خودم در مطلب از همین عنوان استفاده کرده ام . در عین حال باید توجه کنید که هر قشری شیوه گفتگو و علایق خاص خود را دارد. من حرفم این بود که با شیوه گفتگوی اقشار زحمت کش نمی توان فلسفه نوشت . ویتگنشتاین هم مطمئنا اگر آهنگر بود با الفاظ کارگری کتاب نمی نوشت. شما اشاره کرده اید که بدون آشنایی . خواهش می کنم کم لطفی نفرمایید.
» مغالطه عقب نشینی در تعریف (definitional retreat). خوانندگان عزیز بین ما قضاوت می کنند که آیا مطالب بنده بی ادبانه بوده یا جوابهای شما؟ و اینکه منظور شما از آن جملات درباره من واقعا همین بوده که الان ادعا می کنید یا آنچه هر کسی بخواند متوجه می شود؟ در مورد استفاده شما از عنوان اقشار زحمت کش هم باید بگویم هر کس نوشته شما را بخواند می فهمد برای تحقیر بنده بوده و بس، و دیگر اینکه اصلا بحث این نیست که هر قشر چگونه صحبت می کند بحث این است که شما طوری می نویسید انگار این اقشار حق ندارند در حیطه نظرات فلسفانه شما وارد شوند و اصلا فلسفه با این آدمها جمع نمی شود. این همان تفکر حاکم بر ایران باستان است که بچه کفاشی می خواست درس بخواند و این خبر در کل کشور پیچید که این بچچچه کفاش هوس کرده درس بخواند. حال آنکه هر کس بخواهد می تواند در هر دانشی رشد کند و دانستن هیچ تبعیضی را بر نمی تابد. در ضمن من در یادداشت اولم متن فلسفی نمی نوشتم که لازم باشد به قواعدش پایبند باشم، و تازه اینها هیچ کدام توجیهی برای پاسخ بی ادبانه شما نمی باشد.
+ چیزی که شما از آن با عنوان فلسفه اسلامی نام می برید در هر صورت ریشه در فلسفه غرب دارد و بعد هم جذب فلسفه غرب شد. بنابراین اگر من با فلسفه غرب آشنایی داشته باشم به قدر کافی آشنایی دارم که بتوانم از روش شناسی آن ایراد بگیرم. مثلا لازم نیست من تمام فلسفه ارسطو را خوانده باشم تا بدانم که روش شناسی او یکسره اشتباه است. کافی است صفحه اول متافیزیک ارسطو را باز کنم "همه انسانها بالذات می خواهند بدانند" . همین یک جمله بس است تا نشان دهد این فیلسوف به ذات موجودات معتقد است. همانچیزی که ویتگنشتاین آنرا بعنوان شباهت خانوادگی یا گرامر سطح در میان کاربردهای کلمه انسان معرفی می کند. ارسطو تصور می کند که اگر تمامی انسانها باالذات می خواهند تولید مثل کنند ٬ تغذیه کنند و سایر کارها ٬ بنابراین دانش هم چیزی در همین سنخ است. بنابراین ذاتی برای انسانها قابل تصور است که یکی از آنها دانستن است. دیگر احتیاجی نیست که شما تمام عمر شریف را در راه مطالعه ارسطو بگذارید تا بفهمید که با او موافقتی ندارید. 
» 1- فلسفه اسلامی ریشه در فلسفه غرب دارد. 2- من فلسفه غرب می دانم. نتیجه: من فلسفه اسلامی میدانم. به این می گویند مغالطه کل و جزء، تازه آن هم چه جزئی. گرچه شما در ادامه متن بسیار مرا به مغالطه متهم کرده اید بدون دلیل و یا با دلیل و بدون سند، ولی بیایید منطقی تر باشید. فلسفه اسلامی گرچه از منطق صوری ارسطو و بسیاری دیگر از فلاسفه غرب بهره جسته ولی در اغلب مسائل فلسفی متفاوت و حتی متضاد با آراء آنهاست. و اصلا مگر فلسفه یونان و قرون وسطی چقدر است که آن را با نظام فلسفی گسترده و جامعی مثل فلسفه اسلامی یکی می دانید؟ تبیین این گفته برای بنده حقیر که اندک توشه ای از فلسفه اسلامی و فلسفه غرب  دارم بسیار آسان است. کافیست چندتا از  مسائل عمده این دو فلسفه را به بحث بگذاریم و تطبیق دهیم. ضمنا مصداق آوردنتان از فلسفه ویتگنشتاین را در اینجا درست نمی دانم و دیگر اینکه تمام عمر شریفتان برای خودتان، همانطور که چهار سال را به گفته خود صرف خواندن مطالب فمنیستی نموده اید مدتی کوتاه را هم صرف خواندن مطالب اسلامی از فلسفه و غیره بنمایید تا لااقل عدالت را رعایت کرده باشید. البته که شما از تعصب مبرائید و پایبند به آزادی اندیشه و بیان!
+ بعد هم من متوجه نمی شوم شما چرا انتقاد به فلسفه اسلام را چیزی جزو انتقاد به مبانی اسلام تصور می کنید ! مگر همراه قرآن جزوات فلسفی ابن سینا و ابن رشد هم نازل شده است !؟ اگر من تمام فلسفه اسلامی را رد کنم بازهم این دلیل نمی شود که مسلمان نباشم ! شما چرا از فلسفه اسلامی بعنوان منابع اسلام نام می برید؟
» این هم مغالطه تحریف. من در هیچ جای سخنم چنین چیزی نگفته ام که فلسفه عین اسلام است و این حرف شما و تمسخرتان را هم به پای عدم اطلاع کافی از اسلام و عوض کردن مسیر بحث می گذارم چرا که هیچ کس با یا بدون مطالعه در اسلام چنین حرفی ساده انگارانه ای نمی زند. و مطمئن باشید به تصور من هم شما مسلمانید وگرنه من اینقدر به مطالعه فلسفه اسلامی سفارشتان نمی کردم چرا که اگر شما را یهودی مثلا می انگاشتم اول می بایست مسائل دیگری را مطرح می نمودم. البته اگر از من میشنوید خود بدنبال حل آن مسائل باشید تا حداقل بین هابز و اسلام به نتیجه ای برسید.
+ و به صورت پیشینی اینگونه در نظر گرفته اید که مسائل ماورائی وجود دارد و کار فلاسفه این است که آنها را تبیین کنند. اگر شما برای این نظر خود اثباتی هم دارید خوشحال می شود از آن مطلع شوم اما من تا چیزی را اثبات شده ندانم دلیلی نمی بینم که یک فیلسوف را بخاطر عدم توجیه آن تخطئه کنم ! کانت معتقد بود مسائل ماورائی از حیطه شناخت انسان بالاتر است و اگر به آنها بپردازیم به تناقضهای عجیب و غریبی مثل جبر و اختیار دچار می شویم(Antinomies). بنابراین کانت سعی می کرد از تمام این بحثهای بی نتیجه ای که هنوز هم در فلسفه اسلامی وجود دارد خود را رها سازد. ویتگنشتاین متقدم هم که با دیدگاه کانتی خود همین سخن را به گونه ای دیگر می گفت. او زبان را ابزار شناخت و ماوراء و اخلاق را فراتر از زبان می دانست که بنابرایان قابل بررسی نیست. ویتگنشتاین متاخر هم که اگر از او می پرسیدید "آیا خدا وجود دارد؟" از شما می خواست به طریقه های استفاده از کلمه خدا توجه کنید تا متوجه کنید این سئوال از بنیان اشتباه است. بنابراین فکر نمی کنم مسئله ای که شما مطرح کرده اید به قدر کافی قابل تبیین باشد. بازهم اگر مایل بودید می توانیم بحث کنیم چون وقتی سخن کوتاه باشد شکافتن مسائل متفاوت ممکن نیست. شما طرح مبحث کنید و نظر خود را بگویید تا من هم پاسخ دهم.
» 1- من مسلمانم. 2- البته ماوراء را قبول ندارم. نتیجه: معنی تناقض(Antinomy)را هم فهمیدیم. در مورد متافیزیک من مشخصا ارجاع داده ام به فلسفه اسلامی و اثبات متافیزیک در فلسفه اسلامی. عجیب است که شما هر چه را دوست ندارید نمی بینید. ولی چون خواستید جواب مجملی می نویسم برای تبیین:
دوما: مختصر می گویم کسی که در باره تحلیل زبان و گزاره ها سخن می گوید، ابتدائا باید متعلق(به فتح لام) آن را مورد بحث قرار دهد که نفس آدمی باشد. زیرا اگر جمله ای در کار است، فعلی دارد و اگر فعلی درکار است ضمیری، و اگر ضمیری باشد متعلقی دارد. این متعلق، موجودی بسیط است و مبرای از جزء چرا که من مثلا نمیتوانم نفس خود را تقسیم کنم به اجزائی و نیز از ابتدای تولد تا مرگ این منِ من رشد مادی ندارد و تغییری نمیکند. بو علی در این باره در باب نفس در کتاب شفا و همینطور در الاشارات و التنبیهات استدلال جالبی دارد. او می گوید: فرض کنید در یک آن با اعضا و جوارحی کامل و عقل و هوشی طبیعی قدم به هستی می گذارید ولی از حواس ظاهری بی بهره اید آیا در این حالت درکی از هستی خود ندارید؟ آیا درک ما از هستی خود متوقف به حواس ظاهری ماست، خیر علم ما به خود از نوع علمیست که به حالات روانی خود داریم، مانند علم ما به عشق و تنفرمان که با هیچ حواس ظاهری درک نمی شود بلکه بی واسطه است و ما  به آن علم حضوری(ترجمه شده knowlege by present) می گوییم.
 افزون بر دلایل عقلی، شواهد تجربی روانشناسی امروزی نیز بر دو ساحتی بودن انسان دلالت دارد. پدیده مشاهده جسم خود یا تجربه نزدیک به مرگ(autoscopy)، تله پاتی(telepathy)، اندیشه خوانی(mind reading) و ... همه و همه دلایلی انکار ناپذیرند بر وجود ساحتی غیر مادی برای انسان. این متعلق اولین چیز غیر مادیست که اثبات می شود .
اولا: ماوراء مقوله ای بس بدیهیست که البته عقلا هم اثبات شده است و این شما هستید که آن را قبول ندارید و باید برای گفته تان دلیل بیاورید و بگویید چه توجیهی برای این همه پدیده های غیر مادی دارید. چقدر جالب است که شما ادعای ویتگنشتاین را درباره بداهت یک چیز موهوم به این سادگی و بدون استدلال قبول میکنید ولی مطلبی اینقدر بدیهی را حتی با آن همه دلایل(که بعید است از همه آنها بی خبر باشید)، تشکیک می فرمایید.
+ من تصور نمی کنم گذاشتن یک ن کم و زیاد تفاوت زیادی در مشی ازغدی ایجاد کند. چه آنکه فکر می کنم اشتباهات املائی در وبلاگ مسئله عادی باشد. من شاید دهها سخنرانی ایشان را در تلویزیون دیده باشم. جالب است. اما بیشتر برای تفریح و شناختن یک شیوه اندیشیدن. شیوه ای که زمین را به زمان مرتبط می کند تا اثبات کند کارل پوپر جزو آژانس یهود است و بنابراین لیبرالیسم بد است. اینها اگر موضوع بحث باشد بیشتر به مزاح شبیه است تا بحث نظری. اگر ایشان ادعای شاگردی در نزد کسی را می کنند بدا به حال آن استاد.
» سلام علیکم( اگر قرآن خوانده باشید می فهمید یعنی چه) و دیگر اینکه نحن ابناء الدلیل ، دلیل ، دلیل.
+ شما اشاره کرده اید که ویتگنشتاین شایسته الگو بودن نیست. من نمی دانم الگو چیست اما فکر نمی کنم من هم با الگو کردن کسی موافق باشم. من ویتگنشتاین را در درجه اول از لحاظ نظری قبول دارم. دوم به شیوه زندگی و دانش و نبوغش غبطه می خورم. اگرچه نمی توانم مانند او باشم اما همه سعی خود را خواهم کرد تا در شیوه زندگی خود فضیلتهای او را زنده کنم. بعد هم اشاره کرده اید که مسئله متافیزیک در تحقیلقات ویتگنشتاین حل ناشده باقی مانده است. من نمی دانم این را با چه سندی می گویید. اما تصور می کنم تحقیقات را خوانده باشید که از "بازی زبانی متافیزیک" سخن می گوید. بنابراین متافیزیک یک بازی زبانی است مانند بازیهای زبانی دیگر که قواعد خود را دارا است و هدف خاصی را تامین می کند که همان بحثهای بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای باشد. مسئله هنوز حل نشده است ؟ اگر قرار بود حل بشود باید چگونه باشد ؟ باید  ویتگنشتاین بنویسد "من به وجود خداوند با برهان وجود و علیت ایمان آوردم والسلام..." تا شما بگویید مسئله حل شده است ؟ در این صورت من مطمئنم ویتگنشتاین در جهل کامل مرد.
» 1- ویتگنشتاین متاخر یک بازی زبانی مثل بقیه بازی های زبانی برای متافیزیک قائل بود. 2- هدف این بازی زبانی همان هدف بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای است(البته این گفته شماست). نتیجه: ویتگنشتاین متاخر مسئله متافیزیک را حل کرده. این را نوشتم تا بدانید شما حتی با ویتگنشتاین هم مشکل دارید. در حالی که او تصور می کرد با تغییر روش تحلیلی خود، خیلی از مسائل غیر قابل گفتن در متد قبلی(در رساله)، گفتنی خواهند شد. شما حتی این تلاش وی را هم نادیده گرفته، بی حاصل می نامید.
البته من اصولا به قضیه ایراد دارم و طور دیگری به مطلب می نگرم، من می گویم متافیزیک صرف گفته شدن حل نمی شود، بلکه باید اثبات شود حال با هر برهانی می خواهد باشد، که چنین چیزی را در آثار ویتگنشتاین نمی بینیم. شما مثل اینکه فراموش کرده اید عالم گزاره ها عالم ذهن است و من از متافیزیک عینی حرف میزنم(این هم یک مغالطه دیگر). یعنی ویتگنشتاین با قائل شدن به یک بازی زبانی برای متافیزیک خیلی کار کرده باشد آن را در ذهن ما به اثبات رسانده است. حال آنکه در عالم ذهن برای هر چیزی می توان بازی زبانی ساخت حتی چیز هایی که غیر واقع بودن آنها بر همه آشکار است مثلا اساطیر. اینکه برای فهم گفتار دینی، باید ببینید این گفتار در زندگی مردم چه نقشی دارد درست، ولی تا توجه نکنید که گفتار دینی بر چیزی فراسوی خودش دلالت می‌کند، نقش آن را در زندگی مردم نخواهید فهمید. مردم به این دلیل نماز می‌خوانند و دعا می‌کنند که معتقدند خدایی هست که می شنود و می بیند. اما این که آیا خدایی هست یا نیست که دعایشان را بشنود، فی‌نفسه جزء بازی زبانی نیست. مردم به این دلیل در بازی زبانی دینی شرکت می‌کنند که معتقدند خارج از بازی زبانی، چیز دیگری هم هست که به آن معنا و هدف می‌دهد. البته این مشکل در فلسفه ویتگنشتاین بیشتر به دوری جستن وی از بحث نظری مربوط می شود و تحلیلی دیدن همه چیز که این هم به نوبه خود بیشتر از هرچیز به ناکامی قبلی وی در ارائه نظریه ای کلی بر می گردد.
+ بازهم شما یک مغالطه دیگر فلسفی انجام داده اید. ابتدا می گویید که مفهوم ویتگنشتاین از فلسفه تغییر کرده است و بعد دنبال اثبات آن گشته اید و مطالب بی ارتباطی را هم مطرح می کنید. همانطور که در متن مقاله بالا هم گفتم باید بین "مفهوم فلسفه" و "روش فلسفه" تفکیک قائل شوید. فلسفه همان است که بود : حل کردن مسائل فلسفی به واسطه تحقیقات زبانی. روش تغییر می کند از روش پیشنین به روش پسینی . من فکر نمی کنم مسئله آنقدرها هم پیچیده باشد. اگر واقعا به این بحث علاقه دارید می توانم به شما کتابهایی معرفی کنم. این نظر من تنها نیست ! این نظر بزرگترین تحلیلگران اندیشه ویتگنشتاین است.
» من به این فرمایشات تکراری منطقا پاسخ داده ام. در ضمن من هم همه حرف هایم از خودم نیست بلکه برای انتقاد کردن، نظرات فلاسفه غرب را نیز در نظر گرفته ام، این در مطالب من کاملا مشهود است. از انی گذشته باید بگویم، همین روش مقلدانه و حفظ طوطی وار مفاهیم علوم غرب است که باعث شده متفکران ما به آنچه از آن سو می آید اکتفا کرده، جرات نقد نیابند.
+ بعد هم از مسئله نظام مند بودن اندیشه ویتگنشتاین سخن گفته اید و باز هم یک مغالطه دیگر. من نمی دانم شما چرا سعی دارید بجای یک انتقاد درست و بجا با زیر سئوال بردن دانش من از فلسفه غرب جلو بروید. من قصد ندارم در این مورد بحث کنم و اگرنه تصور نمی کنم کار پیچیده ای باشد به شما اثبات کنم بیشتر از شما می دانم. شما ابتدا از فلسفه نظام مند بعنوان دستگاه فلسفی که همه چیز را تبیین کند نام برده اید و بعد فلسفه نظام مند را فلسفه ای که ساختار زبان را قاعده مند بداند. فکر می کنم این فاجعه را سهوا انجام داده اید. انتقاد آستین مربوط با ساختار غیر نظام مند زبان است که در نظر کنشهای گفتاری speech acts(العاقل یکفی الاشاره!) مورد بررسی قرار گرفته است. اما نظام فلسفی را تصور می کنم بعد از هگل دیگر هیچ فیلسوف نظام مندی نداشته باشیم. شما می توانید یک فیلسوف دیگر معرفی کنید که سعی کرده باشد فیزیک و الهیات و سیاست را در یک نظام فلسفی توجیه کند ؟ خوب پس این مسئله ویتگنشتاین تنها نیست ! دیگر فلاسفه می دانند که وظیفه آنها این نیست. برای همین است که بخش عظیمی از فلسفه اسلامی که از فیزیک ارسطو نشات می گیرد چیزی جز اسطوره نیست.
» من هیچگونه سعیی برای زیر سؤال بردن علم شما به فلسفه غرب ندارم ولی تصورم این است که درباره فلسفه اسلامی در درجه اول و اسلام در درجات بعدی کم اطلاعید. ولی شما هم در باب فلسفه غرب بیش از حد به خود اعتماد نداشته باشید. مگر چقدر من را می شناسید. حداقل من نسبت به شما این امتیاز را دارم که هم فلسفه غرب خوانده ام هم فلسفه اسلامی و هیچ گاه یک طرفه به قاضی نرفته ام و در آخر، مباحث مطروحه مبین هر گونه ادعا خواهند بود. این سخن را تمام می کنم که خود نیز علاقه ای به این شکل گفتو گو ندارم.
و اما اتهام مغالطه: به این می گویند مغالطه "حرف تو مغالطه است"your word is unclear/sophistry)). مطلب من بسیار واضح است ویتگنشتاین نه تنها با نظام مندی فلسفه بلکه اصولا با هر گونه نظام مندی مخالف بود. نظر اوستین هم صرفا به عنوان یک مثال آورده شده، هر چند یک مثال حداقلی. من هم می دانم نظام مندی مورد نظر اوستین بصورت دسته بندی برخی شیوه های کاربرد جملات بوده ولی این متد هم با نظر ویتگنشتاین قابل جمع نیست. شما هم بهتر است بجای این حرفها نقد مرا مبنایی جواب دهید نه اینکه به تقدم و تاخر مطالب ایراد بگیرید و من را متهم به مغالطه کنید. سؤال من هنوز پاسخ داده نشده: چرا ویتگنشتاین فلسفه را ماهیتا غیر نظام مند می داند؟ اصولا چه مشکلی با نظام سازی دارد؟
در ضمن من در مطلب قبلی هم گفته بودم که" نظام فلسفی مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند." و دیگر اینکه اگر کسی اقدام به ارائه دانشنامه نظام مند فلسفی ننمود دلیل بر قبول نداشتن نظام مندی ازسوی او نیست. تعداد بسیار زیادی از فیلسوفان، فلسفه را امری نظام مند می دانند. آیا شما این چیز ها را نمی دانید، این همه فرا فکنی از چه روست؟
+ بعد هم از وجدان بیدار سخن گفته اید. بازهم شما بصورت پیشینی در نظر گرفته اید که معرفتی هست که ما نمی دانیم ٬ وجدانی هست که آنرا به ما یادآوری می کند و ویتگنشتاینی هست که وجدانش بیدار است و نفس اماره و لوامه اش باعث شده تغییر عقیده بدهد و از خودش انتقاد کند ! حتما تحقیقات فلسفی هم ثمره الهام الهی است !!!!  من واقعا از اینها چیزی نمی فهمم . اگرشما خود از این چیزها چیزی دستگیرتان شد من را هم خبر کنید. شما به راستی که فلسفه پردازی نمی کنید. اول یک مسئله را مسلم حساب می کنید و بعد دنبال دلایلش می گردید. این فلسفه نیست ! این الهیات است ! همان است که مدعی هستید منظور شما نبوده است یعنی اینکه بغیر از عقل منبع دانشی وجود دارد و بعد اینجا دوباره می گویید و اثبات هم می کنید !
» ای بابا! منظور من فقط این بوده که اگر کسی بعد از فهمیدن اشتباهش، از نظر قبلیش دست بردارد، نشاندهنده فضیلتی اخلاقی برای وی و لجباز نبودن او به نفع حقیقت است. ربطی هم به مقدمه و مؤخره های فلسفی، الهیات، الهام و اینجور حرفها ندارد.  این را هیچ کس تشکیک نمی کند. حال آنکه شما با این بازی با کلمات، آنرا به گزاره ای فلسفی و مشکوک بدل نمودید.
+ بعد هم باز شما تمام فلسفه غرب را با فلسفه تحلیلی اشتباه گرفته اید. همین جا در فرانسه شما اگر درمورد ویتگنشتاین صحبت کنید می گویند شما زبان شناسید. اینجا هم حرفهای بزرگ بزرگ مثل فنومنولوژی را به حرفهای قابل قبول تری مثل فلسفه تحلیلی ترجیح می دهند. اتفاقا جالب اینجاست که زیبایی شناسی مورد اشاره شما (اگر واقعا از معنی آن آگاهی دارید) در تنها جایی که موجود نیست در نزد ویتگنشتاین و فلاسفه تحلیلی است ! این تعبیر زیبایی شناسی را از کجا آورید !
» متوجه نمی شوم، من کجا از زیبایی شناسی اینگونه نوشته ام. اگر منظورتان زبان شناسیست که این علم با فلسفه تحلیل نسبت عموم خصوص من وجه دارد( یعنی در بخشهایی اگر نگوییم همه بخشها مشترکات فراوانی دارند). البته فکر نکنم چنین ادعای شاخ داری کرده باشید که "فلسفه تحلیلی ربطی به زبان شناسی ندارد". تازه منظور من دقیقا این هم نبوده، فلسفه در نظر تحلیلیان بجای اینکه از مسائل بنیادی مثل وجود آغاز گردد از یک مسئله عرضی( به فتح را) مثل زبان آغاز شده. این خیلی ناامید کننده است. دیگر فلاسفه غرب نیز از این دست اشتباهات زیاد دارند.
تنها جایی که من از زیبا شناسی نوشته ام آنجاست که : " ویتگنشتاین فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است." و این تباینی با حرف شما ندارد. متن را دقیق تر بخوانید یا دقیق تر بنویسید.
+ شما تحول در فلسفه را بعنوان یک نقص محسوب می کنید. اما حتما بنظرتان  جالب تر این بود که مانند فلاسفه اسلامی هنوز بحث ما بر سر کتابهای فلسفی قرون وسطی بود. اگر تحولی در فلسفه غرب صورت می گیرد سعی در رقابت آن با علوم طبیعی است. علوم طبیعی است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید. فلسفه هم می خواهد توانا باشد. نمی خواهد مانند فلسفه اسلامی خود را به بحثهای بی پایان و بی حاصلی مثل آزادی اراده و جبر و دلایل اثبات خدواند مشغول سازد. اگر تحولی در فلسفه غرب وجود دارد به جهت زنده بودن آن است.
» 1- تحول در فلسفه نه( که در فلسفه اسلامی هم تحولات بسیاری رخ داده) بلکه تحول در مبانی. این را چون می دانستم سوء برداشت می کنید در مطلب قبلی تاکید کرده ام(دو دفعه). چنانکه یکبار شک گرایند، یک بار عقل گرا، یکبار عمل گرا و ....ولی مبنا در فلسفه اسلامی همیشه عقل بوده البته نه عقل کانتی و عقل راسیونالیستی و ... . البته شما این چیزها را نباید هم بدانید که اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید.
2- خیلی خیلی جای تاسف دارد که یک مسلمان  کتب فلسفه اسلامی را متعلق به قرون وسطی بداند. راستی چقدر از این کتب را مطالعه نموده اید؟
3- رقابت فلسفه و علوم طبیعی هم از آن حرف هاست، در علوم اسلامی اینها ملازم یکدیگرند.
4- اگر جهان امروز اینقدر از لحاظ علمی پیشرفت کرده این که فقط معجزه غرب نبوده، بسیاری از کشفیات مبنایی در علوم تجربی را ما مسلمانان انجام داده ایم. البته من منکر پیشرفتهای تکنولوژیک غرب نیستم که آن را در اعلا درجه اش در رشته تحصیلی خود میبینم ولی این چه دلیلی است بر حقانیت فلسفه آنها. فلسفه ای که در عرصه سیاست تبلور شیطانیش را شاهدیم. همان استثماری که هیچ کس حتی خود مردم ملل غربی نیز از آن در امان نمانده اند. این تکنولوژی بدون استثمار و مکیدن خون مردم جهان سوم مگر ممکن بوده؟ حال درست است که شما سفیر غرب شده، ( در اینجا و جاهای دیگر)چنین می گویید:" این اومانیسم غرب است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید." این خودباختگی در مقابل غرب نتیجه ای جز حقارت ندارد. آیا عقل شما چنین حکم می کند؟
+ تعدد موارد بی احترامی در نوشته کوتاه شما نشان دهنده طرز فکری است که بر اندیشه هایی هم سنخ شما چیره شده است. خواهش می کنم بجای اینکه من را به نفهمی و نادانی و عاقل نبودن (العاقل...) متهم کنید کمی از آن برج عاج خود پایین بیایید تا جریان دنیا در دربیابید.
» من اولین بار مطلبی را بسیار دوستانه و بدور از هرگونه  بی احترامی برایتان نوشتم ولی شما چنان بی ادبانه جواب دادید که من بکل از ادامه گفتوگو  منصرف شدم و فقط برای اینکه به شما گفته باشم همه چیز را نمی دانید، مطالب بعدی را نوشتم و در آنها هم به هیچ وجه بی احترامی صورت نگرفت. حال شما این مثل را بخود گرفته برای فرافکنی همه آن مطالب زشت، مستمسک قرار داده اید. خوانندگان قضاوت خواهند نمود.
+ باور کنید که این راهی که شما در پیش گرفته اید نه برایتان ثمره ای دارد و نه هیچ اندیشمند قابل توجهی در دنیا به آن توجه نشان می دهد. فلسفه اسلامی مثل فلسفه قرون وسطی مدتها است که مرده است. اگر کسی آنرا مطالعه نمی کند نه برای این است که مسلمان نیست یا بی خدا است یا غرب زده است .
» این هم مغالطه توسل به کثرت. آیا اگر همه فلاسفه غرب چیزی گفتند ما هم باید بگوییم درست است؟ شما که فلسفه اسلامی را نخوانده اید چگونه آن را با فلسفه اسکولاستیک یکی شمرده و مهر باطل بران می زنید. کسانی که فلسفه اسلامی را نمی خوانند هم باید فکری به حال ادعای آزاد اندیشیشان بکنند که گوش آسمان را پاره کرده. البته این گونه افراد از هم فکران شما هستند و این در حالیست که مانند منی که (در این سن و یا کمتر) فلسفه اسلامی می خوانند کم نیستند. و من رجحانی برای همفکران شما بر همفکران خودم نمی بینم، چون آزاد اندیشم و طالب حقیقت.
+ بهتر است بجای فحش و بد و بیراه هایی که نصیب دانشجوهایی که آبروی کشور شما هستند می کنید کمی طرز فکر خود را متحول کنید. همین انسان نفهم و بی سواد و خشک ذهنی که شما مورد خطابش قرار می دهید امروز با سه نفر کرد اهل ترکیه که در فرانسه برای تجزیه ایران سینه پاره می کردند درگیر شده بود و تنها همین عنوان دانشگاه و تسلطش به زبان انگلیسی و فرانسه و تاریخ سیاسی و فلسفی جهان برای ساکت کردن قیل و قال هرسه آنها کافی بود. حال تصور کنید بجای من شما بودید. براستی چه می کردید ؟ چگونه می خواستید با دو نفر که خواهان تجزیه کشور شما هستند بحث کنید ؟ به زبان عربی ؟ با فلسفه اسلامی ؟ با مدرک حوزه علمیه قم ؟  اگر من مانند شما طرفدار سینه چاک فلسفه اسلامی نیستم ولی برای کشور شما آبرو که به ارمغان می آورم ! چطور ترجیح می دادید ؟ اینکه در مقابل چند نفر آلمانی و ایتالیایی بی ریشه و بی سواد یک تندروی اسلام گرا از ایران دفاع کند یا یک دانشجوی به قول شما بی سواد و بی دین مثل من ؟
» 1- مغالطه مظلوم نمایی. من کی با این الفاظ زننده شما را مخاطب قرار داده ام؟ چه رسد به دانشجوها، که خود دانشجو هستم. براستی شما بدنبال چه هستید؟ این عملی که مرتکب شده اید علاوه بر مغالطه، دروغ و تهمت محض است، بدلیل نبود منطق برای استدلال صحیح.
2- در ضمن من بیشتر از آنکه شما تصور کنید متحول شده ام که حالا این هستم، شما بفکر تحول خودتان باشید. من مدتها مثل شما فکر می کردم ولی به دانسته های خود اکتفا نکردم و همه چیز خواندم و شنیدم تا به این نقطه رسیدم که الان هستم. ولی شما انگار فلسفه غرب وحی منزل باشد، تنها جمله ای را که بدون مطالعه و با کمال اطمینان قبول دارید این است که فلسفه اسلامی همان فلسفه قرون وسطاییست و بدرد نخور.
3- اگر در جهت اتحاد قدمی برداشته اید، گر چه نمی دانم به چه نظام اخلاقی از میان نظام های اخلاقی ضد و نقیض غرب معتقدید، حتی اگر مسلمان هم نباشید، طبق نظریه اخلاقی اسلام اجرتان محفوظ است.
4- خلط کردن این مسائل دلیلی ندارد و این فقط شما نیستید که انگلیسی می دانید.
5- من طرفدار سینه چاک حقیقتم.
6- آبروی کشور من به دست شما نیست، آبرو و عزت نزد خداست. البته من می با یست ابتدا خدا را برای شما اثبات می کردم و بعد اوصافش را، تا گفته ام را متوجه شوید. چیزی که در فلسفه اسلامی صورت می گیرد ولی در فلسفه غرب خیر. از نوشته شما اینطور برمی آید خدای شما خدایی بس ضعیف و شخصیست، مانند خدای متکلمان مسیحی.
+ حالا بگذارید کمی درمورد دلیل خودم در دفاع از فلسفه تحلیلی صحبت کنم. بنظر شما کار فلسفه چیست ؟ مطمئنا فلسفه نمی تواند دیگر مدعی کشف چیزی باشد. پس فلسفه محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است . یعنی اخلاق و روش شناسی. حالا بگذارید یک مثال از فلسفه اخلاق بزنم که تخصص و حوزه مطالعه خود من است و هم در سوربن و هم اکولدهوتز اتود در این رشته درس می خونم. فرض کنید یک اروپایی از من بپرسه آیا زندانی کردن چند نفر در زندان گوانتانامو اخلاقی است یا نه . من باید چه جواب بدهم ؟ آیا شما می توانید با فلسفه اسلامی به این سئوال پاسخ بدهید ؟ می خواهید چه جوابی بدهید که برای یک غربی بی دین قابل قبول باشد ؟ شما نمی توانید به خدا و پیغمبر استناد کنید. اگر هم از ابن سینا و فارابی هم مثال بیاورید علاقه ای نشان نمی دهد. اما شما لازم است که او را قانع کنید ! شما به آنها نیاز دارید ! آنها قدرت بیشتری دارند. می توانند حقوق شما را زیر پا بگذارند. شما باید آنها را مجاب کنید که این عمل اخلاقی نیست . اما چطور ؟ با فلسفه اسلامی ؟ اما من می توانم با فلسفه اخلاق تحلیلی این مسئله را حل کنم. بنظر شما این کافی نیست که برای فلسفه تحلیلی احترام بیشتری قائل باشم ؟ اما فلسفه اسلامی به چه کاری می آید ؟ شما چه مسئله ای را می توانید با آن حل کنید ؟ می توانید وجود خدا را اثبات کنید ؟ با اینهمه انتقاد که دیندار (کانت) و غیر دیندار (هیوم) به انواع و اقسام استدلالهای علی و وجودی کرده اند چه می کنید ؟ به راستی فلسفه اسلامی چیزی بجز ادبیات کلاسیک است ؟ تازه جذابیت ادبیات کلاسیک را هم ندارد !
» یکم: 1- فلسفه غیر تحلیلی( و من جمله اسلامی) در دنیای علم نمی تواند مدعی کشف چیزی باشد. 2- علم = علوم طبیعی. نتیجه: پس فلسفه( و من جمله فلسفه اسلامی) محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است(= اخلاق و متدولوژی).  به این می گویند: مغالطه اشتراک لفظی(equivocation). علم دو مفهوم دارد: یکی علم طبیعی(science) و دیگری آگاهی(knowledge) آن علمی که در فلسفه اسلامی دخالت ندارد( گرچه می تواند مبین باشد چنان که در بحث متافیزیک نشان دادم)، علم طبیعیست. ولی فلسفه اسلامی همواره در حال گشودن درهای جدیدی به آگاهیست و این را هر کس با این دانش آشنا باشد می تواند دریابد.
دویم: 1- شما نمی توانید با فلسفه اخلاق اسلامی از ارزشهای اخلاقی دفاع کنید. 2- من فلسفه اخلاق می خوانم. نتیجه: فقط با فلسفه تحلیلی اخلاقی می توان ارزش اخلاقی را معیار گذاری کرد  و لاغیر. واقعا که سراسر منطقید شما.
در ضمن من هم به فلسفه اخلاق علاقه فراوانی دارم ولی آخر از میان امر گرایی (imperativism)، احساس گرایی(emotivism)، قراردادگرایی(contractarianism)و یا نظریه عقل عملی کانت و دهها و دهها نظریه دیگر فلاسفه اخلاق غرب سر در نیاوردم. شما در میان این تناقض گویی ها کدام نظریه را می پسندید؟! نظریه اخلاقی در اسلام بسیار مستحکم تر از این حرفهاست.
سیم: بدون داد و بیداد می گویم، فلسفه اسلامی وجود خدا را اثبات کرده است، ولی نه برای کسی که نمی خواهد هیچ چیز غیر از آنچه دلش می خواهد بداند. شما که کوچکترین اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید چگونه و با چه مجوز اخلاقی اینطور مسائل را می پیچانید؟
+ اگر من گفتم که در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است متوجه نشدید که به شما طعنه می زنم که احترام ویتگنشتاین و فلاسفه غرب و من حقیر را رعایت نمی کنید ؟ در همین نوشته کوتاه شما چقدر بی احترامی و بی انصافی نسبت به افراد به چشم می خورد ؟ توجه کنید که من با همه نقدی که نسبت به فلسفه اسلامی دارم هیچکجا کسی را موضوع فحش و بد و بیراه قرار ندادم.
» کسانی که این مطالب را می خوانند درجه صحت این ادعای تکراری را درخواهند یافت. بنظر من آنقدر گفته شما("در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است") شاخ دار بوده که اینطور به اصلاح آن  بر آمده اید.
+ امیدوارم به قول شاعر مشهور ما چشمهایتان را بشویید. ما اگرچه مانند شما ادعای مسلمانی و دین و خدا و پیغمبر نمی کنیم. اما به اخلاق انسانی (که در اسلام هم مانند همه ادیان دنیا وجود دارد) پایبند تر از شمایین. دیگر از دین چه می خواهید ؟ من از شما جمله از قران و حدیث از پیغمبر در پایان نوشته نمی خواهم. کمی از اسوه هایتان پیروی کنید. رسم پاسخ به دشمن هم اینگونه نیست. چه برسد به کسی که برای دین و اعتقاد و میهن شما از همه کوشا تر است. ایکاش هر روز با من بودید و می دید که چقدر بخاطر اعمال کسانی که حتما مورد تایید شما هم هستند باید پاسخ یکسری نادان خارجی را بدهم . چقدر من بر سر یهودی ستیز بودن ایرانیها ٬ بر سر جنگ طلب نبودن آنها بحث کنم ؟ چقدر به دانشجویان یهودی بگویم که ما نمی خواهیم هیتلر شماره دوم باشیم ؟ چقدر باید مواظب رفتار و سکنات خودم باشم که یک خارجی ولگرد برای هموطنهایش تعریف نکند مسلمانها اینجوری و اونجوری هستند. ایکاش کمی چشمهای خود را باز می کردید. ایکاش...
» ببینید یک جمله عربی که حتی نمی دانید حدیث است یا آیه چطور شما را برآشفته، بعد ادعا می کنید به غرب تعصبی ندارید و از اخلاق هم دم میزنید در حالی که بدترین بی احترامی ها را خودتان مرتکب شده اید. خدا کند کسانی که این مطالب را می خوانند، پاسخ من را هم بخوانند تا بفهمند اینها همه تهمت و دروغ است. حالا دیگر ایمان آورده ام شما اهل دانستن نیستید بلکه فقط با فرافکنی و جوسازی می خواهید نظرات خود را بر کرسی حقانیت بنشانید.  می دانم خیلی ها مطالب شما را می خوانند و حوصله نمی کنند جواب من را هم بخوانند و تصور می کنند طرف شما یک متعصب بی منطق بوده است، ولی ناراحت نیستم چرا که به وظیفه ام عمل کرده ام.
و حـــــــرف آخـــــــــر اینکه: آزاداندیش باشید نه در حرف که در عمل. و السلام علی من اتبع الهدی.

نظرات (۴)

2. این برداشتی تک وجهی از فلسفه ی تحلیلی است که آن را مخالف حقیقت یابی و الحادی بدانیم و آن را در تحلیل کلام خلاصه کنیم. فلسفه تحلیلی فقط پوزیتیویسم منطقی نیست. ما اکنون جریانی بنام متافیزیک تحلیلی! داریم که مبتنی بر شرحه شرحه کردن دقیق و منطقی گزاره های متافیزیکی و... است. گرچه هدف اولیه فیلسوفان تحلیلی من جمله ویتگنشتاین نابودی متافیزیک بود. اخلاق تحلیلی داریم و فلسفه سیاسی تحلیلی و... . یعنی فلسفه تحلیلی اکنون بیشتر شبیه یک روش منطقگرایانه ی دقیق است باهدف حل سریعتر مسائل فلسفی در حوزه های مختلف وساماندهی به پلورالیسم افسار گسیخته ی دیگر فلسفه هاست که از هر دری بدون استدلال بیشتر ادعاهای فلسفی میکنند.
پاسخ:
ببین برادر خیال نکن من با دیدی متعصبانه و از روی نفرت نسبت به فلاسفه  تحلیلی بدان ها انگ زده ام که فلسفه آنها نمی تواند راجع به حقیقت بحث کند! اینها خودشان هم چنین ادعایی نکرده اند! اصولا اینها از نظر معرفت شناسی معمولا کثرت گرایند. اس و اساس فلسفه تحلیلی در مقابل هستی شناسی های فلسفه اروپای قاره ای سر براورد. چرا؟ چون این فلسفه ها در تفسیر هستی عاجز بودند. فلاسفه انگلیسی آمدند دیدند شاید بهتر باشد محور اندیشیدن را از هست ها به زبانی که به هست ها می پردازد انتقال دهند. اصلا موج گرایش به فلسفه تحلیل در قرن بیستم پس از ان رخ داد که نسبی گرایی و تکثر گرایی معرفتی به اوج خود رسیده بود و هستی شناسی به محاق رفته بود. اینکه شما میگی متافیزیک تحلیلی من این رو در نوشته جواب داده ام. این به معنای تلاش برای پی بردن به عمق حقایق متافیزیکی نیست بلکه صرفا تلاش بی مایه و ناچیزیه تا این نهله فکری هم در مقابل این دنیای نامتنهای که دنیای ما پیش اون سر سوزن هم به حساب نمیاد سکوت نکرده باشه و چیزی گفته باشه. ما با تحلیل زبانی متافیزیک حالا هرچقدر هم که اون رو زیر انتگرال ببریم و یا به قول شما شرحه شحه کنیم هرگز نمی تونیم راهی , هرگز نمی تونیم راهی به حقیقت اون پیدا کنیم و در سطح میمونیم. البته این علم بلا استفاده نیست ولی باید اون رو ازساحت والای فلسفه اولی جدا دانست. فلسفه یه چیزه و زبان شناسی یه چیز دیگه!در حوزه های دیگه هم همینطوره. این علوم تحلیلی مضافی که شما نام برده ای بیش از اینکه علومی درجه دوم برای مضاف الیه هاشون باشن بخش هایی از علم درجه اول زبان شناسی هستند. مثلا فلسفه سیاسی تحلیلی آیا بیشتر تحلیل زبانشناختی علم سیاست است یا فلسفه سیاسی؟ حال اگر شما بگی فلسفه سیاسی تحلیلی همان فلسفه سیاسیه با روش شناسی تحلیلی زبان شناختی بنده میگم این همون تحلیل زبان شناختی علوم سیاسیه نه فلسفه سیاسی و اگر بگین نه روش شناسیش همون روش شناسیه فلسفه سیاسیه خوب این دیگه اصلا تحلیلی به معنای مشهور نیست و نقض غرضه.نهایتا اینکه فلسفه تحلیل روشی است منطق گرایانه البته در حوزه زبان شناسی و حتی در همین حوزه هم دقت چندانی ندارد. نکته دیگر اینکه این فلسفه اصولا به دنبال حل مسائل فلسفی نیست بلکه در پی تحلیل این مسائل است.البته این درست که بیشتر نهله های فلسفی بدون استدلال ادعاهای شاخ دار می کنند و این در غرب یک بیماری رایج استکه در ایران اینگ , البته این درست که بیشتر نهله های فلسفی بدون استدلال ادعاهای شاخ دار می کنند و این در غرب یک بیماری رایج استکه در ایران اینگونه نیست. ولی به قول علما اثبات شیئ نفی ماادا نمی کند. این دلیل نمی شود که فلسفه تحلیلی اینگونه نباشد. چه اینکه این فلسفه بیش از آنچه فکرش را بکنید درتنور تکثر گرایی دمیده است. تعجب می کنم که شما این فلسفه را در مقابل تکثرگرایی می دانید. ,
1. مسائل فلسفی واقعا مسئله اند(جبر و اختیار و خداو...) اما اینکه قابل حل نیستند که من هم آن را به علت ضعف شدید عقل ما و آنکه تفکر زبانی و منطقی ما از حیطه ی قدرت عقلمان فراتر نمیرود قبول دارم.نمیتوان منطقا گفت که چون این مسائل لاینحل اند پس کلا مسئله هستند و شبه مسئله اند.این استدلال مغالطه است. بنظرم آقای نمازی تفاوت "ماورا الطبیعه" را با "مابعدالطبیعه" نمیدانند و این2 راباهم خلط میکنند که میگویندمن مسلمانم و ماوراالطبیعه راقبول ندارم. درواقع شایدایشان منظورشان مابعدالطبیعه بمعنای مسائل وجودشناسی وکلشناسی فلسفی است که پاسخشان راباتجربه حسی از طبیعت نمیتوان یافت نه ماورالطبیعه بمعنای عالم غیب.
پاسخ:
سلاممن این را که ماورا’ الطبیعه با مابعدالطبیعه فرقدارند نمی فهمم.منظور هر دو تعبیر یک چیز است و آن متافیزیک2. تنها سخن از ناتوانی فلسفه های تحلیلی از حل مسائل متافیزیکی نیست. بلکه این فلسفه ها از درک متافیزیک عاجزند.3. آقای نمازی نیز در این نوشته بین اعتقادات اکتسابی فلسفی و بعضا نادرست خود با آنچه فطرتا به آن اعتقاد دارند گیر کرده اند. از قضا خیلی از دوستان فلسفه خان ما این مشکل را دارند چون ازفلسفه اسلامی بی اطلاعند.4. البته مفاهیم انتزاعی(سابجکتیو) مانند وجود شناسی و کل شناسی از بعد غیر مادی بودن با دیگر مفاهیم آبجکتیو ولی فرامادی مشترکند و بحث بر سر همین وجه اشتراک است. اینکه تفاوت اینها چیست محل بحث نیست. از این منظر فلسفه تحلیلی از درک مفاهیم انتزاعی نیز عاجزاست. این عجز به روش شناسی تحلیلی این فلسفه بازمی گردد. این ادعای من نیست.ویتگنشتاین نیز بدان اذعان دارد. ,
مناظره داغ داغی بود. نمی دونستم در عالم مجازی هم میشه مناظره ای به این داغی ترتیب داد. ای کاش بحث رو ادامه می دادید. تازه به جاهای جالبش رسیده بود.
سلام علیک
مناظره جالبی بود.
البته اگه بشه اسم مناظره برش گذاشت.
چون مناظره رو معمولا رو در رو انجام می دن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی