وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۴ مطلب با موضوع «گاهنوشت» ثبت شده است

کآنِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست!

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ، ۶ نظر

این انگشتری که در عکس می بینید برای خودش داستان جالبی دارد!

آنرا هدیه گرفته بودم. نگین مرغوبی نداشت ولی رکاب زیبایی داشت و دلم نمی آمد آن نگین کم ارزش با این رکاب خوش نقش و نگار همنشین باشد. علی أی حال با همین کیفیت داشتمش تا به مشهد مقدس مشرف شدم. انگشتر مذکور اصلا در ذهنم نبود.
رفته بودم حرم برای زیارت و ضمن دعاهای ریز و درشتم به حضرت آقا عرض کردم آقا جان یک انگشتر مشدی هم نصیبمان بفرمایید!

البته این انگشتر مشدی با توجه به موجودی محدود جیب بنده در آن سفر، کمی دور از دسترس بود و لهذا در آن هنگامه دعا و مناجات به ذهنم متبادر گردید. وگرنه اگر اوضاع مالی در آن وانفسا، مساعد می بود چه بسا چنین درخواستی اصولا مطرح نمی شد. خلاصه شرایطی بود که هم خدا را می خواستم و هم خرما! هم خاتم سلیمانی و هم ارزانی!

به قول مولوی هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد...کآنِ عقیق نادر ارزانم آرزوست!

زیارتم که تمام شد و از حرم خارج شدم تعدادی نگین را که از شهرستان آورده بودم تا رکاب بزنم بردم پیش یکی از دوستانم که در بازار رضا انگشتر فروشی داشت و دارد. ناگهان آن رکاب کذایی و نگین ناجورش را دیدم که دزدکی با نگین های دیگر همسفر شده بودند. سرسری از دوستم پرسیدم نگین مرغوب یمنی برای این رکاب داری؟

گفت دارم ولی آن چیزی که تو می خواهی گران درمی آید! بیخیال موضوع شدم و از مغازه بیرون زدم.

تا خواستم از بازار خارج شوم گذرم به یک انگشتر سازی مشهور افتاد که قبلا تعریفش را زیاد شنیده بودم. کارش انگشتر فروشی نبود اصلا. رکاب قلم زنی نفیس می ساخت. آنهم چه رکابهایی!

با خودم گفتم ضررندارد، بگذار از این هم بپرسیم و پرسیدم! یک جعبه خیلی کوچک آورد که سه چهار تا نگین کوچکتر در آن بود. من که زیاد وارد نبوده و نیستم ولی کلیتا به نظر خوب می آمدند. سایز یکی از آنها انگ رکاب کذایی ما بود!

گفتم چند؟ گفت شصت تومان! بدم نیامده بود. کارت عابر بانک را دادم تا ثمن معامله را کم کند. گفت کارتخوانم خراب است. برو پایین از عابربانک پول درآور و بیا.

رفتم، درآوردم و برگشتم. دیدم می خندد! متعجب نگاهش کردم! با خنده گفت اگر برنمی گشتی خوشحالتر می شدم! متعجب تر گفتم چرا!؟ گفت قیمت را اشتباه گفته ام. قیمتش صد و سی تومان است!...[بدجور ذوقم کور شد و حالم گرفت تا اینکه ادامه داد:] ولی چون حرفش را زده ام همان شصت تومان مال تو! اول خوشحال شدم و سر کیف آمدم ولی بعد با خودم گفتم حتما می خواهد چانه نزنم. به هرحال پول را دادم و نگین را گرفتم و خداحافظی کردم ولی این فکرها مدام دور سرم می چرخید. لذا برگشتم پیش رفیقم که اتفاقا آدم خبره ای هم هست و نگین را نشانش دادم. گفتم این چطور است؟ گفت چند؟ گفتم تو بگو! یک نگاهی به سنگ انداخت و گفت صد و سی تومان!!

بد کیفور شدم! ماجرا را که برایش تعریف کردم او نیز چنین شد!

متوجه هستم که دست و دلبازی شمس الشموس و أنیس النفوس، غریب الغربا امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والثناء را نباید با آمال و آرزوهای کوچک و کودکانه خود بسنجیم لیکن بد نیست گاهی اوقات ازین حوائج کوچک دم دستی نیز از حضرت مولا بخواهیم تا به چشم سر، معلوممان شود آقا واقعا عنایت دارند و حواسشان به ما هست. اگر فقط حوائج بزرگ و معنوی بخواهیم گاهی شیطان انسان را وسوسه می کند که کو تا این نسیه ها نقد شوند!

خلاصه کرم حضرتش طوری است که این دعاهای کوچک ما را هم عنایت می کنند و در نظر می آورند!

باز به قول مولوی: جانم به فدای آن سلیمان...کو جانب مور می‌خرامد.

پ ن:

کآنِ عقیق=معدن عقیق

لذت!

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

حال بدی داشتم. سرم بشدت درد می کرد. تلو تلو خوران خودم رو به فلکه ساعت رسوندم. مونده بودم با تاکسی برم یا اتوبوس. تو ماه گذشته خرج رفت و اومدم زیاد شده بود٬ولی کسالت ناشی از سینوزیت و سردرد نذاشت تریپ قناعت بذارم. سوار تاکسی های خط هم نشدم، تا پر بشن جونم دراومده بود. داد زدم مستقیم، یه پراید کمی جلوتر نگه داشت. پدر آمرزیده زحمت دنده عقب رو هم نکشید. با وضع مضحکی تا پراید دویدم. در رو که باز میکردم چندتا کلمه با هم دویدن تو کله ام: ضبط، موزیک، سردرد.
خودم رو ول کردم رو صندلی جلو. صدای موسیقی شیش و هشتی به گوش میرسید و انگار خواننده اش داشت نفس تازه می کرد. پیشونیم یخ زده بود. موزیک با اینکه ریتم جالبی نداشت، از خیلی آهنگهای صدا و سیمایی قابل تحمل تر بود، تا اینکه سرکار خانوم خواننده شروع کردن به خوندن. سرم تیر کشید. یه فکری بی اجازه هل خورد تو ذهنم: بابا از شرایط نهی از منکر اینه که تاثیر داشته باشه، این راننده هه هم که اصا به قیافه اش نمی خوره خدا پیغمبر سرش بشه. حالم بدتر شده بود. با خودم گفتم: کاش برمی گشتم و می رفتم دکتر. خواننده هه بدک هم نمی خوند. یه زمانی که یه کم (مثلا)متجددتر بودم به اینجور چیزا حساسیتی نداشتم، اگه گوش نمی دادم. اون موقع ظاهر من کم شباهت به این ژیگول راننده هه نبود. ولی خوب تغییر کردم.
وولوومش رو زیاد کرد. دووم نیاوردم، سرم رو بردم نزدیک کله اش و آروم گفتم: اگه خاموشش کنی ممنونت میشم. گفت چرا؟ گفتم: صدای زنه، شرعا اشکال داره. گفت: کجای قرآن نوشته؟ گفتم: مگه همه چی باید تو قرآن نوشته باشه جونم؟! مثلا شما می تونی بگی کجای قرآن نوشته نماز صبح دو رکعته؟ گفت: ننوشته؟ گفتم: نه، ولی... آخ سرم. ببین احکام اسلام فقط از قرآن درنمیاد که. احکام چهارتا منبع داره: قرآن، سنت، عقل، اجماع. تازه استخراجشون هم کار هر کسی نیست. واسه همینه که تقلید واجبه. راننده که چیزی زیادی سردرنیاورده بود گفت: یعنی چی داداش، میگی ما مسافر زن سوار نکنیم؟! گفتم این چه حرفیه، یعنی متوجه نشدی منظور من چه جور صداییه؟! یه نگاهی به یقه پیرهنم انداخت و با تشر گفت بابا جون برو فکر نون باش که خربزه آبه، تو مملکت ما دارن میلیارد میلیارد می دزدن، بعد تو به نوار ما گیر دادی؟! مخم داشت می ترکید. از عصبانیت گفتم این مملکت هر مشکلی داره از امثال جناب عالیه که گناه دیگران رو توجیه گناه کردن خودشون قرار دادن(البته افعال جمله رو یه کم کلی تر گفتم و مسئولان رو خطاب قرار دادم) و اصا چه ربطی داره، هرکی تو گور خودش می خوابه، تو به فکر خودت باش. مسافری که عقب نشسته بود با لحنی متفکرانه وارد بحث شد که آقای محترم شما نباید نظرت رو به کسی تحمیل کنی. آخه این موسیقی چه مشکلی داره، چه ضرری به شما می رسونه. چرا اعصاب خودت و ما رو خراب میکنی؟! موسیقی به این زیبایی چرا لذت نمی بری؟! کلافه شده بودم ولی سردردم بهتر شده بود. جواب دادم: حق با شماست من نباید نظر خودم رو تحمیل کنم ولی این که نظر من نیست، نظر خداست. درباره ضرر هم باید عرض کنم وقتی اسلام مثلا دستور به حرمت گوشت خوک داد، آیا کسی می دونست چه ضرری داره؟ قرنها بعد مشخص شد. بعلاوه مگه قراره همه ضررها مادی باشه و از جنس ضرر به سلامتی؟! شما به من بگید مال حروم برای سلامتی چه ضرری داره، یا مثلا زنا چه ضرری داره؟ وقتی من یا شما در مقابل خدا عصیان میکنیم اول از همه به روحمون آسیب رسوندیم. ضرر گناه قبل از هر چیزی اینه.
آره موسیقی زیبا لذت داره، خورد و خوراک و رفاه لذت داره و خیلی چیزای دیگه هم لذت دارن ولی خدا اراده کرده بخشی از این لذت ها حلال باشه و بخشی حرام. این لذتها فتنه هستن و برای امتحان کردن انسانها تا متقی از گناه کار مشخص بشه.
برای چند لحظه سکوت حاکم شد. راننده که ضبط رو خاموش کرده بود می خواست چیزی بگه ولی حرفش رو خورد. می دونستم که تا وسط راه پیاده بشم دوباره ممکنه ضبط روشن بشه، ولی من وظیفه ام رو انجام داده بودم، وظیفه ای که اگه ده نفر دیگه انجام بدن تاثیر خودش رو می ذاره.
سرم بهتر شده بود ولی هنوز درد داشتم.

پی نوشت:
متن بالا فقط یه یادداشته از دفترچه خاطرات اول شخص(یعنی بنده) و به هیچ وجه قصد اون رو نداره که به موضوع مطرح شده پاسخ مبنایی بده. البته پاسخ مبناییش خیلی هم چیز پیچیده ای نیست ولی باشه تا وقتش.

خواب زمستانی

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

بسم الله
سلام. من برگشتم.
واسه اون دوستایی که از غم فراق ما داشتن بال بال می زدند و ای میلها و آف لاینهاشون پدر ما رو در آورده بود باید بگم دلیل وقفه ای که در برزو شدنهای تقریبا منظم سابق وبلاگ(یعنی همون دوهفته ای یه بار) بوجود اومد یه اتفاق جالب بود: قبولی در آزمون کارشناسی ارشد*.
آره این دلیل غیبت بلند مدت من بود ولی دلیل اینکه چرا دارم این موضوع رو وبلاگیش می کنم٬ یکم توضیحش سخته. شاید دلیلش توهم فانتزی هنوز مخاطب داشتن٬ اونم بعد از اینهمه غیبت باشه٬ یا اینکه اگه یاران قدیم ما یه وقت ناپرهیزی کرده و اشتباهی دستشون روی لینک کهنه هنوز از روی رودرواسی دلیت نشده ما رفت٬ یه چیزی واسه خالی نبودن عریضه اینجا باشه که بدونن ما هنوز زنده ایم و نفس می کشیم٬ یا خیلی ساده تر از این حرفا شاید دلیلش کلاس گذاشتنه٬ آخه این روزا مردم واسه کلاس همه کار می کنن. یارو از خیابون کمربندی حومه شهر رد می شده٬ رفته زیر تریلی وقتی بهش می گن چی سرت اومده میگه خدا لعنتشون کنه هی می گن زانتیا ایر بگ داره! حالا که خدا من رو به یه همچین فرصت خوبی واسه کلاس گذاشتن مستفیض کرده٬ چرا نباید استفاده کنم. ولی نه دلیلش هرچی باشه این آخری نیست٬ چرا؟! چون حقیقتش خودم هم دوست نداشتم این موضوع رو رو کنم تا ازم انتظار مطالب کلاس بالا نداشته باشن و راحت تر توی ببلاگم. اما! یه نکته ای توی این قبولی بنده هست که گفتنش رو در اینجا ضروری می کنه و اونم اینه که بنده واسه فوق لیسانس تغییر رشته دادم. اونم از چه رشته ای به چه رشته ای!!!؟؟؟ از متالورژی صنعتی به ...
متالورژی استخراجی٬ نه! متالورژی سرامیک٬ نه! مهندسی صنایع٬ نه! مهندسی مکانیک٬ نه! مهندسی شیمی٬ نه! پلیمر٬ نه! مهندسی نفت٬ نه! مهندسی عمران٬ نه! معماری، نه! فیزیک محض٬ نه! مدیریت اجرایی٬ نه! اقتصاد٬ نه! روانشناسی٬ نه! حقوق٬ نه! کارگردانی تئاتر٬ نه!دلم دیمبو(موسیقی)٬ نه! ... .
به علوم سیاسی و اینکه چرا یه مجال دیگه ای می خواد که خواهم گفت.
حالا می تونم این رو هم توضیح بدم که غیر از مشکلات فراغت از رشته قبلی و ثبت نام در رشته جدید یه مساله دیگه ای هم بود که این وقفه در نوشتن توی وبلاگ رو باعث شد و تاثیرش فکر کنم تا تموم شدن دو سال فوق مستدام باشه و اونم به رشته جدید بنده و فقر مطالعاتی من در اون مربوط میشه.
در اینباره حرف بسیار دارم که باید اینجا بنویسم ولی در این مختصر همینقدر اشاره کنم که من از وقتی میرم سر کلاسهای دانشگاه جدیدم تا به آموختن علوم سیاسی! بپردازم گویی به خط مقدم جبهه جنگ پا گذاشته باشم و هر لحظه امکان این هست که در این جنگ نابرابر میان اساتید کارکشته و تا نک دندان مسلح به انواع ایسم ها و زبان بازی ها و مغلطه گری های آنچنانی و بنده  کم اطلاعه  کم مطالعه ی  پر مدعا٬ به تیر غیب شبهه و تردید از پا دربیام و بیاد به سرم اونچه ازش می ترسیدم. فلذا صلاح دیدم یه مدت به خواب زمستانی فرو برم. البته این خواب زمستانی با خواب زمستانی خرسها دو تا فرق اساسی داره٫ اول اینکه اونا تمام سال رو ذخیره می کنن و وقتی خوابند مصرف ولی من قراره در مدت خواب زمستانی بیشتر ذخیره کنم تا مصرف٬ بیشتر بخونم تا بنویسم٬ بیشتر بشنوم تا بگم٬ بیشتر یاد بگیرم تا یاد بدم. دوم هم اینکه خواب زمستانی خرسها مدتش معلومه از آغاز تا پایان زمستان٬ ولی از اونجا که زمستان معلومات بنده حالا حالا ها به بهار نمی رسه٬ حالا حالا ها باید ذخیره کنم تا شاید یه وقتی اگه خدا توفیق داد بتونم از این معلومات بهره ببرم و شاید هم برسونم.
البته سوء تفاهم نشه. این حرفهای بنده رو با اون مغلطه ای که بعضی آدمهای ذلیل انجام می دند و می گن ما تا وقتی خودمون رو نساختیم و روی خودمون کار نکردیم نمی تونیم اصلاحی انجام بدیم و چیزی رو درست کنیم٬ اشتباه نگیرید. آقا یه فرمایش خوبی دارند٫ می فرمایند(نقل به مضمون):بچه حزب الهی باید تحلیل داشته باشه٬ حتی غلط. و من درستی این فرمایش رو الان توی کلاسهای رشته علوم سیاسی در مقطع ارشد به وضوح می بینم. چه رطب و یابسهایی که بعضی اساتید مثلا دکتر یا بعضی دانشجوهای مثلا ارشد سر کلاس نمی بافند و مگه مای بچه مسلمون چیمون از اینا کمتره که لااقل در جواب تحلیلهای سستشون از خودمون تحلیل ارائه ندیم. مگه این علوم سیاسی ای که اینا خوندن یا می خونن و این همه ایسمی که از بر کردن واقعا اصلاتی هم داره که ازشون بترسیم و حرف محکم دلمون رو حتی با تحلیلی سست در جواب اونا نگیم و از مبانیمون دفاع نکنیم. نه خواب زمستانی بنده شامل این بخشها نمی شه. من در جایی که دفاع رو لازم ببینم اعتقادم رو فریاد می زنم. ولی مطلب اینه که من٬ من قبل این اتفاق توی وبلاگ مطالبی رو مطرح می کردم که ضرورتی نداشت و کاملا هم بهشون مسلط نبودم. البته متاسفانه این موضوع در حال حاضر به یه اپیدمی بین وبلاگ نویسها تبدیل شده. منظور من از خواب زمستانی پرهیز از همین اضافاته تا وقتم برای آموختن بیشتر باز بشه. به امید اینکه این قولها و عهدهایی که با خودم بستم رو عملیشون کنم. شما هم برام دعا کنید.
در مورد تغییر رشته و علوم سیاسی بیشتر خواهم نوشت... .

پی نوشت:

* البته در دانشگاه آزاد.

حرف اول؛ بسم الله

محمد دهداری، چهارشنبه، ۱۴ فروردين ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

بسم الله؛

بنده از سال ۸۳ با وبلاگ نویسی و وبلاگستان فارسی آشنا شدم. ابتدا در پارسی بلاگ وبلاگی ساختم که الان دیگر نابود شده است. سپس به میهن بلاگ رفتم و  چالش های محمدجواد  را راه اندازی نمودم و با نام مستعار محمدجواد مهدوی که میراث پارسی بلاگ بود به نوشتن ادامه دادم تا اینکه میهن با مشکلات فنی مواجه شد و وبلاگ بنده هم به هم ریخت و منجر به این شد که به آدرسی جدید در میهن بلاگ هجرت نمایم.
یک سالی هم در خانه جدید در میهن بلاگ نوشتم لیکن با انتقال میهن به سرور جدید باز با مشکل مواجه شده و نهایتاً وبلاگ را به طور کامل به پرشین بلاگ منتقل کردم و چالش های مجازی ام را آنجا منتشر نمودم.
حدوداً پنج سالی* را در پرشین بلاگ روزگار خوشی را می گذراندم تا اینکه آشنایی با مجموعه سایت های تخصصی بیان وسوسه ام کرد تا باز به مهاجرت فکر کنم و نهایتاً این بار با استفاده از امکانی که در بلاگ.ir فراهم شده بود یعنی "نرم افزار مهاجرت" کلیه مطالب وبلاگ قبلیم به همراه آرشیو کامل و کامنتهایش را به این سرویس دهنده بسیار قوی و حرفه ای منتقل نمودم.
شاید برای شما جالب باشد بدانید که وبلاگ قبلی بنده در پرشین مدتها بود که به رنکینگ ۳ گوگل دست یافته بود ولی بلاگ.ir به قدری جذاب بود که از این موضوع چشم پوشی نموده و برای بار چندم مهاجرت نمایم.
زین پس و به مدت طولانی در اینجا خواهم نوشت. همه دوستانی که وبلاگ قبلی بنده را لینک کرده بودند لطف کنند و آدرس را به آدرس ذیل تغییر دهند:

www.dehdari.blog.ir

پی نوشت:

* توجه داشته باشید که تاریخ این مطلب متعلق به اولین یادداشت وبلاگ قبلی بنده در پرشین بلاگ است که پس از انتقال به اینجا ویرایشش نموده ام!