وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آبادان» ثبت شده است

مردم هم مقصرند!

محمد دهداری، جمعه، ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ، ۳ نظر

چند شب پیش با خانواده برای گردش به خرمشهر رفته بودیم. نبش فلکه الله ایستادیم تا چیزی برای خوردن بخریم. ناگهان کارناوالی از خودروهای جور واجور با سر و صدای بسیار زیاد و سوت و بوق و فریاد زنان به چهار راه رسیدند.

زن و مرد و پسر و دختر با وضعی بسیار ناهنجار، سر و کله نیمه برهنه و بدحجابشان را از پنجره بیرون آورده و در ایام فاطمیه با حرکاتی که دست کمی از رقص نداشت، لاینقطع فریاد می زدند "فلانی آمد!" دقت کردم دیدم نام و پوسترهای کاندیدایی که در دوره های قبل به کرات از همین شهر مظلوم به مجلس راه یافته بود ولی این دوره رد صلاحیت شده بود روی خودروها نقش بسته است!

ظاهرا در آخرین لحظات تأیدیه خودش را از شورای نگهبان گرفته و این کارناوال و هیاهوی مضحک و زننده نیز از همین رو بود!

البته این محدود به نامزد فوق الذکر نبود! کمی بالاتر از فلکه هم نامزد دیگری که نفهمیدم کدام بود استیج بزرگی زده و گروهی هم روی استیج به ارتفاع دو سه متر برنامه های مفرح! اجرا می کردند و با صدایی گوش خراش و روح تراش هوسه می انداختند و یزله می رفتند و چه وضعی و چه افتضاحی که مسلمان نشنود کافر نبیند!

با دیدن این صحنه ها چنان متأثر و منقلب شدم که تفریح کلا زهر مارم شد!

در آن لحظات با خود می گفتم مردم خرمشهر حتی اگر به سبب فقدان حافظه تاریخی، تخلفها و خطاهاو اهمال های گذشته امثال اینها را فراموش کرده باشند با دیدن چنین صحنه هایی دیگر ابدا نباید در غیر صالح بودن اینها تردید کنند! چه رسد به اینکه آنها را اصلح هم بدانند و مجددا بدانها رأی بدهند!(هرچند شوربختانه بنا به نظرسنجی های موجود تا این لحظه کاندیدای صدرالاشاره در خرمشهر رتبه اول را داراست)

طی چند سالی که تا حدودی درگیر امور اجرایی شهری بوده ام برایم مسجل شده که عمده مشکلات شهرهای آبادان و خرمشهر ناشی از عمل نکردن نمایندگان به وظایف ذاتی خود و خصوصا عدم نظارت حداقلی بر ارگانهای اجرایی شهری و مؤاخذه بی تعارف آنهاست! لذا وقتی مردم رأی خود را می فروشند، طایفه ای رأی می دهند، رأی نمی دهند و یا با اهداف و اغراض سیاسی و حزبیِ صرف رأی می دهند، نباید انتظار بهبود اوضاع شهر را داشته باشند! نه تنها اوضاع شهر که اوضاع کشور نیز و این به واقع، معنای حقیقی "در رأس امور بودن مجلس" است!

بدبختانه بسیاری از نماینده های ما بیش از هر امری به دنبال منافع شخصی خود و اطرافیان خود بوده اند! بدیهی است از کسی که برای رأی آوردن، به هرگونه وسیله نامشروعی متوسل می شود نباید هم انتظاری بیش از این داشت! کسی که با رأی حرام به مجلس می رود فرقی با یک دزد حرام لقمه ندارد که صد مرتبه بدتر است و بالطبع نباید از وی توقع اصلاح امور داشت!

باید به آنان که رأی خود را منضم به شرافتشان می فروشند و به چنین افرادی رأی می دهند گفت؛ شما که به آینده خودتان، ما و شهرمان گند زده اید، لطفا زین پس خفه خون گرفته و راجع به مشکلات شهر، کشور و خصوصا اوضاع اقتصادی سخنی نگویید! چون کسانی را به مجلس فرستاده اید که بیشترین تبحرشان در کاسب کاری بوده و همانطور که اینجا و اکنون اینگونه رأی خریده و نماینده شده اند فردا و در مجلس هم آراء خود و شرافت نمایندگی شان را خواهند فروخت!

اینجاست که باید گفت؛ آری! مردم هم مقصرند!

پی نوشت:
عکس از خودم: خرمشهر ۱۳۹۴
https://www.instagram.com/p/BCYKluVgSZX

من آبادان ویرانم...

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۵۱ ب.ظ، ۸ نظر

سید حمیدرضا برقعی

اخیرا در وبلاگ شخصی سید حمید رضا برقعی شاعر جوان و خوش ذوقی که اشعارش در مدح و رثای ائمه طاهرین علیهم صلوات الله شهره خاص و عام است شعری با عنوان «آبادان ویران» دیدم که به دلیل آبادانی بودنم نظرم را جلب کرد. ذیلا توجه شما رو به این شعر بسیار زیبا که شاه بیتش به ویرانی آبادان و تهران تر شدن تهران اشاره دارد جلب می کنم:

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم
کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن بقدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم
کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید درختی خسته دراعماق جنگل های گیلانم
رها بی شیله پیله روستایی سادهءساده دوبیتی های "باباطاهرم" عریان عریانم
شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم
چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم درآتش خانه ام می سوخت گفتم آه،دیوانم
چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...
فراوان داغ‌دیدن‌ها، به مسلخ سر بریدن‌ها حجاب ازسر کشیدن‌هااز این غم‌ها فراوانم
شمال و درد کوچک‌خان، جنوب و زخم دلواری به سینه داغدار کشتهء حمام کاشانم
سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم
من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"
گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم
صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان تورالب تشنه‌ایم ازجان کمی باران بنوشانم
سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را منم من روزبه اما، پس از این با تو سلمانم
شکوه تخت جمشید اشک شد ازچشم من افتاد از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم
اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم

 پی نوشت:

+ پرسه در خیال، وبلاگ سید حمید رضا برقعی را حتما ببینید.

خرمشهر را خرم و آبادان را آباد می خواهیم

محمد دهداری، يكشنبه، ۷ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۷ ق.ظ، ۱ نظر

به خرمشهر خوش آمدید جمعیت 36 میلیون نفر

قبل نوشت:
متن زیر دردنامه دانشجوهای بسیجی آبادانیه درباره وضعیت نابسامان شهرهای آبادان و خرمشهر سال ها پس از پایان جنگ. هرچند بیانیه حاضر کمی تنده ولی خب این از خصلت مطالبه گرانه دوران دانشجویی نشأت می گیره و حاوی واقعیاتیه که شاید کسی غیر از دانشجوهای بسیجی جرأت نکنه اینطور مکشوف بیانشون کنه.
نوشتار:

بیانیه بسیج دانشجویی دانشگاه های آبادان به مناسبت سوم خرداد


در ایام بزرگداشت عملیات غرور آفرین بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر عزیزمان قرار داریم. خرمشهری که خون ها برایش ریخته شد تا سقوط نکند و پس از سقوط نیز جانهای پاکی فدا شد تا دوباره آزاد و استوار به موطن خود، ایران اسلامی بازگردد. آبادان پایتخت مقاومت ایران نیز به قیمت همین جانها و خونها برایمان ماندنی شد و دژخیم بعثی نتوانست به دندان تجاوز از تن کشور عزیزمان کنده و پاره پاره اش کند. مدت مدیدی از آن ایام، از روزهای سخت جنگ تحمیلی هشت ساله می گذرد، اما ... ! اما و صد اما که در این سال های سپری شده نشد آنچه می بایست می شد و آنچه خونین شهر قهرمان و آبادان استوار مستحق آن بودند. به واقع چرا پس از دو دهه باید شاهد وضعیتی چنین رقت بار در آبادان و خرمشهر باشیم.
برای درک بهتر وضعیت فعلی این دو شهر بهتر است مقایسه ای میان آنچه به برکت انقلاب اسلامی در دیگر مناطق کشور انجام شده با آنچه در آبادان و خرمشهر به اجرا درآمده داشته باشیم. مقایسه ای در خصوص شاخصه های پیشرفت از قبیل رشد جمعیت، روند نوسازی و گسترش ساخت و سازها، بزرگ شدن شهر ها و اضافه شدن تقسیمات جدید کشوری، کیفیت خدمات شهری، فرصت های جدید شغلی و ... . اگر معدل نسبی برخورداری دیگر مناطق ایران اسلامی را از پیشرفت و توسعه به عنوان پتانسیل بالقوه نظام در خصوص توانایی دستیابی به رفاه اجتماعی در نظر بگیریم متأسفانه باید اذعان داشت آنچه طی این سال ها در این دو شهر مظلوم صورت گرفته فرسنگ ها با آن معدل نسبی فاصله دارد.
چرا شهری که قبل از جنگ تحمیلی از بهترین خدمات شهری و امکانات رفاهی بهره مند بوده، امروز می بایست جهت بهره مندی از ابتدایی ترین نیازهای شهروندی با مشکلات عدیده مواجه باشد. چرا پس از سال ها هنوز که هنوز است مردم آبادان می بایست آب آشامیدنی شیرین و گاز مصرفی روزانه خود را از مغازه ها و دوره گردها تهیه نمایند. چرا جوانان این دو شهر می بایست همچنان از معضل بی کاری رنج برند و حال آنکه در ادارات دولتی و شرکت های خصوصی شاهد به کارگیری نیروهای غیر بومی در تمامی سطوح هستیم. چرا جاده های مواصلاتی نامناسب در این منطقه باید ماهانه و هفتگی جان همشهری هایمان را بگیرد. چرا مردم آبادان و خرمشهر، مردمی که نماد مقاومت یک نسل هستند می بایست چنین در گیر و دار ابتدائیات زندگی درمانده باشند.
چرا طی دو دهه گذشته مدیریت شهری در آبادان و خرمشهر اینقدر ناهماهنگ، غیر متمرکز و موسمی عمل نموده و در این دو شهر باید مدام شاهد طرح های عمرانی تکراری، نیمه کاره و یا بدون توجیه صحیح اقتصادی باشیم.
آیا وضعیت محیط زیست و فضای سبز آبادان و خرمشهر در طول دو دهه گذشته نباید تکانی خورده باشد و تغییر محسوسی کرده باشد! آن هم در شهرهایی که علاوه بر بدی آب و هوا، تأثیرات تسلیحات شیمیایی رژیم بعثی را هم تجربه کرده و از معضل آلودگی شدید صنعتی نیز رنج می برند و در سال های اخیر گرد و غبار غلیظ هم مزید بر علت شده است! سرانه فضای سبز این دو شهر کمتر از 50 درصد متوسط سرانه فضای سبز ایران است که این متوسط نیز در جای خود با استانداردهای جهانی فاصله دارد.
آیا اگر مسئولین فقط و فقط کشاورزی این شهرها را یا شیلات، یا صنعت یا بازرگانیشان را احیا می نمودند ما باز شاهد این مشکلات و معضلات و در رأس همه آنها بی کاری در این دو شهر می بودیم؟! شهرهای آبادان و خرمشهر از نعمتهای خدادادی فراوانی بهره مندند و زیرساختهای اقتصادی خوبی دارند به نحوی که اگر از همین استعدادهای فعلیشان به درستی استفاده شود از پس تمامی نیازها و مشکلات خود بر می آیند.
این دو شهر سابقه درخشانی در کشاورزی دارند. نه تنها در کاشت نخیلات که در محصولات فراوان و متعددی از جمله باغ های متنوع میوه و دیگر محصولات کشاورزی. شیلات نیز از صنایع دیرین این منطقه می باشد که در حال حاضر به حالت رکود درآمده است. همچنین هرکدام از این دو شهر دارای شهرک های صنعتی جداگانه ای هستند که در صورت توجه به پتانسیل های آنان برای رفع مشکل بیکاری منطقه کفایت می کنند. موقعیت سوق الجیشی آبادان و خرمشهر نیز با توجه به محیط پیرامونی اعم از شهر ها و کشورهای همجوار و همچنین دسترسی به راه ها و مرزهای آبی، زمینی، ریلی و هوایی منحصر به فرد است. این خصیصه خود به تنهایی می تواند انگیزه سرمایه گذاری برای هر صاحب سرمایه ای را که در اندیشه بازار مصرف پرجمعیت، نزدیک و در دسترس است فراهم سازد. البته به شرطی که مسئولین عزم و اراده جذب سرمایه را داشته باشند.
در این میان منطقه آزاد اروند نیز که ساکنین جهت کاستن از بار مشکلات آبادان و خرمشهر امید زیادی بدان داشتند، آنگونه که باید و شاید عمل نکرده است. مدیریت های مقطعی، غیر بومی و ناآشنا به منطقه در کنار ساختار معیوب قوانین مناطق آزاد که دست مدیران را برای اعمال سلیقه های شخصی باز می گذارد موجب شده تأسیس این سازمان تأثیر چندانی در وضعیت آبادان و خرمشهر نداشته باشد. به این ناکارآمدی اضافه کنید مفاسد مالی اخیر را که به واقع اگر نگوییم در کل کشور بی سابقه است کم سابقه خواهد بود. طی سال گذشته ما در این سازمان شاهد بازداشت تعداد زیادی از کارمندان در تمامی سطوح سازمانی مانند مدیرعامل، معاون، مشاور، سرناظر، ناظر و کارمندان عادی بوده ایم.
البته مفساد مالی مسئولین شهری به منطقه آزاد اروند محدود نمی شود. اختلاس 19 میلیاردی شورای شهر آبادان و بازداشت شهردار و دو عضو شورای شهر خرمشهر به جرم مسائل مالی و یک نفر دیگرشان به جرم مشکلات اخلاقی را نیز نباید از نظر دور داشت.
و تمامی این مشکلات اساسی در حالی نفس شهر های مظلوم و مقاوم آبادان و خرمشهر را گرفته است که این دو شهر جمعاً چهار نماینده در مجلس شورای اسلامی دارند و اگر این نمایندگان طی ادوار گذشته مجلس تنها به بخشی از وظایف و تعهداتشان و در رأس این وظایف، به امر خطیر «نظارت» عمل می نمودند مسلماً وضعیت به گونه دیگری رقم می خورد.
در نهایت ما دانشجویان بسیجی علاوه بر اعلام نارضایتی خود از نمایندگان و مسئولین شهری نسبت به وضعیت ناگوار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شهر های آبادان و خرمشهر هشدار می دهیم و از تمامی دست اندرکاران امر مطالبه گرانه خواهانیم تا وظایف خود را در قبال این مردم صبور عملی نمایند که صبر و تحمل مردم نیز حدی دارد. نکند چنان دست روی دست بگذارند تا مهاجرت معکوس این شهرها را از آنچه هست نیز تنزل داده، مشکلات را دوچندان نماید.

شورای تبیین مواضع بسیج دانشجویی هفت ۷ دانشگاه آبادان:
بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد آبادان
بسیج دانشجویی دانشگاه صنعت نفت آبادان
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور مرکز آبادان
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور مرکز اروند کنار
بسیج دانشجویی دانشگاه واحد بین المللی خلیج فارس
بسیج دانشجویی دانشکده پرستاری دولتی
بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور مرکز بین الملل

اروندرود؛ از آبادان به سوی بحرین

محمد دهداری، پنجشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۰، ۰۲:۲۹ ب.ظ، ۷ نظر

خیبر خیبر یا صهیون، جیش محمد قادمون

تجمع کردیم، شعار هم دادیم،‌ سینه هم زدیم، ‌سوار لنج ها هم شدیم ولی نذاشتند بریم.
من فقط توی لنج که بودیم چند تا عکس گرفتم.

آبادان، اروند رود، تجمع اعتراض آمیز به رژیم آل خلیفه

...

  آبادان، اروند رود، تجمع اعتراض آمیز به رژیم آل خلیفه

...

اروند رود؛ از آبادان به سوی بحرین

...

اروند رود؛ از آبادان به سوی بحرین

...

اروند رود؛ از آبادان به سوی بحرین

...

...

اروند رود؛ از آبادان به سوی بحرین

...

اروند رود؛ از آبادان به سوی بحرین

...

پی نوشت:
+ نمادین بود ولی مفید.
+ عکس های بیشتر و با کیفیت بهتر این تجمع را در فوتوبلاگ بنده ببینید.

وصیت نامه پاسدار شهید محمدرحیم دهداری

محمد دهداری، يكشنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۱۲:۱۹ ق.ظ، ۴۱ نظر

پاسدار شهید محمد رحیم دهداری 

قبل نوشت:
دیروز هجدهم اردیبهشت ماه سالروز شهادت پاسدار رشید اسلام محمدرحیم دهداری بود. یکی دیگر از هزاران گل خوشبو و معطر و البته گم نام گلزار شهدای شهر من؛ آبادان. اخیرا و برای چندمین بار داشتم وصیت نامه این شهید بزرگوار را مرور می کردم. سطر به سطر و کلمه به کلمه این وصیت نامه برای مشایخ و اعاظم امروز جامعه ما درس آموز و پر از نکات نغز و بدیع حتی در زمانه کنونی است. واقعا چه کسی می تواند باور کند این سطور دست نوشته های یک جوان 18 ساله باشد که حتی به خاطر مبارزات انقلابیش نتوانسته دیپلم خود را هم بگیرد! چه منطقی می تواند ادعا کند آن سیر تکاملی که شهدای ما را تا بدین مرحله بالا برده، در قالب معادلات دنیوی و مادی قابل توجیه است! چه نقطه ای از این کره خاکی تا کنون چنین اتفاقاتی را تجربه کرده است و چه زمانه ای چنین کسانی را به خود دیده! و از همه اینها مهمتر آن چه نفس گرمی بوده و گرمای آن نفس  چه اثر وضعی داشته و از چه سینه ای برخاسته که این چنین در عالم هستی انقلاب بر پا نموده و بشر خلق شده از خاک را به چنین مراتب و درجاتی نائل گردانیده است! نمی دانم بیش از این چه بنویسم در وصف حظی که از خواندن چندین باره این نوشته ها برده ام. پس خود بخوانید.
نوشتار:
بسم رب المنتظرین
به اسلام، خدا، خودم، جهان، روحانیت، دوستان سپاهی، پدر، مادر، برادر، خواهر.
حمد و سپاس خدا را که ما را از بندگان صالح و بدور از زیان دنیا و آخرت خود قرار داد. خدایی را پرستش می کنم که در یگانگی و وحدانیت او هیچ شکی ندارم و اعتقاد همراه با منطق و دلیلم بر این است که نیست خدایی بجز خدای یکتا و خاتم رسولان است محمد رسول الله(ص) و ولی مؤمنان است علی ولی الله(ع) و امید مستضعفان است خمینی روح الله.
و سلام می فرستم به رسولان به حق باری تعالی و ائمه معصومین و امامان مظلوم شهید شده به دست مشرکین. سلام بر امام مهدی(عج) سید عدالت گستر و سلام بر رهروان حقیقی او.
سلام بر امام خمینی رهبرم. رهبری که از سال بدنیا آمدنم و در گهواره مرا از اصحاب خود خوانده اند.
سلام بر شما ای ملت، شما که تاریخ را عوض کردید، شما که تاریخ را تاریخ دیگری کردید.
و سلام بر تو مادرم ... .
من محمدرحیم دهداری، بنا به تکلیف شرعی وصیت نامه ام را همراه با باری از تجربه های شیرین و تلخ زندگی و فراز و نشیب های فراوان می نویسم. باشد که آیندگان در جامعه مستقل و آزاد، خلاقیت های نهفته در خود را بروز دهند و به مرتبه انسانیت نزدیک تر شوند و دیگران را به این توصیه کنند.
از وقتی که خود را شناختم با توجه به تعصب مذهبی که در خانواده ام بود، یعنی از سالهای 55 و 56 سعی بر این داشته ام که خط اسلام و اصول و احکام انسان ساز آنرا در خود و دیگران پیدا کنم. از این سالها بود که فهمیدم باید چگونه زندگی کرد. به هر صورت اسلام به من که انسانی از نوع انسانهای دیگر این جهان پر هیاهو و غرق در کفر و فراموشی بودم، چنان نفعی رساند که بشر آن چیزی را که فطرتا از زندگی می خواهد- و نه واقعیت زندگی که بر او تحمیل شده است- به من داد و این غایت آرزوی من بود که به آن دست یافتم.
اما شما مردم وطنم، نمی دانم چگونه از شما سخن بگویم. شما که به چنان رشد معنوی رسیدید که امام شما را «الهی» خواند و رجایی شهید «بزرگ» خطاب کرد شما را و من شهادت دهنده مظلومیت شما عزیز ترین خلق نزد خدای خالق [هستم] ...
سرزمین ایران، ای جای گاه الله اکبر گویان زمان، گواه باش که تو با هزاران سال عمر پرماجرا چرا تا به حال همچون مردمی را بر سطح لاله گونت مشاهده نکرده ای؟ ایران قدر بدان این اسلام و این امام و این امت را، تو بدان اگر دربرگیرنده اینان باشی، گلستان خواهی بود و لا غیر. این درسی است که باید در تمام زمان بیاد داشته باشی.
امت عزیز بدانید که اسلام راستین، اسلامی که تبلور عینی آن حکومت علی ابن طالب (ع) و مبارزه شجاعانه حسین بن علی(ع) است در نزد روحانیت می باشد. روحانیتی که اسلام را از سرچشمه های صاف و زلال آن یعنی منابع فقهی و آیات و احادیث و روایات و در کنج حجره های مرطوب و سرد و کوچک و با کمترین امکانات رفاهی و در بدترین شرایط و با هزاران محرومیت اجتماعی و در پشت میله های زندان یا در تبعید به دست آورده اند و گرفته اند و امروز با تمامی فشارهایی که بر آنان می آید آماده عرضه کردن به ما و جهان اسلام می باشند.
روحانیتی که منافقین و کفار به آنها انحصارطلب و مرتجع می گفتند و آمریکا آنها را دست پرورده روسیه و روسیه آنها را دست پرورده آمریکا می داند. هرچند که خود بهتر می دانند اینها عصیان گرانی ضد نظام های جور آنها می باشند. روحانیتی که دوستان کاتولیک تر از پاپ و زاهدان احمق، آنها را مشرک می دانند. افتخار من در زندگی این بوده و هست که همیشه از زمان پیروزی انقلاب تا به حال همواره پیرو روحانیت اصیل و مبارز چون بهشتی، خامنه ای، رفسنجانی و دیگر سروران بوده ام.
افتخار می کنم که با تمام جوسازی هایی که از جانب گروهک ها و شخصیت های داخلی، اعم از دوست و دشمن و چه از جانب قدرت های خارجی و در شرایط سخت و تعیین کننده[انجام شده]، همیشه «خط امام» که همان خط ائمه و امامان صالح می باشد را دنبال کردم و ذره ای انحراف و لغزش پیدا نکردم.
ولی شما دوستان، برادران و خواهران، شما که در تمام حال آموزگار من بودید. از تمامی شما طلب آمرزش دارم. می دانم که نزد شما که بودم چیزی جز بدی از من ندیدید و من نبودم آن دوستی که آیینه شما باشم. هر چه فکر می کنم می بینم که ما نسل جوان، خدا چه لطفی به ما کرده و چه نعمت هایی به ما داده و از چه مردابی بیرونمان آورده، توانایی آن را پیدا نمی کنم ... . به هر صورت همه ما به یاد داریم دوران ستم شاهی [را] و نباید از یاد ببریم که چه بودیم و چه هستیم و همواره بیاندیشیم که به کجا خواهیم رفت و چه خواهد شد.
دوستان همواره در خط امام باشید و پرهیز کنید از مرض مزمن بی خطی و هشدار!!! درمان کنید دیگر برادرانی که دارای همچون مرضی هستند. کسانی که مبلغ مرض بی خطی و روشنفکری اند و معتقد بر استقلال هستند، یا جاهلند به مسئله و یا وابسته به جریانهای انحرافی جامعه.
برادران سپاهی و دوستان بسیجی، بدانید که تنها راه مبارزه با گروهکها و ابرظالمان، تشکیلاتی کار کردن و طبق موازین سپاه عمل نمودن و حمایت از نیروهای خط امامی و پشتیبانی و حتی کمک مالی کردن به آنهاست. وصیت من این است که به کوری چشم گروهکها و آمریکا که به قول امام می خواستند حزب را از صحنه بیرون کنند و هر روز به آن انحصار طلب می گفتند، کمک کنیم. اینها به قول امام کسانی هستند ابرار، مربیان دلسوز مردم، خطبای توانای یک ملت عزیز در خط اسلام و فقاهت، مظلوم، متقی، با سابقه درخشان و در یک کلام کسانی هستند که مقصدشان اسلام است. بنابر این وظیفه تمام ماست که تقویت و پشتیبانی و همراهی و همفکری و ارشاد و انتقاد مخلصانه کنیم، حزب و سازمان را. برادران توجه داشته باشید که تقویت سپاه و تمام ارگانهای انقلابی، تقویت سازمان و کلا خط امام است که اینها هدفی جز این ندارند. نگذارید با مشغول کردن شما به بحث و مسئله بوجود آوردن پیرامون این مسائل از پرداختن به دشمن درونی و بیرونی خودتان غافل کنند. الان وقتی است که باید بیشتر به خود درونی خودمان پرداخت.
سعی کنید به خانواده های شهدا سر بزنید. با علاقه و شوق در مجالس جشن ازدواج دنیا و آخرت برادران زنده و شهیدان شرکت کنید. دعای کمیل و نماز جمعه را فراموش نکنید. وصیت می کنم به دوستان نزدیک که در سنین 19-18 سالگی ازدواج کنند. تلاش کنید طالب رنج و تلاش و نهایت مرگ باشید. حتما به مسجد بروید. گروهی کار کنید. گذشت داشته باشید، با گذشت از حق خود برای کارها سرمایه بگذارید. سوره والعصر را همیشه به یاد داشته باشید.
و تو ای مادر... . تو که می دانم راضی هستی از من و می دانم که در روز ازدواج من با معشوق خود خوشحال هستی و مرتب حمد و ثنا می گویی خدا را که این نعمت را نصیب تو کرد که پسری را در راه برپایی قسط و یاری امام زمان(عج) و نایب بر حقش تقدیم انقلاب اسلامی کردی.
مادرم گریه کن از فرط خوشحالی و گریه کن بر مظلومیت شهیدان که در طول تاریخ همیشه سربدار بودند و مظلومانه شهادت دادند بر ظلم ظالمان. مادر گریه کن بر سالار شهیدان. شیرینی بخر و هر وقت دوستان به خانه آمدند به تمام آنها شیرینی بده. به چهره های آنها نگاه کن، اطمینان دارم که همه آنها را محمد خودت می دانی. از من برایشان تعریف کن. مبادا بر من گریه کنند. مادر می دانم که اعتقاد تو بر این است که تمام فرزندانت فدای انقلاب بشوند و راضی هستی که خودت هم در جبهه باشی. ولی تو باش مادر و به مادران شهداء درس بزرگواری و ایثار و صبر بده، تو باش و همچون مادران شهدای صدر اسلام مبلغ و ترویج دهنده فرهنگ شهادت طلبی  امت حزب الله باش.
مادرم تو آنقدر پخته و آبدیده هستی که می دانم کاری نمی کنی که دشمن و منافقان از مرگ من خوشحال شوند. مبادا حجله برایم درست کنی و در کوچه و خیابان بگذاری و لباس سیاه بر تن کنی. دوستان و برادران را به خانه برای صرف غذا دعوت کنید. همه بیایند، خوشحال باشند، قرآن بخوانند، تکبیر و صلوات بفرستند، سرود بخوانند. مثل این باشد که جشن در خانه مان برقرار است.
اما شما برادران من، من با خون خودم شهادت دادم بر باطلی که پوشاننده حق است. بروید تحقیق کنید، شما رضا جان، مرتضی، مجتبی، مصطفی، خیرالله و محسن از همه به من نزدیک تر بودید. ببینید که من چه رفتاری داشتم. اعتقادم به چه بود، چه می گفتم، به چه کسی نزدیکی و چه کسی را طرد می کردم. خط سیاسی ام را همه می دانید بنابر این بمانید در این خط. با خواندن قرآن و رساله امام خمینی روحم را شاد کنید. هرچند که از شما کوچکترم ولی بدانید بعد از من نوبت یکی دیگر از شما نیست؟ پس جو اتحاد و گذشت را در خانواده رعایت کنید. آینده نگر و در صحنه مبارزه سیاسی حضور داشته باشید. چه بسا یکی از شما در همین زندگی جزو مقربین باشد. قدر هم را بدانید. حق پدر و مادر را که با چه مشقات و الحمد لله با یک محیط مذهبی توانسته اند ما را به اینجا برسانند ادا نمایید.
پدرم ما همه مدیون تو هستیم. تو که با چه زحمتها با آن وضع موجود ... .
والسلام علی عباد الله الصالحین

آخرین وصیت نامه پاسدار شهید محمد رحیم دهداری
به نام خدا و به یاد مظلومیت شیعه از حسین(ع) تا خمینی
امشب که شب عملیات است، آماده رفتن به خط هستیم. چهره های برادران نورانی است. همگی عشق خدا در سر دارند و شور حسین در دل و من هم اینچنین. برای رفتن به جبهه بعد از راضی نشدن مسئول واحد، پهلوی مسئول ستاد رفتم و بعد از کمی صحبت راضی شد که من به جبهه بروم. همین الان چند تا از بچه ها آمدند و گفتن آماده باشید می خواهیم برویم جلو.
من وصیتها را جائی دیگر کرده ام. فقط 7 روز روزه قضا دارم. هرچه کتاب و پول دارم در راه انقلاب صرف کنید. موتوری که تازه خریده ام به مصطفی بدهید. سلام همه را برسانید. به مادرم بگویید من می دانم که تو راهرو زینب هستی پس روح من را شاد کن.
دیدار در کربلای حسین عزیز

پی نوشت:
+ به زودی خلاصه ای از زندگی نامه این شهید بزرگوار را هم وبلاگی خواهم نمود. إن شاء الله.
+ خدایا ما را هم کمی و تنها کمی آدم کن... .

شهید سید عبدالرضا موسوی؛ آیینه تفکر و تعبد

محمد دهداری، يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۸، ۰۹:۰۴ ب.ظ، ۱۲ نظر

 

جانشین شهید جهان آرا که بود!

شهید سید عبدالرضا موسوی

قبل نوشت:
گلزار شهدای شهر من آبادان، مزار گلهای معطر و نادری است که حداقل از باب هر گلی بویی دارد، شاید در هیچ جای دیگر دنیا یافت نشوند. از این میان می توان به شهید محمدحسن شریف قنوتی، اولین شهید روحانی جنگ و شهید سید عبدالرضا موسوی، جانشین شهید جهان آرا اشاره نمود. در این یادداشت می خواهم به معرفی شهید موسوی بپردازم. آنچه در وهله اول من را شیفته و مجذوب سید عبدالرضا موسوی کرد، چند وجهی و ذو ابعاد بودن شخصیت وی بود. شخصیت بزرگ این شهید بزرگوار، رزمنده ای تمام عیار و دلیر در میدان نبرد، دانشجویی ممتاز و کوشا در دانشگاه، استراتژیست و طراحی متبحر در امور نظامی و پژوهشگری در حوزه علوم دینی را در خود جمع کرده است. به خصوص این مورد آخر، خیلی جالب توجه است چرا که این شهید بزرگوار در آن سنین جوانی فلسفه اسلامی را از منابع اصلی و به زبان عربی مطالعه می نموده اند.
زندگی نامه ای که از ایشان خواهید خواند از روزنامه کیهان شماره ١٩٢۵٠مورخ ١٧/٩/٨٧ استخراج شده است. همچنین در لینک انتهای یادداشت نوشته هایی از این شهید بزرگوار به همکاران سپاهی، همسر و فرزند خردسالش را می توانید بخوانید که بسیار برای امروز ما قابل استفاده اند و نشانه حی و حاضرِ "لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً".
نوشتار:
روز جمعه ٢٩ فروردین ماه سال ١٣٣۵ در خرمشهر، فرزندی به دنیا آمد که او را «عبدالرضا» نامیدند تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر خرمشهر گذراند. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یادگیری، دانش آموزی ممتاز و موفق بود. در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلت ها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی به رغم وجود فسق و فساد فراوان، هیچ گاه دامن خود را نیالود و به جز درس خواندن و بازی فوتبال سرگرمی دیگری نداشت.
در سن ١٨ سالگی با معدل ۵٨/١٩ دیپلم گرفت و در کنکور سراسری با رتبه بسیار بالا قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.
به دلیل اینکه محیط دانشگاه را غیر اسلامی می دید فعالیت های خود را محدود به دانشگاه نکرد و با اجاره خانه ای در جنوب شهر تهران رابطه ای نزدیک با توده مردم محروم و زحمتکش آن مناطق برقرار کرد و شروع به آموزش کتب مذهبی به آنان نمود.
پس از چندی بنا به تصمیماتی که با دوستان و همفکرانش گرفت قرار بر این شد که هر کس به شهر و منطقه زندگی خود برگردد و با توجه به شناختی که از ویژگی ها و فرهنگ و سنت های بومی مردم منطقه خود دارد، بتواند رابطه جدی تری با مردم برقرار کند. به همین دلیل خود را به دانشگاه جندی شاپور اهواز منتقل کرد و در محیط جدید به فعالیت های سیاسی ادامه داد.
در اواخر سال ١٣۵۵ از طرف گارد دانشگاه به او اخطار داده شد که اگر به فعالیت های خود ادامه دهد اخراج خواهد شد. اما وی بی توجه به این هشدارها فعالیت های خود را افزایش داد و پس از دومین اخطار او را از دانشگاه اخراج کردند.
سید موسوی پس از بازگشت به خرمشهر سعی کرد با کمک فعالین شهر در میان تمامی افراد مبارز اعم از روحانیون، بازاریان مذهبی و جوانان مبارز وحدت ایجاد کند و انسجام و هماهنگی لازم را برای پیشبرد اهداف انقلابی فراهم سازد.
در همین راستا و به موازات رشد انقلاب اسلامی در کشور، وی نیز در برپایی تظاهرات، درگیری های خیابانی و بسیج مردم در تشکیل اولین حرکت های ضد رژیم، نقش عمده ای ایفا کرد و به دعوت سخنرانان و وعاظ و تکثیر و توزیع نوارها و اعلامیه های حضرت امام(ره) اقدام نمود.
در خرمشهر به دلیل فشار ساواک و پلیس رژیم، خانه ای اجاره نمود و فعالیت نیمه علنی اختیار کرد، همچنین به عضویت حزب الله خرمشهر در آمد و در آنجا با همرزم همیشگی اش شهید جهان آرا آشنا شد.
به دنبال برقراری حکومت نظامی، تمامی جوانان فعال شهر از جمله عبدالرضا دستگیر شده وبه زندان افتادند. شهید موسوی در زندان با مطالعه تمامی کتب استاد علامه طباطبایی و اغلب کتب عربی ملاصدرا و دیگر فلاسفه اسلامی و مطالعات منظم و دقیقی که در زمینه فلسفه اسلامی انجام داده بود، متوجه یک سری ضعفها و اشتباهات فلسفی خود گشته و پس از آزادی از بند رژیم، که به دلیل فشار مردم صورت گرفت، برای دوستانش آنها را شرح داده و تصحیح نمود. او می گفت: زندان برای انسان مانند آیینه است. آنجا دیگر جو و محیط و دیگران نیستند که تو را به حرکت دربیاوند. هر کس که پایدار بماند، میزان اعتقادش به مکتب روشن می شود.
شهید عبدالرضا پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه خرمشهر توسط شهید جهان آرا به عضویت آن در آمد و در سمت مسئول عملیات مشغول به کار شد.
در آبان سال 58 برای ادامه تحصیل به دانشگاه بازگشت و حدود یک ترم آنجا بود تا این که به خاطر وضع بحرانی و بغرنج خرمشهر و سپاه و به خاطر اصرار شهید جهان آرا و دیگر برادران سپاه مجدداً درسش را رها کرد و به سپاه بازگشت.
«صدیقه زمانی» همسر شهید عبدالرضا موسوی درباره این برحه از زندگی ایشان چنین می گوید: سید از اولین روزهای تجاوز عراق تا جنگ تن به تن با مزدوران بعثی در خرمشهر حضور داشت و در مهرماه ۵٩ براثر تیری که به کمرش اصابت کرد مجروح شد و تا پایان زندگی از دردکمر رنج می برد چون این تیر در نزدیکی ستون فقرات بود. پزشکان معتقد بودند که تحمل درد راحت تر از درآوردن آن تیر است.
سید پس از شهادت شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر شد و فقط فرمانده نبود بلکه مهمات را جابجا می کرد، راننده موتور، آمبولانس و سایر خودروهای نظامی بود، مرتب به خطوط مقدم جبهه سرکشی می کرد و به قدری درجبهه ها تلاش می کرد که خورد و خوراک را فراموش کرده بود و چهره اش چنان تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود.
درجریان عملیات بیت المقدس مسئولیت فرماندهی تیپ ٢٢ بدر را به ایشان محول کردند ولی نپذیرفت و این مسئولیت را به عهده «عبدالله نورانی» گذاشت و ترجیح می داد مانند یک رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. هنگامی که خبر شهادت شهید جهان آرا را شنید احساس می کرد برادر عزیزش را ازدست داده زیرا معتقد بود شهید جهان آرا برای خرمشهر یک سرمایه باارزش بود.
خصوصیات اخلاقی
شهید موسوی بسیار متواضع، جدی، مهربان و خوش اخلاق بود و در کارهای خانه به من کمک زیادی می کردند واحترام زیادی برای من قائل بودند به نحوی که همیشه من را با نام خانوادگی خودم در یک اجتماع خطاب می کردند و معتقد بود که شخصیت زن آنقدر بالاو باارزش است که با ازدواج نباید هویتش عوض شود و هویت همسرش را بگیرد بلکه همیشه باید زن را با نام و فامیل خودش صدا کرد.
شهید موسوی خیلی مردم دار و اجتماعی بود و به مردم در تمامی زمینه ها کمک می کرد یار و یاور محرومان و مستضعفین بود و در خدمت به مردم همیشه پیشقدم بود.
در تمامی فامیل از احترام زیادی برخوردار بود وهمه او را الگوی اخلاق و کمالات انسانی می دانستند و در کارها با او مشورت می کردند زیرا دارای خصوصیاتی منحصر به فرد بود که در افراد دیگر کمتر دیده می شد، مثلاهنگامی که می خواستند به منزل بیایند اول به دیدار مادرشان و مادر من می رفتند بعد به خانه می آمدند و نفوذ عاطفی خاصی در همه بستگان و فامیل داشتند با اینکه یک سال و پنج ماه بیشتر فاطمه دخترمان را ندید ولی در این مدت کوتاه فاطمه را غرق محبت و نوازش می کرد و او را می بوئید و می بوسید و می گفت شاید آخرین باری باشد که دخترم را ببینم.
اگر شهید موسوی در این برهه زمانی زنده بود چه تفکری داشت؟
شهید موسوی آینه ای از تفکر و تعبد بود و عقلانیت خاصی داشت. اگر کسی با ایشان همراه نمی شد شاید باورش نمی شد که سید دارای چه خصوصیات منحصر به فردی است اما من که از نزدیک شاهد رفتارها و اعمال ایشان بودم به این ویژگی های بارز انسانی کاملاواقف بودم هیچ وقت نماز اول وقت ایشان عقب نمی افتاد و در پی گیری تعقیبات نماز مصر و متعهد بودند نماز شب ایشان هم ترک نمی شد. ایشان قلم بسیار زیبایی داشتند و یک تئوریسین بود. واقعا اگر شهید موسوی الآن زنده بود یک تئوریسین انقلاب بود. وی مسلط به زبان عربی و انگلیسی بود و حتی از ایشان برای کار در وزارت خارجه به عنوان دیپلمات دعوت کرده بودند که صلاح ندانستند در شرایط حساس کشور به خارج بروند و در کشور ماندند.
خط فکری شهید موسوی برگرفته از تفکر حضرت امام خمینی(ره) بود و ارادت بسیار زیادی به ایشان داشتند به نحوی که همیشه می گفت امام(ره) عصاره تاریخ است.
وی در زمان شروع جنگ نخستین کسی بود که خیانت های بنی صدر را تذکر داده بود و از همان ابتدا می گفت بنی صدر خائن است.
در همان روزهای آغازین جنگ بود که به پیشنهاد ایشان من و همسر شهید جهان آرا به خدمت امام(ره) رسیدیم و یک گزارش کامل از وضعیت خرمشهر و خیانت های بنی صدر را تقدیم ایشان کردیم و تمامی مسائل را به مرحوم حاج احمدآقا انتقال دادیم.
پس از سقوط بنی صدر و تغییر و تحول در جبهه ها، شهید موسوی فعالیت خود را در جبهه ها شدت بخشید و پس از به دست گرفتن پست فرماندهی اقدام به سازماندهی تیپ ٢٢ بدر خرمشهر نمود.
ولی پیشنهاد فرماندهی این تیپ را نمی پذیرد تا در تمامی جبهه ها حضور دائم و فعال داشته باشد.
نحوه شهادت
دوستانش نحوه شهادت شهید موسوی را این طور تعریف می کردند. وقتی قرار بر عملیات بیت المقدس شد یک لحظه آرام و قرار نداشت مثل یک رزمنده بسیجی ساده با موتور به خطوط مقدم سرکشی می کرد با اینکه فرمانده سپاه خرمشهر بود و حضور ایشان در پشت جبهه ضروری بود ولی اصلاً قبول نمی کرد که هر روز و هر لحظه به خطوط مقدم سرکشی نکند. در عملیات های شناسایی حتی به خطوط عراقی ها هم می رفت تا اینکه هنگامی که به خط مقدم می رود متوجه می شود که یک رزمنده مجروح افتاده روی زمین و احتیاج به کمک دارد. سریع برمی گردد و به پست امدادی اطلاع می دهد و با یک آمبولانس به منطقه می رود و رزمنده مجروح را سوار آمبولانس می کند و آمبولانس حرکت می کند. همانجا یک گلوله توپ منفجر می شود و شهید موسوی به شهادت می رسد درحالی که دست و پایش قطع و شکمش پاره و نصف صورتش هم متلاشی شده بود.
سید عبدالرضا در اردیبهشت ١٣۶١ در روز جمعه ١٣ رجب (ولادت حضرت علی(ع)) به شهادت رسید و همان طور که مادر ایشان نقل می کنند در ١٣ رجب نیز بدنیا آمده بود.
همسر شهید موسوی اضافه می کند وقتی بعد از سه روز به سردخانه رفتم و می خواستم برای آخرین وداع قیافه ایشان را ببینم تصور می کردم که با یک جسد متلاشی شده و غیرقابل شناسایی روبه رو می شوم به خصوص که سه روز از شهادت ایشان گذشته بود و جسد متلاشی شده را درون پلاستیک گذاشته بودند ولی وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان تبسمی روی لبان ایشان دیدم که هرگز از یادم نمی رود همان لذتی که همیشه درمورد آن با من صحبت می کردند و می گفتند که شهدا ازشهادت لذت خاصی می برند واقعاً در سیمای ایشان مشاهده می شد.
از سوی دیگر وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان عطر و رایحه خوشی فضای سردخانه را پرکرد که من تابه کنون چنین رایحه ای را استشمام نکرده بودم سید بهشتی شده بود و بوی بهشت می داد.
پی نوشت:
+ دست نوشته هایی از سردار رشید اسلام سید عبدالرضا موسوی را می توانید در لینک ادامه مطلب بخوانید.
+ عکس هایی از شهید موسوی

مرگ بر سازشکار

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۱ نظر

سردار رشید اسلام حاج ابراهیم همت

بسم الله
قبل نوشت:
ایامی را پیش رو داریم که یادآور رادمردانیست که با خون خود درخت اسلام را آبیاری نمودند. بمناسبت این ایام و سالروز عملیات بیت المقدس و بمنظور یادآوری برهه ای از تاریخ این مرز و بوم و جفاهایی که شیطان بزرگ بر ایران اسلامی روا داشت و دشمنی هایی که ابدا به دوستی تبدیل نخواهد شد و نیز یادآوری رفتار منافقانه بعضی افراد و گرو ه ها و ... و هم تذکر به کسانی که کور کورانه در سراشیبی وابستگی های سیاسی و حزبی پشت سر بعضی افراد خودفروخته ی سازشگر ِ خائن براه افتاده و حتی عقلشان را به دست احساسات فلسفی تحقیر شده در برابر غرب سپرده اند؛ در این یادداشت یکی از سخنرانی های شهید بزرگوار حاج محمد ابراهیم همت را وبلاگی می کنم و اینکه آنهمه مقصود و منظور چگونه در این سخنرانی جمع شده را اگر بخوانید،  خواهید فهمید.
نوشتار:
سخنرانی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله ص برای بسیجیان دریادل قبل از شروع عملیات پیروزمندانه والفجر:

صحبت را با نام خدا آغاز می کنیم؛ با درود بر خمینی عزیز، این زاهد پرهیزگار و متقی رنج کشیده سالیان دراز، ولی فقیه و آقا و سرور؛ و با سلام بر همه شهدای گلگون کفن تاریخ اسلام... .
قبل از صحبت از مانور، بهتر است به رویدادهایی که درمملکت پیش آمد و نظامی که درگذشته داشتیم اشاره کنیم. آمریکا در منطقه خاورمیانه از ایران و مصر و اسرائیل مثلثی تشکیل داده بود... . سقوط رژیم شاه بواسطه آن حرکت عظیم و آن شتاب سریع و پویای انقلاب اسلامی، چنان آمریکای جنایتکار را به وحشت انداخت که قدرت تفکر و خلاقیت و طراحی منسجم و منظم را از او گرفت. این یکی از خصلتهای ویژه و بزرگ انقلاب است. آمریکا که نمی توانست این جریان را با این عظمت تحمل کند، به انواع دسیسه ها دست زد. دسیسه اول به سازش کشیدن انقلاب بود و آمریکا در یک مجموعه کلی، رسیدن به دو هدف را دنبال می کرد. که یکی کند کردن حرکت انقلاب اسلامی و دیگری به سقوط کشاندن انقلاب اسلامی بود.
در روند اول کند کردن انقلاب ، با شیوه های سازش و نهایتا با تحمیل جنگ خواست به مقصود برسد. آمریکا شیوه ها را یکی یکی تجربه می کرد. و در این تجربیات مداوم، از حرکتهای سیاسی و اقتصادی و نظامی هم بی بهره نبود. ابرقدرت جنایت کار توسط مارهایی که از قبل پرورش داده بود(اقدام به اینکار کرد)، و در تمام انقلابهای دنیا به محض اینکه در یک کشور مستضعفی انقلابی رخ داده و حرکتی شده با عناصر از پیش تربیت شده، حتی چریک تربیت شده آمریکایی دست بکار شده تا باعث توقف حرکت و سقوط انقلاب شود.
از آنجا که انقلاب اسلامی با عظمت تر پویا تر و با محتواتر و بدون وابستگی مطرح شده است، آمریکا مجبور شد که دستش را رو کندو می خواست نظیر حرکتی که درزمان مصدق شد، در زمان استقرار نظام جمهوری اسلامی هم بشود؛ یعنی یک روند به سازش کشیدن با استفاده از گروهک هایی چون نهضت آزادی یا جبهه ملی به همراه توطئه های عناصر آمریکایی مورد نظر بود و ما آن زمان را فراموش نمی کنیم.
ای بسیجیان عزیز بخاطر دارید که قطب زاده مزدور، این مطلب را عنوان می کرد که « ما به فانتونم نیاز نداریم و فانتوم ها را بفروشید.» داریوش فروهر با یک حرکت کوچک نظامی موجب زمینه سازی پاگیر شدن نیروهای نظامی در کردستان گردید. او به کردستان رفت و بجای مذاکره با ملت مستضعف کردستان، با عناصر ساواک و وابسته به آمریکا و عناصری که از قبل با رژیم در ارتباط بودند، ارتباط برقرار کرد و لذا عناصری چون دموکرات و کومله و رزگاری درکردستان شروع به فعالیت و نسخه پیچی کردند و برای براه انداختن یک جنگ کوهستانی در غرب و کردستان و مشغول نمودن قسمت مهمی از توان نظامی مملکت آماده شدند. حرکتی که در کردستان شد نمونه دیگری ازنتیجه عملکرد دولت موقت بود و در کنار مسئله وضعیت قوای نظامی و حمایت از صلح اقدام به اجرای بازی های سیاسی در قبال این امت رزمنده به منظور دور کردن امت از صحنه و به نتیجه رساندن جریان سازش و دریافت یک لقب آمریکایی نمود که به حول قوه الهی و با تلاش ملت و با بیداری و هشیاری امام و با حرکتی که دانشجویان خط امام کردند این توطئه شکست خورد.
حرکت بعدی آمریکا به انحراف کشیدن انقلاب بود و این از کسی ساخته نبود مگر بنی صدر. شاید برادران بخاطر داشته باشند درزمانی که بنی صدر روی کار آمد مردم _ همان زمان که دوره بازرگان بود_ بنی صدر را مردی لایق می دانستند که می تواند کار کند. بنی صدر انتخاب شد ولی حرکت بنی صدر و راهی که او می پیمود و در کنا آن حرکت منافقین، که مدارکش موجود است، نشان داد که چنین نیست. طبق مدارک، از بیست و چهار ساعت بعد از ریاست جمهوری بنی صدر، منافقین مستقیما با او ارتباط برقرار کردند و نامه نوشتند که«ما جانب تو را داریم، با ما تماس بگیر و از ما نظر بخواه.» این نشاندهنده این است که بنی صدر آلت دوم حرکت آمریکاست بر علیه انقلاب اسلامی و تلاش او برای به انزوا کشیدن انقلاب و به سقوط کشیدن آن.
این حرکت را آمریکا زمانی تجربه می کرد که در کنارش تحریم اقتصادی نیز به اقتصاد مملکت ضربه می زد و عدم تبادل بازرگانی توسط کشورهای خارجی، ما را در مضیقه قرار داده بود.
زمانی که دولت بنی صدر روی کار آمد و لانه جاسوس هم در پایان عمر دولت موقت بازرگان تسخیر شده و دست آمریکا رو شده و گروگانها تحویل داده نمی شوند، از شش ماه قبل از این جریانات عراق بطور کامل آماده بود که به ایران حمله کند... .
... آمادگی قبلی به عراق داده می شود. هیچ کشوری به اندازه آمریکا خبر از سیستم نظامی کشور ما نداشت... . آمریکا، در رژیم شاه در بطن تشکیلات ارتش بود. چنان که اگر زمانی به دولت ایران، یعنی دولت شاه، دستور داده می شد، عراق و کلا دولت بعث عراق تهدید شود و از مرزهای غرب کشور ... ارتش وارد(عراق) شود و بغداد را تصرف کند(اینکار شدنی بود). وقتی که آمریکا بطور کامل از تمام این موارد خبر دارد، این صحنه ها را به عراق تذکر دادند؛ تمام اینها (به عراق) گفته شده بود و این بنا به گفته خود اسرای عراقیست. آنها که در قبل از حمله گوش کرده بودند به تهدید های سیاسی دولت عراق متوجه هستند که عراق آمادگی حمله داشت و غیر از عراق هیچ کشوری این آمادگی را نداشت و آمریکا منتظر فرصت بود. برنامه آمریکا این بود که اگر بنی صدر خائن نتوانست نظام جمهوری اسلامی را به انحطاط بکشاند و سبب سقوطش بشود و اگر آن حرکتهای منافقین در دانشگاه تهران و سخنرانی ها و حرکت های نظامی و آن خیانتهایی که آن در شروع جنگ٬ موجب تأمین نظر آمریکا نشد، جنگ را آغاز کند؛ چرا آمریکا جنگ را آغاز کند؟ بعلت اینکه نظام یک مملکت و سیستم یک مملکت، کمر آن مملکت است و اگر این سیستم و نظام شکسته شود، در حقیقت کمر آن شکسته می شود. و شما برادران عزیز هوشیار باشید ... .
لذا آمریکا این خط را به صدام داد که عراق از غرب تا جنوب 1300 کیلومتر مرز با دشمن که اسمش را گذاشته دشمن فارس، دارد. آمریکا این فکر را به صدام داده بود که ای صدام، تو در مملکتت در شروع جنگ دوازده لشکر داری؛ پنج لشکرت زرهیست، پنج لشکرت پیاده هست و دو لشکر مکانیزه هست و دست نخودره و لشکرهای کامل و از پشتیبانی ناسیونالیستی کشورهای عربی خاورمیانه بهرمندی و پشتیبانی ابرقدرت آمریکا را خواهی داشت. در جنوب، ایران یک لشکر بیشتر ندارد که آن هم بنام لشکر 92 زرهی است. حمله کنید و این لشکر را از هم بپاشید و در عرض 48 ساعت جنوب را از ایران جدا و خود مختار کنید. این حرکت در غرب نیز همینطور پیشبینی شده بود ... . ای عزیزان در شروع حرکت عراق پیش بینی شده بود که در همدان رادار حساسیست و می تواند تمام نیروهای عراقی را که وارد ایران میشوند شناسایی کند. لذا این پیش بینی شده بود که قبل از حرکت، یک کودتا در نوژه بشود که شد و رادار از کار بیفتد و حتی این پیش بینی شده بود که برای تسریع سقوط انقلاب در حرکت نوژه جماران هم هدف قرار گیرد، یعنی همزمان با حرکت نوژه همدان در حین آمادگی دولت و ارتش صدام در نوژه کودتایی شود و هواپیما بلند شود و جماران را بمباران کند و دولت ساقط شود و امام از بین برود و بدنبال این حرکت ارتش عراق وارد ایران شود و گروگانها نجات پیدا کنند و انقلاب ایران ساقط گردد... .
حرکت بعدی، (درباره) همین لشکر 92 زرهی در جنوب بود_که با توجه به خیانتهای دولت موقت، در آینده باید تحلیل شود و درمورد آن کتابها نوشته و در تاریخ انقلاب آورده شود_ و آن این بود که در نظام ارتشی_آن برادران عزیز که خدمت کرده اند خبر دارند_ راننده تانک اگر از اهالی قزوین است ممکن است در لشکر 92 زرهی اهواز خدمت کند. حال اگر این شخص را به شهرستان خودش بفرستند مجبور است از لشکر زرهی برود و در لشکر پیاده خدمت کند. یعنی شخص اگر خدمه تانک هست، باید برود در شهر خودش، در قسمت پرسنلی کار کند و این را آمریکا دقیقا همانطور که در ارتش و سیستم خودش اعمال کرده در ارتش زمان شاه نیز پیاده کرده بود. بعد از انقلاب، دولت موقت این را آزاد کرد و این یک خیانت آشکار بود به انقلاب و شهید سپهبد قرنی به این وضع خیلی اعتراض داشت و آن عزیزانی که از دست رفتند و آن افسران مؤمنی که از اول جنگ بودندو بعد شهید شدند، همه اعتراض داشتند به این مطلب که رها کردن نیرویی که در یک واحد تخصص داشت و سالیان دراز از بودجه مملکت هزینه شده تا آنها نهارت پیدا کنند، اگر اینها را برداریم و بفرستیم شهرستان خودشان، میروند در یک واحد دیگر که در آن تخصص ندارند و این کار بیهوده ای است. بسیاری از واحدهای ارتش که پس از انقلاب به هم ریخته بود و تازه می خواستیم آنها را متشکل کنیم به این صورت به هم ریختند... . اینکار در رابطه با لشکر 92 شدت بیشتری گرفت. یعنی قبل از حمله، یک تیپ از این لشکر در «عین خوش» و تیپ دیگرش در «فکه» بود. روی این لشکر حساب شده بود که در کودتا از آن استفاده شود و چنین شد و شکست طرح کودتا باعث شد که 50 در صد کادر این لشکر اخراج شوند و این لشکر کارایی نظامی خودرا از دست بدهد.
تمام زمینه ها برای یک حمله گسترده آماده شده بود و حمله های هوایی پیشبینی شده بود. مانند حمله اسرائیل به اعراب در جنگهایی که داشت، عراق می خواست در عرض 48 ساعت نظام ایران را بر بزند و باعث سقوط ایران شود و چه شد که دشمن نتوانست که اینکار را بکند؟ با توجه به اینکه دو لشکر را به غرب اعزام نمود و با بیش از هشت لشکر به طرف جنوب حرکت کرد. چه عاملی باعث شد که دشمن در کرخه ماند؟ چه عاملی باعث شد که دشمن در 20 کیلومتر اهواز ماند؟ پس از توطئه بنی صدر که نگذاشت برادران ما کالاهای ما را از گمرک خرمشهر عبور دهند و بیست و یک میلیارد دلار کالا در آنجا توسط عراق به غارت رفت و نگذاشت قطعات فانتوم از پادگان تحویل شود و بسیاری از قطعات فانتوم در آنجا به غارت رفت، بعد از این تفاسیر، چرا عراق در 20 کیلومتری اهواز ماند؟ چرا عراق نتوانست کاری از پیش ببرد؟ چرا عراق بی فکری کرد و از قسمت امام زاده عباس با یک گردان حرکت نکرد تا در پل دختر جبهه جنوب را ببندد و جنوب را جدا کند؟ و ... و بسیاری از این چراها.
عراق در قسمت جنوب در دو محور، حرکت خودش را برای داخل شدن آغاز کرد... در قسمت خرمشهر جناح اصلی دشمن دو قسمت می شد؛ یکی از قسمت شلمچه بود به سمت خرمشهر و دیگری از اهواز و عبور از کوشک و طلائیه و جغیر و آمدن به سمت اهواز. این محورهایی بود که عراق از روزهای اول حمله مورد استفاده قرار داد. در مقابل آنها هم نیرویی نبود. یک افسر نیروی هوایی عراق گزارش می کند که:« من با جیپ از کنار کرخه عبور می کردم و رفتم به سمت اندیمشک و به جایی رسیدم که با چشم خود پادگان نیروی هوایی را دیدم و برگشتم.» می گوید:« من پادگان نیروی هوایی را دیدم.» در این پادگان نیروی هوایی چه تجهیزاتی بود و چقدر نیرو بود.؟ هیچ. در اندیمشک که بود؟ هیچ کس. این افسر عراقی برای رده های بالای خود گزارش می نویسد و  چنین تحلیل می کند که: «بنظر می رسد دشمن کمین گذاشته باشد و این یک نقشه باشد. یعنی بنظر می رسد که دشمن می خواهد نیروهای عراقی به سمت شرق کرخه بروند و از پشت راهشان را ببندد.» لذا نیرهای عراقی در غرب کرخه باقی می مانند و این وضعیت سبب فتح المبین می شود. آنان اگر به سمت شرق کرخه می آمدند، ما یک عملیات جداگانه را باید انجام می دادیم.
در سمت اهواز نیز نیروهای عراق براحتی از سمت جغیر عبور می کنند و می آیند به سمت اهواز و پادگان حمید را هم به راحتی می گیرند، ولی در 15 یا 20 کیلومتری اهواز می مانند. یعنی جرأت قدم گذاشتن به داخل شهر را ندارند.
در سمت آبادان هم، آن شهر را محاصره می کنند؛ آن هم نه با یک یا دو لشر بلکه با هشت لشکر این کار را انجام می دهند. در برابرشان هم هیچ چیز نیست. در طرف ما هر کس دوستانش را بر می داشت و یک تعداد اسلحه می گرفت و به جبهه می رفت و هیچ انسجامی نداشتیم. نه ارتش آمادگی داشت و نه سپاه و نه مردم. چرا عراق در اطراف آبادان ماند؟
« و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً، فاغشیناهم و فهم لایبصرون.» اعجاز الهی در این حرکت دیده می شود. چرا عراق ماند و چراعراق کار را تمام نکرد؟ شما به این نتیجه خواهید رسید که خداوند بر این مظلومیت شیعه که در طول تاریخ اسلام محرومیت کشیده دلش خواهد سوخت و سوخت. به این نتیجه خواهید رسید که خداوند دلش بر آن خونهای پاکی که ریخته شده سوخت و جلوی دشمن را سد کرد.  وحال آینده سازان باید بنشینند در تاریخ بنویسند. عراق دربرار خود سدی دید و ماند. آنهم با وجود توطئه های بنی صدر برای جلوگیری از بسیج شدن مردم، که ما مرتب بحث می کردیم که اینها در چه واحدی باشند و او نمی گذاشت بسیج شکل بگیرد و سپاه را هم اصلا قبول نداشت. توظئه های بنی صدر در جنوب و غرب یکی پس از دیگری شروع شد. نمی گذاشت بجنگیم و در تمامی صحبتهایش که در یک جلسه بخاطر دارم، تز او فقط این بود که:« ما زمین می دهیم و زمان می گیریم» یعنی تز کهنه شده نظامی در جنگهای جهانی که ما زمین را بدست دشمن می دهیم، خرمشهر را می دهیم و بعد منتظر میشویم تا هر وقت آمادگی پیدا کردیم، آنرا پس می گیریم و دیگر مهم نیست دشمن با خرمشهر چه می کند و ببینیند که چه آبرویی از اینها رفت... .
بمحض اینکه بنی صدر کنار رفت آن خط نجنگیدن و سازشکاری شکست. یعنی آن خطی که او اعمال می کرد و منافقین در جامعه ترویج می کردند، یعنی خط آمریکا شکست. آمریکا که شکست خورد چاره ای نداشت جز اینکه جنگ را ادامه دهد و گسترش دهد. یعنی اوج حرکت نظامی بر علیه انقلاب بیشتر شود. چرا که آمریکا از حرکت های سیاسی و اقتصادی سودی نبرد، تنها حرکتی که می توانست برای سقوط انقلاب به آمریکا امید دهد یک حرکت گسترده نظامی بود... .
... آمریکا درحرکتی که با عنوان جنگ شروع کرد _و این سومین حرکت آمریکا برای سقوط انقلاب بود_ تمام کشورهای عربی خاورمیانه و خلیج فارس و نیز کشورهای دیگر نظیر انگلیس و فرانسه را وادار به کمک به عراق برای تداوم جنگ نمود... . برادران رزمنده، برای ادامه جنگ معلوم بود و از قبل هم ثابت شده بود که عراق به تنهایی قادر به حمله به ما و تداوم جنگ نبود ما را در یک وضعیت بد اقتصادی قرار داده بودند تا آمریکا قادر به حمله باشد در آن زمان ذخایر ارزی ما کمتر از دو میلیارد دلار بود و ما در بدترین وضع اقتصادی بودیم و از نظر نظامی هم همانگونه بود که خدمت شما گفتیم و از نظر سیاسی هم بواسطه تبلیغات صهیونیستی و آمریکایی و کمونیستی در دنیا کنار زده شده بودیم و وجهه ای نداشتیم. در بین ملتها بر ضد انقلاب اسلامی و ایران تبلیغ شده بود. لذا همه چیز آماده بود تا عراق بتواند یک جنگ را بشدت ادامه دهد ولی به حول و قوه الهی از آنجا که دست خدا در کار است و بخاطر اخلاص و اعتقاد به آخرت و دنیای غیب و غیبت و اینکه تمامی جریانات این جهان و هستی در ید قدرت خداست٬خدا قادرست پیروزی و شکست دهد، رستگاری دهد یا ذلت دهد و ید الله فوق ایدیهم، همه این توطئه ها یکی پس از دیگری شکست خورد.
پس از سقوط بنی صدر، ارتش و سپاه هماهنگ شدند و حملات یکی پس از دیگری مثل ثامن الائمه و طریق القدس انجام شدند و فتح المبین با آن شکل روحانی و معنوی و آن ابهت و بزرگی که داشت و اصلا نامش را عملیات نظامی نمی توان گذاشت، دشمن را گیج و مبهوت کرد و تلفات زیادی به آن وارد آورد و دزفول و شوش ازاد شدند. در عملیات بیت المقدس و فتح المبین در مجموع نه هزار کیلومتر مربع از خاک جمهوری اسلامی ایران آزاد شد. یک چیزی که عجیب و تاریخیست و شاید در دنیا سابقه نداشته این است که کمتر از صد روز فاصله بین این دو عملیات بود.
آزادی خونین شهر که ابدا توسط ما تبلیغ نشد٬ اینقدر اهمیت و اثر این عملیات شدید بود که در دنیا تکانش را دیدیدم. اثر این عملیات در سوریه و لبنان طوری بود که مانند آن را ما در تهران و اصفهان ندیدم و این بخاطر عظمت عملیات بود. مسشاران روسی و آمریکایی در خونین شهر طرح دفاعی خونین شهر را برای بیست سال ریخته بودند. خاکریر از کارون تا جاده اهواز و از جاده اهواز تا شلمچه، یک خاکریز ممتد شرقی غربی و کانال ها و میادین متعدد مین سبب این شده بود که دشمن تصور از دست دادن خرمشهر را هم نداشته باشد. خود خونین شهر غیر از گردانهای تانک با هفده گردان محافظت می شد. دشمن اصلا تصور سقوط را هم نداشت و بجاست که خدمت شما بسیجیان پاک پاک پاک این نکته گفته شود که مغزها خسته شده بود و در مرحله سوم بیت المقدس، همانطور که در صحبتهای قبلی خدمت شما گفته شد، نمی دانستیم چه تصمیمی بگیریم. آیا باید داخل خونین شهر شد یا نه؟ کیفیت ها پایین آمده بود. تلفات داده بودیم؛ آیا اگر ما داخل خونین شهر برویم موفق می شویم؟ دیگر قدرت تصمیم گیری نبود، تا اینکه برادران خدمت امام رسیدند و به امام عرض کردند که خونین شهر این سختی ها را دارد و ما هرچه پیش بینی می کنیم باز نیرو کم داریم. وضع اینگونه است و نمی توانیم حمله کنیم. نمی توانیم تصمیم بگیریم. شما نظر دهید گه چه کنیم، حمله کنیم یا نکنیم؟ تمام این صحبتها را کردند و امام در جواب برادران گفته بود که تا توکلتان چقدر باشد. برادران دیگر ننشسته بودند و بطرف جنوب حرکت کرده بودند همه لشکریان خسته بودند و وقتی گفته امام را برای آنها باز گفته بودند، همه بگریه افتادند و گفتند حال که امام فرموده اند بخدا توکل می کنیم و امام راست می گویند که ما توکل به خدا نداریم و به این علت سست هستیم.
تصمیم گرفته شد که با آن نیروی کم و با آن حرکت معجزه اسا عملیات بیت المقدس انجام شود و دیدید که چقدر اسیر، هزار هزار اسیر. ولی باز ما متوجه نبودیم که چه شد. همانطور که گفتم در خارج از ایران این عملیات اینقدر تکان داده بود که وقتی با حافظ اسد صحبت می کردیم سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود. سیستم نظامی سوریه و لبنان، شیعیان لبنان، فلسطینی هایی که مؤمن به انقلاب و معتقد به انقلاب بودند و نه در خط یاسر عرفات، همه اصلا بهت زده شده بودند که ایران چه قدرتی دارد.
این حرکت اینقدر اعجاز انگیز بود و آنقدر ابهت در آن بود که آنچنان آمریکا را به وحشت انداخت که از ترس رشد انقلاب و صدور انقلاب بود که اسرائیل به لبنان حمله کرد. تا به این ترتیب قدرت آمریکا برای کشورهای عربی به نمایش گذاشته شودو به آنها فهمانده شود که آمریکا قدرت دارد و نظرها از جنگ ایران به جنگ اعراب و اسرائیل منحرف شود و همچنین صدام هم این وسط نجات پیدا کند...
... در زمانی که تانکهای دشمن بی مهابا و وحشیانه به خاک ما تاختند، به ناموس ما تاختند و در خونین شهر و سوسنگرد و قصر شیرین، آن جنایات را آفریدند و با آن حرکتی که کردند و آن بی بند و باری ها و آن غارتها و تجوزات به زن و بچه مردم، و به اسارت گرفتن آنها، و از بین بردن حیثیت ما، عراق بر اسب خواسته هایش سورا بود. ای رزمندگان دلاور اسلام، توسط همین بسیجیان حزب الله، صدام به زیر کشیده شد... .

پی نوشت:
این سخنرانی را من مدتی قبل خواندم و از بصیرت بالای این سردار رشید اسلام بسیار بهت زده شدم و طی اتفاقاتی که اخیرا در عرصه سیاست کشور افتاد چندین بار به یاد مطالب مورد اشاره شهید همت در این سخنرانی افتادم و نیت کردم بخشهایی از این سخنرانی را روی وب بیاورم ولی فرصت نشد تا امروز که خلاصه سخنرانی مزبور را تهیه و در وبلاگ قرار دادم.
امیدوارم اونایی که بدردشون می خوره بخونند.