وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

کآنِ عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست!

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ، ۶ نظر

این انگشتری که در عکس می بینید برای خودش داستان جالبی دارد!

آنرا هدیه گرفته بودم. نگین مرغوبی نداشت ولی رکاب زیبایی داشت و دلم نمی آمد آن نگین کم ارزش با این رکاب خوش نقش و نگار همنشین باشد. علی أی حال با همین کیفیت داشتمش تا به مشهد مقدس مشرف شدم. انگشتر مذکور اصلا در ذهنم نبود.
رفته بودم حرم برای زیارت و ضمن دعاهای ریز و درشتم به حضرت آقا عرض کردم آقا جان یک انگشتر مشدی هم نصیبمان بفرمایید!

البته این انگشتر مشدی با توجه به موجودی محدود جیب بنده در آن سفر، کمی دور از دسترس بود و لهذا در آن هنگامه دعا و مناجات به ذهنم متبادر گردید. وگرنه اگر اوضاع مالی در آن وانفسا، مساعد می بود چه بسا چنین درخواستی اصولا مطرح نمی شد. خلاصه شرایطی بود که هم خدا را می خواستم و هم خرما! هم خاتم سلیمانی و هم ارزانی!

به قول مولوی هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد...کآنِ عقیق نادر ارزانم آرزوست!

زیارتم که تمام شد و از حرم خارج شدم تعدادی نگین را که از شهرستان آورده بودم تا رکاب بزنم بردم پیش یکی از دوستانم که در بازار رضا انگشتر فروشی داشت و دارد. ناگهان آن رکاب کذایی و نگین ناجورش را دیدم که دزدکی با نگین های دیگر همسفر شده بودند. سرسری از دوستم پرسیدم نگین مرغوب یمنی برای این رکاب داری؟

گفت دارم ولی آن چیزی که تو می خواهی گران درمی آید! بیخیال موضوع شدم و از مغازه بیرون زدم.

تا خواستم از بازار خارج شوم گذرم به یک انگشتر سازی مشهور افتاد که قبلا تعریفش را زیاد شنیده بودم. کارش انگشتر فروشی نبود اصلا. رکاب قلم زنی نفیس می ساخت. آنهم چه رکابهایی!

با خودم گفتم ضررندارد، بگذار از این هم بپرسیم و پرسیدم! یک جعبه خیلی کوچک آورد که سه چهار تا نگین کوچکتر در آن بود. من که زیاد وارد نبوده و نیستم ولی کلیتا به نظر خوب می آمدند. سایز یکی از آنها انگ رکاب کذایی ما بود!

گفتم چند؟ گفت شصت تومان! بدم نیامده بود. کارت عابر بانک را دادم تا ثمن معامله را کم کند. گفت کارتخوانم خراب است. برو پایین از عابربانک پول درآور و بیا.

رفتم، درآوردم و برگشتم. دیدم می خندد! متعجب نگاهش کردم! با خنده گفت اگر برنمی گشتی خوشحالتر می شدم! متعجب تر گفتم چرا!؟ گفت قیمت را اشتباه گفته ام. قیمتش صد و سی تومان است!...[بدجور ذوقم کور شد و حالم گرفت تا اینکه ادامه داد:] ولی چون حرفش را زده ام همان شصت تومان مال تو! اول خوشحال شدم و سر کیف آمدم ولی بعد با خودم گفتم حتما می خواهد چانه نزنم. به هرحال پول را دادم و نگین را گرفتم و خداحافظی کردم ولی این فکرها مدام دور سرم می چرخید. لذا برگشتم پیش رفیقم که اتفاقا آدم خبره ای هم هست و نگین را نشانش دادم. گفتم این چطور است؟ گفت چند؟ گفتم تو بگو! یک نگاهی به سنگ انداخت و گفت صد و سی تومان!!

بد کیفور شدم! ماجرا را که برایش تعریف کردم او نیز چنین شد!

متوجه هستم که دست و دلبازی شمس الشموس و أنیس النفوس، غریب الغربا امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والثناء را نباید با آمال و آرزوهای کوچک و کودکانه خود بسنجیم لیکن بد نیست گاهی اوقات ازین حوائج کوچک دم دستی نیز از حضرت مولا بخواهیم تا به چشم سر، معلوممان شود آقا واقعا عنایت دارند و حواسشان به ما هست. اگر فقط حوائج بزرگ و معنوی بخواهیم گاهی شیطان انسان را وسوسه می کند که کو تا این نسیه ها نقد شوند!

خلاصه کرم حضرتش طوری است که این دعاهای کوچک ما را هم عنایت می کنند و در نظر می آورند!

باز به قول مولوی: جانم به فدای آن سلیمان...کو جانب مور می‌خرامد.

پ ن:

کآنِ عقیق=معدن عقیق

حُسن واحد!

محمد دهداری، چهارشنبه، ۱۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ق.ظ، ۰ نظر

عباراتنا شتى و حسنک واحدٌ
وکلٌ إلى ذالک الجمال یشیرُ

ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
مقصود، حسن توست و دگرها بهانه ای

* بیت اول ظاهرا از عبدالغنی النابلسی هست و بیت دوم از مولوی.

مردم هم مقصرند!

محمد دهداری، جمعه، ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ، ۳ نظر

چند شب پیش با خانواده برای گردش به خرمشهر رفته بودیم. نبش فلکه الله ایستادیم تا چیزی برای خوردن بخریم. ناگهان کارناوالی از خودروهای جور واجور با سر و صدای بسیار زیاد و سوت و بوق و فریاد زنان به چهار راه رسیدند.

زن و مرد و پسر و دختر با وضعی بسیار ناهنجار، سر و کله نیمه برهنه و بدحجابشان را از پنجره بیرون آورده و در ایام فاطمیه با حرکاتی که دست کمی از رقص نداشت، لاینقطع فریاد می زدند "فلانی آمد!" دقت کردم دیدم نام و پوسترهای کاندیدایی که در دوره های قبل به کرات از همین شهر مظلوم به مجلس راه یافته بود ولی این دوره رد صلاحیت شده بود روی خودروها نقش بسته است!

ظاهرا در آخرین لحظات تأیدیه خودش را از شورای نگهبان گرفته و این کارناوال و هیاهوی مضحک و زننده نیز از همین رو بود!

البته این محدود به نامزد فوق الذکر نبود! کمی بالاتر از فلکه هم نامزد دیگری که نفهمیدم کدام بود استیج بزرگی زده و گروهی هم روی استیج به ارتفاع دو سه متر برنامه های مفرح! اجرا می کردند و با صدایی گوش خراش و روح تراش هوسه می انداختند و یزله می رفتند و چه وضعی و چه افتضاحی که مسلمان نشنود کافر نبیند!

با دیدن این صحنه ها چنان متأثر و منقلب شدم که تفریح کلا زهر مارم شد!

در آن لحظات با خود می گفتم مردم خرمشهر حتی اگر به سبب فقدان حافظه تاریخی، تخلفها و خطاهاو اهمال های گذشته امثال اینها را فراموش کرده باشند با دیدن چنین صحنه هایی دیگر ابدا نباید در غیر صالح بودن اینها تردید کنند! چه رسد به اینکه آنها را اصلح هم بدانند و مجددا بدانها رأی بدهند!(هرچند شوربختانه بنا به نظرسنجی های موجود تا این لحظه کاندیدای صدرالاشاره در خرمشهر رتبه اول را داراست)

طی چند سالی که تا حدودی درگیر امور اجرایی شهری بوده ام برایم مسجل شده که عمده مشکلات شهرهای آبادان و خرمشهر ناشی از عمل نکردن نمایندگان به وظایف ذاتی خود و خصوصا عدم نظارت حداقلی بر ارگانهای اجرایی شهری و مؤاخذه بی تعارف آنهاست! لذا وقتی مردم رأی خود را می فروشند، طایفه ای رأی می دهند، رأی نمی دهند و یا با اهداف و اغراض سیاسی و حزبیِ صرف رأی می دهند، نباید انتظار بهبود اوضاع شهر را داشته باشند! نه تنها اوضاع شهر که اوضاع کشور نیز و این به واقع، معنای حقیقی "در رأس امور بودن مجلس" است!

بدبختانه بسیاری از نماینده های ما بیش از هر امری به دنبال منافع شخصی خود و اطرافیان خود بوده اند! بدیهی است از کسی که برای رأی آوردن، به هرگونه وسیله نامشروعی متوسل می شود نباید هم انتظاری بیش از این داشت! کسی که با رأی حرام به مجلس می رود فرقی با یک دزد حرام لقمه ندارد که صد مرتبه بدتر است و بالطبع نباید از وی توقع اصلاح امور داشت!

باید به آنان که رأی خود را منضم به شرافتشان می فروشند و به چنین افرادی رأی می دهند گفت؛ شما که به آینده خودتان، ما و شهرمان گند زده اید، لطفا زین پس خفه خون گرفته و راجع به مشکلات شهر، کشور و خصوصا اوضاع اقتصادی سخنی نگویید! چون کسانی را به مجلس فرستاده اید که بیشترین تبحرشان در کاسب کاری بوده و همانطور که اینجا و اکنون اینگونه رأی خریده و نماینده شده اند فردا و در مجلس هم آراء خود و شرافت نمایندگی شان را خواهند فروخت!

اینجاست که باید گفت؛ آری! مردم هم مقصرند!

پی نوشت:
عکس از خودم: خرمشهر ۱۳۹۴
https://www.instagram.com/p/BCYKluVgSZX

استاد سخن!

محمد دهداری، چهارشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۳ ب.ظ، ۰ نظر

شاعر اگر سعدی شیرازی است!
بافته های من و تو بازی است!

حضرت امام خمینی(ره)

*مدتی است درگیر اشعار این استاد سخن شده ام.

لاابالی و دفتر دانایی!

محمد دهداری، سه شنبه، ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۷ ق.ظ، ۰ نظر

لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را*

می فرماید ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه...

*سعدی

همه نعمت فردوس شما را!

محمد دهداری، سه شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ب.ظ، ۰ نظر

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

سعدی

غزلی از سعدی و ذکری از مذهب وی

محمد دهداری، يكشنبه، ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۹ ق.ظ، ۳ نظر

کسانی که معتقد به شیعه بودن سعدی هستند همواره مهمترین دلیل خود را قصیده ای مشهور از وی که اولین قصیده از مواعظ وی است عنوان می کنند. سعدی در قصیده مذکور ابتدا مدح خدا و رسول ص می کند و بعد چندبیتی را برای خلفای راشدین می سراید ولی به علی ع و آل علی ع که می رسد سخنش اوج می گیرد و تلمیحا به آیات و روایات مختلف مشهور میان شیعیان اشاره می کند و نهایتا هم از دایره تقیه به صراحت خارج شده و از عصمت حضرت امیر ع دم می زند و آن را -نه خلفای راشدین را - تنها مایه شفاعت خود در روز قیامت می شمرد. نکته جالب اینکه مدح خلفا را از زبان خود می گوید ولی به حضرت امیرالمؤمنین ع که می رسد به ناتوانی زبان خود اعتراف کرده و به آیات و روایات متمسک می گردد. باتوجه به این قصیده باور سنی مذهب بودن شیخ اجل بسیار دشوار است:

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا

باری بنده در دو مطلب اخیر از مجموعه/کالکشن "شعر و ادب" این صفحه، به دو شعر دیگر از شیخ اجل اشاره کردم که هرچند مقدم بر قصیده فوق سروده شده و شاید از همین رو تصریحی نیز در آنها دیده نمی شود لیکن به نظر حقیر می توان برداشتی شیعی از آندو داشت. برای این مدعا قراینی نیز در اشعار مذکور وجود دارد که بنده به آنها ورود نکردم ولی این بار غزل دل انگیز دیگری را از این شاعر نامدار طرح خواهم کرد و به ظرایفی چند در آن اشاره خواهم نمود تا منظور خود را تبیین نمایم.
ابتدا این شاهکار را با هم بخوانیم:

چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و رخ ننمایی سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنون عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانعست و نه حائل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی کسم شفیع نباشد ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس نه عاقلست نه هشیار عشق بچربید بر فنون فضایل

حال به موارد ذیل در شعر فوق توجه کنید:
ابتدا که بیت اول را خواندم معنی آن برایم کمی گنگ بود. آخر این تعبیر چشم خدا بر تو تعبیر آشنایی نیست!
در هیچ شعر دیگری از ادبیات کهن مشابه آن را نیافتم- شما اگر سراغ دارید ذکر کنید.
معنای قریبش ممکن است به این اشاره داشته باشد که سعدی محبوب خود را دعا کرده و وی را در پناه خدا قرار داده لیکن این معنا آنهم از استاد سخن، به واقع لایتچسبک است.
در مصرع بعد موضوع پیچیده تر نیز می شود: شیخ اجل مخاطب خود را شاه قبایل می خواند! این تعبیر نیز مسبوق به سابقه نیست ابدا!
باز معنای قریب می تواند این باشد که مخاطب شعر سعدی حاکمی یا پادشاهی بوده است. مثلا حاکم وقت شیراز مظفر الدین ابوبکر بن سعد زنگی که البته ظاهرا حاکمی مدبر هم بوده و شیراز در زمان وی از گزند مغولان در امان و مامن بسیاری از دانشمندان و سخنوران قرار گرفته و ولیعهد وی سعد بن ابوبکر نیز به سعدی ارادت فوق العاده ای داشته است.
لیکن با خواندن ادامه اشعار ملتفت خواهید شد چنین انتسابی چندان هم به صواب نیست.
آنچه بنده از مصرع اول به نظرم رسید اشاره به مورد تأیید خداوندی بودن مخاطب سعدی و به نوعی اشاره به مقوله عصمت اوست.
تعبیر شاه قبایل را نیز بنده به برخی القاب حضرت حجت عج مانند امیرالامره و خلیفة الله و سید الخلق و سید الامه مرتبط می دانم.
همچنین که از بیت بعد اوصافی مثل حجة الله و وجه الله را برداشت می نمایم:

هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای دلایل

و از بیت بعد القابی دیگر چون خاتم الاوصیا و خاتم الائمه را:

قصه لیلی مخوان و غصه مجنون عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل

بیت بعد، شاهدی است بر این مدعا که مخاطب شعر سعدی وجهی معنوی داشته و لذا ممکن نیست شعر در مدح ابوبکر بن سعد یا سعد ابن ابوبکر بوده باشد؛

نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند هر دو به رقص آمدند سامع و قایل

شاه و حاکم را چه به این که عارفان با شنیدن نامش از خود بی خود شوند!
برداشت بنده از بیت ذیل نیز باز معطوف به وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عج و در پرده غیبت بودن آن خورشید غایب از نظر است:

پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانع است و نه حایل

در بیت بعدی سعدی از موضوعی خبر می دهد که ظن ما را بیشتر می کند:

گو همه شهرم نگه کنند و ببینند دست در آغوش یار کرده حمایل

آن کدام یار است که اگر مردم شهر عصر سعدی از وصال وی با او مطلع شوند چنین احتمال اعتراضشان وجود دارد؟
سعدی به استناد تواریخ، بسیار فرد متشرعی بوده و لذا برخلاف توهمات و تهمتهای ناروای امثال سیروس شمیسا و احمد کسروی این قبیل اشعار وی را نباید به شاهد و شاهدبازی مرتبط دانست!(البته سعدی عاشقانه های بسیار دلنشینی دارد ولی نسبت انحراف به وی نمی چسبد) لذا موضوع به همان مقوله تقیه باز می گردد.
این مضمون در دو شعر قبل(مطالب قبلی) نیز وجود دارد.
در شعر اول ضمن بیت ذیل:

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم

و در شعر دوم بدین شرح:

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

از بیت بعد چنین استفاده می شود که سعدی این شعر را در کهن سالی سروده و این خود شاهد دیگری بر اینکه شعر حاضر ربطی به عشق زمینی ندارد:

دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل

و باز اشاره به موضوع شفاعت در بیت بعد:

گر تو برانی کسم شفیع نباشد ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل

و نهایتا دو بیت آخر که گویی بر خلاف دو شعری که اخیرا بدانها اشاره کردم اشاره به شطحیاتی دارد که از قاعده تقیه فاصله گرفته اند!

با که نگفتم حکایت غم عشقت این همه گفتیم و حل نگشت مسایل
سعدی از این پس نه عاقل است نه هشیار عقل بچربید بر فنون فضایل

به نظر حقیر از این سه شعر اولی در تمنای وصال است، دومی در بیان وصال و سومی در افشای وصال و البته هر سه در لفافه و پوشیده در لطایف و اسرار شاعرانه!
در همین خصوص توجه شما را به نحوه به کارگیری کلیدواژه شمایل در این سه شعر جلب می نمایم:
در شعر اول ملتمسانه اینگونه می نالد:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

و در شعر دوم داستان دلدادگی خود را علی رغم منع عقل دوراندیش اینگونه بیان می کند:

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

و در غزل حاضر معرفت خود را به مقام و منزلت یار نزد خداوند به این شکل بازگو می نماید:

چشم خدا برتو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل

همینطور به این نکته توجه کنید که اکثر اشعار صریح سعدی در شرح محبت و طلب شفاعت و ذکر عصمت به حضرات آل الله  ع جزو آثار متأخر سعدی هستند.
مانند ابیات صدرالاشاره و بیت ذیل که همگی از مواعظ سعدی یعنی آخرین اثر وی هستند:

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد

حسن ختام این یادداشت بیتی از حضرت امام قدس سره باشد که فرموده اند:

شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته‌های من و تو بازی است

پی نوشت:
+ بنده خوب می دانم این حرفها حرفهای دقیقی نیست و قبلا هم گفته ام خرده نگیرید که بحث بنده ادعای علمیت ندارد و صرفا یک برداشت ذوقی است ولی البته برای خودم بسیار بیشتر از برداشتهای متداول معتبر است.

خم می نی

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ب.ظ، ۰ نظر

می فروشی گفت کالایم مِی است
رونق بازار من ساز و نِی است

من خمینی دوست میدارم که او
هم خُم است و هم مِی است و هم نِی است...

* شعر منتسب به مقام معظم رهبریست.

از حافظ شیراز تا حافظ شاملو!

محمد دهداری، يكشنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۳، ۰۵:۰۰ ب.ظ، ۲ نظر

حافظ

ادبیات عارفانه ما در طول تاریخ شکل گیری همواره معانی و مفاهیم بلند خود را در قالب سمبلیسم خاصی و بر مبنای تعابیری مانند می و مطرب و ساقی ارائه نموده است و از همین رو بعضاً مورد سوء برداشت قرار گرفته و حتی برخی با نیات و اغراضی خاص سعی در مصادره به مطلوب این ادبیات فاخر و کهن در راستای تفکرات و اعتقادات مادی گرایانه خود را داشته اند. در این میان شاید حافظ به جهت صبغه شخصیتی ویژه خود که مندرج در تاریخ نیز بوده و او را از چنین بدفهمی هایی مبرا می کند کمتر از بقیه شعرا و ادبا با چنین بلایی مبتلا بوده است. لیکن در میان روشنفکرمآبان معاصر کم نیستند کسانی که سعی در مصادره به مطلوب همین مرد الهی نیز داشته اند.
از این جمله و شاید پیش قراول دیگران احمد شاملو است. یکی از شاعران برجسته جریان روشنفکری مصطلح معاصر! شاملو سال ۵۴ دیوان حافظی را تحت عنوان «حافظ شیراز» با مقدمه ای از خودش منتشر نموده و ضمن آن مقدمه با نگاهی مارکسیستی حافظ را کفرگویی یک لاقبا خوانده که بر علیه نظام طبقاتی و مذهبی دوران حیات خود شوریده است.
جالب است بدانید این نحوه نگاه جزو خصائص فکری شاملو است و قبلا نیز شاهنامه را با چنین نگرش مارکسیستی مورد بررسی قرار داده بوده تا آنجا که ضحاک را رهبری مردمی که بر علیه نظام طبقاتی جمشید قیام کرده‌است عنوان می کند.
شهید مطهری در خصوص «حافظ شیراز» شاملو در کتاب تماشاگه راز چه خوب می نویسد که:

«ماتریالیست‌های ایران اخیراً به تشبثات مضحکی دست زده‌اند. این تشیثات بیش از پیش فقر و ضعف این فلسفه را می‌رساند. یکی از تشبثات «تحریف شخصیت‌ها» است. کوشش دارند از راه تحریف شخصیت‌های مورد احترام، اذهان را متوجه مکتب و فلسفه خود بنمایند. یکی از شاعران به اصطلاح نوپرداز اخیراً دیوان لسان‌الغیب خواجه شمس‌نالدین حافظ شیرازی را با یک سلسله اصلاحات به جاپ رسانده و مقدمه‌ای بر آن نوشته است.
وی مقدمه خود را چنین آغاز می‌کند: «به راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگوکه در تاریک‌ترین ادوار سلطه ریاکران زهدفروش یک تنه وعده ستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عشق و شیطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد که: «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی/ وین دفتر بی‌معنی، غرق می‌ناب اولی».... و یا آشکارا به باور نداشن مواعید مذهبی اقرار می‌کند که «من امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود/ وعده فردای زاهد را چرا باور کنم؟»»

شهید مطهری در ادامه می‌نویسد:

«من اضافه می‌کنم: کیست این مرد که با این همه کفرگویی‌ها و انکارها و بی‌اعتقادی‌ها، شاگردیش در درس خواجه‌قوام‌الدین عبدالله که دیوان او را پس از مرگش جمع‌آوری کرده از او به عنوان «ذات ملک صفات، مولاناالاعظم السعید، المرحوم‌الشهید، مفخرالعلماء استاد تخاریرالادبا، معدن الطائف‌الروحانیه، مخزن المعارف السبحانیه یاد می‌کند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع‌آوری دیوانش را چنین توضیح می‌دهد که به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احساس و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصابح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب به جمع اشتات غزلیات نپرداخت. به راستی این کافر کیست که از طرفی همه مواعید مذهبی را انکار می‌کند و از طرفی دیگر می‌گوید: زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد/ لطایف حکمی با نکات قرآنی.
جای بسی تأسف است که مردی آنچنان این چنین تفسیر شود. به هر حال مادی مسلکان از چسباندن حافظ به خود طرفی نمی‌بندند.»

البته بد نیست بدانید شاملو در تعریف و تمجید مادی گرایانه خود از حافظ نیز صادق نبوده است. چرا که او در جای دیگر (در مصاحبه ای با مجله فردوسی) اینگونه حافظ را در شمار شعرای ضعیف ارزیابی کرده است:

«افق حافظ از افق بسیاری شاعران متوسط روزگار ما نیز محدودتر بوده است. شاید بتوان ادعا کرد که می‌توان در پرمایه‌ترین اشعار شاعری چون «الیوت» چنان غوطه خورد که شناگری ماهر در گردابی هایل، اما هرگز نمی‌توان درباره حافظ این چنین ادعا کرد.»

در میان دیگر بزرگانی که بر حافظ شیراز شاملو ردیه نوشته اند باید به حافظ پژوه معاصر جناب بهاءالدین خرمشاهی اشاره نمود. ایشان از جمله اولین کسانی است که بر دیوان برساخته شاملو نقد نوشته و ضمن رد آن مقدمه کذایی، «حافظ شیراز» را با دو نسخه تصحیح شده و مشهور دیگر مقابله کرده است. خرمشاهی به این کشف رسواکننده نائل گشته که شاملو در دیوان اصطلاحا تصحیح شده خود حدود سی-چهل غزل سخیف و ضعیف گنجانده که در دیگر نسخ معتبر و معروف وجود ندارند و از دیگر سو به همین تعداد از غزلیات ناب دواوین مذکور حذف نموده است! ظاهرا انتشار این نقد با عکس العمل تند شاملو که در آن زمان توسط روشنفکرمآبان چونان بتی پرستیده می شد مواجه شده که تا سالها موجب کدورت میان منتقِد و منتقَد بوده است.
خرمشاهی همچنین بعدها در کتاب «ذهن و زبان حافظ» درباره «حافظ شیراز» می‌نویسد:

«معلوم نیست شاملو در تصحیح یا «روایت» این دیوان چه روشی را در پیش و چه هدف یا منطقی در سر داشته است. آیا روشش قیاسی است؟ انتقادی است؟ التقاطی است؟ و یا ابداعاً روش تازه‌ای در تصحیح متن حافظ یافته است؟ که گمان می‌کنم چنین حدس اخیر صائب‌تر باشد. بی‌روشی و آسان‌گیری شاملو در این کار، حیرت‌انگیز است.»

سالها پیش مصاحبه ای از ایشان در صدا و سیما دیدم که در آنجا به ذکر خاطره ای در خصوص نقد ابتدایی اش بر «حافظ شیراز» می پردازد و ذکر آن خاطره به عنوان حسن ختام این یادداشت خالی از لطف نیست.
ایشان در آن مصاحبه نقل به مضمون چنین گفتند:
«زمان انتشار مقاله ام دانشجویی نوخاسته بودم و شاملو در قواره خدایگان شعر و ادب پارسی! علاوه بر هراسی که خود از بازخورد مقاله ام در دل داشتم نشر نقد مذکور موجب شد تا افراد زیادی نیز بنده را از عواقب تعریض بر شاملو انذار دهند. اینها همه و همه موجب شد تا شک و تردید راجع به کاری که انجام داده بودم در دلم رخنه کند. پس از کلی کلنجار رفتن با خود به این نتیجه رسیدم که تفألی به دیوان خواجه شیراز بزنم و پاسخ خود را از همو بخواهم!»
تا جایی که به یاد دارم پس از آن انقلاب درونی و غلبه شک و تردید بر ایشان قراری با حافظ می گذارد و آن اینکه پاسخ خود را تنها از اولین بیت صفحه استخراج کند و بس!
حافظ نیز پاسخی روشن و رسا به وی می دهد که:

«بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود       عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت»

ای که در باغ دلم مستقری

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۶ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۰۰ ب.ظ، ۴ نظر

اللهم عجل لویک الفرج

ای که در باغ دلم مستقری شام تاریک دلم را سحری
ای قد و قامت تو سرو سهی بوی تو مشک ختن رخ چو پری
وی که حتی ز درونم بهتر از من و حال دلم با خبری
صبحِگاهی به نگاهی گذری شود آیا که ز کویم گذری
صبحِگاهان من و روز وصال گر مصادف شود و دل ببری
عهد کردم که دگر غم نخورم نه غم دنیی دون، نی دگری
صبح من! وعده صبح صادق کی شود پرده ظلمت بدری
صبح ِ در صبحی و سبوح تو را آفریده که کند جلوه گری
عالمی منتظر رؤیت توست ای که بیش از همه خود منتظری
جمعه ها از پی هم می گذرند کس ندید آمدنت را اثری
کاش این فصل فراق و غیبت بشود زود و چو آنی سپری
کاش من هم چو همه عالمیان از گلستان تو گیرم ثمری
آه اگر قسمت من یار نشد به وی از من بدهیدش خبری
کو ز داغ غم  تو آخر عمر نه دلی ماندش و نه پا و سری

پی نوشت:
اولین شعری است که به طور جدی سروده ام. امید که مقبول نظر حضرت عشق عج الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.