وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


فقط درباره ویتگنشتاین

محمد دهداری، يكشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ق.ظ، ۰ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که در پی نوشتن مطلبی با عنوان "جنگ ایدئولوژیک"(متن یادداشت رو می تونید در لینک ادامه مطلب ببینید) و بعد از اون نوشته دیگری با عنوان "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین"، نوشته شد. حیفم اومد این مناظره مجازی چالشانه رو در وبلاگ جدیدم نداشته باشم.

این پست خیلی طولانیه به اندازه گلایه از یه دوست، به اندازه همه دغدغه های من، به اندازه ترس از فردا، به اندازه ... . اگه حوصلش رو ندارین نخونین. این جوابیه من به جواب آقای رسول نمازی درباره پست قبلیه و گرچه اصلا وقت ندارم ولی باید بنویسم٬ فقط اگر غلط املایی_نگارشی در نوشته ام دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید. وقت ندارم مرور کنم و اصلاح. از آقای نمازی که نادانی من رو به رخم کشیده بودند و نیز همه عزیزانی که حال و حوصله یک بحث فلسفی کسل کننده رو دارند، استدعا دارم حتما بخش مربوط به تبیین نوشته های قبلی بنده درباره ویتگنشتاین رو مطالعه بفرمایند. بی ادعا ترین دوستدار دانش دنیا محمدجواد مهدوی.
جناب آقای رسول نمازی، دوست عزیز و گرامی، کم لطفی شما را به حساب سوءتفاهم و عنوان غلط انداز یادداشتهای اخیرم می گذارم(جنگ ایدئولوژیک!). گرچه اگر هم اینطور نباشد باز چیزی به دل نخواهم گرفت. ولی انصاف بدهید، اینگونه یکطرفه به قاضی رفتن درست نیست. بنده در پاسخ به کامنت اول شما درباره مطلب جنگ ایدئولوژیک تلویحا گفته بودم که نمی خواهم جو وبلاگم را خشک و فلسفه زده کنم، دلیل بعضی بحثهای نه چندان عمقی و مبنایی و نیز لحن خودمانی بنده در اغلب پستهایم نیز همین است. نمی دانم شما با ادبیات وبلاگ نویسی یا حتی ادبیات نشریات دانشجویی چقدر آشنایی دارید(که دارید) و این طرز نوشتن از چه رو در منظر شما بی ادبانه! و بدور از شان یک دانشجوست. مگر در مطالب بنده بی ادبی و بی حرمتی نسبت به خود یا ویتگنشتاین جان مشاهده نمودید که اینگونه ظالمانه با لحنی زننده و بدور از انصاف پاسخ دادید. آیا این که من مطلبم را چطور بیان کرده ام آنقدر مهم هست که شما بجای پرداختن به بحثی که من بابش را گشوده ام به شلوغ بازی در باره نحوه نوشتن من بپردازید؟!
مطالب بنده بدور از ادب است یا لحن تند و توهین آمیز شما به همراه آن نقاشی کذایی و واقعا زیبا گفته میشل دومنتن که "آنکس که ادعای خود را مبتنی بر غوغا و فریاد می کند نشان می دهد که استدلالش ضعیف است". از کسانی که این مطالب را خوانده اند خواهش میکنم بین ما قضاوت کنند. در ضمن بنده اگر کامنتها را فیلتر میکنم بخاطر دوستان کم لطفی مثل شماست که بعضا با سوء برداشت و با دادن این حق به خود که به زمین و زمان توهین کنند، هرچه می خواهد دل تنگشان می نویسند. من اگر به فلاسفه غرب نقد داشته باشم که دارم آن را از طریق استدلال بیان می کنم که کرده ام، حال آنکه این شما هستید که بی مطالعه و از روی تعصبی که به غرب دارید فلسفه اسلامی را به استهزاء گرفته اید. من از شما محترمانه دعوت به بحث کردم حال آنکه شما (نمی گویم از روی کبر ) همه چیز را به سُخره گرفتید. این است آزاد اندیشی و عقلانیتی که از آن دم میزنید.
بنده اگرچه دانشجوی ترم هشت رشته مهندسی مواد گرایش صنعتی! هستم ولی هیچ اعتنایی به اینگونه عناوین نکرده و نمی کنم و نمی فهمم چطور است که شما با این همه ادعای آزادی بیان این حق طبیعی را برای قشر زحمت کش جامعه( مثل تراش کار و آهنگر) اینطور به تمسخر گرفته اید! مگر این افراد از شما چه کمتر دارند و مگر این ویتگنشتاین شما هم خود مهندس نبوده! شما اگر چیزی برای مطرح کردن می داشتید بجای اینکه منابع معرفتی اسلام را به استهزاء بگیرید، آنطور که از شما دعوت کرده بودم به بحث پیرامون معرفت شناسی در غرب و اسلام می پرداختید.
در مورد نقش عقل در فلسفه اسلامی:
یا شما مطلب بنده را متوجه نشده اید و یا من بد عنوان کرده ام. منظور من این نبود که فیلسوف در فلسفه از چیزی غیر از عقل بهره می گیرد منظور من همان بود که نوشته ام نه آنچه شما می گویید. در فلسفه اسلامی آنجا که حکم به بهره بردن از معارف اسلامی و عرفانی می شود هم، این عقل است که آن حکم را می دهد. من نیز با این مطلب که در فلسفه عقل حرف آخر را میزند موافقم و فلسفه اسلامی هم همین را می گوید. ضمنا
همینجا هم اعلام میکنم من اگر جایی سند نیاورده ام خواننده محترم بداند نظر شخصی من است و نه نظر اسلام. من به هیچ وجه ادعای ایدئولوگ اسلام یا فیلسوف  و ... بودن را ندارم!
در ضمن آنچه ادعا کرده ام از منظری عملگرایانه در تاریخ فلسفه غرب، قابل رؤیت است. و عاجز بودن بزرگترین فلاسفه غرب از توجیه مسائل ماورائی (مثل کانت، دکارت و همین ویتگنشتاین) عیان است، تا محتاج بیان باشد. همان مسائلی که در فلسفه اسلامی براحتی توسط همان عقل نظری محض( که بزرگترین فیلسوف غرب، کانت، آن را در حیطه متافیزیک بی اعتبار می داند و خیلی های دیگر) اثبات شده است.
ولی روی سخنم با شماست، ای کاش همانقدر که در فلسفه غرب مطالعه دارید فلسفه اسلامی را هم مرور کرده بودید. تا حداقل اسم دکتر رحیم پور ازغدی را درست بنویسید(پروفسور ازغندی شما). در ضمن ایشان در مقابل فلاسفه بزرگ اسلامی مفتخر به شاگردیست و من هم به ایشان ارادت دارم گرچه مریدشان نیستم.
در مورد تعریف ویتگنشتاین از فلسفه :
در "رساله" ویتگنشتاین به سؤال فلسفه چیست؟ اینطور پاسخ می دهد که : فلسفه یک فعالیت است و این فعالیت، وضوح بخشی به اندیشه هاست حال آنکه این وضوح بخشی که معمولا تحلیل یا تحلیل فلسفی نامیده می شود خود نیاز مند وضوح بخشیست. ازنظر ویتگنشتاین همه فلسفه نقد زبان است و این نظر در مقابل نظریات ماقبل که محل توجه فلسفه را هستومندها و رخدادهای ذهنی می دانستند، مطرح گردیده. ضمنا او در "رساله" بر این نظر بود که تنها زبانی که به مفهوم دقیق معنایی از آن حاصل می‌شود٬ زبان واقع‌گویی است و به این ترتیب متافیزیک را زیر سؤال برده. این نظرات بشدت بر اعضای حلقه وین تاثیر گذاشت تا حدی که آنها گرچه ویتگنشتاینی نبودند، از این نظر که "ذات فلسفه تحلیل است" بشدت به دفاع از نظر وی برخواستند.
لازم بذکر است ویتگنشتاین گرچه از نظر بنده شایسته الگو بودن نیست، ولیکن فردی دارای کمالات اخلاقی و وجدانی بیدار بوده، کمااینکه او برخلاف پوزیتویستهای منطقی، از رسیدن به این نتیجه(نفی متافیزیک) دلشاد نبود و فکر نمی‌کرد٬ آن‌چنان ثمره گرانبهایی به دست آورده است. به عکس، معتقد بود که نتیجه این شده که امور به راستی مهم در زندگی قابل گفتن و اظهار نیستند. فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است. یعنی همان بخشی که اثری از آن در کتاب نیست. مطابق شرحی که در "رساله" دربارة معنا آمده است، بین زبان بامعنا یا واقع‌گو و بخشهای دیگر زبان - که برای خبر دادن از امور واقع موجود یا ممکن در دنیا - مورد استفاده قرار نمی‌گیرند و بنابراین، به مفهوم دقیق بی‌معنا یا مهمل‌اند٬ مرز محکمی وجود دارد. در این بخش‌های زبان، تلاش بر این است که چیزی درباره مسایل مهم زندگی گفته شود٬ اما این تلاش به جایی نمی‌رسد چون آنچه سعی در گفتنش می‌شود ناگفتنی است. این رأی منطبق با نظر معمول مردم عادی غیر فیلسوف است که معتقدند اخلاق و دین و هنر در زندگی قدر و اهمیت اساسی دارند ولی زبان یکسره قاصر از بیان این است که این امور چه چیز را می‌رسانند یا راجع به چه هستند یا حتی چیست‌اند؟
این همان چیزیست که من با عنوان عجز در مقابل توجیه متافیزیک از آن نام می برم. چیزی که در پژوهشها هم برای وی حل نشد.
در کتاب پژوهشهای فلسفی دیدگاه ویتگنشتاین درباره ماهیت فلسفه تغییر کرد. او در این کتاب که در سال 1953 و پس از مرگش منتشر شد، به نقد دیدگاه هایش در رساله پرداخت و در جریان این انتقادها دیدگاهی جدید درباره ماهیت فلسفه مطرح کرد که با دیدگاه جدید دیگر وی درباره ماهیت معنا ارتباط داشت. کلید فهم آرای اولیه ویتگنشتاین٬ نظریه تصویری معنا بود. اما عقاید بعدی او از جهاتی با این نظریه مغایرت داشتند. ویتگنشتاین٬ در آثار بعدی٬ نظریه تصویری معنا(Picture Theory of meaning) را رها کرد و تصور کاربردی یا ابزاری معنا(Use or tool conception of meaning) را به جای آن آورد. در رساله ویتگنشتاین بر این باور بود که وظیفه تحلیل فلسفی، ترجمه گفته های یک زبان عادی به یک زبان آرمانیست ولی در پژوهشهای فلسفی چیزی بنام زبان آرمانی وجود نداشت: از نظر او  هر جمله در زبان ما همانطور که هست خوب است. در اوایل قرن هجدهم اسقف برکلی قائل بود که بسیاری و شاید همه مسائل فلسفی ساخته خود فیلسوفان است: نخست گرد و غباری به پا می کنیم و بعد شکوه می کنیم که نمی توانیم ببینیم. این جمله می تواند شعار مناسبی برای کتاب دوم ویتگنشتاین باشد. او بر این عقیده بود که باریک اندیشی افراد در مورد قواعد حاکم بر کاربرد واژه هاست که مسائل فلسفی را می سازد و شبهات فلسفی ببار می آورد و کار فیلسوف رفع این شبهات است "وظیفه فیلسوف در معالجه یک پرسش فلسفی مانند معالجه یک بیماری است".
در مورد غیر نظام مند بودن فلسفه از نظر ویتگنشتاین:
تصور خصلت نظام مندی فلسفه نیازمند توضیح است(گرچه شما خود را انتهای فلسفه غرب می دانید): وقتی سخن از یک نظام فلسفی به میان می آید معمولا نظامهای متافیزیکی بزرگ همچون دانشنامه علوم فلسفی هگل در نظر می آیند که سعی می کردند آنچه را امروزه فلسفه غرب و علوم طبیعی می نامند، در کنار هم و مرتبط و مدون و نظام مند ارائه کنند و این مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند. ولی ویتگنشتاین متاخر(بعد از پژوهشهای فلسفی) و پیروانش با این مشی بخاطر اینکه بقول خودشان تصویری نادرست از زبان ما ارائه می دهند مخالف بودند. از نظر او قواعد یک نظام مشخص انعطاف ناپذیر و نسبتا اندکند، حال آنکه قواعد زبان عادی آنچنان منعطف و بی شمارند که هیچ نظامی نمی تواند حق مطلب را درمورد آنها ادا کند. نقد این مطلب خیلی مفصل است و در این مجمل نمی گنجد و به این نکته بسنده می کنیم که اگر به آراء منتقدان(حتی تحلیلی) ویتگنشتاین نظری بیفکنیم متوجه خواهیم شد که کانون انتقادات به وی، یکی برداشت خاص وی از تحلیل بوده و دیگر همینکه ایشان فلسفه را به واسطه خود ماهیتش غیر نظام مند می دانستند. و از این جمله هستند گروهی از فیلسوفان که در دهه 1950 فعال بودند به رهبری جی . ال . اوستین. از شما انتظار داشتم این مطالب را به حکم "العاقل یکفی الاشاره" متوجه شوید، اگر نمی دانید.
فکر نکنم بیش از این نیاز به توضیح باشد. این را هم بگویم بر ویتگنشتاین از این جهت که از نظر خود برگشته نقدی نیست که این از وجدان بیدار وی حکایت میکند. بلکه من سخنم بر سر کلیات نظام معرفتی در غرب بوده که منجر به جزئی نگریهای بی موردی از این دست می شود و فلسفه را تا حد زبانشناسی تنزل می دهد. و نیز بی مبنا بودن این نظام است که باعث می شود اصول یک فلسفه که یک نسل را تحت تاثیر قرار داده به این زودی اینگونه متحول شود. اگر باز نگویید که به ساحت مقدس فلسفه غرب بی احترامی کرده ام. فلسفه که مانند علوم تجربی نیست که مبانیش را هر وقت دلمان خواست به این شکل افسارگسیخته تغییر دهیم. دقت کنید، حرف بر سر مبانی و اصول فلسفه است. 
در انتها فقط چند نکته می ماند:
1- از کرامت شما بدور است که اشتباهی لپی از من را دست آویز استهزاء بعد علمی بنده قرار دهید(گرچه من مانند شما هیچگاه ادعایی نکردم) و از بحث جدی درباب فلسفه اسلامی فرار کنید. بله نام کامل و صحیح کتاب این است : به آلمانی : Logisch-philosophisch abhandlung و به فارسی : رساله منطقی – فلسفی که در سال 1931 در آلمان منتشر شد.
2- من هیچگاه ادعای استادی فلسفه اسلامی نکردم. و همیشه از اینکه شما می گویید دوری جسته ام. فقط خواستم شما را در چالشهای خود در مورد تقابل فلسفه اسلامی با فلسفه غرب شریک کرده باشم اگر اهل دانستن باشیدو با فلسفه اسلامی مشکل نداشته باشید.
3-  واقعا بی انصافیست یک فرد مسلمان که اینقدر اهل مطالعه هست تا این حد از دین خود بی اطلاع باشد که بگوید " البته تنها نگاه داشتن احترام اولیاء الله در اسلام واجب است". که من هم مجبور باشم مثل تازه مسلمان شده ها این امر بدیهی را برایش توضیح دهم که : نه خیر در اسلام  برعکس غرب همه به یک اندازه از موهبت احترام بهره می برند و این را همه حتی افراد امی هم میدانند و در سیره پیشوایان ما نیز چنین بوده.
4- و اینکه در جملات آخر پست قبلی ضمیر "شون" اگر دقت بفرمایید به مطالب وبلاگ خودم برمی گردد تا وبلاگ شما و منظور از "اون کلمات قلمبه سلمبه" مطالب خودم و شوخی با خوانندگان وبلاگ بوده استتتتتتتتت.
در آخر از شما دوستانه خواهش می کنم اگر بنده را در حد خود نمی بینید، کتاب را که ازشما نگرفته اند، همانطور که در فلسفه غرب مطالعه کرده اید، فلسفه اسلامی را هم (با یک سیر منطقی)مطالعه نمایید. بدون قسم خوردن، ضرری ندارد و این بدیهی است، اگر اهل انصاف باشید.
والسلام علی من اتبع الهدی.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی