وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۶ مطلب با موضوع «مناظره مجازی» ثبت شده است

درباره ویتگنشتاین٬ حرف آخر

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۴ نظر

لودویک ویتگنشتاین

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
قبل نوشت:
اوایل فرجه های امتحانات پایان ترم اخیر بود که از شهرستان محل تحصیل اومده بودم خونه تا درس بخونم که ناپرهیزی کردم و وصل شدم اینترنت ببینم وضع کامنتهای پست اخیرم "جنگ ایدئولوژیک" چطوره. نسبت به پستهای قبلی بهتر بود و همین باعث شد توی پست بعدی "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین" علاوه بر تسلیت به مناسبت ایام ارتحال امام(ره) یه اشاره ای هم  به بعضی کامنتها بکنم، من جمله کامنت آقای نمازی. چند خطی هم البته بسیار دوستانه درباره وبلاگ ایشون و ویتگنشتاین نوشتم. این مطالب با لحنی صمیمانه و خودمونی نوشته شده بود و من به مخیله ام هم خطور نمی کرد کسی اون لحن رو بی ادبانه بدونه. ولی متاسفانه ایشون در پاسخ اون مطلب خودمونی (و شاید از شدت عشق به ویتگنشتاین و فلسفه تحلیل) این یادداشت تند و متعصبانه( خواستم لینک کنم وبلاگشون بالا نیومد) رو نوشتن و با سوء برداشت از لحن خودمونی من (که حتی شباهت به یک مقاله فلسفی ازش انتظار نمی رفت) و با مورد تمسخر قرار دادن علم بنده نسبت به فلسفه غرب، کلی بد و بیراه بار من فرمودند. سنت "کلوخ انداز را پاداش سنگ است" اقتضا می کرد بنده هم جوابی به همون سبک به ایشون بدم ولی من ساحت علم رو از اینجور رفتاها بدور می دونم و به همین خاطر برخورد بد ایشون رو به حساب سوءتفاهم گذاشتم و جواب ایشون رو به نحوی کاملا علمی در پست بعدی "فقط درباره ویتگنشتاین" دادم. به این امید که جو گفت و گوی ما دوستانه تر و علمی تر بشه. حالا بعد از یک ماه که ایشون جواب آخرشون رو روی وبلاگ گذاشتن ببینید چطور با نسبت دادن همه اون بد اخلاقی هایی که خودشون مرتکب شدن به بنده، فرافکنی کرده و بی ادبی های نوشتار خودشون رو به چه ظرافت توجیه کرده اند که اگه کسی نخونده باشه اون متن کذایی رو، فکر می کنه یه متن ادبی بوده.
واقعا من دیگه نمی تونم این رو هم به حساب همون سوء تفاهمات قبلی بذارم. حالت نوشتار ایشون بیشتر به کسی می مونه که توی بحث علمی کم آورده و با بد و بیراه می خواد این مسئله رو بپوشونه. بنده در این یادداشت، هم به فرمایشات فلسفی ایشون پاسخ خواهم داد و هم به غیر فلسفی ها. لازم بذکره من تمام تلاش خودم رو کردم این بحث در مسیر علمی خودش بمونه و بجاهایی که نباید، کشونده نشه. به همین دلیل در کل مکاتبه ای که با ایشون داشته ام حتی در جواب بی انصافی های ایشون بیشتر از اینکه نوشته شون رو بی ادبانه توصیف کرده باشم، چیز دیگه ای ننوشتم. با توجه به آنچه گذشت، یادداشت حاضر آخرین مطلب بنده در این مکاتبه خواهد بود. چرا که به من ثابت شد بحث من با ایشون ثمره ای جز اتلاف وقت هر دومون نداره. ایشالا من بعد کمتر از این مباحث الکی قلبه خواهیم داشت.  دقت در این مکاتبه آدم رو به یاد مناظره های ارسطو با سوفسطائیان میندازه، البته از نظر غنی بودن نوشته آقای نمازی از انواع مغالطات و نه از جهت شباهت بنده به ارسطو. از همین رو متن حاضر برای آموزش انواع مغالطه البته سازنده است. آرزو می کنم که همه این مغالطات سهوی بوده باشه.
نوشتار:
» در ادامه نوشته اخیر آقای نمازی و جوابهای بنده را ملاحظه می نمایید. جوابها پررنگ شده تا قابل تشخیص باشند؛
+ مفهوم فلسفه در نزد ویتگنشتاین
اگر بخواهیم بصورت خیلی مجمل بگوییم که تمام تلاشهای ویتگنشتاین بر حول چه موضوعی شکل گرفته است باید بگوییم که ویتگنشتاین به فلسفه فلسفه (Philosophy of Philosophy) پرداخته است. ویتگنشتاین در تمامی آثار خود در گیر و دار این است که فلسفه چیست. وظیفه آن چیست. روش آن چگونه است. مسائل فلسفی چه هستند. بنابراین محوری ترین سئوال در تمام اندیشه ویتگنشتاین مفهوم فلسفه است. من در اینجا قصد دارم بصورت کوتاه این مسئله بسیار اساسی اندیشه ویتگنشتاین را تشریح کنم. بنابراین از نظر من تمامی مطالب دیگری که ویتگنشتاین مطرح کرده است نسبت به این مسئله (فلسفه چیست) جایگاه فرعی دارند. اگر ما بتوانیم بفهمیم که ویتگنشتاین به فلسفه چگونه می اندیشد تمامی فلسفه او را درک خواهیم کرد. در حالیکه اگر سعی کنیم یک مسئله دیگر مثل "مفهوم ذهن" ٬ "جایگاه معنا" و یا بسیاری دیگر از مطالب خیره کننده آثار ویتگنشتاین را درک کنیم به چنین فهم کلی دست پیدا نخواهیم کرد.
» تا اینجا که پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته اند، لحن مودبانه تر شده. در باب این پاراگراف باید مطالبی را بیان کنم: آیا ویتگنشتاین خود نیز این مطلب را قبول داشته که فلسفه او صرفا یک سری معارف درجه دو هستند نه یک نظام فلسفه از نوع معارف درجه یک که باید به پاسخهای فلسفی هستی هم پاسخ دهد؟
مگر همین فلسفه ی فلسفه ویتگنشتاین جدای از مفاهیم عمده  آثار او مانند "جایگاه معنا" و " مفهوم ذهن" اند؟ اینها همه با هم نظام فکری او را تشکیل داده اند.
+ پس باید به سفری کوتاه در دنیای ویتگنشتاین برویم . ویتگنشتاین به دنبال چه بود ؟ او چه می خواست بداند ؟ آیا ویتگنشتاین یک فلسفه داشت یا دو فلسفه ؟ این سئوال را باید تحلیل کنیم. فلسفه ویتگنشتاین دو دوره دارد. اما این دو دوره نقض کامل یکدیگر نیست. ویتگنشتاین تا پایان عمر یک کار بیشتر انجام نداد. فلسفه او تغییری نکرد. مفهوم او از فلسفه هیچ تفاوتی نکرد. فلسفه او همیشه بر این بنیان شکل گرفته بود که تمام مسائل فلسفی ما مسائل زبانی هستند. اگر ما از خود می پرسیم "وجود چیست ؟" "آیا خدا وجود دارد ؟" "آیا بعد از مرگ دنیای دیگری وجود دارد؟" . اینها همه مسائل زبانی است . یعنی اگر ما از زبان و منطق زبان خود سر درآوریم تمامی مشکلات فلسفی قابل حل است. این مسئله در هر دو دوره اندیشه ویتگنشتاین حضور دارد. او هیچگاه از این باور دست برنداشت که مسائل فلسفی مسائل زبانی هستند. اما روش ویتگنشتاین بود که در این دو مرحله متحول شد. او در ابتدا از یک روش پیشینی برای حل مسائل زبانی خود استفاده می کرد اما با تحولی که در اندیشه او صورت پذیرفت از یک روش پسینی استفاده کرد.
» نه نه خیلی متناقض نیست یه کم متناقض است. آقای نمازی این چانه زنی ها یعنی چه؟ اولا فلسفه ایشان فقط از لحاظ روش شناختی تغییر نکرد که این تغییر در اعماق نظریاتش رخ داه بود تا آنجا که نه خودش به نظریاتش در رساله معتقد بود و نه بعد از تحقیقات فلسفی، رساله منبع تحولی در دنیای فلسفه شد. این جواب نقضی، جواب حلی هم در جمله خود شما نهفته است: " از نظر ویتگنشتاین تمام مسائل فلسفی مسائل زبانی اند." بنده در مطلب قبلی، نقدم حول همین مسئله بود که "مفهوم زبان در اندیشه وی بکلی متحول شده بود". در "رساله" زبان کارکرد آیینه ای داشت و در "تحقیقات" ابزاری و از آنجا که ویتگنشتاین مسائل فلسفه را مسائل زبانی می دانست با تغییر مفهوم زبان نزد وی مفهوم فلسفه هم تغییر کرد و این علاوه بر تحول عمیق روش فلسفی- تحلیلی وی است. تحول روشی وی ناشی از عدم  وجود زبان آرمانی "رساله" در "تحقیقات"، تحول در روش تحلیل زبان و چیز هایی از این دست است ولی تحول مفهوم زبان نزد وی، تحول مفهوم فلسفه را منتج گشت. تازه همان تحول متدولوژیک نیز آنقدر ژرف است که هیچ مسئله ای در فلسفه ویتگنشتاین از آن در امان نمانده است. لازم بذکر است این هم از نقاط ضعف فلسفه تحلیل است که چون فلاسفه تحلیلی دانش وسیعی مثل فلسفه را که به نظر بسیاری از دانشمندان علم اولی و مادر همه علوم است، بر مبنای زبان بنا نهاده اند، وقتی مفهوم کوچکی مثل زبان(در قیاس با فلسفه) نزد آنان تغییر می کند، فلسفه هم متحول می گردد.
+ روش پیشینی مورد استفاده ویتگنشتاین ترکیبی است از نظریه تابع ارزش و نظریه تصویری زبان. توجه کنید که ویتگنشتاین هیچکجا اثباتی برای نظریه خود ارائه نمی دهد. از نظر او بدیهی است که نظریه اش در مورد زبان صدق کند. در واقع ویتگنشتاین از روش کانت استفاده می کرد. کانت می پرسید که "قوه شناخت ما باید چگونه باشد تا بتوانیم جهان را بشناسیم؟" و ویتگنشتاین می پرسید "زبان باید چگونه باشد تا بتواند جهان را به ما نشان دهد؟" . او به هیچوجه در اینکه زبان وسیله شناخت جهان است شک نداشت.
» بواقع کانت هوشمندانه تر نظر داده و اگر وی ادعایی بر بداهت نظریه اش دارد قابل دفاع تر از بداهت نظریه زبانی ویتگنشتاین است. بنظر، ویتگنشتاین در این ادعا فقط همین جمله را از روش کانت استفاده کرده باشد که "نظر من بدیهی است" و لاغیر. این که نمی شود هر که از راه رسید ادعا کند که نظریه من بدیهی است. امور بدیهی مشخصاتی دارند که از آن جمله همگانی بودن بداهت آنها برای عموم مردم است. یعنی اگر برای ویتگنشتاین این امر بدیهیست برای من هم باید باشد. مثل امتناع جمع نقیضین. اصولا بدیهی تعریف دارد. قضیه ای بدیهی است که تصورش تصدیقش را به همراه آرد. مثلا اگر هر فردی جمع نقیضین را درست تصور کند بدون نیاز به دلیل به امتناعش حکم خواهد نمود. بعدا بطور کامل این نظریه شناخت را به بحث خواهم گذاشت، البته برای آنان که می خواهند بدانند، شما را نمی دانم.
+ اما در روش پسینی ویتگنشتاین دیگر از باور به ساختار یگانه زبان خبری نیست. او معتقد است که زبان یک ابزار است که برای انجام کارهای بسیار متنوع مورد استفاده قرار می دهد. کارکردهای زبان آنقدر متعدد است که شباهت موجود در آنها نباید ما را به اشتباه بیندازد. او برای تفکیک ظاهر و باطن زبان از اصطلاح "گرامر سطح" و "گرامر عمق" استفاده می کرد. گرامر عمق آنقدر متنوع است که نمی توان هیچ الگویی در آن تشخیص داد اما گرامر سطح همان چیزی است که از آن با عنوان "شباهت خانوادگی" نام می برد.
» جانا سخن از زبان ما میگویی. مگر شما نمی گفتید ویتگنشتاین مسائل فلسفی را مسائل زبانی می داند. از این جمله استفاده می شود که کار فلسفه تحلیل زبانی است و وقتی زبان که هسته این تعریف است تغییر ماهیت دهد چگونه فلسفه از این تغییر در امان خواهد بود؟
+ توجه کنید که باز هم "مفهوم فلسفه" در نزد ویتگنشتاین همانی است که بود. هنوز هم فلسفه وظیفه ای بغیر از حل مسائل مسائل فلسفی بوسیله بازشناسی منطق زبان ندارد. همان که در ویتگنشتاین اول با نام "تحلیل گزاره ها" و در ویتگنشتاین دوم با عنوان "دیدن کاربردها" معرفی می شود.
» خوب زبان تغییر کرده، روش تحلیل آن هم به اعتراف خود شما تغییر کرده، اینجا فقط اسم فلسفه است که تغییر نکرده. لازم نمی بینم بیشتر در اینباره بنویسم که در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
+ پاسخ به آقای مهدوی
آقای مهدوی عزیز. بحث در مورد شیوه نوشتن شما بنظرم آنقدر مهم نمی رسد که دیگر سر آن بحث کنیم بنابراین به مطالب دیگری می پردازم که جلوی سوء تفاهم گرفته شود. من تصور نمی کنم فیلتر کردم نظریاتی که حاوی الفاظ زشت نباشند به هیچ وجه قابل توجیه باشد. در هر صورت محل بحث جایی است که نظریات غلط و درست با هم ابراز می شود. بنابراین شما باید تمامی نظریات را منعکس کنید تا خوانندگان خود قضاوت کنند. اتفاقا این شما هستید که با سانسور نظریات دیگران به بهانه غیرمنصفانه بودن یکطرفه به قاضی رفته اید. بقول استوارت میل تنها با برخورد اندیشه هاست که حقیقت آشکار می شود.
» جمله اول: فیلتر کردن نظریات غیر از فحاشی ها غلط است(فیلتر کردن فحاشی درست است). جمله دوم: ولی شما نباید اصلافیلتر کنید. جمله من: اگر کسی( مثل بعضی دوستان وبلاگ شما) فحاشی کرد من دانشجو که دیر به دیر آن می شوم چگونه حذف کنم آن فحش ها را؟ باز هم جمله من: آقای میل هم قبول خواهند داشت، برخورد اندیشه ها سازنده است نه فحاشی.
+ ضمنا من تصور نمی کنم تعصب خاصی به غرب داشته باشم. اتفاقا من همانقدر که با فلسفه اسلامی مخالفت دارم با فلاسفه اروپای قاره ای مثل هایدگر و هوسرل و سارتر نیز مخالفم. در میان تمام فلاسفه از نظر من تنها فلسفه ویتگنشتاین است که قابل دفاع است البته به شرطی که خوب فهمیده شود و شاید بعضی جاها تعدیلاتی نیز در آن صورت بگیرد که موضوع بحث من در اینجا نیست اما به مسائلی در اولین پستهای خودم در این وبلاگ اشاره کرده ام. اما باز هم دست از این ادعا برنمی دارم که تنها فلسفه قابل توجه برای من چیزی بجز ویتگنشتاین نیست و سایر فلسفه ها از جمله فلسفه اسلامی کارایی مورد نیاز ما را ندارند. بازهم در این مورد توضیح خواهم داد.
» آقای نمازی یادتان هست در اولین و آخرین چتی که با هم داشتیم، چه گل فرمایشی کردید:"نظرات هابز و ماکیاولی قابل اعتمادترند نسبت به دستورات قرآن"شما که بدون مطالعه متون اسلامی و یا متون فلسفی- کلامی اسلامی(به عنوان یک فرد بی طرف و نه حتی مسلمان) آنها را به هابز و ماکیاولی و ویتگنشتاین می فروشید، اگر تعصب ندارید چه دارید .و سپس فرمودید که ملت دولت با اسلام و مسیحیت مانعه الجمعند ولی با یهودیت خیر. شما که اینقدر به دولت مدرن اعتماد دارید ( همان دولت مدرنی که کم کم دارد جای خود را به دولت پست مدرن می دهد و این هم بسیار جای بحث دارد که دولت پست مدرن اگر بدون عبور از دولت مدرن دست یافتنی بود، چه منطقی آن روز به حقانیت آن منتج شد و امروز به این) تعصب ندارید، چه دارید؟ چقدر نظام سیاسی اسلام را مطالعه نموده اید؟ چقدر از قرآن آگاهی دارید؟ و آیا پامبران بیکار بودند که ....
در مورد کارایی فلسفه ویتگنشتاین کسانی که این مطالب را خوانده اند قضاوت خواهند کرد.
+ در مورد عنوان دانشجوی فنی خدمتتان عرض کردم که شان دانشجویی اقتضاء می کند که به شیوه مودبانه ای صحبت کنیم. واگرنه من هم به عناوین توجهی ندارم و اگرنه می توانستم از عنوان خودم در این بحث استفاده کنم. در مورد اقشار زحمت کش هم خودم در مطلب از همین عنوان استفاده کرده ام . در عین حال باید توجه کنید که هر قشری شیوه گفتگو و علایق خاص خود را دارد. من حرفم این بود که با شیوه گفتگوی اقشار زحمت کش نمی توان فلسفه نوشت . ویتگنشتاین هم مطمئنا اگر آهنگر بود با الفاظ کارگری کتاب نمی نوشت. شما اشاره کرده اید که بدون آشنایی . خواهش می کنم کم لطفی نفرمایید.
» مغالطه عقب نشینی در تعریف (definitional retreat). خوانندگان عزیز بین ما قضاوت می کنند که آیا مطالب بنده بی ادبانه بوده یا جوابهای شما؟ و اینکه منظور شما از آن جملات درباره من واقعا همین بوده که الان ادعا می کنید یا آنچه هر کسی بخواند متوجه می شود؟ در مورد استفاده شما از عنوان اقشار زحمت کش هم باید بگویم هر کس نوشته شما را بخواند می فهمد برای تحقیر بنده بوده و بس، و دیگر اینکه اصلا بحث این نیست که هر قشر چگونه صحبت می کند بحث این است که شما طوری می نویسید انگار این اقشار حق ندارند در حیطه نظرات فلسفانه شما وارد شوند و اصلا فلسفه با این آدمها جمع نمی شود. این همان تفکر حاکم بر ایران باستان است که بچه کفاشی می خواست درس بخواند و این خبر در کل کشور پیچید که این بچچچه کفاش هوس کرده درس بخواند. حال آنکه هر کس بخواهد می تواند در هر دانشی رشد کند و دانستن هیچ تبعیضی را بر نمی تابد. در ضمن من در یادداشت اولم متن فلسفی نمی نوشتم که لازم باشد به قواعدش پایبند باشم، و تازه اینها هیچ کدام توجیهی برای پاسخ بی ادبانه شما نمی باشد.
+ چیزی که شما از آن با عنوان فلسفه اسلامی نام می برید در هر صورت ریشه در فلسفه غرب دارد و بعد هم جذب فلسفه غرب شد. بنابراین اگر من با فلسفه غرب آشنایی داشته باشم به قدر کافی آشنایی دارم که بتوانم از روش شناسی آن ایراد بگیرم. مثلا لازم نیست من تمام فلسفه ارسطو را خوانده باشم تا بدانم که روش شناسی او یکسره اشتباه است. کافی است صفحه اول متافیزیک ارسطو را باز کنم "همه انسانها بالذات می خواهند بدانند" . همین یک جمله بس است تا نشان دهد این فیلسوف به ذات موجودات معتقد است. همانچیزی که ویتگنشتاین آنرا بعنوان شباهت خانوادگی یا گرامر سطح در میان کاربردهای کلمه انسان معرفی می کند. ارسطو تصور می کند که اگر تمامی انسانها باالذات می خواهند تولید مثل کنند ٬ تغذیه کنند و سایر کارها ٬ بنابراین دانش هم چیزی در همین سنخ است. بنابراین ذاتی برای انسانها قابل تصور است که یکی از آنها دانستن است. دیگر احتیاجی نیست که شما تمام عمر شریف را در راه مطالعه ارسطو بگذارید تا بفهمید که با او موافقتی ندارید. 
» 1- فلسفه اسلامی ریشه در فلسفه غرب دارد. 2- من فلسفه غرب می دانم. نتیجه: من فلسفه اسلامی میدانم. به این می گویند مغالطه کل و جزء، تازه آن هم چه جزئی. گرچه شما در ادامه متن بسیار مرا به مغالطه متهم کرده اید بدون دلیل و یا با دلیل و بدون سند، ولی بیایید منطقی تر باشید. فلسفه اسلامی گرچه از منطق صوری ارسطو و بسیاری دیگر از فلاسفه غرب بهره جسته ولی در اغلب مسائل فلسفی متفاوت و حتی متضاد با آراء آنهاست. و اصلا مگر فلسفه یونان و قرون وسطی چقدر است که آن را با نظام فلسفی گسترده و جامعی مثل فلسفه اسلامی یکی می دانید؟ تبیین این گفته برای بنده حقیر که اندک توشه ای از فلسفه اسلامی و فلسفه غرب  دارم بسیار آسان است. کافیست چندتا از  مسائل عمده این دو فلسفه را به بحث بگذاریم و تطبیق دهیم. ضمنا مصداق آوردنتان از فلسفه ویتگنشتاین را در اینجا درست نمی دانم و دیگر اینکه تمام عمر شریفتان برای خودتان، همانطور که چهار سال را به گفته خود صرف خواندن مطالب فمنیستی نموده اید مدتی کوتاه را هم صرف خواندن مطالب اسلامی از فلسفه و غیره بنمایید تا لااقل عدالت را رعایت کرده باشید. البته که شما از تعصب مبرائید و پایبند به آزادی اندیشه و بیان!
+ بعد هم من متوجه نمی شوم شما چرا انتقاد به فلسفه اسلام را چیزی جزو انتقاد به مبانی اسلام تصور می کنید ! مگر همراه قرآن جزوات فلسفی ابن سینا و ابن رشد هم نازل شده است !؟ اگر من تمام فلسفه اسلامی را رد کنم بازهم این دلیل نمی شود که مسلمان نباشم ! شما چرا از فلسفه اسلامی بعنوان منابع اسلام نام می برید؟
» این هم مغالطه تحریف. من در هیچ جای سخنم چنین چیزی نگفته ام که فلسفه عین اسلام است و این حرف شما و تمسخرتان را هم به پای عدم اطلاع کافی از اسلام و عوض کردن مسیر بحث می گذارم چرا که هیچ کس با یا بدون مطالعه در اسلام چنین حرفی ساده انگارانه ای نمی زند. و مطمئن باشید به تصور من هم شما مسلمانید وگرنه من اینقدر به مطالعه فلسفه اسلامی سفارشتان نمی کردم چرا که اگر شما را یهودی مثلا می انگاشتم اول می بایست مسائل دیگری را مطرح می نمودم. البته اگر از من میشنوید خود بدنبال حل آن مسائل باشید تا حداقل بین هابز و اسلام به نتیجه ای برسید.
+ و به صورت پیشینی اینگونه در نظر گرفته اید که مسائل ماورائی وجود دارد و کار فلاسفه این است که آنها را تبیین کنند. اگر شما برای این نظر خود اثباتی هم دارید خوشحال می شود از آن مطلع شوم اما من تا چیزی را اثبات شده ندانم دلیلی نمی بینم که یک فیلسوف را بخاطر عدم توجیه آن تخطئه کنم ! کانت معتقد بود مسائل ماورائی از حیطه شناخت انسان بالاتر است و اگر به آنها بپردازیم به تناقضهای عجیب و غریبی مثل جبر و اختیار دچار می شویم(Antinomies). بنابراین کانت سعی می کرد از تمام این بحثهای بی نتیجه ای که هنوز هم در فلسفه اسلامی وجود دارد خود را رها سازد. ویتگنشتاین متقدم هم که با دیدگاه کانتی خود همین سخن را به گونه ای دیگر می گفت. او زبان را ابزار شناخت و ماوراء و اخلاق را فراتر از زبان می دانست که بنابرایان قابل بررسی نیست. ویتگنشتاین متاخر هم که اگر از او می پرسیدید "آیا خدا وجود دارد؟" از شما می خواست به طریقه های استفاده از کلمه خدا توجه کنید تا متوجه کنید این سئوال از بنیان اشتباه است. بنابراین فکر نمی کنم مسئله ای که شما مطرح کرده اید به قدر کافی قابل تبیین باشد. بازهم اگر مایل بودید می توانیم بحث کنیم چون وقتی سخن کوتاه باشد شکافتن مسائل متفاوت ممکن نیست. شما طرح مبحث کنید و نظر خود را بگویید تا من هم پاسخ دهم.
» 1- من مسلمانم. 2- البته ماوراء را قبول ندارم. نتیجه: معنی تناقض(Antinomy)را هم فهمیدیم. در مورد متافیزیک من مشخصا ارجاع داده ام به فلسفه اسلامی و اثبات متافیزیک در فلسفه اسلامی. عجیب است که شما هر چه را دوست ندارید نمی بینید. ولی چون خواستید جواب مجملی می نویسم برای تبیین:
دوما: مختصر می گویم کسی که در باره تحلیل زبان و گزاره ها سخن می گوید، ابتدائا باید متعلق(به فتح لام) آن را مورد بحث قرار دهد که نفس آدمی باشد. زیرا اگر جمله ای در کار است، فعلی دارد و اگر فعلی درکار است ضمیری، و اگر ضمیری باشد متعلقی دارد. این متعلق، موجودی بسیط است و مبرای از جزء چرا که من مثلا نمیتوانم نفس خود را تقسیم کنم به اجزائی و نیز از ابتدای تولد تا مرگ این منِ من رشد مادی ندارد و تغییری نمیکند. بو علی در این باره در باب نفس در کتاب شفا و همینطور در الاشارات و التنبیهات استدلال جالبی دارد. او می گوید: فرض کنید در یک آن با اعضا و جوارحی کامل و عقل و هوشی طبیعی قدم به هستی می گذارید ولی از حواس ظاهری بی بهره اید آیا در این حالت درکی از هستی خود ندارید؟ آیا درک ما از هستی خود متوقف به حواس ظاهری ماست، خیر علم ما به خود از نوع علمیست که به حالات روانی خود داریم، مانند علم ما به عشق و تنفرمان که با هیچ حواس ظاهری درک نمی شود بلکه بی واسطه است و ما  به آن علم حضوری(ترجمه شده knowlege by present) می گوییم.
 افزون بر دلایل عقلی، شواهد تجربی روانشناسی امروزی نیز بر دو ساحتی بودن انسان دلالت دارد. پدیده مشاهده جسم خود یا تجربه نزدیک به مرگ(autoscopy)، تله پاتی(telepathy)، اندیشه خوانی(mind reading) و ... همه و همه دلایلی انکار ناپذیرند بر وجود ساحتی غیر مادی برای انسان. این متعلق اولین چیز غیر مادیست که اثبات می شود .
اولا: ماوراء مقوله ای بس بدیهیست که البته عقلا هم اثبات شده است و این شما هستید که آن را قبول ندارید و باید برای گفته تان دلیل بیاورید و بگویید چه توجیهی برای این همه پدیده های غیر مادی دارید. چقدر جالب است که شما ادعای ویتگنشتاین را درباره بداهت یک چیز موهوم به این سادگی و بدون استدلال قبول میکنید ولی مطلبی اینقدر بدیهی را حتی با آن همه دلایل(که بعید است از همه آنها بی خبر باشید)، تشکیک می فرمایید.
+ من تصور نمی کنم گذاشتن یک ن کم و زیاد تفاوت زیادی در مشی ازغدی ایجاد کند. چه آنکه فکر می کنم اشتباهات املائی در وبلاگ مسئله عادی باشد. من شاید دهها سخنرانی ایشان را در تلویزیون دیده باشم. جالب است. اما بیشتر برای تفریح و شناختن یک شیوه اندیشیدن. شیوه ای که زمین را به زمان مرتبط می کند تا اثبات کند کارل پوپر جزو آژانس یهود است و بنابراین لیبرالیسم بد است. اینها اگر موضوع بحث باشد بیشتر به مزاح شبیه است تا بحث نظری. اگر ایشان ادعای شاگردی در نزد کسی را می کنند بدا به حال آن استاد.
» سلام علیکم( اگر قرآن خوانده باشید می فهمید یعنی چه) و دیگر اینکه نحن ابناء الدلیل ، دلیل ، دلیل.
+ شما اشاره کرده اید که ویتگنشتاین شایسته الگو بودن نیست. من نمی دانم الگو چیست اما فکر نمی کنم من هم با الگو کردن کسی موافق باشم. من ویتگنشتاین را در درجه اول از لحاظ نظری قبول دارم. دوم به شیوه زندگی و دانش و نبوغش غبطه می خورم. اگرچه نمی توانم مانند او باشم اما همه سعی خود را خواهم کرد تا در شیوه زندگی خود فضیلتهای او را زنده کنم. بعد هم اشاره کرده اید که مسئله متافیزیک در تحقیلقات ویتگنشتاین حل ناشده باقی مانده است. من نمی دانم این را با چه سندی می گویید. اما تصور می کنم تحقیقات را خوانده باشید که از "بازی زبانی متافیزیک" سخن می گوید. بنابراین متافیزیک یک بازی زبانی است مانند بازیهای زبانی دیگر که قواعد خود را دارا است و هدف خاصی را تامین می کند که همان بحثهای بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای باشد. مسئله هنوز حل نشده است ؟ اگر قرار بود حل بشود باید چگونه باشد ؟ باید  ویتگنشتاین بنویسد "من به وجود خداوند با برهان وجود و علیت ایمان آوردم والسلام..." تا شما بگویید مسئله حل شده است ؟ در این صورت من مطمئنم ویتگنشتاین در جهل کامل مرد.
» 1- ویتگنشتاین متاخر یک بازی زبانی مثل بقیه بازی های زبانی برای متافیزیک قائل بود. 2- هدف این بازی زبانی همان هدف بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای است(البته این گفته شماست). نتیجه: ویتگنشتاین متاخر مسئله متافیزیک را حل کرده. این را نوشتم تا بدانید شما حتی با ویتگنشتاین هم مشکل دارید. در حالی که او تصور می کرد با تغییر روش تحلیلی خود، خیلی از مسائل غیر قابل گفتن در متد قبلی(در رساله)، گفتنی خواهند شد. شما حتی این تلاش وی را هم نادیده گرفته، بی حاصل می نامید.
البته من اصولا به قضیه ایراد دارم و طور دیگری به مطلب می نگرم، من می گویم متافیزیک صرف گفته شدن حل نمی شود، بلکه باید اثبات شود حال با هر برهانی می خواهد باشد، که چنین چیزی را در آثار ویتگنشتاین نمی بینیم. شما مثل اینکه فراموش کرده اید عالم گزاره ها عالم ذهن است و من از متافیزیک عینی حرف میزنم(این هم یک مغالطه دیگر). یعنی ویتگنشتاین با قائل شدن به یک بازی زبانی برای متافیزیک خیلی کار کرده باشد آن را در ذهن ما به اثبات رسانده است. حال آنکه در عالم ذهن برای هر چیزی می توان بازی زبانی ساخت حتی چیز هایی که غیر واقع بودن آنها بر همه آشکار است مثلا اساطیر. اینکه برای فهم گفتار دینی، باید ببینید این گفتار در زندگی مردم چه نقشی دارد درست، ولی تا توجه نکنید که گفتار دینی بر چیزی فراسوی خودش دلالت می‌کند، نقش آن را در زندگی مردم نخواهید فهمید. مردم به این دلیل نماز می‌خوانند و دعا می‌کنند که معتقدند خدایی هست که می شنود و می بیند. اما این که آیا خدایی هست یا نیست که دعایشان را بشنود، فی‌نفسه جزء بازی زبانی نیست. مردم به این دلیل در بازی زبانی دینی شرکت می‌کنند که معتقدند خارج از بازی زبانی، چیز دیگری هم هست که به آن معنا و هدف می‌دهد. البته این مشکل در فلسفه ویتگنشتاین بیشتر به دوری جستن وی از بحث نظری مربوط می شود و تحلیلی دیدن همه چیز که این هم به نوبه خود بیشتر از هرچیز به ناکامی قبلی وی در ارائه نظریه ای کلی بر می گردد.
+ بازهم شما یک مغالطه دیگر فلسفی انجام داده اید. ابتدا می گویید که مفهوم ویتگنشتاین از فلسفه تغییر کرده است و بعد دنبال اثبات آن گشته اید و مطالب بی ارتباطی را هم مطرح می کنید. همانطور که در متن مقاله بالا هم گفتم باید بین "مفهوم فلسفه" و "روش فلسفه" تفکیک قائل شوید. فلسفه همان است که بود : حل کردن مسائل فلسفی به واسطه تحقیقات زبانی. روش تغییر می کند از روش پیشنین به روش پسینی . من فکر نمی کنم مسئله آنقدرها هم پیچیده باشد. اگر واقعا به این بحث علاقه دارید می توانم به شما کتابهایی معرفی کنم. این نظر من تنها نیست ! این نظر بزرگترین تحلیلگران اندیشه ویتگنشتاین است.
» من به این فرمایشات تکراری منطقا پاسخ داده ام. در ضمن من هم همه حرف هایم از خودم نیست بلکه برای انتقاد کردن، نظرات فلاسفه غرب را نیز در نظر گرفته ام، این در مطالب من کاملا مشهود است. از انی گذشته باید بگویم، همین روش مقلدانه و حفظ طوطی وار مفاهیم علوم غرب است که باعث شده متفکران ما به آنچه از آن سو می آید اکتفا کرده، جرات نقد نیابند.
+ بعد هم از مسئله نظام مند بودن اندیشه ویتگنشتاین سخن گفته اید و باز هم یک مغالطه دیگر. من نمی دانم شما چرا سعی دارید بجای یک انتقاد درست و بجا با زیر سئوال بردن دانش من از فلسفه غرب جلو بروید. من قصد ندارم در این مورد بحث کنم و اگرنه تصور نمی کنم کار پیچیده ای باشد به شما اثبات کنم بیشتر از شما می دانم. شما ابتدا از فلسفه نظام مند بعنوان دستگاه فلسفی که همه چیز را تبیین کند نام برده اید و بعد فلسفه نظام مند را فلسفه ای که ساختار زبان را قاعده مند بداند. فکر می کنم این فاجعه را سهوا انجام داده اید. انتقاد آستین مربوط با ساختار غیر نظام مند زبان است که در نظر کنشهای گفتاری speech acts(العاقل یکفی الاشاره!) مورد بررسی قرار گرفته است. اما نظام فلسفی را تصور می کنم بعد از هگل دیگر هیچ فیلسوف نظام مندی نداشته باشیم. شما می توانید یک فیلسوف دیگر معرفی کنید که سعی کرده باشد فیزیک و الهیات و سیاست را در یک نظام فلسفی توجیه کند ؟ خوب پس این مسئله ویتگنشتاین تنها نیست ! دیگر فلاسفه می دانند که وظیفه آنها این نیست. برای همین است که بخش عظیمی از فلسفه اسلامی که از فیزیک ارسطو نشات می گیرد چیزی جز اسطوره نیست.
» من هیچگونه سعیی برای زیر سؤال بردن علم شما به فلسفه غرب ندارم ولی تصورم این است که درباره فلسفه اسلامی در درجه اول و اسلام در درجات بعدی کم اطلاعید. ولی شما هم در باب فلسفه غرب بیش از حد به خود اعتماد نداشته باشید. مگر چقدر من را می شناسید. حداقل من نسبت به شما این امتیاز را دارم که هم فلسفه غرب خوانده ام هم فلسفه اسلامی و هیچ گاه یک طرفه به قاضی نرفته ام و در آخر، مباحث مطروحه مبین هر گونه ادعا خواهند بود. این سخن را تمام می کنم که خود نیز علاقه ای به این شکل گفتو گو ندارم.
و اما اتهام مغالطه: به این می گویند مغالطه "حرف تو مغالطه است"your word is unclear/sophistry)). مطلب من بسیار واضح است ویتگنشتاین نه تنها با نظام مندی فلسفه بلکه اصولا با هر گونه نظام مندی مخالف بود. نظر اوستین هم صرفا به عنوان یک مثال آورده شده، هر چند یک مثال حداقلی. من هم می دانم نظام مندی مورد نظر اوستین بصورت دسته بندی برخی شیوه های کاربرد جملات بوده ولی این متد هم با نظر ویتگنشتاین قابل جمع نیست. شما هم بهتر است بجای این حرفها نقد مرا مبنایی جواب دهید نه اینکه به تقدم و تاخر مطالب ایراد بگیرید و من را متهم به مغالطه کنید. سؤال من هنوز پاسخ داده نشده: چرا ویتگنشتاین فلسفه را ماهیتا غیر نظام مند می داند؟ اصولا چه مشکلی با نظام سازی دارد؟
در ضمن من در مطلب قبلی هم گفته بودم که" نظام فلسفی مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند." و دیگر اینکه اگر کسی اقدام به ارائه دانشنامه نظام مند فلسفی ننمود دلیل بر قبول نداشتن نظام مندی ازسوی او نیست. تعداد بسیار زیادی از فیلسوفان، فلسفه را امری نظام مند می دانند. آیا شما این چیز ها را نمی دانید، این همه فرا فکنی از چه روست؟
+ بعد هم از وجدان بیدار سخن گفته اید. بازهم شما بصورت پیشینی در نظر گرفته اید که معرفتی هست که ما نمی دانیم ٬ وجدانی هست که آنرا به ما یادآوری می کند و ویتگنشتاینی هست که وجدانش بیدار است و نفس اماره و لوامه اش باعث شده تغییر عقیده بدهد و از خودش انتقاد کند ! حتما تحقیقات فلسفی هم ثمره الهام الهی است !!!!  من واقعا از اینها چیزی نمی فهمم . اگرشما خود از این چیزها چیزی دستگیرتان شد من را هم خبر کنید. شما به راستی که فلسفه پردازی نمی کنید. اول یک مسئله را مسلم حساب می کنید و بعد دنبال دلایلش می گردید. این فلسفه نیست ! این الهیات است ! همان است که مدعی هستید منظور شما نبوده است یعنی اینکه بغیر از عقل منبع دانشی وجود دارد و بعد اینجا دوباره می گویید و اثبات هم می کنید !
» ای بابا! منظور من فقط این بوده که اگر کسی بعد از فهمیدن اشتباهش، از نظر قبلیش دست بردارد، نشاندهنده فضیلتی اخلاقی برای وی و لجباز نبودن او به نفع حقیقت است. ربطی هم به مقدمه و مؤخره های فلسفی، الهیات، الهام و اینجور حرفها ندارد.  این را هیچ کس تشکیک نمی کند. حال آنکه شما با این بازی با کلمات، آنرا به گزاره ای فلسفی و مشکوک بدل نمودید.
+ بعد هم باز شما تمام فلسفه غرب را با فلسفه تحلیلی اشتباه گرفته اید. همین جا در فرانسه شما اگر درمورد ویتگنشتاین صحبت کنید می گویند شما زبان شناسید. اینجا هم حرفهای بزرگ بزرگ مثل فنومنولوژی را به حرفهای قابل قبول تری مثل فلسفه تحلیلی ترجیح می دهند. اتفاقا جالب اینجاست که زیبایی شناسی مورد اشاره شما (اگر واقعا از معنی آن آگاهی دارید) در تنها جایی که موجود نیست در نزد ویتگنشتاین و فلاسفه تحلیلی است ! این تعبیر زیبایی شناسی را از کجا آورید !
» متوجه نمی شوم، من کجا از زیبایی شناسی اینگونه نوشته ام. اگر منظورتان زبان شناسیست که این علم با فلسفه تحلیل نسبت عموم خصوص من وجه دارد( یعنی در بخشهایی اگر نگوییم همه بخشها مشترکات فراوانی دارند). البته فکر نکنم چنین ادعای شاخ داری کرده باشید که "فلسفه تحلیلی ربطی به زبان شناسی ندارد". تازه منظور من دقیقا این هم نبوده، فلسفه در نظر تحلیلیان بجای اینکه از مسائل بنیادی مثل وجود آغاز گردد از یک مسئله عرضی( به فتح را) مثل زبان آغاز شده. این خیلی ناامید کننده است. دیگر فلاسفه غرب نیز از این دست اشتباهات زیاد دارند.
تنها جایی که من از زیبا شناسی نوشته ام آنجاست که : " ویتگنشتاین فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است." و این تباینی با حرف شما ندارد. متن را دقیق تر بخوانید یا دقیق تر بنویسید.
+ شما تحول در فلسفه را بعنوان یک نقص محسوب می کنید. اما حتما بنظرتان  جالب تر این بود که مانند فلاسفه اسلامی هنوز بحث ما بر سر کتابهای فلسفی قرون وسطی بود. اگر تحولی در فلسفه غرب صورت می گیرد سعی در رقابت آن با علوم طبیعی است. علوم طبیعی است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید. فلسفه هم می خواهد توانا باشد. نمی خواهد مانند فلسفه اسلامی خود را به بحثهای بی پایان و بی حاصلی مثل آزادی اراده و جبر و دلایل اثبات خدواند مشغول سازد. اگر تحولی در فلسفه غرب وجود دارد به جهت زنده بودن آن است.
» 1- تحول در فلسفه نه( که در فلسفه اسلامی هم تحولات بسیاری رخ داده) بلکه تحول در مبانی. این را چون می دانستم سوء برداشت می کنید در مطلب قبلی تاکید کرده ام(دو دفعه). چنانکه یکبار شک گرایند، یک بار عقل گرا، یکبار عمل گرا و ....ولی مبنا در فلسفه اسلامی همیشه عقل بوده البته نه عقل کانتی و عقل راسیونالیستی و ... . البته شما این چیزها را نباید هم بدانید که اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید.
2- خیلی خیلی جای تاسف دارد که یک مسلمان  کتب فلسفه اسلامی را متعلق به قرون وسطی بداند. راستی چقدر از این کتب را مطالعه نموده اید؟
3- رقابت فلسفه و علوم طبیعی هم از آن حرف هاست، در علوم اسلامی اینها ملازم یکدیگرند.
4- اگر جهان امروز اینقدر از لحاظ علمی پیشرفت کرده این که فقط معجزه غرب نبوده، بسیاری از کشفیات مبنایی در علوم تجربی را ما مسلمانان انجام داده ایم. البته من منکر پیشرفتهای تکنولوژیک غرب نیستم که آن را در اعلا درجه اش در رشته تحصیلی خود میبینم ولی این چه دلیلی است بر حقانیت فلسفه آنها. فلسفه ای که در عرصه سیاست تبلور شیطانیش را شاهدیم. همان استثماری که هیچ کس حتی خود مردم ملل غربی نیز از آن در امان نمانده اند. این تکنولوژی بدون استثمار و مکیدن خون مردم جهان سوم مگر ممکن بوده؟ حال درست است که شما سفیر غرب شده، ( در اینجا و جاهای دیگر)چنین می گویید:" این اومانیسم غرب است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید." این خودباختگی در مقابل غرب نتیجه ای جز حقارت ندارد. آیا عقل شما چنین حکم می کند؟
+ تعدد موارد بی احترامی در نوشته کوتاه شما نشان دهنده طرز فکری است که بر اندیشه هایی هم سنخ شما چیره شده است. خواهش می کنم بجای اینکه من را به نفهمی و نادانی و عاقل نبودن (العاقل...) متهم کنید کمی از آن برج عاج خود پایین بیایید تا جریان دنیا در دربیابید.
» من اولین بار مطلبی را بسیار دوستانه و بدور از هرگونه  بی احترامی برایتان نوشتم ولی شما چنان بی ادبانه جواب دادید که من بکل از ادامه گفتوگو  منصرف شدم و فقط برای اینکه به شما گفته باشم همه چیز را نمی دانید، مطالب بعدی را نوشتم و در آنها هم به هیچ وجه بی احترامی صورت نگرفت. حال شما این مثل را بخود گرفته برای فرافکنی همه آن مطالب زشت، مستمسک قرار داده اید. خوانندگان قضاوت خواهند نمود.
+ باور کنید که این راهی که شما در پیش گرفته اید نه برایتان ثمره ای دارد و نه هیچ اندیشمند قابل توجهی در دنیا به آن توجه نشان می دهد. فلسفه اسلامی مثل فلسفه قرون وسطی مدتها است که مرده است. اگر کسی آنرا مطالعه نمی کند نه برای این است که مسلمان نیست یا بی خدا است یا غرب زده است .
» این هم مغالطه توسل به کثرت. آیا اگر همه فلاسفه غرب چیزی گفتند ما هم باید بگوییم درست است؟ شما که فلسفه اسلامی را نخوانده اید چگونه آن را با فلسفه اسکولاستیک یکی شمرده و مهر باطل بران می زنید. کسانی که فلسفه اسلامی را نمی خوانند هم باید فکری به حال ادعای آزاد اندیشیشان بکنند که گوش آسمان را پاره کرده. البته این گونه افراد از هم فکران شما هستند و این در حالیست که مانند منی که (در این سن و یا کمتر) فلسفه اسلامی می خوانند کم نیستند. و من رجحانی برای همفکران شما بر همفکران خودم نمی بینم، چون آزاد اندیشم و طالب حقیقت.
+ بهتر است بجای فحش و بد و بیراه هایی که نصیب دانشجوهایی که آبروی کشور شما هستند می کنید کمی طرز فکر خود را متحول کنید. همین انسان نفهم و بی سواد و خشک ذهنی که شما مورد خطابش قرار می دهید امروز با سه نفر کرد اهل ترکیه که در فرانسه برای تجزیه ایران سینه پاره می کردند درگیر شده بود و تنها همین عنوان دانشگاه و تسلطش به زبان انگلیسی و فرانسه و تاریخ سیاسی و فلسفی جهان برای ساکت کردن قیل و قال هرسه آنها کافی بود. حال تصور کنید بجای من شما بودید. براستی چه می کردید ؟ چگونه می خواستید با دو نفر که خواهان تجزیه کشور شما هستند بحث کنید ؟ به زبان عربی ؟ با فلسفه اسلامی ؟ با مدرک حوزه علمیه قم ؟  اگر من مانند شما طرفدار سینه چاک فلسفه اسلامی نیستم ولی برای کشور شما آبرو که به ارمغان می آورم ! چطور ترجیح می دادید ؟ اینکه در مقابل چند نفر آلمانی و ایتالیایی بی ریشه و بی سواد یک تندروی اسلام گرا از ایران دفاع کند یا یک دانشجوی به قول شما بی سواد و بی دین مثل من ؟
» 1- مغالطه مظلوم نمایی. من کی با این الفاظ زننده شما را مخاطب قرار داده ام؟ چه رسد به دانشجوها، که خود دانشجو هستم. براستی شما بدنبال چه هستید؟ این عملی که مرتکب شده اید علاوه بر مغالطه، دروغ و تهمت محض است، بدلیل نبود منطق برای استدلال صحیح.
2- در ضمن من بیشتر از آنکه شما تصور کنید متحول شده ام که حالا این هستم، شما بفکر تحول خودتان باشید. من مدتها مثل شما فکر می کردم ولی به دانسته های خود اکتفا نکردم و همه چیز خواندم و شنیدم تا به این نقطه رسیدم که الان هستم. ولی شما انگار فلسفه غرب وحی منزل باشد، تنها جمله ای را که بدون مطالعه و با کمال اطمینان قبول دارید این است که فلسفه اسلامی همان فلسفه قرون وسطاییست و بدرد نخور.
3- اگر در جهت اتحاد قدمی برداشته اید، گر چه نمی دانم به چه نظام اخلاقی از میان نظام های اخلاقی ضد و نقیض غرب معتقدید، حتی اگر مسلمان هم نباشید، طبق نظریه اخلاقی اسلام اجرتان محفوظ است.
4- خلط کردن این مسائل دلیلی ندارد و این فقط شما نیستید که انگلیسی می دانید.
5- من طرفدار سینه چاک حقیقتم.
6- آبروی کشور من به دست شما نیست، آبرو و عزت نزد خداست. البته من می با یست ابتدا خدا را برای شما اثبات می کردم و بعد اوصافش را، تا گفته ام را متوجه شوید. چیزی که در فلسفه اسلامی صورت می گیرد ولی در فلسفه غرب خیر. از نوشته شما اینطور برمی آید خدای شما خدایی بس ضعیف و شخصیست، مانند خدای متکلمان مسیحی.
+ حالا بگذارید کمی درمورد دلیل خودم در دفاع از فلسفه تحلیلی صحبت کنم. بنظر شما کار فلسفه چیست ؟ مطمئنا فلسفه نمی تواند دیگر مدعی کشف چیزی باشد. پس فلسفه محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است . یعنی اخلاق و روش شناسی. حالا بگذارید یک مثال از فلسفه اخلاق بزنم که تخصص و حوزه مطالعه خود من است و هم در سوربن و هم اکولدهوتز اتود در این رشته درس می خونم. فرض کنید یک اروپایی از من بپرسه آیا زندانی کردن چند نفر در زندان گوانتانامو اخلاقی است یا نه . من باید چه جواب بدهم ؟ آیا شما می توانید با فلسفه اسلامی به این سئوال پاسخ بدهید ؟ می خواهید چه جوابی بدهید که برای یک غربی بی دین قابل قبول باشد ؟ شما نمی توانید به خدا و پیغمبر استناد کنید. اگر هم از ابن سینا و فارابی هم مثال بیاورید علاقه ای نشان نمی دهد. اما شما لازم است که او را قانع کنید ! شما به آنها نیاز دارید ! آنها قدرت بیشتری دارند. می توانند حقوق شما را زیر پا بگذارند. شما باید آنها را مجاب کنید که این عمل اخلاقی نیست . اما چطور ؟ با فلسفه اسلامی ؟ اما من می توانم با فلسفه اخلاق تحلیلی این مسئله را حل کنم. بنظر شما این کافی نیست که برای فلسفه تحلیلی احترام بیشتری قائل باشم ؟ اما فلسفه اسلامی به چه کاری می آید ؟ شما چه مسئله ای را می توانید با آن حل کنید ؟ می توانید وجود خدا را اثبات کنید ؟ با اینهمه انتقاد که دیندار (کانت) و غیر دیندار (هیوم) به انواع و اقسام استدلالهای علی و وجودی کرده اند چه می کنید ؟ به راستی فلسفه اسلامی چیزی بجز ادبیات کلاسیک است ؟ تازه جذابیت ادبیات کلاسیک را هم ندارد !
» یکم: 1- فلسفه غیر تحلیلی( و من جمله اسلامی) در دنیای علم نمی تواند مدعی کشف چیزی باشد. 2- علم = علوم طبیعی. نتیجه: پس فلسفه( و من جمله فلسفه اسلامی) محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است(= اخلاق و متدولوژی).  به این می گویند: مغالطه اشتراک لفظی(equivocation). علم دو مفهوم دارد: یکی علم طبیعی(science) و دیگری آگاهی(knowledge) آن علمی که در فلسفه اسلامی دخالت ندارد( گرچه می تواند مبین باشد چنان که در بحث متافیزیک نشان دادم)، علم طبیعیست. ولی فلسفه اسلامی همواره در حال گشودن درهای جدیدی به آگاهیست و این را هر کس با این دانش آشنا باشد می تواند دریابد.
دویم: 1- شما نمی توانید با فلسفه اخلاق اسلامی از ارزشهای اخلاقی دفاع کنید. 2- من فلسفه اخلاق می خوانم. نتیجه: فقط با فلسفه تحلیلی اخلاقی می توان ارزش اخلاقی را معیار گذاری کرد  و لاغیر. واقعا که سراسر منطقید شما.
در ضمن من هم به فلسفه اخلاق علاقه فراوانی دارم ولی آخر از میان امر گرایی (imperativism)، احساس گرایی(emotivism)، قراردادگرایی(contractarianism)و یا نظریه عقل عملی کانت و دهها و دهها نظریه دیگر فلاسفه اخلاق غرب سر در نیاوردم. شما در میان این تناقض گویی ها کدام نظریه را می پسندید؟! نظریه اخلاقی در اسلام بسیار مستحکم تر از این حرفهاست.
سیم: بدون داد و بیداد می گویم، فلسفه اسلامی وجود خدا را اثبات کرده است، ولی نه برای کسی که نمی خواهد هیچ چیز غیر از آنچه دلش می خواهد بداند. شما که کوچکترین اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید چگونه و با چه مجوز اخلاقی اینطور مسائل را می پیچانید؟
+ اگر من گفتم که در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است متوجه نشدید که به شما طعنه می زنم که احترام ویتگنشتاین و فلاسفه غرب و من حقیر را رعایت نمی کنید ؟ در همین نوشته کوتاه شما چقدر بی احترامی و بی انصافی نسبت به افراد به چشم می خورد ؟ توجه کنید که من با همه نقدی که نسبت به فلسفه اسلامی دارم هیچکجا کسی را موضوع فحش و بد و بیراه قرار ندادم.
» کسانی که این مطالب را می خوانند درجه صحت این ادعای تکراری را درخواهند یافت. بنظر من آنقدر گفته شما("در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است") شاخ دار بوده که اینطور به اصلاح آن  بر آمده اید.
+ امیدوارم به قول شاعر مشهور ما چشمهایتان را بشویید. ما اگرچه مانند شما ادعای مسلمانی و دین و خدا و پیغمبر نمی کنیم. اما به اخلاق انسانی (که در اسلام هم مانند همه ادیان دنیا وجود دارد) پایبند تر از شمایین. دیگر از دین چه می خواهید ؟ من از شما جمله از قران و حدیث از پیغمبر در پایان نوشته نمی خواهم. کمی از اسوه هایتان پیروی کنید. رسم پاسخ به دشمن هم اینگونه نیست. چه برسد به کسی که برای دین و اعتقاد و میهن شما از همه کوشا تر است. ایکاش هر روز با من بودید و می دید که چقدر بخاطر اعمال کسانی که حتما مورد تایید شما هم هستند باید پاسخ یکسری نادان خارجی را بدهم . چقدر من بر سر یهودی ستیز بودن ایرانیها ٬ بر سر جنگ طلب نبودن آنها بحث کنم ؟ چقدر به دانشجویان یهودی بگویم که ما نمی خواهیم هیتلر شماره دوم باشیم ؟ چقدر باید مواظب رفتار و سکنات خودم باشم که یک خارجی ولگرد برای هموطنهایش تعریف نکند مسلمانها اینجوری و اونجوری هستند. ایکاش کمی چشمهای خود را باز می کردید. ایکاش...
» ببینید یک جمله عربی که حتی نمی دانید حدیث است یا آیه چطور شما را برآشفته، بعد ادعا می کنید به غرب تعصبی ندارید و از اخلاق هم دم میزنید در حالی که بدترین بی احترامی ها را خودتان مرتکب شده اید. خدا کند کسانی که این مطالب را می خوانند، پاسخ من را هم بخوانند تا بفهمند اینها همه تهمت و دروغ است. حالا دیگر ایمان آورده ام شما اهل دانستن نیستید بلکه فقط با فرافکنی و جوسازی می خواهید نظرات خود را بر کرسی حقانیت بنشانید.  می دانم خیلی ها مطالب شما را می خوانند و حوصله نمی کنند جواب من را هم بخوانند و تصور می کنند طرف شما یک متعصب بی منطق بوده است، ولی ناراحت نیستم چرا که به وظیفه ام عمل کرده ام.
و حـــــــرف آخـــــــــر اینکه: آزاداندیش باشید نه در حرف که در عمل. و السلام علی من اتبع الهدی.

آیا قرآن تحریف شده است؟

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۹ نظر

آیه حفظ قرآن کریم

قبل نوشت:
از موضوعات مربوط به تاریخ قرآن، مبحث تحریف قرآن یا تحریف ناپذیرى قرآن است که به اقتضای مطلب مندرج در وبلاگ یکی از دوستان در دو پست متوالی به آن خواهیم پرداخت. من در این نوشته بیشتر از کتاب بسیار آموزنده درسنامه علوم قرآنی تالیف حسین جوان آراسته بهره برده ام که جای آن دارد تا همه علاقه مندان علوم قرآنی این کتاب را مطالعه کنند.
نوشتار:
برای ورود به این بحث باید بدانیم تحریف بحثی تاریخیست، تاریخى بودن تحریف از آن جهت است که وقوع یا عدم وقوع تحریف فقط در برهه اى خاص از تاریخ اسلام ممکن بوده است: دوره پس از رحلت پیامبر تا زمان جمع آورى مصاحف در زمان عثمان و تدوین مصاحف پنج گانه یا هفت گانه (درحدود سال سى ام هجرى) و از آن زمان تا اوایل قرن چهارم، یعنى مرحله حصر قراءت ها در قراءت هاى هفت گانه به دست ابن مجاهد. از قرن چهارم به بعد هیچ کس مدعى تحریف نشده است و در عصر حاضر نیز موضوع تحریف به کلى منتفى است.
همچنین باید دانست تحریف در لغت به معنای تغییر دادن معنای یک متن است که در خود قرآن نیز به همین معنا بکار برده شده است، ولی در اصطلاح بحث ما- یعنی تحریف ناپذیری قرآن- به معناى تغییر دادن خود الفاظ قرآن است که به تناسب تغییر مورد بحث انواعی دارد. 
اقسام تحریف:
١) معنوى 
٢) لفظى: ١- به کاهش (تحریف بالنقیصه)، ٢- به افزایش (تحریف بالزیاده)، ٣- در ترتیب آیات، ۴-  تـحـریـف به معناى تغییر و تبدیل
قرآن در آیه هفت سوره آل عمران در مورد آیات متشابه مى فرماید: فاما الذین فى قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة .... این آیه به صراحت اعلام مى دارد که برخى فتنه جویانه آیات متشابه را براى تاویل باطل خویش دستاویز قرار مى دهند. بنابر این باید گفت در مورد وقوع تحریف معنوى قرآن، تردیدى وجود ندارد، زیرا تفسیر به راى همان تحریف معنوى است که بسیار اتفاق افتاده است. در تاریخ تفسیر قرآن مکاتب کلامى و فرقه هایى پدید آمده اند که منشاء اصلى پیدایش آنها برداشت ناصحیح از آیات قرآن کریم بوده است، نظیر مفوضه، مجسمه و جز آنها.
روایات نیز ضمن بیان وقوع چنین تحریفى، عاملان آن را به شدت نکوهش کرده اند. در روایتى به نقل از امام باقر(ع) آمده است که:
و کان من نبذهم الکتاب ان اقاموا حروفه و حرفوا حدوده، فهم یروونه و لا یرعونه و الجهال یعجبهم حفظهم للروایة و العلماء یحزنهم ترکهم للرعایة...; (١)
نشانه پشت سر انداختن کتاب توسط آنان، این بود که حروف آن را نگاه داشتند، ولى حدودش را تحریف نمودند. آنان کتاب را در حالى که روایت مى کنند رعایت نمى کنند! جاهلان از این که آنان حافظان روایت قرآنند شگفت زده و عالمان از این که آنان تارک رعایت و حریم قرآنند محزون و غم زده اند!
از تحریف معنوی قرآن که بگذریم، هیچ یک از مسلمانان به تحریف لفظى قرآن به افزایش، یعنى اضافه کردن به کلمات یا آیات قرآن کریم، قایل نبوده و مورد انکار شیعه و سنى است. چراکه اهتمام فوق العاده مسلمانان در حفظ و یادگیرى قرآن و قراءت آن در بین خود، وضعیتى را به وجود آورده بود که آیات نازل شده قرآن بر همگان مانوس و معلوم بوده است. بنابراین، اگر جمله یا جملاتى به عنوان آیات قرآن قرار مى گرفت به خوبى بر همه آشکار شده موجب طرد آن بود.
تحریف  درترتیب آیات خالی از احتمال نیست، همان گونه که عدم وقوع تحریف بالزیاده اجماعى است. تنها قسمى که محل بحث و نزاع است تحریف به کاهش و به تغییر است.
قائلان به تحریف بتغییر مثالهایى مى زنند که همه از مقوله اختلاف قـرائات است مانند ملک یوم الدین به جاى مالک یوم الدین , فتثبتوا به جاى فتبینوا یا فـالـق الاصـباح ( به فتح همزه , یعنى الاصباح را جمع صبح مى گیرند نه مصدر باب افعال ) به جاى فالق الاصباح یا جاعل الظلمات به جاى جعل الظلمات . لازم بذکر است ما در باره این نوع تحریف در مطلب بعدی مفصلا بحث خواهیم کرد.
همچنین قائلان به تحریف به کاهش نیز معتقدند قرآن دارای آیات و یا سوری بوده که حذف شده اند.
و اما دلایل عدم تحریف:
دلایل فراوانى بر عدم تحریف قرآن وجود دارد که برخى از آنها را مورد بررسى قرار مى دهیم:
اول: دلیل قرآنى
الف) آیات تحدی:
قرآن کریم با اوصاف و خواصى که نوع آیاتش واجد آنهاست تحدى کرده یعنى بشر را از آوردن کتابى مشتمل بر آن اوصاف عاجز دانسته است و ما تمامى آیات آن را مى‏بینیم که آن اوصاف را دارد بدون اینکه آیه‏اى از آن ، آن اوصاف را از دست داده باشد .
مثلا اگر به فصاحت و بلاغت تحدى نموده مى‏بینیم که تمامى آیات همین قرآنى که در دست ماست آن نظم بدیع و عجیب را دارد و گفتار هیچ یک از فصحاء عرب مانند آن نیست، و هیچ شعر و نثرى که تاریخ از اساتید ادبیات عرب ضبط نموده و هیچ خطبه و یا رساله و یا محاوره‏اى از آنان چنان نظم و اسلوبى را ندارد و این ها در تمامى آیات قرآنى مشهود است.
و نیز مى‏بینیم که در آیه "ا فلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا" به اختلاف نداشتن قرآن تحدى نموده و این خصوصیت در قرآن عصر ما نیز هست ، هیچ ابهام و یا خللى در آیه‏اى دیده نمى‏شود مگر آنکه آیه‏اى دیگر آن را بر طرف مى‏سازد ، و هیچ تناقض و اختلافى که در بدو نظر تناقض و اختلاف باشد ، پیش نمى‏آید ، مگر آنکه آیاتى آن را دفع مى‏سازد.
باز مى‏بینیم که با معارف حقیقى و کلیات شرایع فطرى و جزئیات فضائل عقلى که مبتکر آن است تحدى نموده ، و عموم دانشمندان عالم را نه تنها اهل لغت و ادبیات را به آوردن مانند آن دعوت کرده و از آن جمله فرموده است : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا و نیز فرموده : انه لقول فصل و ما هو بالهزل .
این تحدى قرآن است و ما مى‏بینیم که همین قرآن عصر ما بیان حق صریحى را که جاى هیچ تردید نباشد و دادن نظریه‏اى را که آخرین نظریه باشد که عقل بشر بدان دست یابد استیفاء مى‏کند ، بدون اینکه در هیچ یک از این ابواب نقیصه و یا خللى و یا تناقض و لغزشى داشته باشد بلکه تمامى معارف آن را با همه وسعتى که دارد مى‏بینیم کانه به یک حیات زنده‏اند و یک روح در کالبد همه آنها جریان دارد و آن روح واحد مبدأ تمامى معارف قرآنى است و اصلى است که همه بدان منتهى مى‏گردند و به آن بازگشت مى‏کنند ، و آن اصل توحید است که اگر یک یک معارف آن را تحلیل کنیم ، سر از آن اصل در مى‏آوریم و اگر آن اصل را ترکیب نماییم به یک یک آن معارف بر مى‏خوریم .
ب) آیه حفظ و آیه عدم اتیان باطل:
انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. (٢) انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه (٣) قرآن در دو آیه فوق از مصونیت خویش سخن گفته با جملاتى اطمینان بخش و سرشار از تاکید و تصریح، آن را اعلام مى دارد. در آیه اول که به صورت جمله اسمیه و با ان همراه با ضمیر منفصل "نحن" و لام تاکید بیان شده است، همه عوامل تاکید کننده در کلام، در کنار هم قرار گرفته اند; تا این حقیقت مهم و جاودانه را بیان نمایند.
آیه سوره فصلت نیز با قاطعیت و صلابت، مساله مصونیت و تحریف ناپذیرى قرآن را مطرح مى نماید. عزیز از ماده عزت است که به معناى سختى است. البته موارد استعمال آن متفاوت است. در زبان عرب چیزى را که تحت تاثیر عامل خارجى قرار نگیرد عزیز مى گویند. قرآن عزیز است; یعنى کتابى است سخت و نفوذ ناپذیر که تحت تاثیر و مغلوب عامل دیگرى واقع نمى شود، جملات بعدى آیه در واقع توضیحى در همین رابطه است: لایاتیه الباطل من بین یدیه. این بیان کنایه از آن است که به هیچ صورتى، باطل در قرآن راه ندارد; چنان آیات و جملاتش مستحکم و استوار است که هر گونه نفوذ باطل را در خود عقیم مى نماید.
وقوع تغییر و تبدیل، چه در جهت افزایش و یا کاهش آیات، چیزى غیر قرآن و باطل است. بنابراین، نفى باطل، نفى هر گونه تغییر و تحریف است. پس این آیه، هم امکان تحریف بالزیاده و هم تحریف بالنقیصه را رد مى نماید.
سوال: استدلال به این دو آیه براى اثبات عدم تحریف قرآن، تنها در صورتى صحیح است که خود آنها از قرآن باشند و از کجا معلوم است که خود این دو آیه از آیات تحریف شده نباشند؟ پاسخ: اولا، آیات تحدى گرچه عدم نقص در قرآن را نمى توانند اثبات کنند، ولى توسط این آیات مى توان ثابت نمود که چیزى به قرآن اضافه نشده است. بنابراین دو آیه مورد بحث نیز از احتمال تحریف درامان مى مانند و با اثبات این دو آیه، عدم وجود نقص در قرآن نیز مطابق مفاد صریح آنها اثبات مى شود.
ثانیا، شواهد تاریخی همه بر این امر دلالت دارند که این آیات از آیاتیست که بهیچ وجه شبهه تحریف در آنها راه ندارد. به این دلیل که بتواتر در تاریخ آنها را ذکر کرده اند و این شواهد شکی برای تحریف این آیات باقی نمی گذارد.
با این حساب این آیات پشتوانه بسیار محکمی برای تحریف ناپذیری قرآن بحساب می آیند.
دوم: دلیل روایى
الف) حدیث متواتر ثقلین که از طرق عامه و خاصه نقل شده است. (۴) این حدیث سه نکته را به صراحت بیان مى کند:
اول آن که پیامبر فرموده است: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی؛
دوم آن که: ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا؛
سوم آن که: و انهما لن یفترقا حتى یردا علی الحوض.
این حدیث شاهدى تام و گواهى قطعى بر عدم تحریف قرآن است و با صراحت اعلام مى کند که قرآن براى همیشه و تا روز قیامت محفوظ است; زیرا اگر قرآن تحریف شده باشد، نه به قرآن مى توان تمسک نمود و نه به عترت; چون عترت جداى از قرآن به عنوان یک حجت مستقل شناخته نمى شود. قرآن به عنوان ثقل اکبر در تبیین و تشریح حدود و ثغور و معانى خویش نیاز به حدیث دارد - گرچه اصل حجیت آن ذاتى است - و احادیث و روایات به عنوان ثقل اصغر در اصل اعتبار و سندیت خویش نیازمند به قرآنند (۵) و در حقیقت قرآن و عترت به عنوان یک حجت به هم آمیخته اند; به طورى که مکمل یکدیگرند و تمسک به یکى بدون دیگرى معقول نیست. اگر هر یک از قرآن و حدیث به عنوان دو حجت و دلیل مستقل مطرح بودند، با نبود یکى امکان تمسک به دیگرى وجود داشت; در حالى که پیامبر فرموده است: در صورتى که به این دو تمسک نمایید هرگز گمراه نمى شوید. ونیز فرموده اند: این دو از هم جدا نمى شوند، تا آن که در حوض بر من وارد شوند.
ب) روایاتى از ائمه به ما رسیده است که در حوادث و فتنه هاى روزگار، ما را به قرآن ارجاع داده قرآن را به عنوان پناهگاهى مطمئن معرفى مى نمایند. حال اگر کتابى، خود از آسیب فتنه هاى روزگار در امان نمانده باشد آیا مى تواند دیگران را از گزند فتنه ها مصون نگه دارد؟
ج) دلیل دیگرى که بر عدم تحریف قرآن وجود دارد، روایات عرض بر قرآن است. احادیثى از ائمه وجود دارد که فرموده اند: آن چه را از ما به شما رسیده بر قرآن عرضه کنید; اگر موافق با کتاب الله بود اخذ نمایید، والا آنها را طرد کنید: ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فردوه. (۶)
نیز فرموده اند: هر سخنى و حدیثى که موافق با کتاب خدا نباشد باطل است: و کل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف. (٧) یا ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف. (٨) تعابیر دیگرى نیز مشابه با تعابیر فوق در روایات وارد شده است(٩)، به گونه اى که مجموعه این روایات در حد استفاضه است. ازمجموع این روایات بر مى آید که آن چه اصالت دارد و حق است قرآن کریم است. همانند قرآن را دیگران نمى توانند جعل کنند، در حالى که شبیه سخنان معصومان را مى توانند جعل نمایند.
د) دلیل دیگر عدم تحریف از نظر روایات ، روایاتى است که در آنها خود امامان اهل بیت (ع) آیات کریمه قرآن را در هر باب موافق و عین آنچه در این قرآن موجود در عصر ماست قرائت کرده‏اند، حتى در آن روایات ، اخبار آحادى که مى‏خواهند قرآن را تحریف شده معرفى کنند آیه را آنطور که در قرآن عصر ماست تلاوت کرده‏اند و این بهترین شاهد است بر اینکه مراد در بسیارى از آنها که دارد آیه فلان جور نازل شده است تفسیر بر حسب تنزیل و در مقابل بطن و تاویل است .
ه) دلیل دیگر ، روایاتى است که از امیر المؤمنین و سائر ائمه معصومین (ع) وارد شده که قرآن موجود در دست مردم همان قرآنى است که از ناحیه خدا نازل شده، اگر چه غیر آن قرآنى است که على (ع) آن را به خط خود تنظیم نموده است. و از همین باب است اینکه به شیعیان خود فرموده‏اند اقرؤا کما قرء الناس - قرآن را همانطور که مردم مى‏خوانند بخوانید . در این باب بعدا بیشتر توضیح خواهیم داد.
پس مجموع این اخبار - هر چند که مضامین آنها با یکدیگر مختلف است - دلالت قطعى دارد بر اینکه قرآنى که امروز در دست مردم است همان قرآنى است که از ناحیه خداى تعالى بر خاتم انبیاء (ص) نازل شده است ، بدون اینکه چیزى از اوصاف کریمه‏اش و آثار و برکاتش از بین رفته باشد . (١٠)
و) وجوب قراءت یک سوره کامل پس از حمد در نمازهاى یومیه
به دستور امامان معصوم: قراءت یک سوره کامل بعد از حمد در رکعت اول و دوم نمازهاى پنج گانه روزانه، واجب است و این حاکى از اعتقاد امامیه به نیفتادن چیزى از قرآن است. قائلان به تحریف نمى توانند قراءت سوره اى را که محتمل تحریف است، جایز و مجزى بدانند; زیرا اشتغال یقینى، براءت یقینى مى خواهد. بنابراین، این ترخیص از سوى ائمه فى نفسه دلیل اعتقاد ائمه اطهار به عدم وقوع تحریف در قرآن خواهد بود. (١١)
سوم: دلیل عقلى
بهترین دلیل عقلی در این باب را علامه در المیزان(١٢) آورده که ما آن را شرح خواهیم داد.قرآن، کتابى است که براى هدایت و راهنمایى بشر نازل شده است، و به تصریح آیات آن خداوند انسان را از مراجعه به قرآن ناگزیر مى داند. به ضرورت عقل نیز، باید معارف دینى و اصول کلى و قانون اساسى اسلام در قالب یک کتاب مدون همواره دراختیار بشر باشد، همان گونه که در ادیان گذشته نیز وجود داشته است، حال این معقول نیست که خداوند کتابى را در اختیار بشر قرار دهد، سپس آن را رهاکند تا هرکس به میل خود از آن کم نماید و یا بر آن بیفزاید، به عبارت دیگر این خود نقض غرض الهى مى شود، زیرا که در صورت وقوع تحریف در کتابى که هدى للناس و نذیرا للعالمین و براى همه عصرها و نسل هاست، هدف از انزالش تامین نگشته و اعتبار آن از بین رفته است.
سوال: مساله هدایت و راهنمایى انسان ها از رهگذر کتاب دین، در تورات و انجیل نیز وجود داشته ولی این دو کتاب تحریف شده اند. بنابراین با همه آن چه در مورد ارزش قرآن گفته مى شود، احتمال تحریف در این کتاب هم وجود دارد.
پاسخ: قرآن از یک نظر ممتاز از این کتب است و اسلام نیز ازآن ادیان. ویژگى خاص قرآن در خاتمیت و مهیمن بودن آن است. منظور از مهیمن تصدیق کننده کتب پیشین است. قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانى و حجت الهى، هم تصدیق کننده تورات و انجیل و هم حافظ و نگهبان اصول و معارفى است که همه کتاب هاى آسمانى در آن مشترک بوده اند.
کتب آسمانى قبل از اسلام کمابیش دستخوش تغییر و تحریف گردیده اند و این امر اعتماد و اعتقاد به معارف موجود در آنها را متزلزل نموده است. تغییر و تحریف در کتاب هاى آسمانى پیشین، گرچه راه را بر خدشه در اصول و ارکان ادیان الهى گشوده، اما به لحاظ سیر تدریجى قوانین الهى و جایگزینى شرایع آسمانى یکى پس از دیگرى، خسارت ناشى از تحریف به نوعى تدارک و جبران شده است. اسلام به عنوان آخرین و کامل ترین و برترین دین الهى در برگیرنده قوانینى است که تعالى و تکامل مادى و معنوى انسان را تضمین کرده است و اصیل ترین منبع جاودانه آن قرآن کریم است. 
اینکه قرآن خود را مهیمن (١٣) بر کتاب هاى آسمانى مى داند به طور مشخص در دو زمینه تجلى پیدا کرده است: یکى در زمینه اعجاز قرآن و دیگر تحریف ناپذیرى آن.
مهیمن بودن قرآن وقتى عینیت و قطعیت مى یابد که در مورد آن، این دو باور و اعتقاد متکى بر واقعیت مسلم خارجى، یعنى اعتقاد به معجزه بودن آن و اعتقاد به سلامت آن از تحریف، وجود داشته باشد.
برای تبین بیشتر به این نکته توجه کنید: اگر از ما سؤال شود به چه دلیل کلام پیامبر(ص) براى ما حجت است و سندیت دارد؟ در جواب خواهیم گفت: چون قرآن که کتاب خداست، کلام پیامبر را حجت قرار داده و افتخار تعلیم و تبیین کتاب را به او داده (١۴) و اطاعت از دستورهاى او را واجب شمرده است. (١۵) از این جا روشن مى شود حجیت گفتار پیامبر از قرآن که حجت بالذات است، ناشى شده و می دانیم حجیت گفتار معصومان نیز از حجیت گفتار پیامبر است. ملاحظه می کنید که اگر قرآن نیز همانند سایر کتب آسمانى دستخوش تغییر و تحریف قرار گیرد، دیگر هیچ اعتبارى براى وحى باقى نمى ماند و اصول معارف دینى از دست خواهند رفت. از سوى دیگر با از بین رفتن حجیت و اعتبار قرآن، اعتبار سنت و روایات نیز از بین خواهدرفت، زیرا حجیت کلام معصومان به حجیت قرآن باز مى گردد و این امور از حکمت و رحمت خدای متعال بدور است و نقض غرضی برای رسالت هدایتگری انبیاء محسوب می شود.
نتیجه اینکه به دلیل عقلی و نقلی قرآن باید مهیمن باشد. از سوی دیگر مهیمن بودن آن متوقف است بر عدم تحزیف آن. پس به حکم عقل قرآن نباید تحریف شده باشد تا در عصر خاتمیت حجت بر انسان ها تمام شده باشدو مردمان راهنمایی مصون از تحریف داشته باشند.
چهارم: تحلیل تاریخى
دلیل دیگر بر عدم تحریف، تحلیلى تاریخى از جایگاه قرآن در میان مسلمانان است. به شهادت تاریخ، حفظ و قراءت قرآن از آغاز تا کنون در میان مسلمانان از جایگاه ویژه اى برخوردار بوده است، به گونه اى که در اندک زمانى پس از نزول آیات که به صورت تدریجى صورت مى گرفته است، مسلمانان صدر اسلام با اشتیاقى وصف ناپذیر به حفظ و تعلیم و تعلم آن برخاسته اند. کاتبان مخصوصى براى کتابت قرآن وجود داشته و قراى قرآن داراى بهترین مقام و منزلت اجتماعى بوده اند.
باگسترش فتوحات اسلامى در زمان خلیفه اول و دوم و گرایش ملل دیگر به اسلام و قرآن تا قلب اروپا و از سوى دیگر تا شبه قاره هند، در همه شهرها و خانه ها قرآن تلاوت مى گشت. در واقع گسترش اسلام به قدرى سریع و پرشتاب بود که در اندک زمانى در میان هر یک از شهرهاى اسلامى آن روز ده ها قارى و حافظ قرآن یافت و قرآن ها یکى پس از دیگرى استنساخ مى شد.
استنساخ قرآن ها گرچه به جهت رسم الخط و کتابت ابتدایى آن زمان موجب اختلاف قراءات مى گردد; اما این امر هیچ گاه، در اصل قرآن و صیانت آن خدشه اى وارد نمى سازد. حال آیا امکان پذیر است کتابى این چنین، که در حافظه ها سپرده شده و نسخه هایى بى شمار از آن استنساخ گردیده است، از سوى فرد یا افرادى در معرض تغییر یا نقصان قرار گیرد و دیگران شاهد این خیانت باشند و دم بر نیاورند! اگر از عموم مردم چنین انتظار و توقعى نباشد، آیا منطقى است که دستگاه خلافت اسلامى و در راس آنان على بن ابى طالب(ع) در هنگام قدرت خویش شاهد تحریف کتاب الهى باشد و در مقابل آن برنخیزد؟ در حالى که آن حضرت در رابطه با مسایلى از فروع دین نیز از خود حساسیت نشان مى دهد سایر امامان و پیشوایان دینى نیز همین سیره و روش را در برخورد با قرآن داشته و با عمل و تایید خویش، عدم تحریف در قرآن را ثابت نموده اند.
سیدمرتضى فقیه، مفسر، متکلم، ادیب و شاعر و رئیس امامیه پس از شیخ مفید تعبیر جالبی درمورد تحریف قرآن بکار برده، او مى گوید:
علم به صحت نقل قرآن همانند علم به شهرها، حوادث و وقایع بزرگ، کتب مشهور و آشکار مدون عرب است; زیرا اهتمام و انگیزه براى نقل و حفظ قرآن کریم به حدى زیاد بود که در مورد سایر چیزهاى ذکرشده چنین اهتمامى وجود نداشته است، چرا که قرآن معجزه اى براى نبوت و ماخذى براى علوم شرعى و احکام دینى بوده است و دانشمندان اسلام در حفظ و حمایت از آن سعى بلیغ نموده اند، تا جایى که همه آن چه را مربوط به اختلاف در قرآن از جهت اعراب و قراءت و حروف و آیات بوده فراگرفته اند. حال چگونه ممکن است تغییر یا نقصى در آن صورت گرفته باشد؟.... (١۶)
پنجم: اعجاز قرآن
قرآن معجزه جاودانه الهى است. اعجاز قرآن داراى ابعاد گوناگونى است که در زیر مختصرا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
وجوه اعجاز قرآن :
الف) اعجاز ادبی: شاید مهمترین وجه اعحاز قرآن فصاحت و بلاغت خارق العاده آن باشد. قرآن کریم چه از جهت زیبایی و روان بودن الفاظ ، و چه از جهت بلندی و عمق معانی آن، بالاتر از کلام بشری و بالاتر از سخنان بزرگترین ادیبان و عبارت پردازان و شاعران قرار دارد، به گونه ای که پس از گذشت جهارده قرن-و در عین مبارزه طلبی قرآن- هیچ ادیب و سخنوری نتوانسته کلامی بیاورد که با آن برابری کند.
بخش عمده ای از اعجاز ادبی قرآن در سه بعد: الف) روانی الفاظ و زیبایی عبارات، ب) بلاغت معانی و عمق و غنای آن، ج) نظم عبارات و هماهنگی و انسجام مضامی مضامین، جلوه گر است.
یکی از بهترین شواهد اعجاز ادبی قرآن ، برخورد نخبگان ادب و خبرگان شعر و سخنوری از کفار و مشرکین با قرآن، پس از نزول آن است. آنان نه تنها نتوانستند با هماوردطلبی قرآن مقابله کنند ، بلکه عظمت و جلالت قرآن چنان آنان را مسخر ساخت ، که بناچار لب به اعتراف کشودند و از مقام بلند و دست نیافتنی آن سخن گفتند و گروهی جاره ای جز آن ندیدند که با سحر خواندن آن ، دیگران را از شنیدن حتی یک آیه آن بر حذر دارند.تاریخ صدر اسلام شاهد نمونه های فراوانی از اقرار سخنوران و ادبای نامی عرب به اعجاز قرآن و غیر بشری بودن آن است.
تشخیص مستقیم اعجاز ادبی قرآن برای کسانی میسر است که هم با زبان عربی و هم با نکات دقیق و رموز ادبیات عرب آشنا باشد. در غیر این صورت باید با مراجعه به خبرگان فنون ادبی که انصاف و پرهیز آنان از تعصب، محرز باشد به اعجاز ادبی قرآن پی برد.
ب) اعجاز به اخبار غیبی : قرآن کریم از حقایق غیبی فراوانی که از حوزه ادراک متعارف بشر خارج است خبر داده است ، از جمله : الف)خداوند و اوصاف جمال و جلال او ب) حوادث و وقایعی که در گذشته رخ داده اما اثری از آن در حافظه تاریخ باقی نمانده است ج) حوادثی که در آینده اتفاق می افتد (در زمان نزول آیات هنوز اتفاق نیافتاده) و هیچ ابزاری برای پیش بینی قطعی آن در اختیار مردم نیست مانند:
١) خبر پیروزی روم بر فارس : پس از شکست سخت رومیان از دولت فارس در سال ۶١۴ میلادی ، یعنی سال چهارم بعثت پیامبر ، آیات ابتدائی سوره روم از پیروزی قریب الوقوع (بضع سنین ، یعنی کمتر از ده سال )روم بر فارس خبر داد.« سوره روم/آیه ١-۴» در حالی که شواهد و قرائن محاسبات عادی بر خلاف این پیشگوئی گواهی می داد.
٢) خبر پیروزی مسلمانان در جنگ بدر :پیش از وقوع جنگ بدر و در حالی که برتری نظامی مشرکان مکه بر جمع اندک مسلمانان آشکار بود، قرآن با قاطعیت از پیروزی مسلمانان و شکست کفار خبر داد.« سوره قمر/آیه۴۴و۴۵»
٣) خبر باز گشت پیروز مندانه پیامبر به مکه : پس از هجرت پیامبر اکرم به مدینه ، قرآن از بازگشت دوباره حضرت به مکه خبر داد.«سوره قصص/آیه٨۵»
ج) ساز گاری کامل در روش و مضمون (عدم اختلاف در قرآن): انسان به عنوان جزئی از جهان هستی افکار و اندیشه هایش و کیفیت سخنوری اش دستخوش تحول و تغییر است. مطالعه آثار اندیشمندان نشان میدهد افکار آنها در طول زمان ثابت نیست و به اصلاح و تغییر آراء خود می پردازند. آیات قرآن در طول ٢٣ سال به تدریج بر زبان پیامبر جاری گردید ، در حالی که پیامبر گاه در مکه و گاه در مدینه ، گاه در سختی و دشواری وگاه در امنیت و آرامش ، و...بودند با این حال هیچ ناسازگاری و اختلافی نه در روش ، نه در محتوا و مضمون ، در میان آیات این کتاب بزرگ وجود ندارد . کتابی که مجموعه بسیار وسیعی از معارف در ابعاد اخلاقی ، اعتقادی ، تاریخی ، اجتماعی ، احکام را در بر دارد . بشر عادی نمی تواند مجموعه ای را که حاوی عمیق ترین و گسترده ترین معارف است ، در طول بیست و سه سال و در شرایطی کاملا متفاوت فراهم آورد ، در حالی که آغاز و انجام آن از جهت کمال یکسان باشد و هیچ تحولی در روش آن پدید نیاید و کوچکترین اصلاح و تغییری در محتوای آن رخ ندهد.
د) اعجاز قرآن به لحاظ آورنده آن: پیامبر (ص) فردی درس نخوانده بود که در تمام عمر خود در مکتب و مدرسی گام ننهاد و در برابر هیچ آموزگاری زانو نزد و هیچ گاه قلمی به دست نگرفت و خطی ننوشت. اوچهل سال در میان قومی غیر متمدن زیست و در این دوران طولانی (دو سوم عمر آن حضرت) هرگز از علم و دانشی دم نزد ، شعری نسرود و خطبه ای نخواند. او در طول این دوران ، تنها دو بار به خارج از حجاز ، آن هم به همراهی کاروان تجاری ، سفر کرد. چنین شخصیتی ، ناگهان در سن چهل سالگی قرآنی آورد با مضامین و معارفی بلند و عمیق ، و وجوه اعجاز ادبی ، که علی رغم مبارزه طلبی ، بزرگان ادبا و شعرای نام آور عرب در طول هزار و چهارصد سال از آوردن مانند آن عاجز ماندند و در برابر آن زانو زدند.
ه) اعجاز علمی قرآن: قرآن کریم به پاره ای از مسائل علمی اشاره دارد که در عصر نزول هیچیک از تمدنهای بشری به آن آگاهی نداشتند.بلکه گاه مخالف آن بودند مانند :
این زمینه توصیه می کنیم.
١) آیه «هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نوراً»(یونس/۵) می تواند اشاره به این مطلب باشد که نور خورشید ذاتی است، ولی روشنایی ماه، روشنایی اکتسابی است؛ زیرا از لحاظ لغوی "ضیاء" به معنای نور ذاتی است.
٢) اشاره به قانون زوجیت اشیاء و زوجیت موجودات زنده، از جمله در آیه ٣ سوره مبارکه رعد: «ومن کل الثمرات جعل فیها زوجین إثنین»، و یا آیه ١٠ سوره مبارکه لقمان: «فأنبتنا فیها من کل زوج کریم»؛ در حالی که پس از ١١ قرن از نزول این آیات، در قرن ١٨ دانشمند ایتالیایی "لیته" این سخن را به صورت یک قانون کلی ارائه کرد! 
٣) اشاره به انوع و اقسام حرکت های زمین در آیات متعددی مانند: مرسلات /٢۵، شمس/۶، نمل /٨٩، نبأ/٧، نحل /١۵، انبیاء/٣١، لقمان/١٠ که از آنها حرکت وضعی زمین استفاده شده است؛ ملک /١۵، مرسلات /٢۵، شمس /۶، نمل /٨٩، فصلت /١١ که از آنها حرکت انتقالی زمین استفاده شده است و زخرف / ١٠، طه /۵٣، نبأ/۶، بقره /٢٢ که دیگر حرکات کره زمین به آنها استناد شده اند(از نظر زمین شناسی کره زمین ١۴ نوع حرکت دارد).
اینها در حالی است که در زمان نزول قرآن بر اساس هیأت بطلمیوسی بشر می اندیشید زمین در رأس جهان به صورت ثابت قرار دارد.
۴) اشاره به گرد بودن سیارات در آیاتی که تعابیری مانند "رب المشرقین و المغربین" یا "رب المشارق و المغارب" در آنها وجود دارد. چرا که فقط شیئی دو یا چند مشرق و مغرب دارد که گرد باشد. این هم در حالی است که صدها سال بعد از نزول قرآن این موضوع کشف شد.
۵) اشاره  به اصل جاذبه عمومی و نقش آن در معلق بودن اجرام آسمانی در آیه دوم سوره رعد: خداوند کسی است که آسمانها را بدون ستونهایی که شما آنها را ببینید، برافراشت و آیات مشابه دیگر مانند لقمان/١٠، مرسلات/٢۵، فاطر/۴١.
۶) اشاره به حرکت سیارات در مدار خود در آیه ۴٠ سوره یس: نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشى جوید، و هر کدام در سپهرى شناورند. و هچنین در آیه ٣٣ سوره انبیاء: و اوست آن کسى که شب و روز و خورشید و ماه را پدید آورده است. هر کدام از این دو در مدارى [معین‏] شناورند.
و بسیاری موارد دیگر که در کتب تفسیر و کتبی که مستقلا در این رابطه نوشته شده به آنها اشاره شده است.
قرآن خود براى اعجازش تحدى نموده و مخالفان را به مقابله خوانده است. این اعجاز با هرگونه تحریف منافات دارد، چراکه تحریف موجب بروز خلل و نقصان در لفظ و معناى قرآنى که خداوند براى آن تحدى نموده است، مى شود. آیا مى توان تصور نمود که اعجاز قرآن فقط براى برهه اى خاص، یعنى همان نیم قرن اول از تاریخ اسلام بوده است و پس از آن با وقوع تحریف، اعجاز قرآن نیز از میان رفته است؟
به نظر مى رسد اگر رابطه اعجاز قرآن با عدم تحریف از این منظر مورد عنایت قرارگیرد و به پیامدهاى التزام به تحریف - که درواقع التزام به لغویت و بطلان اعجاز قرآن است - توجه شود، هرگز براى هیچ مسلمانى تردیدى در عدم تحریف باقى نخواهدماند.
در اینجا نظر شما را به نظرات تنی چند از مستشرقین در این رابطه جلب می نمایم: "دکتر والگیری" استاد دانشگاه ناپل در کتاب معروف خود "پیشرفت سریع اسلام" می‎گوید: کتاب آسمانی اسلام نمونه‎ای از اعجاز است قرآن کتابی است که نمی‎توان از آن تقلید کرد چطور ممکن است این کتاب اعجازآمیز کار محمدـ (ص) ـ باشد در صورتی‎که او یک عرب درس نخوانده بود، ما در این کتاب خزائن و ذخایری از دانش می‎بینیم که مافوق استعداد و ظرفیت باهوش‎ترین افراد بشر و بزرگ‎ترین فیلسوفان و قوی‎ترین رجال سیاست. (١٧)
جان دیون پورت درکتاب "عذر تقصیر به پیشگاه محمد(ص) و قرآن" می‎نویسد: قرآن به اندازه‎ای از نقائص مبرا و منزه است که نیازمند کوچک‎ترین تصحیح و اصلاحی نیست، سپس اضافه می‎کند: سالیان درازی کشیشان از خدا بی‎خبر، ما را از پی‎بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد(ص) دور نگه داشتند، اما هرقدر در جاده علم و دانش قرار بگیریم پرده‎های جهل و تعصب از میان می‎رود و به زودی این کتاب توصیف‎ناپذیر، عالم را به خود جلب خواهد کرد و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان گذارده و محور افکار مردم دنیا می‎شود.(١٨)
ششم: شیوه هاى اختصاصى و انحصارى قرآن در ایجاد مصونیت براى خویش
قرآن از ساختار و بافتى خاص و ویژه برخوردار است; هم از جهت تفاوت هایى که سوره هاى مکى با سوره هاى مدنى دارند و هم از حیث تدریجى بودن نزول آیات و هم به لحاظ محتواى دعوت ها و پیام ها و دستورالعمل هایش.
تامل در این ساختار ویژه از سویى هنرمندى و اعجاز قرآن را در ابعادى دیگر آشکار مى سازد، و از طرفى باور انسان را در عدم وقوع هرگونه تحریف و دستبردى در این کتاب مقدس، افزون تر مى کند. اینک به موارد فوق به اختصار اشاره مى کنیم:
الف) سور مکى که در ترتیب نزول مقدم بر سور مدنى بوده اند، غالبا سوره هایى کوچک با آیاتى کوتاه و موزون مى باشند. (١٩) این امر حفظ و فراگیرى آنها را به غایت آسان مى نموده است; به ویژه آن که تعداد مسلمانان در مکه کم و محدود و افراد باسواد انگشت شمار بوده اند. نزول سوره هاى قرآن با چنین کیفیتى، جبران کننده کمبودها و نواقص شده و این سوره ها هرگز از حافظه ها محو نمى گردیده اند.
ب) تدریجى بودن نزول قرآن مجید، این فرصت را به مسلمان مى داد که آیات را به آسانى فرا گرفته در حفظ و قراءت آن بکوشند. بدون شک اگر آیات قرآن یک مرتبه و با نزولى دفعى بر مردم نازل مى شد، تحمل و هضم و درک و حفظ و حراست از آیات در آن شرایط براى مسلمین کارى طاقت فرسا و شاید غیر ممکن بود.
ج) محتواى پیام ها و دستورها و دعوت هاى کتب آسمانى، همواره با منافع زورمندان و سلطه جویان در تعارض و تضاد بوده است. از این رو گروهى از آنان به کتمان حقایق کتب آسمانى و تحریف آن کمر مى بستند. قرآن شیوه اى در طرح پیام ها و دستورهاى خود برگزیده است که راه را بر هر گونه کتمان و تحریف بسته است. قرآن در بیان مطالب خویش به بیان کلیات و اصول اکتفا نموده و شرح و تفسیر آنها را به سنت واگذاشته است.
به عنوان مثال در قرآن مجید هر جا از برگزیدگان الهى و انسان هاى شایسته زمان نزول وحى سخن به میان آمده و از کسى تعریف و یا تمجید شده، به نام او تصریح نشده است؛ چنان که هر جا فرد یا جریانى مورد مذمت و لعنت قرارگرفته. این شیوه عمومى قرآن بوده و فقط در مورد مذمت ابولهب و همسرش استثنائا این شیوه به کار گرفته نشده که البته عداوت خاص ابولهب و همسرش به اسلام بر همگان روشن بوده و وابستگى او به قریش و نسبتش با پیامبر باعث مى شده خطرى از این جهت متوجه قرآن نگردد. (٢٠) (٢١) که جریان آن مربوط به مدح و یا ذم فرد نیست.
به نمونه هایى از این آیات توجه فرمایید:
١. آیه تطهیر (٢٢) که مصداق آن در سنت مشخص شده است.
٢. آیه مباهله (٢٣) که نام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و حضرت على(ع) و زهرا(س) در آیه ذکر نگردید.
٣. آیه لیلة الفراش (٢۴) که بر طبق روایات متعدد از شیعه و سنى در شان على بن ابى طالب در شامگاه هجرت پیامبر نازل شده است.
۴. آیه ان جاءکم فاسق بنبا... (٢۵) درباره ولید برادر رضاعى عثمان نازل شده است.
آن چه ذکر شد تنها اندکى از انبوه مواردى است که در قرآن به چشم مى خورد. راستى اگر قرآن در همه موارد با صراحت از گروهى تعریف و تمجید و علنا در مورد عده اى زبان به مذمت و نکوهش مى گشود، مخالفان گروه اول و مخاطبان گروه دوم چه بلایى بر سر قرآن مى آوردند؟ به ویژه آن که دودمان بنى امیه که قرآن از آنها باعنوان شجره ملعونه (٢۶) یاد مى کند بعدها خود به خلافت دست یافتند.
شگفتا که این همه دقت و ظرافت در بیان پیام هاى الهى و یک چنین روان شناسى در آن برهه از زمان در مورد این کتاب آسمانى اتفاق مى افتد.
عدم تصریح آیات به نام و القاب افراد، مسلمانان را به خطا نینداخت; زیرا قرآن، براى حل این اشکال راهى روشن ارائه کرده است. در خبرى صحیح از ابوبصیر (٢٧) نقل شده که از حضرت صادق(ع) عرض کردم: مردم مى گویند چرا نام على(ع) و اهل بیت او در کتاب خدا نیامده است؟
حضرت فرمود: به آنان بگو، نماز بر پیامبر نازل شد; در حالى که خداوند براى مردم عدد رکعات آن را مشخص ننموده بود; چرا که پیامبر باید براى آنان تفسیر نماید، و همین طور زکات بر پیامبر نازل شد، اما خداوند بیان نفرمود از هر چهل مثقال نقره، یک نقره زکات دارد. حج بر پیامبر نازل شد; در حالى که خداوند به مردم نفرمود هفت مرتبه طواف نمایید; چون پیامبر کسى است که تبیین و تفسیر این آیات و کلیات را به عهده دارد. 
آن گاه امام صادق فرمود: آیه اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولى الامر منکم در شان على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسین: نازل شد. رسول خدا در روز عید غدیرخم فرمود من کنت مولاه فهذا علی مولاه، از این روایت و روایاتى نظیر آن به خوبى استفاده مى شود که بیان کلیات معارف دینى را قرآن بر عهده دارد، و تفسیر و تبیین و توضیح آن بر عهده پیامبر و امامان است.
بنابراین هیچ گونه دغدغه اى درمورد عدم ذکر شان نزول آیات در قرآن باقى نمى ماند; زیرا مصلحتى ایجاب کرده تا قرآن به صراحت از شایستگان و اهل بیت عصمت و طهارت نام نبرد و در همان حال با معرفى پیامبر به عنوان معلم و مبین ومفسر کتاب، راه را براى وصول به حقایق قرآنى براى انسان ها هموار کرده است وقرآن در عین آن که از خطر تعرض و تحریف مصون مانده، حقایق آن نیز کتمان نشده است. 
هفتم: قرینه
مـؤیـده دیگر این است که هیات تهیه و تدوین مصحف امام (جمع سوم) بسیارى از کلمات قرآنى را کـه شاید تعداد آنها از صد فقره بیشتر باشد، بر خلاف قواعد املاى درست عربى نوشته و حتى به تعبیر جسورانه ولى صحیح مرتکب اغلاط املایى شده اند، و این تفاوت کتابت یا اغلاط املایى کـه فـى الـمـثل یبسط را یک جا با سین و یک جا با صاد نوشته اند، یا مسیطر را به صورت مصیطر نوشته اند در رسم عثمانى وارد شده و عینا تاکنون محفوظ مانده است. یـا بسم اللّه الرحمن الرحیم را بر سر ١١٣ از ١١۴ سوره قرآنى نوشته اند ولى به حق و به تبعیت از وحى، بر سر سوره توبه یا برائت ننوشته اند که دلایل آن را مفسران یاد کرده اند. یـا حروف مقطعه (فواتح سور) یعنى حروف مرموز قرآنى نظیر الر یا کهیعص را که هنوز هم رمـز و مـعـناى آن بر قرآن پژوهان و مفسران و اسلامشناسان مسلمان و غیر مسلمان کشف نشده اسـت و نـظـریـه مقبولى در توجیه آنها عرضه نگردیده است، عینا کتابت کرده اند; و هیچ گونه اصلاح قیاسى و اجتهاد و تصرفى را روا نداشته اند. چـنانکه بعدها بعضى از فقهاى بزرگ از جمله مالک و احمد بن حنبل حفظ رسم یعنى رسم الخط عثمانى را واجب دانسته اند (٢٨) و ایـن اهـتـمام والا و حفظ غرائب و سهوها یا اغلاط املایى، به بهترین وجه حاکى از صحت جمع و تدوین و مصونیت قرآن از هرگونه تغییر خودسرانه و افزایش و کاهش است.(٢٩)
هشتم: تواتر متن قرآن
در مباحث مربوط به قراءات که در یادداشت بعدی بیان خواهد گردید،‌ خواهیم گفت که گرچه قراءات گوناگون متواتر نیستند و به همین دلیل سندیت ندارند، اما نص قرآن به گواهی نسخ و شواهد تاریخی متواتر است; یعنى از هر نسلى به نسل دیگر به تواتر نقل شده است. این امر نیز با قول به تحریف ناسازگار است. (٣٠)
سخن آخر
حرف آخر را به نقل از علامه در المیزان و در ذیل آیه حفظ می اوریم که: قرآنى که امروز در دست ما است همه آن صفات را که خداى تعالى در قرآن براى کلام خود آورده واجد است .
اگر آن قرآن واقعى که بر رسول خدا (ص) نازل شد قول فصل و رافع اختلاف در هر چیزى است ، این نیز هست .
اگر آن ذکر و هادى و نور است، این نیز هست.
اگر آن مبین معارف حقیقى و شرایع فطرى است، این نیز هست.
اگر آن معجزه است و کسى نمى‏تواند سوره‏اى مانندش بیاورد، این نیز هست.
و هر صفت دیگرى که آن دارد این نیز دارد.
آرى، جا دارد که به همین دلیل اتکاء کنیم، چون بهترین دلیل بر اینکه قرآن کریم کلام خدا و نازل بر رسول گرامى او است خود قرآن کریم است که متصف به آن صفات کریمه است و هیچ احتیاج به دلیل دیگرى غیر خود و لو هر چه باشد، ندارد.
پس قرآن کریم هر جا باشد و بدست هر کس باشد و از هر راهى بدست ما رسیده باشد حجت و دلیلش با خودش است.
و به عبارت دیگر قرآن نازل از ناحیه خداى تعالى به قلب رسول گرامى‏اش، در متصف بودن به صفات کریمه‏اش احتیاج و توقف ندارد بر دلیلى که اثبات کند این قرآن مستند به آن پیغمبر است، نه به دلیل متواتر، و نه متظافر.
گو اینکه این چنین دلیلى دارد، لیکن کلام خدا بودنش موقوف بر این دلیل نیست، بلکه قضیه به عکس است، یعنى از آنجایى که این قرآن متصف به آن اوصاف مخصوص است مستند به پیغمبرش مى‏دانیم، نه اینکه چون به حکم ادله مستند به آن جناب است قرآنش مى‏دانیم.
پس قرآن کریم در این جهت به هیچ کتاب دیگرى شبیه نیست.
در کتابها و رساله‏هاى دیگر وقتى مى‏توانیم به صاحبش استناد دهیم که دلیلى آن را اثبات کرده باشد و همچنین اقوالى که منسوب به بعضى از علماء و صاحب نظران است، صحت استنادش به ایشان موقوف است بر دلیل نقلى قطعى، یعنى متواتر و یا مستفیض، ولى قرآن خودش دلیل است بر اینکه کلام خدا است. (٣١)
پى نوشت:
١. ر.ک: البیان فى تفسیر القرآن، ص ٢٢٧.
٢. حجر (١۵) آیه 9.
٣. فصلت (۴١) آیه ۴١ و ۴٢.
۴. جهت اطلاع بیشتر ر.ک: الغدیر و علوم القرآن عند المفسرین، ج ١، ص ١٨٧-٢٠۶.
۵. توضیح بیشتر در این زمینه در دلیل سوم آمده است.
۶. اصول کافى، کتاب فضل القرآن، ج ۴، ص ٣٩٨.
٧. وسائل الشیعه، ج ١٨، باب ٩ از ابواب صفات قاضى، ح ١٩، ٢٩ و ٣۵.
٨. همان، ح ١۴.
٩. وسائل الشیعه، ج ١٨، باب ٩ از ابواب صفات قاضى، ح ١٠.
١٠. بحار الانوار، ج ٨٩،  ص ۴٢.
١١. قرآن پژوهى، ص ١١۶، به نقل از البیان، و التحقیق.
١٢. المیزان ج ١٢ ص ١۵۶.
١٣. وانزلنا الیک الکتاب بالحق، مصدقا لما بین یدیه من الکتاب و مهیمنا علیه. (مائده(۵) آیه ۴٨)
١۴. بقره(٢) آیه ١٢٩ و ١۵١; آل عمران(٣) آیه ١۶۴.
١۵. حشر(۵٩) آیه ٧، آل عمران(٣) آیه ٣٢ و ١٣٢، محمد(۴٧) آیه ٣٣.
١۶. مدخل التفسیر، ص ١٨٧. 
١٧ .آیت اللّه مکارم شیرازی و همکاران، پیام قرآن، ج 8، ناشر: انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، بهار ١٣٧۴، صص ١٠٢ و ١٠٣. 
١٨ .آیت اللّه مکارم شیرازی و همکاران، پیام قرآن، ج ٨، ناشر: انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، بهار ١٣٧۴.
١٩. دقت شود در جزء ٢٩ و ٣٠ قرآن مجید.
٢٠. ر.ک: کیهان اندیشه، شماره ٢٨، مقاله استاد سید مرتضى عسکرى.
٢١. احزاب(٣٣) آیه ٣٧.
٢٢. انما یرید الله لیذهب عنکم....
٢٣. آل عمران (٣) آیه ۶١: قل تعالوا ندع ابناءنا....
٢۴. بقره (٢) آیه ٢٠٧: و من الناس من یشری....
٢۵. حجرات(۴٩) آیه ۶.
٢۶. اسراء(١٧) آیه ۶٠.
٢٧. الوافى، ج ٢، باب ٣٠، ص ۶٣، به نقل از البیان، ص ٢۵١.
٢٨. براى تفصیل در این باره ـ مناهل العرفان , زرقانى , ١/٣٧٢ ـ ٣٧٣.
٢٩. براى تفصیل و مشاهده فهرستى از ١١٨ فقره از غرائب املایى در رسم عثمانى ـ التمهید , محمد هادى معرفة , ٣١۵ ـ ٣۴٨، حقائق هامة , سید جعفر مرتضى عاملى , ١٨٩ ـ ٢٢١.
٣٠. ر.ک: صیانة القرآن من التحریف، ص ٣٧.
٣١. المیزان ج ١٢ ص ١٨٣.
+ منابع: مطالب این پست عمدتا از کتاب درسنامه علوم قرآنی(تالیف حسین جوان آراسته) گرفته شده ولی در جای جای مطالب، از تفسیر المیزان(اثر جاویدان علامه طباطبایی)، قرآن پژوهی(نوشته بهاء الدین خرمشاهی)، سایت تبیان و منابع دیگر نیز استفاده گشته است.
+ ادامه این بحث را در یادداشت بعدی من بخوانید: اختلاف قرائات دلیلی بر تحریف قرآن؟!

اختلاف قرائات دلیلی بر تحریف قرآن؟!

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۱ نظر

قبل نوشت:
در مطلب قبلی دلایل مختلفی بر عدم تحریف قرآن نقل کردیم. این پست را برای پاسخ به شبهه ای که آقای نیروانا در وبلاگشان مطرح نموده بودند نوشته ام. ادعای ایشان این بود که تعدد قرآئات قرآن دلیل بر تحریف قرآن است، البته در مطلب ایشان نکات دیگری هم وجود داشت که من در حد وسع خود و بر اساس منابعی که در انتهای نوشته آورده ام(تقریبا تمام یادداشت از کتاب درسنامه علوم قرآنی تالیف حسین جوان آراسته استخراج شده است)، پاسخ خواهم داد.
نوشتار:
لازم به ذکر است آنچه از قرآن به ما رسیده متن آن به اضافه تعدادی قرائت از آن متن است که بعضا با هم اختلافاتی دارند. حال سؤال اینجاست که اولا آیا متن قرآن همان است که بر پیامبر نازل شده و ثانیا اگر هم متن همان متن باشد آیا اختلافات موجود در قرائات آن دلیلی بر تحریف شدن قرآن نیست؟
تواتر نص قران
آنچه مسلم است و تمام نسخ و شواهد تاریحی بر آن صحه می گذارند تواتر نص قرآن کریم است. یعنی آنچه اکنون به عنوان متن قرآن در دست ماست همان کلماتی است که در صدر اسلام بوده و بر پیامبر اکرم(ص) نازل گردیده است. علاوه بر تواتر تاریخی این متن، دلایلی فراوان دیگری نیز بر عدم تحریف و تغییر آن می توان اورد و از آن جمله مطابقت این نص با آنچه در کتب فراوان تاریخی دیگر غیر از قرآن و به نقل از قرآن آمده، می باشد.
از بحث تواتر نص قرآن که بگذریم ممکن است گفته شود آنچه در صدر اسلام نوشته و سپس جمع آوری شده متنی ابتدایی بوده که نقطه و اعراب نداشته و در مراحل تنقیط و اعراب گذاری ممکن است در آن تحریف رخ داده باشد. ولی این شبهه صحیح نیست. چرا که در این مراحل این مراحل در زمان و مکانی صورت پذیرفته که قرائات غلط قرآن میان مردم رایج نبوده است، چه رسد به علمایی که در راس انجام این امور بوده اند. در مطلب قبل هم اشاره شد که تحریف بحثی تاریخیست، تاریخى بودن تحریف از آن جهت است که وقوع یا عدم وقوع تحریف فقط در برهه اى خاص از تاریخ اسلام ممکن بوده است: دوره پس از رحلت پیامبر تا زمان جمع آورى مصاحف در زمان عثمان و تدوین مصاحف پنج گانه یا هفت گانه (درحدود سال سى ام هجرى) و از آن زمان تا اوایل قرن چهارم، یعنى مرحله حصر قراءت ها در قراءت هاى هفت گانه به دست ابن مجاهد. از قرن چهارم به بعد هیچ کس مدعى تحریف نشده است و در عصر حاضر نیز موضوع تحریف به کلى منتفى است. این در حالی است که ابوالاسود دوئلی که اعرب گذاری قرآن به او متتسب است، از صحابی علی(ع) بوده و ابوالاسود، یحیى بن یعمر(م ١٢٩ ق.)، نصر بن عاصم(م ٨٩ ق.) نیز که به اعجام و نقطه گذارى حروف متشابه قرآن اقدام نمودند، از شاگردان ابوالاسود بوده اند. با توجه به تاریخ وفات و مکان حیات این افراد می توان با اطمینان گفت خطائی در کارشان رخ نداده است.
شاهد دیگر بر این مدعا اینکه رسم الخط قرآن در تمام طول تاریخ اغلاطی داشته که آن را از رسم الخط های معمول عربی متمایز کرده است. توضیح اینکه رسم الخط قرآن که همان رسم عثمانى است، در بسیارى از موارد با رسم الخط شناخته شده و قابل قبول کنونى زبان عربی مغایرت دارد. این اغلاط املایی خود دلیلی است بر عدم تحریف قرآن چرا که از مصاحف امام به مصاحف بعدی استنساخ شده و نیز به نسخ بعد از آنان تا مصاحفی که امروز در دست ماست، منتقل شده است و این واقعیتی روشن است که با بررسی نسخ تاریخی کاملا قابل دفاع است. مسلمانان چنان در مورد تغییر در سم الخط وسواس داشته اند که هیچ یک علمای گذشته به تغییر رسم الخط فتوا نداده اند. در زمان معاصر هم که تحریف محتمل نیست باز اصلاح اغلاط مذکور و کلا تغییر رسم الخط قرآن مخالفان زیادی دارد. علامه حسن زاده آملى مى گوید: براى احدى، کتابت قرآن، جز به همان رسمى که از سلف به تواتر مضبوط است، جایز نیست; تا قرآن همان گونه که بوده است، باقى بماند و تحریفى در آن راه پیدا نکند. ایشان پس از بیان این مطلب، آشکارا حکم مى کنند:
مخالفت با رسم الخط قرآن، حرام بین است; زیرا رسم الخط قرآن از شعایر دین و حفظ شعایر نیز واجب است. براى آن که قرآن از هرگونه شبهه و تحریف دشمنان تا قیامت محفوظ بماند و حجتى بر مردم باشد که با اطمینان تا پایان هستى به آن احتجاج نمایند(١).
همچنین اشکالات در رسم الخط موجود، امکان شناخت قراءت هاى معتبر از غیرمعتبر را فراهم مینماید. این وسواس در حفاظت از رسم الخط عثمانی(٢) که تا به امروز ادامه دارد شاهدیست در وسواس مسلمانان و احتیاط آنان در همه زمینه های مربوط به قرآن.
علاوه بر این دلایل، مستندات و مستدلات فراوان دیگری نیز بر تواتر نص قرآن کریم وجود دارد که در نوشته مختصر ما نمی گنجد. (من جمله دلیلی آیة الله خوئى قدس سره که بسیار مستحکم و استوار است(٣)).
مراحل پیدایش قراءات
قراءت قرآن مراحل گوناگون و متفاوتى را به خود دیده است. مراحل پیدایش قراءات را مى توان در قالب هفت مرحله بررسى نمود:
مرحله اول: تعلیم قراءت از سوى پیامبر(ص) به بعضى از صحابه و عرضه نمودن قراءت توسط آنان بر پیامبر. در این مرحله افراد معروف عبارتند از: على بن ابى طالب(ع)، عثمان بن عفان، ابى بن کعب، عبدالله بن مسعود، زیدبن ثابت، ابوموسى اشعرى و ابوالدرداء.
مرحله دوم: تعلیم قراءت توسط طبقه اول به بعضى از صحابه و رواج مصاحف و قراءات بعضى از قاریان طبقه اول و انتساب قراءات به اشخاص(مثلا قرائت فلانی).
مرحله سوم: دوره متحد ساختن قراءت ها به دست عثمان و ارسال مصاحف یک نواخت به شهرها و انتساب قراءات به شهرها(مثلا قرائت فلان شهر).
مرحله چهارم: شروع دوباره اختلاف قراءت ها از نیمه دوم قرن اول هجرى و به میدان آمدن نسلى نو از حافظان و قاریان قرآن در شهرهاى مختلف از جمله مدینه، مکه، کوفه، بصره و شام.
مرحله پنجم: دوره اوج قراءات و پدیدار گشتن بزرگ ترین قاریان، در سده دوم هجرى از جمله قراى سبعه.
مرحله ششم: دوره تدوین قراءات در قرن سوم به دست افرادى چون ابوعبید قاسم بن سلام، ابوحاتم سجستانى، ابوجعفر طبرى و....
مرحله هفتم: دوره انحصار قراءات در هفت قراءت به دست ابن مجاهد . این کار در آغاز قرن چهارم هجرى صورت گرفت و پس از آن تالیفات دیگران نیز به همین سمت گرایش پیدا نمود.
عدم تواتر قراءات
متن قرآن با قرائاتی که از آن صورت گرفته متفاوت است. به عبارت دیگر قرآن یک حقیقت و قرائتهایی که از آن صورت گرفته حقیقتی دیگر است. اولی از سوی خدا نازل شده و دومی ساخته و پرداخته بشر است. آن هم در بیشتر موارد، بشر غیر معصوم. همانطور که گفتیم. تواتر متن قرآن کریم مسئله ایست که همه آن را قبول دارند. نص قرآن کریم که هم اینک در دست ماست همان است که در زمان عثمان با همه کاستی های خط آن زمان نوشته شده بود و کسی در این موضوع شک ندارد. اساسا حجیت قرآن به عنوان مهم ترین منبع نقلی معارف دینى جز از طریق تواتر و قطعیت صدور آن ثابت نمى گردد. این مطلب درباره خود قرآن کریم معلوم و روشن است و چنانکه گذشت دلایل فراوانی نیز بر آن اقامه می شود اما آیا قراءات قرآن نیز چون قرآن متواترند؟ یا میان قرآن و قراءات تفاوت وجود دارد؟
با نگاهى اجمالى به سیر تحول و مراحل پیدایش قراءات و نیز عوامل اختلاف قراءات به خوبى پاسخ این سؤال روشن مى شود. البته مسلما قرآن بر یک قراءت نازل شده است. از امام باقر(ع) منقول است که فرمود: ان القرآن واحد نزل من عند واحد ولکن الاختلاف یجی ء من قبل الرواة (۴) ; قرآن یک قراءت دارد که از سوى خداى واحد نازل گشته است. اما اختلاف (در قراءت آن) از ناحیه راویان قرآن ناشى شده است.
دو عامل مهم در این جا وجود داشته است که على رغم وضوح و روشنى عدم تواتر قراءت ها(با توجه به دلایل مبین تاریخی)، بعضى چنین توهمى را نموده اند که قرآئات متواتر است: 
عامل اول؛ خلط میان قرآن و قراءات است. لازم بتوضیح مجدد نیست که منظور از قرآن، مصحف کریم و منظور از قراءات نحوه تلاوت آن نوشتار عظیم است و همین اندک برای برطرف کردن آن اشتباه کافیست که: حساب قراءات از قرآن کریم جداست. البته این خلط بیشتر توسط افراد کم سواد صورت گرفته است. آنچه در حال حاضر هم بعضا در گوشه و کنار به عنوان دلیلی بر تحریف قران مطرح می شود و بر اختلاف قرائات مبتنی است به همین خلط ابتدایی و سطحی مربوط می شود. حال آنکه اگر کسی ابتدایی ترین معلومات قرآنی را داشته باشد هیچگاه اختلاف در خواندن قرآن را دلیل بر تحریف آن نمی گیرد.
عامل دوم؛ که جدی تر است، خلط میان قراءت ها و احرف سبعه است. احادیثى که در بسیارى از منابع اهل سنت از رسول خدا به این مضمون نقل شده است: قرآن بر هفت حرف نازل گشته است. این احادیث برخی را به این اشتباه انداخته که بر مبنای آنها بگویند اصولا قرآن بر هفت قرائت نازل گشته است. 
باید توجه داشت در مراد و مفهوم احرف سبعه اقوال بسیار متعدد و مختلفى مطرح شده است. علمای شیعه غالبا این احادیث را به استناد روایاتی از امام باقر (ع) و امام صادق(ع)(۵)  نفی کرده اند مانند آیت الله خوئی که: پس از نقل یازده روایت -که مهم ترین روایات در باب نزول قرآن بر هفت حرفند- مى گوید: این احادیث با آن چه زراره از امام باقر(ع) و فضیل بن یسار از امام صادق(ع) نقل کرده اند، مخالفند و قابل قبول نیستند.
پنا بر آنچه گفته شد و اینکه پس از پیامبر اسلام(ص) مرجع در امور دین، تنها و تنها، کتاب خدا و اهل بیتند، روایات مذکور ارزشى ندارند و دیگر نوبت به بحث در زمینه سندیت داشتن یا نداشتن آنها هم نمى رسد. علاوه بر این اختلاف و تناقض میان این روایات فراوان است و در بعضى از این روایات میان سؤال و جواب تناسبى وجود ندارد.... (۶) مضاقا به این که التمهید مى گوید: سندهاى این احادیث، که {بعضا}از اهل بیت: روایت کرده اند، توثیقى ندارد. (٧) 
از طرف دیگر اینکه بعضى از اهل سنت قراءت هاى قراى سبعه را همان احرف سبعه اى دانسته اند که براساس روایات اهل سنت قرآن بر آن حروف نازل شده است؛ تناسب منطقی ندارد. شهرت قراى سبعه و قراءت آنان در پى اقدام ابن مجاهد در قرن چهارم صورت گرفت؛ در حالى که به تصریح بسیارى، در میان قراء افرادى بهتر از قاریانی که ابن مجاهد از قرائت آنها استفاده نموده نیز وجود داشت. دکتر صبحى صالح در انتقاد از ابن مجاهد در مورد انحصار قراءات در هفت قراءت مى گوید:
بسیارى با توجه به این عدد، توهم نمودند که این قراءات همان احرف سبعه اى هستند که در حدیث نبوى وارد شده است (٨).
دلایل فراوان دیگرى نیز وجود دارد که تواتر قرائات سبعه را رد می کنند. ما به برخى از آنها اشاره مى کنیم:
١. بررسى حال راویان و اینکه که قاریان به چه انجاء و طرقی قراءت قرآن را از دیگران اخذ نموده اند، به روشنى تواتر قراءات را نفى مى نماید.
٢. استدلال و احتجاج هر یک از قاریان به صحت قراءت خویش، نقلى بودن قراءت آنها و اینکه فقط و فقط بواسطه شنیدن قراءت قرآن را آموخته باشند، نفى نموده قراءات را مستند به اجتهاد قاریان و آراى شخصی آنها مى کند و این خود دلیلى بر عدم تواتر قراءات است; زیرا اگر قراءات، متواتر بودند نیازى به استدلال و اجتهاد در قراءت وجود نداشت.
٣. وجود معانى متفاوت و متضاد که در بعضى موارد از اختلاف قراءات ناشى مى شود، به عدم تواتر رهنمون است; زیرا پذیرفته نیست پیامبر، قرآن را به صورتى قراءت نموده باشد که معانى متضاد از آن برداشت شود. قرآن خود فرموده است: افلایتدبرون القرآن و لو کان من عند غیرالله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا; (٩) آیا در [معانى] قرآن نمى اندیشند؟ اگر از جانب غیرخدا بود، قطعا در آن اختلاف بسیارى مى یافتند.
۴. اگر قراءات متواتر بودند، آیا کسى مجاز بود بعضى از آنها را انکار نماید؟ ما مى بینیم بسیارى از بزرگان، حتى قراءات قراى سبعه را مورد انکار قرار داده اند؛ مثلا طبرى قراءت ابن عامر را رد کرده در بسیارى از موارد قراءات قراى سبعه را مورد خدشه قرار مى دهد. بعضى دیگر از صاحب نظران به قراءت حمزه و بعضى به ابوعمرو و بعضى به قراءت ابن کثیر اشکال وارد نموده اند(١٠) و این با آن وسواسی که در مورد نص قرآن وجود داشت تناسب ندارد.
۵. تقسیم بندى قراءات به متواتر و مشهور، آحاد و شاذ، خود گواهى دیگر بر بى پایگى ادعاى تواتر است. گرچه بعضى درصددند که قراءات سبعه را، قراءات متواتر بدانند، اما تاریخ و نظرات بزرگان این علم جز این است و دلایل بر این امر بسیار است که این فقط مختصری از آنها بود.
ابوشامه در مرشد الوجیز گفته است:
سزاوار نیست در مورد هر قراءتى که به یکى از قراى سبعه نسبت داده مى شود، غفلت صورت گیرد و بر آن، اطلاق صحت گردد و گفته شود: قرآن به همین صورت نازل شده است... (١١).
زرقانى در بیانى استوار چنین مى گوید:
بعضى نسبت به قراءات سبع مبالغه نموده و گفته اند: هرکس گمان کند تواتر در قراءات سبعه لازم نیست، گفتارش کفر است; زیرا منتهى بر عدم تواتر قرآن مى شود. این عقیده به مفتى اندلس، استاد ابوسعید فرج بن لب نسبت داده شده است. اما دلیلى که به آن استناد نموده قابل قبول نیست; زیرا قول به عدم تواتر قراءات، مستلزم قول به عدم تواتر قرآن نیست(١٢).
جلال الدین سیوطى پس از نقل کلام ابن جزرى و ستایش از وى در نتیجه گیرى و برداشت از سخنان او، قراءات قاریان را به شش گروه متواتر، مشهور، آحاد، شاذ، موضوع و مدرج تقسیم مى نماید. (١٣) و البته اغلب قراءات غیر متواترند.
ما در مورد نفى تواتر قراءات به همین مقدار اکتفا نموده جهت تحقیق بیشتر در این زمینه، به پژوهندگان توصیه مى کنیم به گفتار متقن و استوار آیة الله خوئى در البیان رجوع کنند (١۴).
قراى سبعه
در اینجا ماجرای شکل گیری قرائات سبعه را ذکر می کنیم تا مسئله عدم تواتر قرائات روشن تر شود. ابن مجاهد از چهار شهر مدینه، مکه، بصره و شام، چهار قارى و از کوفه سه قارى انتخاب نمود. قاریان برگزیده همگى از قرن دوم بودند و آخرین آنها یعنى کسائى به سال 189 درگذشته بود. بنابراین آن چه از قراءات آنها رواج داشت توسط شاگردان آنها (باواسطه یا بى واسطه) روایت مى شد. ابتکار دیگر ابن مجاهد این بود که از میان تمام شاگردان و راویان قاریانی که انتخاب کرده بود، تنها دو راوى را برگزید و در کتاب خود روایت آن دو را از قراءت استادشان ذکر نمود. این عمل باعث شد روایت شاگردان دیگر به تدریج به فراموشى سپرده شود(این مطلب را مقایسه کنید با ادعای بعضی که: قراءات تابه امروز مورد استفاده هستند). کسانى هم که پس از ابن مجاهد، سه قارى دیگر به قاریان هفت گانه اضافه نمودند و شمار قاریان را به ده رسانیدند و یا آنها که چهار قارى دیگر بر این ده قارى اضافه نمودند، همگى به تقلید از ابن مجاهد براى هر قارى، به دو راوى بسنده کردند.
قاریان هفتگانه و راویان آنها:
شماره ٍ نام قاریان ٍ تولد و وفات ٍ امام قراءت ٍ راوى اول ٍ تولد و وفات ٍ راوى دوم ٍ تولد و وفات ٍ ملاحظات
1 ٍ ابن عامر ٍ 21-118 ٍ شام ٍ هشام بن عمار ٍ 153-245 ٍ ابن زکوان ٍ 173-242 ٍ هر دو راوى با واسطه نقل قراءت کرده اند
2 ٍ ابن کثیر ٍ 45-120 ٍ مکه ٍ بزى ٍ 170-250 ٍ قنبل ٍ 195-291 ٍ هر دو راوى با واسطه نقل قراءت کرده اند
3 ٍ عاصم ٍ 76-127 ٍ یا128 ٍ کوفه ٍ حفص ٍ 90-180 ٍ شعبه ٍ 95-193 ٍ هر دو راوى بى واسطه نقل قراءت کرده اند
4 ٍ ابو عمرو ٍ 68-154 ٍ بصره ٍ الدورى ٍ م 246 ٍ السوسى ٍ م 261 ٍ هر دو راوى با واسطه ٍ نقل قراءت کرده اند
5 ٍ حمزه ٍ 80-156 ٍ کوفه ٍ خلف بن هشام ٍ م 229 ٍ خلاد بن خالد ٍ م 220 ٍ هر دو راوى باواسطه نقل قراءت کرده اند
6 ٍ نافع ٍ 70-169 ٍ مدینه ٍ قالون ٍ م 220 ٍ ورش ٍ م 197 ٍ هر دو راوى بى واسطه نقل قراءت کرده اند
7 ٍ کسائى ٍ م 189 ٍ کوفه ٍ لیث بن خالد ٍ م 240 ٍ الدورى ٍ م 246 ٍ هر دو راوى بى واسطه نقل قراءت کرده اند
قاریان دهگانه و راویان آنها
شماره ٍ نام قاریان ٍ وفات ٍ امام قراءت ٍ راوى اول ٍ وفات ٍ راوى دوم ٍ وفات
8 ٍ یزید بن قعقاع ٍ 130 ٍ بغداد ٍ ابن وردان ٍ 160 ٍ ابن جماز ٍ 170
9 ٍ یعقوب بن اسحاق ٍ 205 ٍ بصره ٍ روح بن عبد المؤمن ٍ 234 ٍ رویس ٍ 238
10 ٍ خلف بن هشام ٍ 229 ٍ مدینه ٍ اسحاق بن ابراهیم ٍ 286 ٍ ادریس بن عبد الکریم ٍ 292
درمورد هر کدام از این قاریان قراءتشان می توان به تفصیل بحث کرد لیکن در این مجمل مجال نیست. در حال حاضر همه علمای قرآنی به اتفاق بر رجحان قرائت حفص از عاصم اتفاق نظر دارند و از این رو بهتر دانستیم به مختصری در اثبات این قرائت اکتفا کنیم تا اینکه بقیه قرائات را نفی:
ابوبکر، عاصم بن ابى النجود الاسدى، (٩٠-١٢٧ ق.) یکى از پرآوازه ترین قاریان سبع. وى آیت و نشانه اى در استحکام و اتقان قراءت و فصاحت کلام بود. ادیب، نحوى و امام قاریان کوفه پس از استادش ابوعبدالرحمن سلمى بوده است.
عبدالجلیل رازى وى را امام قراءت شیعیان در کوفه دانسته و گفته است: بیشتر قاریان حرمین و عراقین، از شیعیان اهل بیت: و از مشهورین به ولایت آنان بوده اند. خوانسارى در روضات الجنات مى نویسد: وى پارساترین و پرهیزکارترین قارى و راى او درست ترین راى در قراءت به شمار مى رود.
کوفه و قاریان آن، بیشترین سهم را در انتقال قراءات به آیندگان داشته اند. گزینش سه قارى از قراى سبع از کوفه توسط ابن مجاهد به خوبى جایگاه کوفه را به عنوان شهرى نظامى، سیاسى و علمى نشان مى دهد و از این میان قراءت عاصم بر دو قارى کوفى دیگر فایق آمده است.
قراءت عاصم از ویژگى هایى برخوردار بوده است که سبب شده امروز به عنوان قراءت رسمى و متداول قرآن در میان مسلمانان به شمار آید. اساسى ترین ویژگى قراءت او را باید در پیوند استوار قراءتش با قراءت بزرگ ترین مشایخ و ممتازترین اساتید قراءت دانست.
عاصم قراءت را به طریق عرض (خواندن و عرضه کردن قراءت بر استاد) از ابوعبدالرحمن سلمى فراگرفت. ویژگى علمى ابوعبدالرحمن سلمى در نقش مهم او به عنوان عامل انتقال قراءت قرآن از على بن ابى طالب به قاریان کوفى از جمله عاصم بن ابى النجود است. در مورد قراءت آموزى او در سطوح عالى، جز على(ع) از صحابى دیگرى به عنوان استاد عبدالرحمن یاد نشده است.
 در ذکر مشایخ قراءت ابوعبدالرحمن بیشتر بر سه شخصیت على(ع)، عثمان و زید بن ثابت و از آن میان به ویژه بر حضرت على تاکید شده، حتى ادعا شده که وى در قراءت هیچ حرفى از قرآن، از قراءت آن حضرت تخلف نکرده است و در روایتى چنین آمده است که وى على را در قراءت، یگانه مى دانسته است.
 ابوعبدالرحمن در قراءات مختلف کوفه از جمله سه قراءت از قراءات سبع تاثیر بسزایى داشته است; چرا که قراءت عاصم به طور مستقیم و قراءت حمزه و کسائى باواسطه از ابوعبدالرحمن تاثیر پذیرفته است. این سلسله سند قراءت،سلسله اى طلایى است که در قراءات دیگر یافت نمى شود. ابوعبدالرحمن سلمى تا آن جا مورد عنایت و اعتماد على(ع) بوده است که حضرت وى را معلم امام حسن(ع) وامام حسین(ع) قرار داده است.
اینک یک بار دیگر به مشایخ عاصم نظر مى افکنیم.
عاصم - ابو عبد الرحمن سلمى - على بن ابى طالب(ع) - پیامبر اکرم(ص). قراءت عاصم به واسطه دو راوى به نام هاى شعبه (ابوبکر بن عیاش) و حفص بن سلیمان رواج یافته است. محققان علوم قرآن، روایت حفص را بر روایت شعبه ترجیح داده اند زیرا او ربیب (فرزند همسر) عاصم بوده و در دامان وى پرورش یافته است و همانند کودکى که از استاد خویش قرآن را فراگیرد در نزد او تلمذ نموده است. بنابراین روایت او دقیق تر و متقن تر از روایت شعبه است.
لازم بذکر است قرائتی که در تاریخ بیش از همه رواج داشته و در حال حاضر هم در همه بلاد اسلامی پذیرفته شده قرائت حفص از عاصم است. قراءات دیگر در هیچ جای عالم اسلامی معمول نبوده مگر در برهه ای خاص از تاریخ آن هم نه در همه جا. این دلیلی مهم است بر این حقیقت که اختلاف قرائات گمترین خدشه ای به عدم تحریف قرآن وارد نساخته اند.
ضابطه قبول قراءات
دانستیم که در میان قراءات قاریان (سبعه و جز آنها) قراءاتى وجود دارد که مورد انکار قرار گرفته اند.(این نکته را در نظر بگیرید با ادعای بعضی که: همه روایات و قراءات به یک اندازه اهمیت دارند) این قاریان با همه عظمتى که داشته اند، اما قرائاتشان على الاطلاق پذیرفته نشده است. سؤالى که مطرح مى شود این است که بر چه حسابی ما بعضی قرائات را رد و بعضی را تایید می نماییم؟ اصولا آیا معیار و ضابطه اى براى سنجش یک قراءت وجود دارد؟ آیا مى توان موازینى را ملاک قرار داد تا براساس آن هر قراءتى را در بوته آزمایش قرار دهیم و در صورت تطابق با موازین، مهر تایید بر آن زده، در غیر این صورتآن را رد کنیم؟
دانشمندان قرآن شناس همگى به این پرسش، پاسخ مثبت داده و به معرفى ضوابط مربوط پرداخته اند.
دانشمندان متعددی برای تشخیص صحت یک قرائت قاعده وضع کرده اند که ما در اینجا به ذکر قول التمهید التمهید بسنده می کنیم. به عقیده التمهید ملاک هاى صحت یک قراءت عبارتند از:
١. موافقت با ثبت معروف میان مسلمانان در ماده، صورت و محل کلمه; همان گونه که میان مسلمانان گذشته و حال معهود بوده است.
٢. موافقت قراءت با قواعد افصح لغوى و ادب عربى.
٣. عدم معارضه قراءت با دلیلى قطعى; خواه دلیل عقلى باشد یا سنت متواتر و یا روایت صحیح الاسناد و مورد قبول امامان قراءت. (١۵) در حقیقت اصلى ترین معیار براى پذیرش یک قراءت، هماهنگى آن با قراءت عامه مردم است که از نسلى به نسل دیگر به ارث رسیده است. شرایط سه گانه فوق نیز در جهت تحقق همین معیار اصلى اند.
حرف آخر
آنچه در مباحث ما گذشت روشن ساخت استناد به اختلاف قرآئات بر تحریف قرآن باطل است و شواهد متقن تاریخی و عقلی و نقلی نشان می دهند رابطه ای میان اختلاف قراءات و تحریف قرآن وجود ندارد .
 پى نوشت:
١. هشت رساله عربى، ص 261 و 262.
٢. رسم عثمانى را همان طریقه نگارش و کتابت قرآن در زمان عثمان است که مصاحف چندگانه را با آن نوشتند. بعدها مسلمانان همین رسم عثمانى را از آن جهت که اصحاب پیامبر آن را نوشته اند به عنوان تبرک و تیمن حفظ نمودند.
٢. البیان، ص 123 و 124.
۴. اصول کافى، کتاب فضل القرآن، باب النوادر.
۵. همان، ج 2، ص 211-213، به نقل از تفسیر صافى، ج 1، ص 59 - 61.
۶. البیان، ص 177.
٧. التمهید، ج 2، ص 94.
٨. مباحث فى علوم القرآن، ص 249.
٩. نساء(4) آیه 82.
١٠. ر.ک: البیان، ص 152.
١١. همان، ص 9 و 10.
١٢. مناهل العرفان، ج 1، ص 435 و 436.
١٣. ر.ک: الاتقان، ج 1، ص 241-243.
١۴. ر.ک: البیان، ص 151-168.
١۵. التمهید، ج 2، ص 122 - 154.
+ منابع:

تقریبا تمامی مطالب این یادداشت از کتاب ارزشمند درسنامه علوم قرآنی(تالیف حسین جوان آراسته) استخراج شده است ولی ممکن است در بعضی جاها از تفسیر المیزان و یا قرآن پژوهی بهاء الدین خرمشاهی نیز استفاده شده باشد.

فقط درباره ویتگنشتاین

محمد دهداری، يكشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ق.ظ، ۰ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که در پی نوشتن مطلبی با عنوان "جنگ ایدئولوژیک"(متن یادداشت رو می تونید در لینک ادامه مطلب ببینید) و بعد از اون نوشته دیگری با عنوان "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین"، نوشته شد. حیفم اومد این مناظره مجازی چالشانه رو در وبلاگ جدیدم نداشته باشم.

این پست خیلی طولانیه به اندازه گلایه از یه دوست، به اندازه همه دغدغه های من، به اندازه ترس از فردا، به اندازه ... . اگه حوصلش رو ندارین نخونین. این جوابیه من به جواب آقای رسول نمازی درباره پست قبلیه و گرچه اصلا وقت ندارم ولی باید بنویسم٬ فقط اگر غلط املایی_نگارشی در نوشته ام دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید. وقت ندارم مرور کنم و اصلاح. از آقای نمازی که نادانی من رو به رخم کشیده بودند و نیز همه عزیزانی که حال و حوصله یک بحث فلسفی کسل کننده رو دارند، استدعا دارم حتما بخش مربوط به تبیین نوشته های قبلی بنده درباره ویتگنشتاین رو مطالعه بفرمایند. بی ادعا ترین دوستدار دانش دنیا محمدجواد مهدوی.
جناب آقای رسول نمازی، دوست عزیز و گرامی، کم لطفی شما را به حساب سوءتفاهم و عنوان غلط انداز یادداشتهای اخیرم می گذارم(جنگ ایدئولوژیک!). گرچه اگر هم اینطور نباشد باز چیزی به دل نخواهم گرفت. ولی انصاف بدهید، اینگونه یکطرفه به قاضی رفتن درست نیست. بنده در پاسخ به کامنت اول شما درباره مطلب جنگ ایدئولوژیک تلویحا گفته بودم که نمی خواهم جو وبلاگم را خشک و فلسفه زده کنم، دلیل بعضی بحثهای نه چندان عمقی و مبنایی و نیز لحن خودمانی بنده در اغلب پستهایم نیز همین است. نمی دانم شما با ادبیات وبلاگ نویسی یا حتی ادبیات نشریات دانشجویی چقدر آشنایی دارید(که دارید) و این طرز نوشتن از چه رو در منظر شما بی ادبانه! و بدور از شان یک دانشجوست. مگر در مطالب بنده بی ادبی و بی حرمتی نسبت به خود یا ویتگنشتاین جان مشاهده نمودید که اینگونه ظالمانه با لحنی زننده و بدور از انصاف پاسخ دادید. آیا این که من مطلبم را چطور بیان کرده ام آنقدر مهم هست که شما بجای پرداختن به بحثی که من بابش را گشوده ام به شلوغ بازی در باره نحوه نوشتن من بپردازید؟!
مطالب بنده بدور از ادب است یا لحن تند و توهین آمیز شما به همراه آن نقاشی کذایی و واقعا زیبا گفته میشل دومنتن که "آنکس که ادعای خود را مبتنی بر غوغا و فریاد می کند نشان می دهد که استدلالش ضعیف است". از کسانی که این مطالب را خوانده اند خواهش میکنم بین ما قضاوت کنند. در ضمن بنده اگر کامنتها را فیلتر میکنم بخاطر دوستان کم لطفی مثل شماست که بعضا با سوء برداشت و با دادن این حق به خود که به زمین و زمان توهین کنند، هرچه می خواهد دل تنگشان می نویسند. من اگر به فلاسفه غرب نقد داشته باشم که دارم آن را از طریق استدلال بیان می کنم که کرده ام، حال آنکه این شما هستید که بی مطالعه و از روی تعصبی که به غرب دارید فلسفه اسلامی را به استهزاء گرفته اید. من از شما محترمانه دعوت به بحث کردم حال آنکه شما (نمی گویم از روی کبر ) همه چیز را به سُخره گرفتید. این است آزاد اندیشی و عقلانیتی که از آن دم میزنید.
بنده اگرچه دانشجوی ترم هشت رشته مهندسی مواد گرایش صنعتی! هستم ولی هیچ اعتنایی به اینگونه عناوین نکرده و نمی کنم و نمی فهمم چطور است که شما با این همه ادعای آزادی بیان این حق طبیعی را برای قشر زحمت کش جامعه( مثل تراش کار و آهنگر) اینطور به تمسخر گرفته اید! مگر این افراد از شما چه کمتر دارند و مگر این ویتگنشتاین شما هم خود مهندس نبوده! شما اگر چیزی برای مطرح کردن می داشتید بجای اینکه منابع معرفتی اسلام را به استهزاء بگیرید، آنطور که از شما دعوت کرده بودم به بحث پیرامون معرفت شناسی در غرب و اسلام می پرداختید.
در مورد نقش عقل در فلسفه اسلامی:
یا شما مطلب بنده را متوجه نشده اید و یا من بد عنوان کرده ام. منظور من این نبود که فیلسوف در فلسفه از چیزی غیر از عقل بهره می گیرد منظور من همان بود که نوشته ام نه آنچه شما می گویید. در فلسفه اسلامی آنجا که حکم به بهره بردن از معارف اسلامی و عرفانی می شود هم، این عقل است که آن حکم را می دهد. من نیز با این مطلب که در فلسفه عقل حرف آخر را میزند موافقم و فلسفه اسلامی هم همین را می گوید. ضمنا
همینجا هم اعلام میکنم من اگر جایی سند نیاورده ام خواننده محترم بداند نظر شخصی من است و نه نظر اسلام. من به هیچ وجه ادعای ایدئولوگ اسلام یا فیلسوف  و ... بودن را ندارم!
در ضمن آنچه ادعا کرده ام از منظری عملگرایانه در تاریخ فلسفه غرب، قابل رؤیت است. و عاجز بودن بزرگترین فلاسفه غرب از توجیه مسائل ماورائی (مثل کانت، دکارت و همین ویتگنشتاین) عیان است، تا محتاج بیان باشد. همان مسائلی که در فلسفه اسلامی براحتی توسط همان عقل نظری محض( که بزرگترین فیلسوف غرب، کانت، آن را در حیطه متافیزیک بی اعتبار می داند و خیلی های دیگر) اثبات شده است.
ولی روی سخنم با شماست، ای کاش همانقدر که در فلسفه غرب مطالعه دارید فلسفه اسلامی را هم مرور کرده بودید. تا حداقل اسم دکتر رحیم پور ازغدی را درست بنویسید(پروفسور ازغندی شما). در ضمن ایشان در مقابل فلاسفه بزرگ اسلامی مفتخر به شاگردیست و من هم به ایشان ارادت دارم گرچه مریدشان نیستم.
در مورد تعریف ویتگنشتاین از فلسفه :
در "رساله" ویتگنشتاین به سؤال فلسفه چیست؟ اینطور پاسخ می دهد که : فلسفه یک فعالیت است و این فعالیت، وضوح بخشی به اندیشه هاست حال آنکه این وضوح بخشی که معمولا تحلیل یا تحلیل فلسفی نامیده می شود خود نیاز مند وضوح بخشیست. ازنظر ویتگنشتاین همه فلسفه نقد زبان است و این نظر در مقابل نظریات ماقبل که محل توجه فلسفه را هستومندها و رخدادهای ذهنی می دانستند، مطرح گردیده. ضمنا او در "رساله" بر این نظر بود که تنها زبانی که به مفهوم دقیق معنایی از آن حاصل می‌شود٬ زبان واقع‌گویی است و به این ترتیب متافیزیک را زیر سؤال برده. این نظرات بشدت بر اعضای حلقه وین تاثیر گذاشت تا حدی که آنها گرچه ویتگنشتاینی نبودند، از این نظر که "ذات فلسفه تحلیل است" بشدت به دفاع از نظر وی برخواستند.
لازم بذکر است ویتگنشتاین گرچه از نظر بنده شایسته الگو بودن نیست، ولیکن فردی دارای کمالات اخلاقی و وجدانی بیدار بوده، کمااینکه او برخلاف پوزیتویستهای منطقی، از رسیدن به این نتیجه(نفی متافیزیک) دلشاد نبود و فکر نمی‌کرد٬ آن‌چنان ثمره گرانبهایی به دست آورده است. به عکس، معتقد بود که نتیجه این شده که امور به راستی مهم در زندگی قابل گفتن و اظهار نیستند. فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است. یعنی همان بخشی که اثری از آن در کتاب نیست. مطابق شرحی که در "رساله" دربارة معنا آمده است، بین زبان بامعنا یا واقع‌گو و بخشهای دیگر زبان - که برای خبر دادن از امور واقع موجود یا ممکن در دنیا - مورد استفاده قرار نمی‌گیرند و بنابراین، به مفهوم دقیق بی‌معنا یا مهمل‌اند٬ مرز محکمی وجود دارد. در این بخش‌های زبان، تلاش بر این است که چیزی درباره مسایل مهم زندگی گفته شود٬ اما این تلاش به جایی نمی‌رسد چون آنچه سعی در گفتنش می‌شود ناگفتنی است. این رأی منطبق با نظر معمول مردم عادی غیر فیلسوف است که معتقدند اخلاق و دین و هنر در زندگی قدر و اهمیت اساسی دارند ولی زبان یکسره قاصر از بیان این است که این امور چه چیز را می‌رسانند یا راجع به چه هستند یا حتی چیست‌اند؟
این همان چیزیست که من با عنوان عجز در مقابل توجیه متافیزیک از آن نام می برم. چیزی که در پژوهشها هم برای وی حل نشد.
در کتاب پژوهشهای فلسفی دیدگاه ویتگنشتاین درباره ماهیت فلسفه تغییر کرد. او در این کتاب که در سال 1953 و پس از مرگش منتشر شد، به نقد دیدگاه هایش در رساله پرداخت و در جریان این انتقادها دیدگاهی جدید درباره ماهیت فلسفه مطرح کرد که با دیدگاه جدید دیگر وی درباره ماهیت معنا ارتباط داشت. کلید فهم آرای اولیه ویتگنشتاین٬ نظریه تصویری معنا بود. اما عقاید بعدی او از جهاتی با این نظریه مغایرت داشتند. ویتگنشتاین٬ در آثار بعدی٬ نظریه تصویری معنا(Picture Theory of meaning) را رها کرد و تصور کاربردی یا ابزاری معنا(Use or tool conception of meaning) را به جای آن آورد. در رساله ویتگنشتاین بر این باور بود که وظیفه تحلیل فلسفی، ترجمه گفته های یک زبان عادی به یک زبان آرمانیست ولی در پژوهشهای فلسفی چیزی بنام زبان آرمانی وجود نداشت: از نظر او  هر جمله در زبان ما همانطور که هست خوب است. در اوایل قرن هجدهم اسقف برکلی قائل بود که بسیاری و شاید همه مسائل فلسفی ساخته خود فیلسوفان است: نخست گرد و غباری به پا می کنیم و بعد شکوه می کنیم که نمی توانیم ببینیم. این جمله می تواند شعار مناسبی برای کتاب دوم ویتگنشتاین باشد. او بر این عقیده بود که باریک اندیشی افراد در مورد قواعد حاکم بر کاربرد واژه هاست که مسائل فلسفی را می سازد و شبهات فلسفی ببار می آورد و کار فیلسوف رفع این شبهات است "وظیفه فیلسوف در معالجه یک پرسش فلسفی مانند معالجه یک بیماری است".
در مورد غیر نظام مند بودن فلسفه از نظر ویتگنشتاین:
تصور خصلت نظام مندی فلسفه نیازمند توضیح است(گرچه شما خود را انتهای فلسفه غرب می دانید): وقتی سخن از یک نظام فلسفی به میان می آید معمولا نظامهای متافیزیکی بزرگ همچون دانشنامه علوم فلسفی هگل در نظر می آیند که سعی می کردند آنچه را امروزه فلسفه غرب و علوم طبیعی می نامند، در کنار هم و مرتبط و مدون و نظام مند ارائه کنند و این مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند. ولی ویتگنشتاین متاخر(بعد از پژوهشهای فلسفی) و پیروانش با این مشی بخاطر اینکه بقول خودشان تصویری نادرست از زبان ما ارائه می دهند مخالف بودند. از نظر او قواعد یک نظام مشخص انعطاف ناپذیر و نسبتا اندکند، حال آنکه قواعد زبان عادی آنچنان منعطف و بی شمارند که هیچ نظامی نمی تواند حق مطلب را درمورد آنها ادا کند. نقد این مطلب خیلی مفصل است و در این مجمل نمی گنجد و به این نکته بسنده می کنیم که اگر به آراء منتقدان(حتی تحلیلی) ویتگنشتاین نظری بیفکنیم متوجه خواهیم شد که کانون انتقادات به وی، یکی برداشت خاص وی از تحلیل بوده و دیگر همینکه ایشان فلسفه را به واسطه خود ماهیتش غیر نظام مند می دانستند. و از این جمله هستند گروهی از فیلسوفان که در دهه 1950 فعال بودند به رهبری جی . ال . اوستین. از شما انتظار داشتم این مطالب را به حکم "العاقل یکفی الاشاره" متوجه شوید، اگر نمی دانید.
فکر نکنم بیش از این نیاز به توضیح باشد. این را هم بگویم بر ویتگنشتاین از این جهت که از نظر خود برگشته نقدی نیست که این از وجدان بیدار وی حکایت میکند. بلکه من سخنم بر سر کلیات نظام معرفتی در غرب بوده که منجر به جزئی نگریهای بی موردی از این دست می شود و فلسفه را تا حد زبانشناسی تنزل می دهد. و نیز بی مبنا بودن این نظام است که باعث می شود اصول یک فلسفه که یک نسل را تحت تاثیر قرار داده به این زودی اینگونه متحول شود. اگر باز نگویید که به ساحت مقدس فلسفه غرب بی احترامی کرده ام. فلسفه که مانند علوم تجربی نیست که مبانیش را هر وقت دلمان خواست به این شکل افسارگسیخته تغییر دهیم. دقت کنید، حرف بر سر مبانی و اصول فلسفه است. 
در انتها فقط چند نکته می ماند:
1- از کرامت شما بدور است که اشتباهی لپی از من را دست آویز استهزاء بعد علمی بنده قرار دهید(گرچه من مانند شما هیچگاه ادعایی نکردم) و از بحث جدی درباب فلسفه اسلامی فرار کنید. بله نام کامل و صحیح کتاب این است : به آلمانی : Logisch-philosophisch abhandlung و به فارسی : رساله منطقی – فلسفی که در سال 1931 در آلمان منتشر شد.
2- من هیچگاه ادعای استادی فلسفه اسلامی نکردم. و همیشه از اینکه شما می گویید دوری جسته ام. فقط خواستم شما را در چالشهای خود در مورد تقابل فلسفه اسلامی با فلسفه غرب شریک کرده باشم اگر اهل دانستن باشیدو با فلسفه اسلامی مشکل نداشته باشید.
3-  واقعا بی انصافیست یک فرد مسلمان که اینقدر اهل مطالعه هست تا این حد از دین خود بی اطلاع باشد که بگوید " البته تنها نگاه داشتن احترام اولیاء الله در اسلام واجب است". که من هم مجبور باشم مثل تازه مسلمان شده ها این امر بدیهی را برایش توضیح دهم که : نه خیر در اسلام  برعکس غرب همه به یک اندازه از موهبت احترام بهره می برند و این را همه حتی افراد امی هم میدانند و در سیره پیشوایان ما نیز چنین بوده.
4- و اینکه در جملات آخر پست قبلی ضمیر "شون" اگر دقت بفرمایید به مطالب وبلاگ خودم برمی گردد تا وبلاگ شما و منظور از "اون کلمات قلمبه سلمبه" مطالب خودم و شوخی با خوانندگان وبلاگ بوده استتتتتتتتت.
در آخر از شما دوستانه خواهش می کنم اگر بنده را در حد خود نمی بینید، کتاب را که ازشما نگرفته اند، همانطور که در فلسفه غرب مطالعه کرده اید، فلسفه اسلامی را هم (با یک سیر منطقی)مطالعه نمایید. بدون قسم خوردن، ضرری ندارد و این بدیهی است، اگر اهل انصاف باشید.
والسلام علی من اتبع الهدی.

پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین

محمد دهداری، پنجشنبه، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
امتحانات پایان ترم هم رسید و باز روز رو به چشمهای ما شب امتحانی ها تیره و تار کرد. با همه وقت تنگی که دارم به دو مناسبت باید این پست رو می ذاشتم. اول و مجمل به مناسبت سالروز عروج روح خدا حضرت امام خمینی(ره) و برای تسلیت به همه دلسوختگان هجرت ملکوتیش و دوم و مفصل به مناسبت اینکه یادداشت اخیر ما (در باره مطلب جنگ ایدئولوژیک در وبلاگ آقا حبیب گل گلاب) حسابی گرفت. (اگه کسی نخونده بخونه).
آقا حبیب پس از اینکه بنده نقدم رو به اطلاعشون رسوندم بنده نوازی کردن و طی کامنتی به نقدم جواب دادن و متعاقبا من هم دوباره جوابشون رو جواب دادم. هر کی می خواد از کم و کیف این بگو مگو  مطلع بشه متن کامنتهای حبیب و جواب بلند بالای من در قسمت نظرات یادداشت اخیر موجوده.
ضمنا بر خودم لازم می دونم از همه کسانی که بنده حقیر رو نوازیده اند و برای پست اخیر ما کامنتیده اند کمال تشکر را بنمایم،  علی الخصوص آقای رسول نمازی  که با نگاه زیادی ریزبینشون کلاس وبلاگ رو کمی تا قسمتی افتانیده اند! ولی، چون می گذرد غمی نیست. البته بنده نیز به نحوه نگاه ایشون در وبلاگشون (که بشدت ویتگنشتاینیزه بود و آکنده از نظرات فلسفه تحلیلی گونه، حتی اسمش) خواهم نقدید. عجالتا خدمتشون عرض می کنم کسی که می خواد در باره هستی اظهار نظرهای فلسفی بکنه و از طناب دانایی گره هایی رو که فلاسفه جاهل پیشین زده اند، باز بکنه(مسائل فلسفه خود ساخته اند ابتدا گرد و غباری به پا می کنیم و بعد شکوه می کنیم که نمی توانیم ببینیم). اگه به منبعی ماورائی و لایتانهی مثل دین وصل نباشه، نتیجه اش می شه مثل ویتگنشتاینی که دوتا کتاب خفن مینویسه که خودش هم بسختی ازش سر درمیاره (مثل پژوهشهای فلسفیش که بعد از مرگش منتشر شد و رساله منطقی_فلسفی ) و گره ای که باز نمی کنه هیچ کلی گره و سئوال بی جواب بعد از خودش باقی می ذاره و خودش رو هم به جایی نمی رسونه. ابتدایی تر از این هم سراغ داری که یه فیلسوف! فلسفه رو که نظام مند ترین علم دنیاست (از دید فلاسفه مسلمان و خیلی های دیگه) و مایه نظام مندی بقیه علوم، دارای ماهیتی غیر نظام مند بدونه. یا تعریفی که از فلسفه ارائه می ده تو دوتا کتابش دوتا چیز متفاوت باشه. و چقدر بیکار بودن این بر و بچ حلقه وین که می نشستن این حرفها رو به بحث می ذاشتن و تو عقاید خودشون تاثیر می دادن. معلومه اینا هم به چیزی بیشتر از پزیتیویسم منطقی و نفی متافیزیک نمی تونن برسن. آخه افق دید کوتاهه، انسان تا به چهارچوب ماده محدوده کار چندانی برای دستیابی به اینگونه معارف(ما بعد الطبیعه) نمی تونه بکنه٬ یا باید این چهارچوب رو بشکنه و بیرون بجهه یا از منبعی نامحدود استفاده کنه٬ که اولی هم متوقف بر دومیه. 
لازم بذکره این حرف با حرف بنیاد گراهای کاتولیسیسمی که عقل رو محدود به تعالیم دینیشون می دونن، خیلی فرق داره. چرا که اسلام  دین اصالت عقله. این بحث، بحث جالبیه ولی به قول معروف در این مجمل نمی گنجه. باشه تا پستهای آینده.
در ضمن این رو هم بگم که من در باره شخص ویتگنشتاین که شما خیلی بهش ارادت دارید جسارتی نمی کنم بحث چیز دیگست. امیدوارم درک  کنید که می کنید. فقط خواهشی که از شما دارم اینه که فلسفه اسلامی رو مطالعه کنید و با فلسفه تحلیلی که دیدگاه فلسفی غالب قرن بیستمه مقایسه کنید. به خدا دست آورد های این دو فلسفه قابل مقایسه نیست. در مقابل فلسفه اسلامی، فلسفه تحلیلی هنوز اندر خم کوچه معرفت شناسیه (شماها میگید اپیستمولوژی). من در حد توان قاصرم در این زمینه در خدمت شما هستم، اگه قابل بدونید. هرچند می دونم ما در مبانی معرفتی اختلاف داریم و تا اون حل نشه بحث کردنمون بی نتیجه هست. اگه درباره معرفت شناسی اسلامی هم خواستی بیشتر بدونی من باز به اندازه ای که می دونم خدمتت هستم و اگه هم اینا رو می دونی که سرراست بزنیم تو کار بحث ببینیم چی میشه.
حرف آخر اینکه ممکنه تا پایان امتحانات آپ نکنم. هر کی هم از بگو مگوی من با آقا رسول نمازی سر در نیاورد مرام بذاره واسه پست های قبلی بکامنته. مطالب قبلی هم بدک نیستا : صوفی گری٬ روزنامه شرق٬ روشنفکری٬ چریک بازی٬ عهد قدیم و جدید ... وای وای وای چه کلمات قلمبه سلمبه ای٬ همینطور معلوماته که از این وبلاگ شره میکنه. ولی چه فایده کیه که قدر ما رو بدونه.

چریک مسیح(ع) و محمد(ص)

محمد دهداری، يكشنبه، ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۱۱ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
متن زیر یه کامنته توی وبلاگ یکی از دوستان که به نظر میاد در ادامه یه مناظره مجازی باشه. نویسنده وبلاگ از بس قضیه تابلو بوده بهش توجه زیادی نکرده. منم چون مخم زیادی میخاره حال کردم یه سری به اینجور مباحث بزنم. خدا رو چه دیدی شاید فتح بابی واسه یادداشتهای بعدیم شد و ... یه گپ دوستانه.  

«چریک مسیح(شنبه 26/1/1385 - 7:20 ع )
کتاب مقدس ما و یهودیان در بیشتر قسمت ها مشترک است به جز اناجیل که انها ندارند.من در مقاله های قبلی در اینباره صحبت کرده بودم.(اصالت عهد عتیق و جدید) من  ایمان دارم که کتاب مقدس(تورات و صحف انبیا و اناجیل) کلام خداوند است عیسی گفت آسمان و زمین زایل خواهد شذ اما کلام من(خداوند) نی.‍ قرآن را من شخصا با دلیل رد می کنم. من با آیات با شما صحبت می کنم.مسیح خداوند است.در ضمن چه تضادی در مسیحیت وجود دارد؟ »

و حالا سخن من با چریک مسیح که البته بخشیش رو براش کامنت گذاشتم:
سلام
اول بگم قصد من از این بحث کلکل نیست حتی نمی خوام بهت بگم چی درسته و چی غلط چون میدونم خودت میدونی ولی غافلی،‌تعصب داری یا ... . من فقط می خوام یه کم حقیقت رو تو ذهنت هل بدم. ضمنا تو این یادداشت هم قصد یه بحث مبنایی رو ندارم چون وقتش رو ندارم. این تلنگر باشه تا بعد. امیدوارم این دیالوگ ادامه پیدا کنه.
خیلی دلم می خواد سلبی بحث نکنم ولی در مورد مسیحیت مسائل مورد نقد (حتی توسط خود مسیحی ها) اونقدر فراوونه که نمی تونم وسوسه نقد زدن رو از خودم دور کنم. از کلام مسیحی شروع می کنیم:
 شما در نوشتتون از اصالت اناجیل و تورات حرف زده بودید و کار منو آسون کردید چون مسیحیا اکثرا خودشون قبول دارن که انجیل کلام خدا نیست و صرفا خاطراتیه از اون که بعدها نگاشته شده. این آدما از لحاظ تاریخی از شما بیشتر میدونن که اینقدر تند نمی رند. اگه شما هم از اون دسته می بودید من اول می بایست براتون اصالت رو معنا می کردم. ولی حالا اینجوری شروع می کنم: اینکه تورات و اناجیل کلام خداوندند بنظر٬ خیلی اظهار نظر متعصبانه ایه. همونطور که می دونید اولین انجیل حدود 300 سال(و به خوشبینانه ترین نقلها 130 سال) بعد از به قول شما مصلوب شدن حضرت مسیح نگاشته شده پس از لحاظ عقلی و با توجه به مستندات تاریخی انجیل کلام خدا که نه حتی کلام حضرت مسیح(ع) هم نمی تونه باشه.  پس حداقل میتونیم بگیم که بیشتر این کتب(عهد جدید) که به ما رسیده از طرف خدا نیست که پرداخته آدمهایه مثل ما، چه رسد به عهد عتیق. کاش یهودی ها هم به همون اندازه که شما به تورات معتقدید به اناجیل اعتقاد داشتن ... .
بجاش از زمان بعثت پیغمبر اسلام ص هیچ خدشه ای به قرآن وارد نشده. اینو من نمی گم که تاریخ میگه شما نسخ تاریخی قرآن رو ملاحظه کنید، تایید می کنید. از نظر اسلام قرآن عین کلام خداست، از نظر اسلام قرآن کلام حضرت محمد(ص) که نه٬ کلام خود خود خداست. اینا رو گفتم چون نمیخوام وارد بحث بی نتیجه وعده انجیل به مسیحیان در مورد بعثت پیامبر بعد از مسیح بشم و اینکه اصلا در یکی ازنسخ البته مهجور انجیل اسم احمد ص در مورد این پیامبر عظیم الشان آورده شده، چرا که یه بحث تخصصی تر در زمینه دین شناسی و همینطور نسخه شناسی رو می طلبه که از حوصله این یادداشت خارجه.
در کامنتتون آورده بودین که: چه تضادی در مسیحیت وجود دارد؟ آیا شما در تناقض گویی کتاب مقدس (فعلی)  شک دارید؟ عجیبه چون اصلا خیلی از دانشمندای مسیحی مثل کانت و دکارت و شلایر ماخر و جان هیک و ... و خیلی های دیگه بخاطر همین تناقضات بود که سیستم های کلامی جدیدی ابداع کردند و دست عقل رو از دین(مسیحیت) کوتاه. و ما حالا مسیحیت گرفتار پلورالیسم و پروتستانتیزم رو شاهدیم. مسیحیت غیر اصیل بقول خودتون( اگه کاتولیک باشی).
کانت اعتقاد داره واسه اینکه به دین مجال بروز بدیم باید دست و پای عقل رو ببندیم٬ یعنی دین و عقل با هم نمی تونن جمع بشن. یا شلایر ماخر کشیش متکلم و فیلسوف مسیحی (و پایه گذار پلورالیزم) با تمسک به کانت میگه همین که مردم خدا رو در قلبشون قبول داشته باشن برای ایمان کافیه و استدلال عقلی راه به جایی نمی بره. حال آنکه اسلام دین اصالت عقله و شما در پذیرفتن اصول دین نمی تونی غیر از عقل دلیل دیگه ای داشته باشی،‌البته اگر بخواهی واقعا مؤمن باشی. همه چیز اسلام به عقل گره خورده تا جایی که عبادت بدون تفکر ثواب نداره و بالاترین عبادت همون تفکره.
حالا می خوای چندتا تناقض مشهور مسیحیت رو برات بگم که البته باید خودت هم بشون برخورده باشی اگه اهل تفکر باشی. تناقض علم و دین در قرون وسطی و جریان گالیله و کوپرنیک و کپلر دانشمندایِ مفلوک اون زمان رو که یادته؟!
تناقظات اخلاقی مثل لواط کردن حضرت لوط که از مقام یه پیغمبر بدوره رو هم که حتما  توی کتاب مقدس دیدی؟!
تناقضات عقلی زیاد مثل مسطح بودن زمین و زمین محوری عالم و کشتی گرفتن حضرت یعقوب با خدا و شکست خوردن خدا! رو چطور؟!
و در راس همه اینا اعتقاد به تثلیث که این آخری واقعا آدمو به تعجب وا میداره. پیغمبرا بنده های خدا خودشون رو کشتن بگن خدا یکیه بعد مسیحیت امروزی اونم در قرن بیست و یکم هنوز میگه یکی نه دوتا نه که سه تاست!!!
از امیر پرسیده بودی کی گفته مسیح خدا نیست؟
از نظر ما مسلمونا نه فقط مسیح و نه فقط انسان که تمام هستی تجلی گاه خداست. الله نور السماوات و العرض: خدا نور آسمانها و زمین است. به نور و فیض خداست که ذره ذره هستی وجود میگیرند، نه اینکه موجودات ذاتا خدا باشند. هیچ موجودی نمی تونه اینطور باشه. و اگه تو به این مطلب معتقد باشی و از این گفته دفاع کنی که مسیح در ذات خود، خداست یا اینکه پسر خداست و خدا خودش خواسته اینطور باشه، من باید کمی خودم رو  برای توجیه کردن شما و شما رو برای درک عرض بنده به زحمت بندازم. من در جواب این حرفها یه دلیل عقلی فلسفی میارم که اگه اهل تعقل باشی برات جالب و راهگشا خواهد بود.
ببین همه موجودات جهان هستی ممکن الوجود هستند. یعنی چی؟ یعنی اینکه از نظر وجود داشتن و نداشتن شانس برابر دارند. چرا این ادعا رو می کنیم؟ چون همه این موجودات فنا پذیرند و از ازل هم نبودند. خب حالا که بودن و نبودن این همه چیز تو دنیا پنجاه پنجاهه پس چطور ما این همه چیز موجود داریم؟ خب معلومه چون  یه نفر اونها رو از این معطلی بین وجود و عدم خارج کرده دیگه! اون نفر یا چیز، ‌یا وجودی که این همه چیز دور و بر ما رو از حالت پنجاه پنجاه خارج کرده و یا به عبارتی اونها رو از روی خط استوای وجود - عدم به  هستی هل داده آیا ممکنه که وجود خودش هم  پنجاه پنجاه  باشه؟ نه؟ چرا؟! چون در اون صورت امکان نداره بتونه وضعیت یک موجود دیگه پنجاه پنجاهی رو از معطلی بین وجود و عدم در بیاره،‌ چون خودش هنوز معطله.  به این وجود مطلق که صد درصد وجوده و هیچ شانسی برای عدمش متصور نیست،‌ نبوده و نخواهد بود، واجب الوجود اطلاق میشه.
خوب حالا این واجب الوجود چه مشخصاتی داره؟ اولین چیزی که میشه بهش نسبت داد (و ما فعلا با اون کار داریم) نامحدود بودنشه. چرا نامحدوده؟! چونکه اگه محدود باشه یعنی مرزی داره که محدودش کرده و اگه مرز داشته باشه یعنی جاهایی هست که اونجاها از وجود اون (واجب الوجود) خالیه و این با واجب الوجود بودنش در تناقضه. پس خدای واجب الوجود، نامحدود هم هست.
حالا اگه حرفام رو فهمیدی و قبول کردی به من بگو خدایی که از مشخصاتش بینهایت بودنشه چطور میتونه شریکی داشته باشه چه رسد به اینکه شریکش انسان محدود و ممکن و معلول باشه.
برات بیشتر توضیح میدم: ببین اگه قرار ما دو خدا داشته باشیم اونا هر دو باید خداهای واجب الوجودِ نامحدودی باشند و این نمیشه یعنی تناقض داره چرا؟ چون دو تا خدای نامحدود یه جایی به هم دیگه محدود میشند و به قول قرآن لفسدتا. محدودِ نامحدود محال عقلیه و خلاص. اینجوری ما تونستیم توحید خدا رو)بر خلاف اونچه مسیحی ها به اون معتقدند( اثبات کنیم. پس خدا بودن مسیح و هر کس و چیز دیگه در عرض خدا،‌طول خدا یا هر جور دیگه محال عقلیه. این ربطی هم به مسلمون بودن من یا شما نداره، اگه عاقل باشی!
پس با این اوصاف اینکه بگیم خدا خودش خواسته که مسیح پسر اون و خدای دیگری باشه هم عقلا محاله. مثل این می مونه که بگیم آیا خدا می تونه سنگی رو خلق کنه که خودش نتونه بلندش کنه؟ که البته یه مغالطه پیش پا افتادست.
میبینی که عقاید شما بسیار خدشه پذیره .
راستی گفته بودی قرآن رو زیر سؤال میبری. من همینجا اعلام میکنم هر مطلبی داشته باشی من حاضرم در یه جو دوستانه و علمی به بحث بذارم و جواب گوی شبهاتت باشم.
اگه بخوای حقیقت رو بدونی.
والسلام علی من اتبع الهدی.
پی نوشت:
+
سروش، حقانیت ادیان و مسئله نجات