وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علوم اسلامی» ثبت شده است

پرونده/ تحول در علوم انسانی؛ رؤیایی از یاد رفته

محمد دهداری، شنبه، ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۲۳ ب.ظ، ۲ نظر

این صفحه حاوی کلیه مقالاتی است که بنده در خصوص یکی از مهمترین مسائل فعلی جامعه دانشگاهی نگاشته ام. تحول در علوم انسانی راهی است که اگر بخواهیم به سوی تمدن اسلامی گام برداریم دانشگاه های ما ناگزیر از طی آن خواهند بود و همگی موظفیم جهت تحقق آن طی طریق نماییم. حقیر نیز به نوبه خود مطالبی در این خصوص نوشته ام و باز نیز خواهم نوشت. مطالب این صفحه به یاری خدا در حال تکمیل است.

پرونده/ دکتر سروش؛ از آغاز تا انتها

محمد دهداری، جمعه، ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۴۴ ق.ظ، ۴ نظر

لینکهایی که در این صفحه به ترتیب قرار داده شده، در واقع تحقیق کلاسی بنده درباره عبدالکریم سروش بوده اند. سعی کرده ام در این تحقیق با بررسی مختصر سه نظریه مهم سروش یک سیر سروش شناسی مختصر و کاربردی ارائه نمایم. لازم به ذکر است مقالات موجود در این تحقیق همگی بازبینی عمقی و ویرایش شده اند. اگر دوستان از این مطالب جایی استفاده نموده اند، لطفا تغییرات را لحاظ کنند.

آیا علوم انسانی غربی باید حذف شوند؟!

محمد دهداری، يكشنبه، ۱۸ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۱۸ ب.ظ، ۲۲ نظر

اولین کنگره علوم انسانی اسلامی

قبل نوشت:
اواخر اردیبهشت ماه سال جاری شاهد برگزاری اولین کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی بودیم. بنده نیز فرصت را غنیمت شمرده و بر اساس سلسله مقالاتی که راجع به آسیب شناسی نحوه طرح موضوع تحول علوم انسانی در رسانه ها نگاشته بودم، مقاله ای تحت همین عنوان تدوین و به کنگره فوق الذکر ارسال نمودم. یادداشت حاضر بخشی از همان مقاله ارسالی است.
لازم به ذکر است مقالات سابق بنده در خصوص تحول در علوم انسانی بازنویسی اساسی شده و در صورتی که دوستان از مقالات مذکور استفاده کرده اند لطفا آنها را با مقالات فعلی که در همان آدرس ها ویرایش و تغییر یافته اند جایگزین نمایند. لینک مقالات مزبور از این قرارند:
١. علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!
٢. مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی
٣. رجحان علوم انسانی اسلامی؛ علمی یا ایدئولوژیک!
۴. چرا استادها خارج می زنند؟!؛ کنکاشی پیرامون چرایی نابهنجاری‌های سیاسی و اعتقادی اساتید علوم انسانی

نوشتار:

«ما از شاگردى کردنِ پیش کسى که بلد است، ننگمان نمی آید؛ ولى می گوییم نباید فکر کنیم که ما همیشه باید شاگرد بمانیم. معناى این نگاه تقلیدى، این است: ما همیشه باید شاگرد بمانیم. نوآورى لازم است. اعتماد به نفسِ شخصى و اعتماد به نفسِ ملى در اساتید ما، یک ضرورت است.»١

از جمله تحریفات و شبهاتی که در خصوص تحول در علوم انسانی در رسانه ها، علی الخصوص رسانه های نوشتاری مطرح شده است، ادعای حذف کامل علوم انسانی غربی و اساتید آن از دانشکده های علوم انسانی تحت تأثیر تحول در علوم انسانی و مدیریت حاکمیتی آن می باشد. 
مسلماً اسلامی نمودن علوم انسانی به معنی حذف علوم انسانی و عالمان غربی از دانشگاه ها نخواهد بود. بلکه ما حتماً نیازمند شناخت نظریات غربی در این حوزه حتی بهتر از خودشان هستیم لیکن نحوه ارائه علوم مذکور در دانشگاه ها باید تغییر یابد. بدین معنی که بایستی میان طرح این علوم در مقام تدریس، پژوهش و الگوبرداری تمایز قائل شد. ذیلاً به این سه نگرش در خصوص برخورد با علوم انسانی غربی در دانشگاه ها خواهیم پرداخت.
الف) تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاه ها

«بسیارى از مباحث علوم انسانى، مبتنى بر فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هائى هستند که مبنایش مادیگرى است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوى به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانى را ترجمه کنیم، آنچه را که غربى‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالبهاى درسى به جوانها منتقل کنیم؛ این چیز خیلى مطلوبى نیست.»٢

تدریس علوم انسانی غربی، آن هم با کیفیتی که هم اکنون سراغ داریم، به معنای انفعال مطلق فضای علمی و آموزشی دانشگاهی ما در برابر هژیمونی پوشالین علمی غرب است. انفعالی مقلدانه و کورکورانه که نتیجه ای جز تکرار طوطی وار ترجمه های متون غربی و نتیجتاً رکود و جمود علمی نخواهد داشت.

به واقع تدریس صرفاً مقلدانه علوم انسانی غربی نه منطقی و معقول است و نه با عقاید حقه اسلامی ما تطابق دارد. 

چرا باید این علوم را به دانشجویان مبتدی و صفر کیلومتری آموزش دهیم که فاقد بینش ابتدائی و حداقلی لازم جهت نگاه کارشناسانه و نه تقلیدی به علوم غربی  هستند و در مورد شبهات و ایرادات آنها خالی الذهن می باشند. 
در اینجا بد نیست اشاره ای داشته باشیم به جمله ای از شهید بزرگوار علامه مطهری که این روزها وقتی بحث به این جور جاها می رسد به کرات مورد سوء استفاده قرار می گیرد. ایشان در جایی فرموده اند؛

«به عقیده من لازم است در همینجا که دانشکده الهیات‏ است یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تأسیس بشود و استادی هم که وارد در این مسائل باشد و به ماتریالیسم دیالکتیک معتقد باشد، تدریس این درس را عهده‌دار شود.»

در خصوص این جمله که خیلی هم مشهور شده باید به نکات ذیل توجه نمود؛ 
١) شهید مطهری جمله مذکور را حین مصاحبه ای در خصوص اسلامیت و جمهوریت در جمهوری اسلامی و ناظر به قدرت اسلام در پاسخگویی به تمامی سؤالات و شبهات مکاتب شرق و غرب عالم بیان داشته اند. پرواضح است که ایشان چنین کلاس درسی را فقط و فقط در خدمت اسلام و جهت رفع شبهات آن دوران علیه مبانی معرفتی اسلام می خواسته اند و نه جهت تبلیغ مارکسیسم! لذا در همین مصاحبه نکات دیگری نیز بیان نموده اند که معمولاً اشاره ای به آنها نمی شود. از جمله اینکه فرموده اند:

«همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه‌ها و تفکرات اصلیشان را عرضه کنند. البته تذکر می‌دهم که این امر سوای توطئه و ریاکاری است ... آزادی فکر را با آزادی اغفال و آزادی منافق‌گری و آزادی توطئه کردن که نباید اشتباه بکنیم. همان‌طور که ما صریح و رک و پوست کنده داریم با شما حرف می‌زنیم و می‌گوییم آقا! رژیم حکومت ایده‌ال ما غیر از حکومت ایده‌ال شماست؛ رژیم اقتصادی ایده‌ال آینده‌ ما غیر از رژیم اقتصادی مطلوب شماست؛ نظام اعتقادی و فکری ما، جهان بینی ما، غیر از نظام اعتقادی و فکری و جهان‌بینی شماست.»۴

تأکید ایشان بر مخالفت با دو مقوله توطئه و نفاق علمی(یا همان التقاط) در کنار حمایت از آزادی بیان، بی دلیل نیست زیرا این دو از مهمترین آفات آزادی بیان هستند و عاملان آنها همواره از آزادی بیان سوء استفاده کرده اند.  اتفاقاً همین دو آفت مورد انذار شهید مطهری در حال حاضر دانشگاه های ما را به کارگاه های شبهه پراکنی و اشکال تراشی برای اسلام و نظام اسلامی بدل کرده اند. از طرفی کتب و کلاس های این رشته ها خصوصا رشته هایی که قرابت بیشتری با معارف اسلامی دارند پر شده از مباحث التقاطی و تحریف آمیز روشنفکران به ظاهر دینی و حتی غیر دینی و از طرف دیگر دانشکده های علوم انسانی بدل شده به محلی برای زیر سؤال بردن اسلام و انقلاب و تئوریزه کردن انواع و اقسام توطئه های علمی و حتی عملی علیه نظام اسلامی.۵
٢) تدریس ماتریالیسم یا علوم غربی در دانشگاه های ما با ملاحظاتی که اشاره خواهیم کرد هیچ ایرادی ندارد که واجب و ضروری است؛ ولی نه به شکل صرفاً مقلدانه و آن هم به دانشجویان مبتدی! مسلماً منظور آن شهید بزرگوار نیز از جمله مذکور این نبوده که استادی مارکسیست بگمارند تا ماتریالیسم را بی هیچ نقد و نظر مخالفی آن هم به دانشجوی ترم اول جامعه شناسی و یا علوم سیاسی آموزش دهد بلکه این کار فقط به جای خود و در مقام پژوهش و نه تدریسِ صرف، سازنده است و آن هم با هدف نهایی نقد ماتریالیسم و نه ترویج آن! ایشان درست در ادامه جمله مشهور محل بحث عباراتی در همین خصوص می فرمایند که با کمال تعجب توسط کسانی که برای چسباندن تکثرگرایی اعتقادی خود به آن شهید بزرگوار به جمله مذکور استناد می نمایند نقل نمی شود:

«اما اینکه فردی پنهانی و به صورت اغوا و اغفال، بخواهد دانشجـویان ساده و کم مطالعه را تحت تأثیر قرار دهد و برایشان تبلیغ کند، این قابل قبول نیست.بعد من به همان شخص هم چند بار پیشنهاد کردم که شما به عوض آنکه حرف هایت را با چند دانشجوی بی اطلاع درمیان بگذاری، آنها را با من در میان بگذار و اگر هم مایل باشی می‌توانیم این کار را در حضور دانشجویان انجام دهیم و حتی اگر لازم باشد جمعیت بیشتری حضور داشته باشند، می‌شود از اساتید و دانشجویان دانشگاه ها دعوت کرد و در یک مجمع عمومی چند‌هزار نفری ما دو نفر حرف هایمان را مطرح می‌کنیم و به اصطلاح نوعی مناظره داشته باشیم.»۶

٣) استاد شهید مسلماً این نظر را با فرض اینکه در کنار آن کلاس ماتریالیسم، کلاس الهیاتی نیز با اساتیدی مبرز مانند خود ایشان دایر باشد مطرح نموده اند که ما از آن هم بهره چندانی نداریم. در حال حاضر دروس اکثریت قریب به اتفاق رشته های علوم انسانی از جنس همان کلاس ماتریالیسمی شده اند که شهید مطهری می فرمود. واقعا ما در دانشگاه های خود چند شهید مطهری و حتی شاگرد شهید مطهری و شاگرد شاگرد شهید مطهری داریم تا به انبوه شبهات مطرح شده در این کلاس ها پاسخ داده و از کیان اسلام دفاع نماید؟! همچنین منطقاً این قبیل کلاس ها و رشته ها نباید کلاس ها و رشته های اصلی دانشگاهی ما را تشکیل دهند بلکه ما می بایست اصل امر آموزش را مصروف علوم انسانی اسلامی خودمان نماییم و در کنار آن کلاس هایی اینچنینی نیز برای پژوهش در علوم غیر اسلامی دایر کنیم. این در حالی است که در دانشگاه های ما نسبت این دو دسته دروس و رشته ها دقیقاً بر عکس آنچه باید باشد است و تاسف بار تر اینکه بعضاً در ازای چندین و چند درس و کتاب با محتوای علوم انسانی غربی، حتی یک کتاب متمایل به علوم انسانی اسلامی نیز تدریس نمی شود.
آنچه در مورد جمله شهید مطهری درباره ماتریالیسم گفته شد در خصوص تمامی مباحث علوم انسانی صادق است. لذا اگر هم قرار است علوم انسانی غربی در دانشگاه های ما تدریس شوند می بایست اولاً؛ در خدمت و در جهت دفاع از اسلام و  معتقدات اسلامی مان باشد، دوماً؛ در مقاطعی ارائه شود که خصلت پژوهشی داشته باشند و صرفاً آموزشی و تقلیدی نباشند و سوماً؛ در کنار آن علوم انسانی غربی و بیش از آنها، به علوم انسانی اسلامی اهمیت داده شود.
البته پر واضح است که در خصوص تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاه ها استثنائاتی هم وجود دارد. به عنوان مثال می توان به آن بخش علومی اشاره نمود که به هیچ وجه نه معادل اسلامی دارد و نه می تواند داشته باشد؛ علومی که در موضوع؛ مسائل؛ مبادی؛ مقاصد و متدولوژی بومی غرب هستند یا اصولاً منبعی غیر غربی برایشان یافت نمی شود مانند زبان و ادبیات خارجه یا بخش هایی از تاریخ مغرب زمین. در خصوص این علوم غالباً شیوه کار بیشتر آموزش و تدریس است تا پژوهش، لیکن این امر نیز تنافری با پژوهش درون علوم مذکور نخواهد داشت.
ب) پژوهش در خصوص علوم انسانی غربی

«یک مطلبى را چهل، پنجاه سال پیش، یک فیلسوف اجتماعى یا سیاسى در غرب گفته و بعد آمدند ده تا نقد بر آن نوشته‌اند؛ این آقا تازه به حرف آن پنجاه سال قبل دست یافته و به عنوان حرف نو، به داخل کشور مى‌آورد و با بَه‌بَه و چَه‌چَه آن را به خوردِ دانشجو و شاگرد و محیط خودش مى‌دهد؛ از این قبیل هم داریم. چقدر براساس همین نظرات اقتصادى غربى، بانک جهانى و مجامع پولى و مالى جهانى به ملت‌ها و دولت‌ها برنامه‌ها دادند و چقدر از طرف خود غربى‌ها علیه آنها موارد نقض نوشته شده! باز هم کسانى را داریم که همان توصیه‌ها را مى‌آیند عیناً تکرار مى‌کنند و عیناً همان نسخه‌ها را مى‌نویسند. این غلط است. تحقیق علمى به معناى فقط فراگیرى و تقلید نیست؛ تحقیق، ضد تقلید است. این کار، کار شماست.»٧

بدون شک ما هیچ گاه از پژوهش  در علوم انسانی غربی بی نیاز نمی شویم. لیکن پژوهش یک عمل فعالانه و همراه با خلاقیت است که متأسفانه جایش در علوم انسانی فعلی ما بسیار خالی است. رابطه علوم انسانی ما با علوم انسانی غربی همواره بر اساس ترجمه های غیر خلاقانه اساتیدی استوار بوده که غالباً در خود عوالم علمی غرب نیز حتی به اندازه یک مترجم تراز اول، مطرح نبوده اند. 
شکی نیست که نسبت ما با علوم انسانی غربی باید نسبتی محققانه و پژوهش محور باشد. ولی پژوهشی هدفمند و دارای نظام و برنامه ریزی! با این دیدگاه و در کنار نهضت تولید علم اسلامی و در راستای آن، دانشگاه های ما اتفاقاً نیازمند پژوهش های خلاقانه در زمینه علوم انسانی غربی می باشند.
در ادامه چند حوزه که دانشگاه های ما می بایست به پژوهش در خصوص آنها بپردازند بیان می گردند.
١) شناخت دقیق و عمیق علوم انسانی غربی جهت نقد آن با عیار معارف اسلامی در دسترس
شاید مهمترین دلیل نیازمندی دانشگاه های اسلامی به مطالعه و پژوهش در خصوص علوم انسانی غربی شناخت عمیق این علوم و نقد آنان باشد. یکی از مهمترین تفاوت های تدریس منفعلانه با پژوهش فعالانه در نحوه نگرش به مقوله انتقاد نهفته است. در واقع اگر خصلت انتقاد را از پژوهش بگیریم، تدریس و در بهترین حالت تفسیر باقی خواهد ماند. ما به پژوهش منتقدانه علوم انسانی غربی نیازمندیم. پژوهشی که پس از شناخت علوم مذکور، از نقد عاری از تعارف و استضعاف طفره نرفته و استنکاف ننماید. البته نه نقد متعصبانه که آن نیز نوعی تقلید است بلکه نقد خلاقانه که سازنده و راهگشا می باشد.
٢) رفع شبهاتی که از طریق علوم مذکور به جامعه و خصوصاً فضای علمی-پژوهشی ما تحمیل شده اند.
علوم انسانی غربی از یک سو دارای تعارضات و تنافرات فراوانی با مبانی اعتقادی اسلامی ما هستند و از سوی دیگر سالهاست با همین مبانی غلط در دانشگاه های ما و دیگر کشورهای اسلامی تدریس شده اند. لذا به لحاظ مبانیِ غلط، موجب بروز شبهات فراوانی در جوامع علمی اسلامی شده اند. از سوی دیگر علوم اسلامی در این مسیر به هیچ وجه دست و پا بسته نیست. علوم انسانی اسلامی حتی در وضعیت غیر ایده آل فعلی نیز توانایی پاسخ گویی کامل به تمامی شبهات را داراست. مهمتر اینکه اگر علوم انسانی و دانشگاه های ما محمل مناسبی برای رساندن صدای علوم اسلامی به عوالم علمی غرب شوند، مطمئناً مسیر جریان شک و شبهه به سوی محافل علمی خود غرب تغییر خواهد یافت. ولی این مهم در حال حاضر بر رفع شبهات اساسی و اولویت دار وارده به اسلام و علوم اسلامی متوقف است. از همین رو یکی از مهمترین وظایف دانشگاه های اسلامی این خواهد بود که در کنار پرداختن به علوم انسانی اسلامی و انتشار آن؛ نسبت به رفع شبهات ناشی از تعارضات علوم اسلامی و غربی نیز اهتمام ورزد. این امر نیز به خودی خود نیازمند شناخت عمیق و البته با دید پژوهشی و نه تقلیدی نسبت به علوم انسانی غربی می باشد.
٣) بررسی تطبیقی سرفصل های مشترک علوم انسانی در غرب و اسلام به منظور نمایاندن نقاط قوت علوم اسلامی و برطرف نمودن نقاط ضعف آن
تضارب آراء اسلامی و غیر اسلامی پسندیده و اصولاً همانگونه که مقام معظم رهبری بارها فرموده اند ضروری است و باید هر چه زودتر در قالب برنامه هایی مانند کرسی های آزاد اندیشی و مطالعات تطبیقی و ... عملی گردد. اتفاقاً این خود از معضلات و مشکلات عجیب و غریب دانشگاه های ماست که از طرفی باب بحث و استدلال را بسته ایم و از طرف دیگر هرآنچه از سوی غرب به ما رسیده است را بی کم و کاست و بدون اینکه کسی اجازه کمترین نقدی نسبت به آن داشته باشد بر سر کلاسهای درس برده ایم تا در جایی که دانشجو باید آموزش های اولیه علمی خود را ببیند، علومی را به وی تدریس نمایم که بر مبانی معرفت شناختی نسبی گرایانه و شک گرایانه و جهانبینی مادی گرایانه و بعضاً الحادی و در بهترین حالت سکولار غرب استوار است. اگر این کرسی ها راه اندازی شده و یا مطالعات تطبیقی انتقادی جدی گرفته شوند علاوه بر اینکه گامی بلند در راه تولید علم خواهند بود، به خودی خود حقانیت بسیاری از نظریات اسلامی در زمینه علوم انسانی را نشان خواهند داد.
۴) بررسی تأثیرات دستاوردهای علوم انسانی غربی بر جوامع مغرب زمین
به عنوان معیاری عقل پسند در خصوص کارایی یا عدم کارایی هر یک از ابواب علوم انسانی غربی می توان به بررسی تأثیرات علوم مذکور بر جوامع غربی پرداخت. علوم غربی در حیطه تکنیک و تجربه پیشرفت های شایان ذکری داشته و لذا ما در دوران مدرن با سلطه روزافزون بشر بر عالم ماده روبرو بوده ایم. ولی هرچه انسانِ دورة مدرن، از این سو پیشرفت نموده، از سمت و سوی معنا پس رفت داشته است و به واقع نیز از علوم انسانی تک ساحتی غرب جهت حل معضلات جهان دو ساحتی کاری بیش از این برنمی آید. حال وظیفه دانشگاه اسلامی است که هم به جهت بیشتر شناساندن معضلات این منظومه علمی و هم برای پیشگیری از اتفاقاًت مشابه در جهان اسلام و ایران اسلامی به یافتن مصادیق این قبیل نارسایی ها، ریشه یابی آنها و در افق بالاتر ارائه راهکار جهت رفع آنها بپردازد.
۵) تولید یک زبان مشترک علمی با قواعد مشابه و نه لزوماً کاملا ً یکسان
مطمئناً ایجاد هرگونه دیالوگ میان اسلام و غرب جهت ایجاد ارتباط با نظامات فعلی علمی غرب و معرفی و أحیاناً صدور دستاوردهای علوم اسلامی به غرب نیازمند زبانی مشترک با قواعد و ضوابط مشابه حداقلی و کمابیش همسان است. چیزی که در حال حاضر وجود ندارد.
به عنوان مثال ما در حوزه معرفت شناسی مفهومی داریم با عنوان علم حضوری. حکمای اسلامی معتقدند اولین دانسته های ما از سنخ علم حضوری هستند و علم حضوری نفس به خود اقدم و اقوی و اهم و ادوم العلوم است. بدون آن هیچ علمی میسور نیست. پس از این مرتبه می رسیم به علم حضوری نفس به حالات خود و ... . همچنین اولین تصدیقات حصولی ما نیز قضایایی برگرفته از یافته های حضوری ماست.۸ اهمیت این مفهوم به حدی است که می توان ادعا کرد دقیق‎ترین تفاوت میان رویکرد معرفت‎شناسی مغرب‎زمین با فلسفه اسلامی ناشی از توجه یا عدم توجه به علم حضوری می باشد.٩ حال چنین موضوع پر اهمیتی که می تواند سنگ بنای اصلی احتجاجات معرفت شناسانه ما با دانشمندان غربی باشد چگونه توسط آنها فهم شده است؟! علم حضوری را به انگلیسی«knowledge by presence» ترجمه کرده اند ولی معنایی که از این تعبیر اراده نموده اند همواره ناقص و نارسا بوده است. گاهی آن را با وجدانیات یعنی قضایایی که از علوم حضوری حکایت می کنند اشتباه گرفته اند و گاهی با مفاهیمی از قبیل اشراق١٠ نو افلاطونیان، دانش درونی جان لاک، تجربه دینی شلایرماخر و از همه بیشتر با شهود عقلی دکارت خلط کرده اند.
لذا جهت انتقال صحیح منظور و مفهوم علوم انسانی اسلامی به غرب می بایست تدوین آن زبان مشترک کذایی را خود آغاز نماییم. ضمناً عدم درک غرب از اسلام از طریق علوم انسانی غربی به بسیاری از دانشمندان وطنی نیز سرایت کرده و در درون نیز ما را باچالش مواجه نموده است و این واقعیت لزوم تلاش برای دست یابی به زبان مشترک مذکور را دو چندان می نماید.
البته واضح است که زبان فوق الذکر می بایست در حوزه علوم مختلف، متفاوت باشد و باز روشن است که برای دست یابی به این زبان ابتدا باید علوم انسانی اسلامی تولید و به درستی فهمیده شود. نکته مهم اینکه در تدوین چنین زبان یا زبان هایی ما در عین وفاداری به محتوای غنی اسلامی علوم انسانی خود می بایست با نزدیک ترین ابزار به آنچه در مغرب زمین شناخته شده است زبان ارتباطی خود در هر حوزه ای را سامان دهیم و این خود نیازمند کار عمیق پژوهشی در حوزه علوم انسانی غربی است چراکه بدون تسلط به قواعد و قوانین این علوم دست یابی به آن زبان مشترک مقدور نخواهد بود.
امور فوق الاشاره تنها بخشی از کارهای پژوهشی هستند که دانشگاه های ما می بایست در خصوص علوم انسانی غربی انجام دهند ولی لزوما تمامی آنها نمی باشند.
ج) الگو برداری از نقاط قوت علوم انسانی غربی

«شکى نیست که بسیارى از علوم انسانى، پایه‌ها و مایه‌هاى محکمى در این‌جا دارد؛ یعنى در فرهنگ گذشته‌ى خود ما. برخى از علوم انسانى هم تولید شده‌ غرب است؛ یعنى به عنوان یک علم، وجود نداشته، اما غربى‌ها که در دنیاى علم پیشروى کرده‌اند، اینها را هم به وجود آورده‌اند؛ مثل روانشناسى و علوم دیگر. خیلى خوب، ما، هم براى سرجمع کردن، مدوّن کردن، منظم کردن و نظام‏ مند کردن آنچه که خودمان داریم، به یک تفکر و تجربه‏ علمى احتیاج داریم، هم براى مواد و پایه‏ هایى که آنها در این علم جمع آورده‏ اند، به یک نگاه علمى احتیاج داریم. منتها گرفتن پایه‏ هاى یک علم از یک مجموعه‏ خارج از محدوده‏ مورد قبول ما، به معناى قبول نتایج آن نیست. مثل این می ماند که شما یک کارخانه را وارد می کنید، آنها با این کارخانه یک چیز بد درست می کرده‏ اند، حالا شما با آن کارخانه، یک چیز خوب درست می کنید؛ هیچ اشکالى ندارد.»١١

با توجه به آنچه گفته شد تدریس بی برنامه علوم انسانی غربی کار صحیحی نیست لیکن پژوهش در آنها اتفاقاً واجب و حیاتی است. در همین راستا باید گفت الگوبرداری از مثبتات علوم انسانی غربی نیز  عملی بسیار شایسته و حتی بایسته است. 
الگوبرداری نیز مانند پژوهش و بر خلاف تقلید به هیچ عنوان عملی منفعلانه نمی باشد. در الگوبرداری ما پس از شناخت صحیح نقاط قوت و ضعف علوم انسانی غربی سعی می کنیم برای رسیدن به درستی های علوم مذکور به گونه ای عمل نماییم که به نادرستی هایش مبتلا نگردیم. الگوبرداری صحیح و غیر تقلیدآمیز همواره متضمن خصلت انتخابگری نسبت به الگوست و لذا شناخت عمیق الگو را نیز اقتضا می نماید. اگر ما در مقام الگوبرداری از علوم انسانی غربی، آن را به خوبی نشناخته باشیم و نقاط قوت و ضعف آن را ندانسته باشیم و نسبت به این هر دو، انتخابگر نباشیم، سرانجامی جز تقلید سطحی و کورکورانه از غرب نخواهیم داشت، چنانچه تا کنون نیز چندان فرجام نیکوتری نداشته ایم.
در اینجا به دو حوزه مهم و حیاتی که غرب در آنها پیشرفت های قابل ملاحظه ای داشته و لذا الگوبرداری ما از علوم انسانی غربی را اقتضا می نماید اشاره می نماییم.
١) الگوبرداری از منظر روش شناسی و روش مندی البته از نظرگاه شکلی و نه محتوایی
این امر، موضوع بسیار ظریف و حساسی است. از طرفی ما مشخصاً با ضعف جدی در حوزه روش شناسی علوم انسانی مواجهیم و از سوی دیگر الگوبرداری از غرب در این خصوص ظرافت های خاص خود را می طلبد. روش شناسی در ظاهر بیشتر امری شکلی به نظر می رسد و با شاکله فرآیند دست یابی به گزاره ها و قواعد علمی در یک علم سر و کار دارد ولی در واقع خالی از محتوا نمی باشد. روش شناسی هر علم، بر پایه های معارف درجه دوی مرتبط با آن علم و از همه مهمتر معرفت شناسی و فلسفه علم غالب در محیط نشو و نمای آن علم استوار می باشد؛ لذا باید مراقبت نمود حین الگو برداری از روش شناسی های علوم غربی از ورود محتواهای ناخواستة منضم به آنها جلوگیری به عمل آید. به عبارت دیگر ما بیشتر نیازمند روشمندی علوم غربی هستیم تا روش شناسی آنها؛ چرا که روش شناسی های علوم مذکور همواره منضم به پیشفرض های خاص نظام علمی غربی هستند. به عنوان مثال اگر پارادایم های گوناگونی که در حوزه روش‏ شناسی علوم انسانی غربی ارائه شده اند از قبیل تجربه‌گرایی، طبیعت‏گرایی، تفسیری، رفتارگرایی، ساختارگرایی و پساساختارگرای، گفتمانی، انتقادی، پست‌مدرنی و فمینیستی١٢ را در نظر بگیریم که بعضاً هیچ سنخیتی با علوم اسلامی ندارند، این تنافرات محتوایی و ماهیتی بیشتر به چشم می آید.
از طرف دیگر روش مندی علوم انسانی اسلامی نیز از نیازهای اساسی حال حاضر ماست. این معضل علاوه بر لطمه ای که به محتوای علمی علوم انسانی وارد نموده، در حوزه آموزش این علوم نیز بسیار مشکل ساز بوده است. بسیاری از اساتید علوم انسانی برای عدم بهره گیری از منابع درسی و پژوهشی با گرایشات اسلامی همین نظام مند نبودن و فقدان روش شناسی قوی در اکثریت این منابع را حجت قرار می دهند. یکی از اساتید خود بنده زمانی که با این پرسش مواجه شد که چرا تمامی چند ده کتاب معرفی شده توسط ایشان برای دو درس تاریخ تحولات سیاسی معاصر ایران و مبانی سیاست خارجی جمهوری اسلامی؛ صبغه غرب گرایانه دارند؛ به همان فقدان روش شناسی نظام مند در منابع متمایل به اسلام و انقلاب اسلامی اشاره نمود و از ایران بین دو انقلاب آبراهامیان شاهد آورد و با مقایسه آن با تاریخ تحولات سیاسی معاصر جلال الدین مدنی مدعای خود را اثبات نمود. فارغ از صحت و سقم این نحوه استدلال باید گفت ما به واقع به الگوبرداری از منابعی روش مند مانند ایران بین دو انقلاب نیازمندیم ولی نه از نظر محتوای پر از غرض ورزی آن و نه حتی روش شناسی جامعه شناسانه مارکسیستی اش بلکه از نظر روش مند بودن آن تا به جای تاریخ نگاری صادقانه ولی قصه گو به روشی نظام مند در این حوزه دست یابیم.
٢) الگو برداری از سرفصل های مستحدثه علوم انسانی غربی و فتح ابواب جدید در فضای علوم انسانی اسلامی
از جمله پیشرفت های غرب در زمینه علوم انسانی، فتح ابواب جدیدی از علوم به روی بشر بوده است. فارغ از اینکه محتوای این علوم جدید آیا سازنده بوده یا نه، نفس تدوین و گردآوری مسائل جدید و هم خانواده انسانی حول محورها و موضوعاتی که قبلاً مورد توجه بشر قرار نگرفته بودند امری است که می تواند برای علوم انسانی اسلامی الگو باشد. علاوه بر این ایجاد محتوای علمی بر اساس معارف عمیق اسلامی در چارچوب های جدید علمی غرب نیز باید مورد امعان نظر قرار گیرد. منظور از چارچوب های جدید همان علومی است که قبلاً به صورت دانشی مشخص و مدون وجود نداشته اند و توسط دانشمندان غربی شکل گرفته اند. علومی مانند جامعه شناسی، روانشناسی، مدیریت، اکثر علوم میان رشته ای و از همه مهمتر علومی که جزو معارف درجه دوم محسوب می شوند مانند فلسفه های مضاف. البته اهمیت این شق آخر از علوم مستحدثه غربی در مسیری که ما برای تحول در علوم انسانی پیش رو داریم از بقیه علوم مذکور بیشتر است. علومی همچون «فلسفه اخلاق»، «فلسفه علم»، «فلسفه دین»، «فلسفه سیاست» و علوم مشابه که ابتدا در فلسفه جدید غربی پدید آمده و پس از انتقال به حوزه فلسفی ما، رفته رفته جایگاه خود را در زبان اهل فلسفه این دیار نیز باز کرده اند. البته این سخن بدان معنا نیست که مباحث مطرح شده، ذیل این عناوین به کلی در سنت فلسفی ما مورد توجه نبوده اند. بدون شک بخشی از این مباحث در آثار فیلسوفان اسلامی – مخصوصاً فیلسوفان متقدم- مورد بررسی قرار گرفته اند؛ چنانکه در فلسفه باستان غربی نیز بسیاری از این مباحث مورد توجه و علاقه فیلسوفان بوده اند. اما ظهور این عناوین و شاخه های مستقل از دوران جدید فلسفه در مغرب زمین آغاز شده و اکنون میان ما نیز کم و بیش رواج یافته است.١٣
در خصوص اهمیت فلسفه های مضاف در مسیر پر پیچ و خم تحول در علوم انسانی می توان به برخی تأثیرات و نتایج این علوم اشاره نمود:
- تحقق نگاه و نگرش کل‌نگرانه به دانش‌های مضاف إلیه و احاطه علمی به هویت تاریخی علوم؛
- مقایسه علوم تحقّق یافته با نیازهای موجود؛
- کشف کمبودها و آسیب‌شناسی علوم مضاف إلیه؛
- توصیه‌ها و بایستگی‌های لازم جهت بالندگی علوم و انسجام ساختاری و محتوایی آنها در راستای نیازهای کشف شده؛
- رشد تکنولوژی آموزشی و بایستگی‌های آموزشی علوم جهت فرهنگ‌سازی درجامعه١۴
سخن ما در پاسخ به سؤال مقاله به اتمام رسید. به امید روزی که خداوند متعال بصیرت و شجاعت لازم برای انجام این تحول مهم را به مسؤلین آموزشی و علمی ما عطا فرماید و ما حداقل در دانشگاه هایمان موفق به ایجاد موازنه ای معقول، منطقی و متناسب با مبانی فکری و اعتقادی بر حقمان گردیم و علوم انسانی حقیقی و بر مبنای معارف حقه اسلام ناب محمدی(ص) را شاهد باشیم. و به امید روزی که مبحث تحول در علوم انسانی و ضرورت آن به درستی توسط تحلیل گران، نویسندگان، کارشناسان و برنامه سازان عرصه رسانه درک شود و رسانه های ما به وظایف خود در قبال این موضوع مهم عمل نمایند.
پی نوشت: 
١. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با استادان و اعضاى هیئت علمى دانشگاه‌ها، ١٣/٧/١٣۸۵.
٢. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با اساتید دانشگاه‌ها، ۸/۶/١٣۸۸.
٣. مطهری، مرتضی. ١٣٧٢. پیرامون انقلاب اسلامی. تهران. انتشارات صدرا.  چاپ نهم. ص ١٣.
۴. همان.
۵. ایشان باز در جای دیگری از همان مصاحبه می فرمایند: «روی مساله‌ی استقلال فکری و استقلال فرهنگی و به تعبیر خودم استقلال مکتبی مایلم که تکیه بیشتری داشته باشم و توضیح بیشتری بدهم. انقلاب ما آن‌وقت پیروز خواهد شد که ما مکتب و ایدئولوژی خودمان را که همان اسلام خالص و بدون شائبه است، به دنیا معرفی کنیم. یعنی اگر ما استقلال مکتبی داشته باشیم و مکتبمان را بدون خجلت و شرمندگی آنچنانکه واقعاً هست به جهانیان عرضه کنیم، می‌توانیم امید پیروزی داشته باشیم. اما اگر قرار شود به اسم اسلام یک مکتب التقاطی درست شود و روشمان این باشد که از هر جایی چیزی اخذ کنیم: یک چیزی از مارکسیسم بگیریم، یک چیز از اگزیستانسیالیسم بگیریم و چیز دیگری ازسوسیالیسم بگیریم، و از اسلام هم چیزهایی داخل کنیم و از مجموع اینها معجونی درست کنیم و بگویم این است اسلام، ممکن است مردم در ابتدا این امر را بپذیرند زیرا که در کوتاه مدت شاید بشود حقیقت را پنهان کرد، ولی این امر برای همیشه مکتوم نمی‌ماند.» به واقع چرا این جملات شهید مطهری از ایشان نقل نمی شود!

۶. مطهری، مرتضی. تاریخ دریافت ١٢/٢/١٣۸٩. «راه شکست جمهوری اسلامی». کتاب نیوز.

٧. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با اساتید و دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)، ٢٩/١٠/١٣۸۴.

۸. فنائی اشکوری، محمد. ١٣٧۵. علم حضوری. قم. انتشارات شفق. چاپ اول. ص ١٩١.

٩. پورحسن، قاسم. ٧/۸/١٣٩٠. «تعامل فلسفه اسلامی با فلسفه غرب». هفته نامه پنجره.

10. Illumination

١١. بیانات مقام معظم رهبری‏ در با دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)، ٢٩/١٠/١٣۸۴.

١٢. برزگر، ابراهیم. «رهیافت بومی‏ سازی علوم انسانی». ١٣۸٩. فصلنامه علمی- پژوهشی روش شناسی علوم انسانی. سال ١۶. شماره ۶٣.

١٣. طاهری خرم آبادی، سید علی. «فلسفه های مضاف» تاریخ دریافت: ٢۵/١٠/١٣۸٩ . پرتال نشریات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.

http://daftarmags.ir/Journal/Text/AeeneHekmat/Article/index.aspx?ArticleNumber=٢۸١۶٣

١۴. خسرو پناه، عبدالحسین. «کرسی چیستی فلسفه های مضاف با تأکید بر فلسفه فلسفه اسلامی برگزارشد». ٢١/٩/١٣۸۶. پایگاه اطلاع رسانی نهاد مقام معظم رهبری در دانشگاه ها.

http://nahad.ir/JonbeshN/Detail.php?code=٣٢١٧&TextBody

شهید مطهری، تدریس ماتریالیسم دیالکتیک و یک تحریف

محمد دهداری، دوشنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۱۵ ق.ظ، ۵ نظر

شهید مطهری

قبل نوشت:
آراء و نظرات علامه شهید استاد مطهری همواره دو دسته دشمن داشته است. یکی افراد مغرض و معاندی که دست به تحریف نظرات ایشان زده اند و دوم دوستان کم اطلاعی که آراء ایشان را به صورت سطحی و نادرست فهم کرده اند. در این یادداشت می خواهم به یکی از همین تحریف ها و کج فهمی ها بپردازم. مدتها بود می خواستم راجع به این موضوع مطلبی بنویسم. راجع به تحریف بزرگی که در خصوص کلام شهید مطهری صورت گرفته و آنقدر رایج شده که حتی حزب الهی های دانشگاه رفته و اهل مطالعه و تحقیق ما را هم به اشتباه می اندازد و مرز بین آزاد اندیشی اسلامی را با ولنگاری آموزشی در جامعه اسلامی گم می کنند. مسلما لازم نیست مصادیق این ادعا را بیان کنم که مطمئنم به کرات دیده اید.
قبل از ورود به بحث لازم به ذکر است نوشته حاضر بخشی از مقاله بنده با عنوان «آسیب شناسی نحوه طرح مبحث تحول علوم انسانی در رسانه ها» است که کمی تغییر داده شده تا قابلیت انتشار در وبلاگ را داشته باشد. در آینده بخش های دیگری از مقاله مذکور را نیز وبلاگی خواهم نمود.
نگارنده در ضمن فصلی از مقاله مذکور تحت عنوان «آیا علوم انسانی موعود کاملا ً بی نیاز از علوم انسانی غربی است و تحول در علوم انسانی به معنی حذف کامل علوم غربی از دانشگاه ها می باشد؟» به تحریف فوق الاشاره پرداخته و آن را نقد نموده است.
از باب مقدمه این بحث، لازم به توضیح است مسلماً اسلامی نمودن علوم انسانی به معنی حذف علوم انسانی و عالمان غربی از دانشگاه ها نخواهد بود. بلکه ما حتماً نیازمند شناخت نظریات غربی در این حوزه حتی بهتر از خودشان هستیم لیکن نحوه ارائه علوم مذکور در دانشگاه ها باید تغییر یابد. بدین معنی که بایستی میان طرح این علوم در مقام تدریس، پژوهش و الگوبرداری تمایز قائل شد. در مقاله مذکور به تفصیل به این سه شیوه برخورد با علوم انسانی غربی پرداخته شده است  لیکن از باب اهمیت این بخش از مقاله و تحریفی که در خصوص کلام علامه شهید صورت گرفته لازم دیدم به صورت جداگانه نیز آنرا مطرح نمایم.

 نوشتار:

شهید بزرگوار علامه مطهری در جایی فرموده اند؛

«به عقیده من لازم است در همینجا که دانشکده الهیات‏ است یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تأسیس بشود و استادی هم که وارد در این مسائل باشد و به ماتریالیسم دیالکتیک معتقد باشد، تدریس این درس را عهده‌دار شود.»۱

معمولا وقتی بحث اسلامی سازی علوم انسانی مطرح است مخالفان تحول در علوم انسانی رایج به این جمله شهید مطهری استناد نموده و از آن اینگونه استنباط می نمایند که نباید آموزش علوم انسانی سراپا غربی در دانشگاه ها به هیچ وجه محدود گردد. چرا که چنین نظری با جملات مذکور شهید بزرگوار استاد مطهری در تضاد است و این همانا ناشی از آزاد اندیشی آن شهید بزرگوار و دگم اندیشی طرفداران تحول در علوم انسانی رایج می باشد.
در خصوص این جمله که خیلی هم مشهور شده باید به نکات ذیل توجه نمود؛

اولاً؛ شهید مطهری جمله مذکور را حین مصاحبه ای در خصوص اسلامیت و جمهوریت در جمهوری اسلامی و ناظر به قدرت اسلام در پاسخگویی به تمامی سؤالات و شبهات مکاتب شرق و غرب عالم بیان داشته اند. پرواضح است که ایشان چنین کلاس درسی را فقط و فقط در خدمت اسلام و جهت رفع شبهات آن دوران علیه مبانی معرفتی اسلام می خواسته اند و نه جهت تبلیغ مارکسیسم! لذا در همین مصاحبه نکات دیگری نیز بیان نموده اند که معمولاً اشاره ای به آنها نمی شود. از جمله اینکه فرموده اند:

«همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه‌ها و تفکرات اصلیشان را عرضه کنند. البته تذکر می‌دهم که این امر سوای توطئه و ریاکاری است ... آزادی فکر را با آزادی اغفال و آزادی منافق‌گری و آزادی توطئه کردن که نباید اشتباه بکنیم. همان‌طور که ما صریح و رک و پوست کنده داریم با شما حرف می‌زنیم و می‌گوییم آقا! رژیم حکومت ایده‌ال ما غیر از حکومت ایده‌ال شماست؛ رژیم اقتصادی ایده‌ال آینده‌ ما غیر از رژیم اقتصادی مطلوب شماست؛ نظام اعتقادی و فکری ما، جهان بینی ما، غیر از نظام اعتقادی و فکری و جهان‌بینی شماست.»٢

تأکید ایشان بر مخالفت با دو مقوله توطئه و نفاق علمی(یا همان التقاط) در کنار حمایت از آزادی بیان، بی دلیل نیست زیرا این دو از مهمترین آفات آزادی بیان هستند و عاملان آنها همواره از آزادی بیان سوء استفاده کرده اند.  اتفاقاً همین دو آفت مورد انذار شهید مطهری در حال حاضر دانشگاه های ما را به کارگاه های شبهه پراکنی و اشکال تراشی برای اسلام و نظام اسلامی بدل کرده اند. از طرفی کتب و کلاس های این رشته ها خصوصا رشته هایی که قرابت بیشتری با معارف اسلامی دارند پر شده از مباحث التقاطی و تحریف آمیز روشنفکران به ظاهر دینی و حتی غیر دینی و از طرف دیگر دانشکده های علوم انسانی بدل شده به محلی برای زیر سؤال بردن اسلام و انقلاب و تئوریزه کردن انواع و اقسام توطئه های علمی و حتی عملی علیه نظام اسلامی.۳

دوماً؛ تدریس ماتریالیسم یا علوم غربی در دانشگاه های ما با ملاحظاتی که اشاره خواهیم کرد (در مقاله اصلی) هیچ ایرادی ندارد که واجب و ضروری است؛ ولی نه به شکل صرفاً مقلدانه و آن هم به دانشجویان مبتدی! مسلماً منظور آن شهید بزرگوار نیز از جمله مذکور این نبوده که استادی مارکسیست بگمارند تا ماتریالیسم را بی هیچ نقد و نظر مخالفی آن هم به دانشجوی ترم اول جامعه شناسی و یا علوم سیاسی آموزش دهد بلکه این کار فقط به جای خود و در مقام پژوهش و نه تدریسِ صرف، سازنده است و آن هم با هدف نهایی نقد ماتریالیسم و نه ترویج آن! ایشان درست در ادامه جمله مشهور محل بحث عباراتی در همین خصوص می فرمایند که با کمال تعجب توسط کسانی که برای چسباندن تکثرگرایی اعتقادی خود به آن شهید بزرگوار به جمله مذکور استناد می نمایند نقل نمی شود:

«اما اینکه فردی پنهانی و به صورت اغوا و اغفال، بخواهد دانشجـویان ساده و کم مطالعه را تحت تأثیر قرار دهد و برایشان تبلیغ کند، این قابل قبول نیست.
بعد من به همان شخص هم چند بار پیشنهاد کردم که شما به عوض آنکه حرف هایت را با چند دانشجوی بی اطلاع درمیان بگذاری، آنها را با من در میان بگذار و اگر هم مایل باشی می‌توانیم این کار را در حضور دانشجویان انجام دهیم و حتی اگر لازم باشد جمعیت بیشتری حضور داشته باشند، می‌شود از اساتید و دانشجویان دانشگاه ها دعوت کرد و در یک مجمع عمومی چند‌هزار نفری ما دو نفر حرف هایمان را مطرح می‌کنیم و به اصطلاح نوعی مناظره داشته باشیم.»۴

و سوماً؛ استاد شهید مسلماً این نظر را با فرض اینکه در کنار آن کلاس ماتریالیسم، کلاس الهیاتی نیز با اساتیدی مبرز مانند خود ایشان دایر باشد مطرح نموده اند که ما از آن هم بهره چندانی نداریم. در حال حاضر دروس اکثریت قریب به اتفاق رشته های علوم انسانی از جنس همان کلاس ماتریالیسمی شده اند که شهید مطهری می فرمود. واقعا ما در دانشگاه های خود چند شهید مطهری و حتی شاگرد شهید مطهری و شاگرد شاگرد شهید مطهری داریم تا به انبوه شبهات مطرح شده در این کلاس ها پاسخ داده و از کیان اسلام دفاع نماید؟! همچنین منطقاً این قبیل کلاس ها و رشته ها نباید کلاس ها و رشته های اصلی دانشگاهی ما را تشکیل دهند بلکه ما می بایست اصل امر آموزش را مصروف علوم انسانی اسلامی خودمان نماییم و در کنار آن کلاس هایی اینچنینی نیز برای پژوهش در علوم غیر اسلامی دایر کنیم. این در حالی است که در دانشگاه های ما نسبت این دو دسته دروس و رشته ها دقیقاً بر عکس آنچه باید باشد است و تاسف بار تر اینکه بعضاً در ازای چندین و چند درس و کتاب با محتوای علوم انسانی غربی، حتی یک کتاب متمایل به علوم انسانی اسلامی نیز تدریس نمی شود.

آنچه در مورد جمله شهید مطهری درباره ماتریالیسم گفته شد در خصوص تمامی مباحث علوم انسانی صادق است. لذا اگر هم قرار است علوم انسانی غربی در دانشگاه های ما تدریس شوند می بایست اولاً؛ در خدمت و در جهت دفاع از اسلام و  معتقدات اسلامی مان باشد، دوماً؛ در مقاطعی ارائه گردد که خصلت پژوهشی داشته باشند و نه صرفاً آموزشی و تقلیدی و سوماً؛ در کنار آن علوم انسانی غربی و بیش از آنها، به علوم انسانی اسلامی اهمیت داده شود.

البته پر واضح است که در خصوص تدریس علوم انسانی غربی در دانشگاه ها استثنائاتی هم وجود دارد. به عنوان مثال می توان به آن بخش علومی اشاره نمود که به هیچ وجه نه معادل اسلامی دارد و نه می تواند داشته باشد؛ علومی که در موضوع؛ مسائل؛ مبادی؛ مقاصد و متدولوژی بومی غرب هستند یا اصولاً منبعی غیر غربی برایشان یافت نمی شود مانند زبان و ادبیات خارجه یا بخش هایی از تاریخ مغرب زمین. در خصوص این علوم غالباً شیوه کار بیشتر آموزش و تدریس است تا پژوهش که البته این امری طبیعی است و از محل بحث ما خارج است.

نکته آخر اینکه آنچه در خصوص تحدید علوم انسانی غربی گفته شد فقط و فقط در خصوص حوزه آموزش و تعلیم و تعلم دانشگاه های ماست و نه در مورد فضای عمومی تفکر و تحقیق و نگارش علوم انسانی در جامعه. خارج از حیطه کلاس های درسی دانشگاه ها، هر کس و با هر گرایش فکری می تواند به تفکر، تحصیل، تدریس، نقد و نگارش منویات خود بپردازد. حتی سر کلاس ها هم دانشجویان می بایست آزادانه تفکرات خود را ابراز نمایند و با اساتید و دیگران راجع به موضوعات علمی چالش کنند ولی اساتید و منابع درسی دانشگاه هایی که با هزینه بیت المال حکومت اسلامی اداره می شوند شایسته نیست در مقام آموزش و تدریس، آن هم به دانشجویان مبتدی، ارزش های اسلامی و انقلابی جامعه را خدشه دار نمایند.

پی نوشت:

۱مطهری، مرتضی. 1372. پیرامون انقلاب اسلامی. تهران. انتشارات صدرا.  چاپ نهم. ص 13.

٢. همان.

۳. ایشان باز در جای دیگری از همان مصاحبه می فرمایند: «روی مساله‌ی استقلال فکری و استقلال فرهنگی و به تعبیر خودم استقلال مکتبی مایلم که تکیه بیشتری داشته باشم و توضیح بیشتری بدهم. انقلاب ما آن‌وقت پیروز خواهد شد که ما مکتب و ایدئولوژی خودمان را که همان اسلام خالص و بدون شائبه است، به دنیا معرفی کنیم. یعنی اگر ما استقلال مکتبی داشته باشیم و مکتبمان را بدون خجلت و شرمندگی آنچنانکه واقعاً هست به جهانیان عرضه کنیم، می‌توانیم امید پیروزی داشته باشیم. اما اگر قرار شود به اسم اسلام یک مکتب التقاطی درست شود و روشمان این باشد که از هر جایی چیزی اخذ کنیم: یک چیزی از مارکسیسم بگیریم، یک چیز از اگزیستانسیالیسم بگیریم و چیز دیگری ازسوسیالیسم بگیریم، و از اسلام هم چیزهایی داخل کنیم و از مجموع اینها معجونی درست کنیم و بگویم این است اسلام، ممکن است مردم در ابتدا این امر را بپذیرند زیرا که در کوتاه مدت شاید بشود حقیقت را پنهان کرد، ولی این امر برای همیشه مکتوم نمی‌ماند.» به واقع چرا این جملات شهید مطهری از ایشان نقل نمی شود!

 ۴.مطهری، مرتضی. تاریخ دریافت 12/2/1389. «راه شکست جمهوری اسلامی». کتاب نیوز.

 http://www.ketabnews.com/detail-22509-fa-1.html

مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۸، ۰۲:۱۴ ق.ظ، ۲۱ نظر

مدیریت انسانی

قبل نوشت:
برخی یادداشت های بنده در باب علوم انسانی:

١. علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!
٢. مدیریت انقلابی؛ لازمه تحول در علوم انسانی
٣. رجحان علوم انسانی اسلامی؛ علمی یا ایدئولوژیک!
۴. چرا استادها خارج می زنند؟!؛ کنکاشی پیرامون چرایی نابهنجاری‌های سیاسی و اعتقادی اساتید علوم انسانی


نوشتار:

«در بین این مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى عظیم دانشجوئى کشور که حدود سه میلیون و نیم مثلاً دانشجوى دولتى و آزاد و پیام نور و بقیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى کشور داریم، حدود دو میلیون اینها دانشجویان علوم انسانى‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند! این به یک صورت، انسان را نگران می کند. ما در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى علوم انسانى، کار بومى، تحقیقات اسلامى چقدر داریم؟ کتاب آماده در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى علوم انسانى مگر چقدر داریم؟ استاد مبرزى که معتقد به جهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینى اسلامى باشد و بخواهد جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسى یا روانشناسى یا مدیریت یا غیره درس بدهد، مگر چقدر داریم، که این همه دانشجو براى این رشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها میگیریم؟ این نگران کننده است! ...  خوب، این علوم انسانى را ترجمه کنیم، آنچه را که غربى‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتقادى به مبانى الهى و اسلامى و ارزشهاى خودمان را در قالب هاى درسى به جوان ها منتقل کنیم؛ این چیز خیلى مطلوبى نیست. این از جمله‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى چیزهائى است که بایستى مورد توجه قرار بگیرد؛ هم در مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى دولتى مثل وزارت علوم، هم در شوراى عالى انقلاب فرهنگى، هم در هر مرکز تصمیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرى که در اینجا وجود دارد؛ اعم از خود دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و بیرون دانشگاه‌‌‌‌‌‌‌‌ها.»1

متأسفانه تا کنون به هشدارهای مقام معظم رهبری در خصوص ضرورت تحول در علوم انسانی آنچنان که بایسته است توجه نشده تا تحول ضروری مذکور عملی گردد. حتی در عرصه نظر نیز معمولاً نظریه پردازان ما چنان محتاطانه و حداقلی به این مسئله پرداخته اند که بسیار بعید به نظر می رسد نظرات ایشان برای تغییر و تحول مورد نیاز در علوم انسانی منشاء اثری گردد.

کافی است نگاهی گذرا به آنچه این روزها در این زمینه از رسانه ملی نمایش داده می شود و یا در سایت ها، روزنامه ها و مجلات نوشته می شود بیاندازید. کارشناسان و نویسندگان این برنامه ها و نوشته ها گویی به جای اینکه به فکر درمان بیمار در حال احتضار علوم انسانی باشند، در این اندیشه اند که اگر هم قرار است برای نجات وی کاری صورت گیرد چگونه  آنرا تخفیف و تقلیل دهند! نمونه ای از این نگاه حداقلی را می توان در تنزل محل بحث اصلی مسئله بازنگری در علوم انسانی از «اسلامی سازی» به «بومی سازی» مشاهده نمود(که در بخش قبلی به آن پرداخته شد). نمونه دیگر که قصد پرداختن به آن را داریم مسئله انکار لزوم مدیریت علوم انسانی برای دستیابی به وضعیت مطلوب است. موضوعی که معمولاً توسط همین کارشناسان و نظریه پردازانِ حتی بعضاً متدین و مذهبی، به شدت از آن پرهیز داده می شود. البته برخی از این آقایان نیز ضرورت مدیریت در این عرصه را به طور کلی انکار نمی کنند ولی آن را در برنامه هایی شدیداً حداقلی، مطلقاً غیر دستوری، خنثی و در نهایت بی نتیجه محدود می نمایند. چنانکه به شدت از بکار بردن لفظ انقلاب برای تحولی که مورد نیاز این حوزه است انذار می دهند و غالباً این تئوری را مطرح می نمایند که علوم انسانی باید در فرآیندی طبیعی و طی یک پروسه به سمت و سوی مطلوب سوق یابد و در این حوزه ابداً نمی توان کار فرمایشی و دستوری انجام داد که البته آن سمت و سوی مطلوب را هم خود قبلاً «بومی شدن» یا «به روز شدن» و مانند آن معین نموده اند. آنچه غالباً به عنوان توجیه اینگونه نظرات مطرح می شود نیز اجتناب از هرگونه برخورد حذفی و سلبی با علوم انسانی غربی و عالمان غرب گراست.

در پاسخ این قبیل سخنان باید گفت اولاً مدت هاست دوران برخوردهای حذفی و سلبی افراطی در جامعه ما گذشته است. همچنین مدیریت حاکمیتی فضای علوم انسانی به هیچ وجه تنافری با آزادی بیان، عقیده، قلم و ... ندارد. چرا که این موضوع فقط و فقط مربوط به نظام آموزشی کشور می باشد که منطقاً نیز می بایست قلمرو إعمال مدیریت حاکمیت باشد و خارج از حیطه کلاس های درسی دانشگاه ها هر کس و با هر گرایش فکری می تواند به تفکر، تحصیل، تدریس، نقد و نگارش منویات خود بپردازد. حتی سر کلاس ها هم دانشجویان می بایست آزادانه تفکرات خود را ابراز نمایند و با اساتید و دیگران راجع به موضوعات علمی چالش نمایند ولی اساتید و منابع درسی دانشگاه هایی که با هزینه بیت المال حکومت اسلامی اداره می شوند حق ندارند در مقام آموزش و تدریس، ارزش های اسلامی و انقلابی جامعه را خدشه دار نمایند و مبانی اعتقادی دانشجویان مبتدی را منحرف کنند.

ثانیاً تحول در علوم انسانی بدون اعمال مدیریت و یا با تخطئه مطلق هر گونه برخورد سلبی نیز عملاً امکان پذیر نخواهد بود. آن هم در این اوضاع بحرانی فعلی که احیای علوم انسانی ما به واقع نیازمند جراحی های جدی است. اتفاقاً اصلاح این وضعیت با تصمیمات خنثای فعلی مدیران علمی و آموزشی کشور تا ابد نیز امکان پذیر نخواهد بود و مطمئناً نیازمند یک الگوی مدیریتی جهت مند و اتفاقاً انقلابی از جانب حاکمیت است.

ثالثاً برخلاف آنچه در برخی رسانه ها تبلیغ می شود نباید به موضوع مدیریت علوم انسانی با دیدی افراطی و تفریطی نگریست. لزوم مدیریت حاکمیتی علوم انسانی به هیچ وجه بدان معنا نیست که تحول در علوم مذکور می تواند طی یک پروژه دفعی، سخت و افراطی رخ دهد. بلکه مقصود، هدایت حاکمیتی علوم انسانی برای جهت دهی صحیح علوم مذکور حداقل در حیطه عملکرد نظام آموزشی می باشد. اتفاقاً هدایت مذکور نیازمند برنامه ریزی های بسیار دقیق نرم افزاری بوده و می بایست با حداکثر تمهیدات ممکن جهت کاستن از هزینه های تغییرات احتمالی به انجام رسد. تغییراتی که به هیچ عنوان نمی توانند از جنس کون و فسادی دفعی باشند بلکه می بایست به شکل حرکتی تدریجی و دارای زمانبندی ولی تحت مدیریتی هدفمند صورت گیرند. همچنین مدیریت انقلابی به معنی تندروی، بی تدبیری، بی منطقی و رفتار مطلقاً سلبی که برخی مغرضانه از آن انتزاع می نمایند نیز نمی باشد بلکه بدان معناست که درکنار تدبیر، برنامه ریزی ایجابی و شاید هم مصلحت اندیشی، بایستی شور همراه با شعور انقلابی نیز وجود داشته باشد تا با غلبه بر موانعی که در مسیر تحول علوم انسانی کم هم نیستند، از اتلاف بیشتر فرصت ها جلوگیری به عمل آورده و آنجا که به واقع نیاز است امر به دخالت دستوری و حتی برخورد بعضاً سلبی نیز نماید.

در این میان برخی صاحب نظران نیز هستند که محافظه کارانه مدیریت علوم انسانی را در اموری مانند «طرح صحیح مسائل علمی برای جهت دهی به تولید علوم انسانی»، «تخصیص بودجه و امکانات و برنامه ریزی جدی برای تحقیق و پژوهش در این حوزه»، «برگزاری جشنواره هایی از قبیل جشنواره فارابی»، «تأسیس بنیاد ها و مراکز علمی جهت تحقیقات متمرکز و موضوعی»،  «کرسی های آزاداندیشی و نظریه پردازی» و ... محدود می دانند. هرچند این امور برای شکل دهی تحول مورد نظر در زمینه علوم انسانی ضروری می باشند ولی باید توجه داشت بدون دخالت مستقیم نظام آموزشی کشور در دانشگاه ها نمی توان انتظار تحولی اساسی در این حوزه را داشت. چرا که دانشگاه ها به واقع سرچشمه های علمی هر جامعه ای هستند و تا سرچشمه اصلاح نشود تلاشهای مقطعیِ دیگر جهت برطرف کردن آلودگی ها و نا بهنجاری های علمی کشور بی نتیجه خواهد ماند. از سوی دیگر اوضاع فعلی دانشگاه های ما در زمینه علوم انسانی به هیچ وجه به گونه ای نیست که به طور غیر مستقیم،  پروسه وار یا خودبه خودی قابل اصلاح باشد و ضرورتاً نیازمند دخالت مستقیم دستگاه آموزش عالی کشور و مدیریت حتی بعضاً سلبی برخی نا به سامانی هاست.

اصولاً این تصورات نادرست در خصوص موضوع مدیریت علوم انسانی ناشی از ذهنیتی سیاه و سفید نسبت به تحول در علوم انسانی بوده که تحول مذکور را به برخوردهای افراطی یا انفعالی تفریطی  تقسیم نموده است. لیکن اگر به دیده متعهدانه و منطقی به وضعیت فعلی دانشگاه هایمان بنگریم بدون شک به لزوم مدیریت فضای علوم انسانی دانشگاهی حکم خواهیم کرد.

هم اکنون در دانشگاه های ما منابع درسی علوم انسانی عموماً ترجمه هایی بدور از خلاقیتند از اندیشه ها و نظریاتی که هیچ سنخیتی با اسلام – نه تنها به منزله چارچوب اعتقادی ما مسلماًنان بلکه به مثابه نظام معرفت شناختی، هستی شناختی، انسان شناختی و ... ما – ندارند. حتی کار به جایی رسیده که دیگر برای دروس و علومی که موضوعشان مشخصاً اسلام و مباحث مرتبط با اسلام است نیز منابعی با گرایشات غربی به دانشجویان معرفی می گردد و در کمال تأسف همین علوم، اندیشه ها و اعتقادات غیر و حتی ضد دینی در دانشگاه هایی که با پول بیت المال تغذیه می شوند به خورد دانشجویان مبتدی و بی دفاع ما داده می شوند. آن هم بدون اینکه دانشجو حق انتخابی داشته باشد. به این کمدی تراژیک این را هم اضافه کنید که متأسفانه بیشتر اساتید هیئت های علمی رشته های انسانی ما نیز تفکراتی غرب گرا دارند و بسیار پیش می آید که با همه ادعای آزادی بیانشان برای دانشجویانی که از نظر فکری با آنها زاویه داشته باشند خصوصاً در آزمون دکترا مشکل تراشی می کنند و به سختی اجازه می دهند چنین دانشجویانی به عضویت هیئات علمی در آیند. البته در بسیاری از موارد هم اینگونه دانشجویان قبل از اینکه کار به مسائل و مصائب اینچنینی برسد خود استحاله شده اند و همرنگ جماعت و ... که سرگذشت تعداد زیادی از اصلاحاتچی های افراطی و در رأس همه آنها حجاریان شاهد این مدعاست.

این مسائل موجب شده تا جریان علمی دانشگاه های ما به دوری باطل دچار گردد. به نحوی که از سویی اکثر دانشجو ها غرب گرا بار می آیند و از سوی دیگر جلوی رشد و پیشرفت افرادی که با این تفکرات مخالفند نیز گرفته می شود. نتیجه اینکه اساتید آینده هیئات علمی دانشگاه ها هم از همین طیف فکری خواهند بود و به تبع؛ کتاب ها به همین شکل کنونی و دانشجویان آینده نیز پای درس همین اساتید خواهند نشست و از همین کتب تغذیه فکری خواهند شد و این دور باطل همچنان ادامه خواهد داشت چنانکه سالهاست داشته است. خروجی این وضعیت؛ انبوه اساتید، نظریه پردازان، محققان و دانشجویان غرب باور از یک سو و خروار خروار کتب، تحقیقات، پژوهش ها و پایان نامه های غرب محور از سوی دیگر است. در نتیجه این اوضاع؛ تولید علم اسلامی بومی به مثابه اولین و اصلی ترین گام ایجابی در راه تحول علوم انسانی، همواره با دو مانع بسیار بزرگ روبرو بوده است. آن دو مانع فقر شدید جامعه علمی ما در دو حوزه محققین و منابع تحقیق علوم انسانی می باشد. محققینی که به ضرورت این تحول و آن تولید علم معتقد باشند و منابع تحقیقی که در این راستا و در مقاطع علمی مختلف به عنوان مآخذ درجه اول قابل استفاده باشند. این در حالی است که حتی اگر کسی هم بخواهد در این وانفسای علمی خلاف جریان موجود حرکت کند در محافل علمی دانشگاهی و غیر دانشگاهی به حاشیه رانده می شود و مهجور می گردد.

اینگونه است که حتی ایجابی ترین بعد مدیریت در حوزه علوم انسانی که همانا تولید علم می باشد نیز در حال حاضر به مشکلاتی گره خورده که بدون دخالت مستقیم و سلبی حاکمیت برطرف نمی گردند. بنا بر این نظام علمی کشور ناگزیر است برای غلبه بر دور باطل موجود و شروع یک نهضت تولید علم، جهت تحولی اساسی در علوم انسانی، حداقل در این دو حوزه ی «سر فصل های درسی» و «اساتید» در دانشگاه ها با مدیریتی حاکمیتی، سازو کارهای غلط فعلی را اصلاح نماید. البته این حداقل کاری است که می بایست در کوتاه مدت انجام گیرد لیکن در میان و بلند مدت کلیت ساختار علمی و آموزشی باید تغییرات بنیادین یابد. چرا که این ساختار برای محتوای فعلی و بر اساس آن شکل یافته و اگر قرار بر اصلاحات اساسی در حوزه علوم انسانی باشد می بایست تغییر یابد که کلٌ یعمل علی شاکلته.2

البته در حال حاضر نیز سیاست های کلی برای عملی شدن مدیریت حاکمیتی در حوزه علوم انسانی توسط مجامع تصمیم گیرنده تصویب و ابلاغ گردیده است. به عنوان مثال می توان به سیاست های کلی برنامه پنجم توسعه اشاره نمود که در بخشی از این سند بالادستی اینگونه آمده است: «تحول و ارتقاء علوم انسانى با: تقویت جایگاه و منزلت این علوم، جذب افراد مستعد و با انگیزه، اصلاح و بازنگرى در متون و برنامه‌ها و روش‌هاى آموزشى، ارتقاء کمى و کیفى مراکز و فعالیتهاى پژوهشى و ترویج نظریه‌پردازى، نقد و آزاداندیشی.»3 لیکن متأسفانه مانند بسیاری دیگر از سیاست های کلان و البته حیاتی نظام، این سیاست ها نیز عملی نشده اند. پس اگر فرضاً سیاست های مورد نیاز جهت تحولی مطلوب در علوم انسانی به تأیید و تصویب مراکز و گلوگاه های تصمیم ساز یا تصمیم گیر نظام آموزشی و علمی کشور نیز برسد ولی فقط در متون اسنادی بالا دستی مانند نقشه جامع علمی کشور یا برنامه های پنج ساله توسعه محدود بماند و اجرایی نشود فایده ای به حال علوم انسانی دانشگاهی ما نخواهد داشت. لذا می بایست هم این عزم در دست اندر کاران امر از جمله وزارت علوم و شورای عالی انقلاب فرهنگی شکل گیرد که سیاست های مقتضی آن را با دیدی کارشناسانه و نه محافظه کارانه اتخاذ و تصویب نمایند و هم تصمیمات مذکور عملیاتی شده و به منصه ظهور درآید. که این دو امر نیز به نوبه خود بدون اعتقاد عمیق مسؤلان ذی ربط به ضرورت تحول در علوم انسانی و بصیرت علمی ایشان مقدور نخواهد بود.

پی نوشت:

1. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اساتید دانشگاه‌ها، 8/6/1388.

2. قرآن کریم. سورة الاسراء. آیه 84.

3. «سیاست هاى کلى برنامه پنـجم توسعه اقتصادى، اجتماعى و فرهنگی جمهورى اسلامى ایران» ابلاغی توسط مقام معظم رهبری مورخ 21/10/1387.

علوم انسانی بومی یا علوم انسانی اسلامی!

محمد دهداری، چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۸، ۱۲:۱۳ ق.ظ، ۵ نظر

«با حاشیه‌زنی (حاشیه بزنیم که اینجایش غلط است، اینجایش درست است) نمی‌شود علوم انسانی را درست کرد؛ چون مبنای علوم انسانی غرب، مبنای جهان بینی غرب است؛ فکر غربی و فکر مادی است. لذا طبیعتاً همین روبناهای سکولار از آب در می‌آید. نتیجه آن مبنا همین است. غیر از این نیست. مبانی باید مبانی فکری اسلامی و فرهنگ اسلامی باشد تا آن وقت آنچه که از او می‌روید و در اختیار پژوهنده قرار می‌گیرد یک چیز اسلامی باشد؛ این روشن است.»1

اخیراً مطالب فراوانی در خصوص ضرورت بازنگری در علوم انسانی نوشته شده و رسانه ملی نیز برنامه های گوناگونی در این زمینه به نمایش درآورده است. اولین نکته ای که در مورد این نوشته ها و آن برنامه ها نظر نگارنده را به خود جلب نمود محافظه کاری و نگاه حداقلی آنها به موضوع بسیار مهم تحول در علوم انسانی بوده است. چنانکه در برنامه ها و نوشته های مذکور معمولاً محل بحث اصلی به کلی گم می شود و متأسفانه برخی نویسندگان و نظریه پردازان چنان موضوعاتی فرعی را به عنوان مسئله اصلی تحول در علوم انسانی جا می زنند که مخاطب هم فراموش می کند آنچه به واقع موجب این همه جنگ و جدال شده چه بوده است!

توضیح اینکه آنچه در این برنامه ها و نوشته ها به عنوان دلیل اصلی ضرورت تحول و بازنگری در علوم انسانی مطرح می شود غالباً «بومی سازی» علوم انسانی است و نه «اسلامی سازی» آن!

بعضاً هم موضوعاتی، بسیار پرت تر از این که بسیار بدیهی و بی نیاز از بحث و جدلی با این کمیت و کیفیت هستند به عنوان محل اصلی بحث تحول در علوم انسانی در نظر گرفته شده و کارشناسان محترم نیز با مهارت تمام و البته تجاهلاً، تمام مدت برنامه را به مباحثه و مجادله درباره آن موضوعات بدیهی پرداخته و نویسندگان گرامی نیز تمام طول نوشته را به قلم فرسایی می گذرانند! به عنوان مثال گاهی علت ضروری بودن تحول مذکور را اینگونه بیان می نمایند که «بالأخره هر علمی نیازمند پویایی است و به طور طبیعی هر چند مدت به این قبیل بازنگری ها احتیاج است» و ... .

در اینگونه برنامه ها و نوشته ها به مسائل دیگری نیز کمابیش اشاره می شود. مانند مذمت ترجمه گرایی صرف در حوزه علوم انسانی، ناکارآمدی این علوم در جامعه ما، عادت کردن دانشجویان ما در این حوزه به حفظیات و به میزان بسیار کمی به قدری که به ژست روشنفکری و بی طرفی علمی کارشناسان و نویسندگان محترم بر نخورد نیز به مذمت غیر اسلامی بودن علوم مذکور! ‌البته به شکلی کاملا ً کنترل شده و بسیار محتاطانه و با هزار قید و حد و توضیح که نکند خدای ناکرده از میان گفته ها و نوشته هایشان انقلاب فرهنگی دیگری سر برآورد.

با همه این اوصاف محور غالب اینگونه مباحث همان مسئله «بومی سازی» علوم انسانی است که اشاره شد. حال سؤال اساسی اینجاست که آیا به واقع مشکل اصلیِ علوم انسانی غربی که موجب ناکارآمدی و حتی مضر بودن آن برای جامعه ما و جوامع خودشان شده، صرفاً غیر بومی بودن آن علوم می باشد؟! آیا فصل افتراقی که از نظر رهبری معظم، تمایز دهنده این علوم با آنچه باید باشد است، فقط و فقط خاستگاه غیر ایرانی علوم انسانی غربی است؟! مسلماً اینگونه نیست. حضرت آقا هرجا نامی از تحول در علوم انسانی آورده اند همواره تعابیر متشابهی از قبیل بومی سازی و مانند آن را با پسوند و پیشوند های محکم اسلامی تبیین فرموده اند که برای این موضوع قرائن و شواهد فراوانی در سخنان و رهنمودهای معظم له وجود دارد. اصولاً این بحث بومی بودن و غیر بومی بودن که در فضای سکولار غرب هم مدتهاست مطرح شده و البته تا کنون هم به هیچ نتیجه ای نرسیده و علوم انسانی در غرب همچنان تحت تأثیر موج جهانی شدن در حال بیشتر همگن شدن است! علاوه بر این منطقاً چه لزومی دارد علوم انسانی فرهنگ های مختلف بالضروره گزاره ها، نظریه ها و قواعدی متفاوت داشته باشند؟ در واقع بومی سازی علوم انسانی هیچ پشتوانه عقلی و استدلالی ندارد. مگر به این موضوع قائل شویم که علوم انسانی ماهیتی متکثر دارند که این مدعا نیز فقط از یک اندیشه تکثرگرا از نظر معرفتی بر می آید.

بنابر این نظر اگر ما بتوانیم علومی بر مبنای فرهنگ بومی خود تهیه و تولید نماییم؛ تمامی مشکلاتمان در این حوزه مرتفع خواهد گردید! این شیوه نگریستن به علوم انسانی بدین معنی است که همه علوم انسانی شرق و غرب عالم اگر با توجه به زمینه های فرهنگی و بومی شان طرح ریزی شده و نسج یابند می توانند به خوبی از پس وظایف و مسئولیت هایشان در قبال جوامع مبداء خود بر آیند. بر این اساس به عنوان مثال فلسفه قاره ای برای اروپا همانقدر مشکل گشاست و به قولی جواب می دهد که فلسفه انگلیسی برای آمریکا و أحیانا فلسفه اسلامی برای ایران و ... .  اصولاً این سخن تکثرگرایانه، خود از محصولات مسموم علوم انسانی غربی است.

این در حالی است که ماهیت غالب علوم انسانی، واحد و جهانی است و بلاشک در مواردی که موضوع یا مسائل اصلی یکی از آن علوم، مشتمل بر فرهنگ یا عوارض ذاتی آن نباشد؛ مبادی، مقاصد و روش شناسی آن علم ربطی به تفاوتهای فرهنگی جوامع نخواهد داشت. به عنوان مثال در علومی مانند فلسفه، کلام، اقتصاد، علوم سیاسی و مانند آنها دستیابی به تعاریف و قواعد بنیادینی که ورای تمایزات فرهنگی برای همه افراد و جوامع بشری راه گشا باشند چه ایرادی دارد؟! اصلاً در بعضی از این علوم، قواعد و گزاره های غیر بنیادین نیز به هیچ وجه متأثر از تمایزات فرهنگی نیستند. در مابقی علوم انسانی نیز اگر تفاوتی بین جوامع مختلف وجود داشته باشد، اکثراً نه در صدور احکام و نظریات علمی بلکه در پیدا کردن مصادیق و یا نحوه به کار بردن آنهاست. آری علوم انسانی جهان شمول است و با این وجود باید اسلامی شود. نه به خاطر اینکه ما مسلماًنیم و برای ارضای تعصبات مذهبی مان؛ بلکه به دلیل حقانیت و جهانی بودن اسلام به مثابه دستورالعمل الهی زندگی فردی و اجتماعی انسان در تمامی اعصار. حقانیتی که اگر حداقل در دانشگاه های خودمان مجالش فراهم گردد عقلاً قابل اثبات است.

پر واضح است که نگارنده قصد انکار مطلق تأثیر تمایزات فرهنگی بر علوم انسانی را ندارد ولی معتقد است در نظر گرفتن این تمایزات به تنهایی و ضرورتاً نمی تواند علوم انسانی را به سر منزل مقصود برساند. سرمنزلی که همانا دستیابی به حقیقت یا نزدیکترین پاسخ به آن در حوزه های مختلف علمی مرتبط با انسان است. و درست از همین جاست که اختلافات اصلی ما با غرب در حوزه علوم انسانی آغاز می شود. در واقع اختلافاتی که به غلط در بومی و غیر بومی بودن علوم انسانی جستجو می شود را باید در مبادی و مقاصد این علوم جستجو نمود.

منظور از مبادی علوم انسانی، پارادایم معرفت شناختی حاکم بر آن و منظور از مقاصدش نیز نحوه نگرش به غایت علم می باشد. این دو موضوع و موضوعاتی بنیادین از این دست هستند که چارچوب کلی ماهیت علوم انسانی غرب را شکل داده اند. ریشه های چارچوب ماهوی مذکور را می توان در نظریات فلاسفه ای مانند بیکن و دکارت جستجو نمود. پس از تحولاتی که در قرن شانزدهم میلادی توسط این دو نفر در مبادی و مقاصد علمی غرب صورت گرفت ماهیت علم نزد غرب به کلی متحول شد. قبل از بیکن اکابر بشر، علم را در خدمت حقیقت گرفته بودند نه در خدمت قدرت و توانایی و به همین دلیل علم قداست داشت، یعنی حقیقتی مقدس و ما فوق منافع انسان و امور مادی بود. ولی بیکن نظریه علم معطوف به قدرت را مطرح نمود و مقصد نهایی علم را تسلط بر ماده و طبیعت بیان کرد.2 این در حالی است که علم در اسلام معطوف به حقیقت است و لذا تعلیم و تعلم در اسلام امری مقدس می باشد.

دکارت نیز به نوبه خود تأثیرات عمیقی در ماهیت علوم جدید بر جای گذاشت. هرچند وی قصد داشت تا بر شک گرایی معرفتی خود غلبه یابد ولی ره آورد معرفت شناسی متزلزل وی برای غرب چیزی جز شک و تردید مشدّد نبود. لذا نحوه نگرش غرب به مقولات بسیار بنیادینی مانند حقیقت، رابطه حقیقت با علم و دانش، امکان دست یابی به حقیقت و ابزار این دست یابی به کلی با نظام علمی اسلامی متفاوت است و پرواضح است که نظام های معرفت شناختی متفاوت، هستی شناسی ها، انسان شناسی ها، روش شناسی ها و نهایتاً منظومه های علمی متفاوتی را پدید می آورند. علوم انسانیِ بر مبنای یک معرفت شناسی نسبی گرا و یا شک گرا مسلماً با علوم انسانیِ بر مبنای معرفت شناسی واقع گرا تفاوت ماهوی خواهد داشت و همچنین است تفاوت علوم انسانی بر مبنای دو جهان بینی الهی و مادی و دو انسان شناسی اسلامی و اومانیستی و ... .

الغرض؛ تفاوت اصلی علوم انسانی غربی را با آنچه باید باشد می بایست در بنیادهای شکل دهنده ماهیت فعلی آن جستجو نمود و نه در تمایزات فرهنگی ما با غرب. آنچه بسیار قبل تر و بیشتر از تمایزات فرهنگی بر ماهیت علوم انسانی تأثیر گذار است؛ همین اختلاف در نحوه نگرش به غایت علم در کنار اختلافات عمیق و مبنایی معرفت شناختی است. اینگونه مفاهیم بنیادین، به هیچ وجه ارتباطی با تفاوت های فرهنگی ما با غرب ندارند لیکن بلاشک تحت تأثیر بسیار عمیق و گسترده عقلانیت دینی و مذهبی ما هستند که به اعتقاد ما دین خاتم و مذهب بر حق است و راه و رسم صحیح زندگی فردی و اجتماعی انسان می باشد. به عنوان مثال در یک پارادایم علمی اسلامی در اکثر علوم انسانی - به جز علوم صرفاً عقلی - مفهوم «وحی» به عنوان مهمترین منبع معرفتی مطرح است. حتی نحوه نگاه ما به عقل نیز با بسیاری از مکاتب غربی مانند پوزیتیویسم که منابع معرفتی را محصور در حواس پنجگانه می داند متفاوت می باشد. از جهت دیگر عقل در اسلام بر خلاف غرب، عقل ابزاری صرفاً معطوف به ماده نیست. همین تفاوت ها تا اعماق جهانبینی، ‌هستی شناسی،‌ انسان شناسی و حتی  علم شناسی و روش شناسی ما امتداد یافته است. ولی فرهنگ در خصوص این موضوعات اساسی که سمت و سوی یک منظومه علمی را مشخص می نمایند، اصلاً ادعایی ندارد که تأثیری داشته باشد.

ممکن است گفته شود و به کرات هم گفته شده با توجه به اینکه مفهوم بومی بودن ریشه در فرهنگ و تمایزات فرهنگی جوامع دارد و یکی از عناصر متشکله فرهنگ بی تردید دین و مذهب است پس اگر ما بنای بازنگری در علوم انسانیمان را بر مبنای بومی بودن قرار دهیم، حق اسلام را نیز اداء نموده ایم. این سخن به هیچ عنوان پذیرفته نیست چرا که در این صورت نقش اسلام را از فصل افتراق اصلی علوم انسانی متداول با علوم انسانی مطلوب به نقشی حداقلی به عنوان تنها یکی از عناصر فرهنگ بومی تنزل داده ایم. تازه آن هم اگر با عناصر دیگر فرهنگی مان تزاحم و تضادی نداشته باشد که البته بعضاً دارد. در حالی که هیچ یک از عناصر متشکله فرهنگ ما مانند اسلام منجر به آن اختلافات عمیق و مبنایی که ذکرشان گذشت نمی گردند و اصولاً همان اختلافات مسبب ناکارآمدی علوم انسانی در جامعه امروز ما و حتی جوامع غربی شده اند. علاوه بر این چنانکه ذکرش گذشت تز بومی سازی علوم انسانی برگرفته از یک خاستگاه معرفتی تکثرگراست و حال آنکه اسلامی سازی علوم انسانی بر مبنای اعتقاد به حقانیت علی الاطلاق مبانی اسلامی است.

ضمناً معضل ناکارآمدی علوم انسانی غربی صرفاً دامنگیر جامعه ما نیست و علوم انسانی فعلی درد چندانی از جوامع غربی نیز دوا ننموده است. البته این قلم به هیچ وجه قصد انکار همه دستاوردهای غرب در زمینه علوم انسانی را ندارد ولی از یک نمای کلی، علوم انسانی غربی، انسان غربی را انسان تر که نکرده هیچ؛ بر سرعت سقوط و هبوط وی نیز افزوده است. فلسفه غرب تا کنون چه کمکی به انسان سردرگم و حیران غربی برای شناخت حقایق هستی نموده است؟! روانشناسی غرب به چه اندازه توانسته دانشمندان غربی را با انسان دو ساحتی آشنا نماید؟! جامعه شناسی غربی چقدر در رفع معضلات اجتماعی میان زیر بنا و روبنا و کلا بنای جوامع غربی موفق بوده؟! علوم سیاسی غربی به چه اندازه در جلوگیری از قتل و جنگ و خونریزی در شرق و غرب عالم توفیق یافته؟! الهیات هم که خدا رحمتش کند و ... .

با همه این اوصاف متأسفانه ما حتی در همین ایامی که بحث بازنگری علوم انسانی غربیمان مطرح است نیز به کرات و از زبان و قلم کارشناسان حتی بعضاً مذهبی و انقلابی، این بیان طوطی وار را در رسانه ها می شنویم و می خوانیم که علوم انسانی غربی برای جوامع غربی البته کارآمد بوده است!! جمله کوتاهی که ریشه در ضعف عمیق مبنایی این آقایان و مقهور بودن ایشان در مقابل زرق و برق و جوسازی تبلیغاتی غرب دارد. اصولاً تخفیف و تقلیل مبحث مهم و بسیار حیاتی تحول و بازنگری در علوم انسانی توسط این آقایان نیز از همین روست و این به هیچ عنوان وضع مطلوبی نیست.

توجیه دیگری نیز در راستای نهادینه کردن بومی سازی به جای اسلامی سازی علوم انسانی صورت گرفته است. این توجیه را به وضوح می توان در ده راه کار پیشنهادی برای بازسازی علوم انسانی در بیانیه پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ملاحظه نمود. در بند چهارم این بیانیه چنین پیشنهاد شده است: «تقدم بحث بومی کردن علوم انسانی بر اسلامی کردن علوم با توجه به دسترس پذیرتر بودن، فراگیر بودن و وفاق بیشتر بر موضوع اول.»3 این سخن نیز تنها ظاهری زیباتر و مصلحت آمیزتر ار توجیهات قبلی دارد و تأسف بارتر اینکه از جانب پژوهشگاه حوزه و دانشگاه مطرح شده است. به واقع چرا باید شأن و ارزش نفس علم، در جامعه علمی ما به قدری تنزل یافته باشد که آنچنان پژوهشگاهی اینچنین، حقیقت دانش را فدای تنبلی علمی خود و دیگران نموده، به دسترس پذیرتر بودن بومی سازی علوم انسانی نسبت به اسلامی سازی آن تمسک جوید! آیا تراژیک تر از این کمدی سراغ دارید که صاحب عزای اصلی وضعیت اسفناک فعلی برای تحولی بنیادین در علوم انسانی متداول که مبانیش غربی است به غربی ترین براهین قابل تصور مانند احتجاج بر فراگیر بودن و مورد وفاق بودن یک پارادایم فکری استناد نموده و حقیقت علم را اینگونه به مسلخ رأی اکثریت ببرد! آیا این «مغالطه توسل به کثرت»، خود از محصولات فکری و علمی ناقصه الخلقه وضعیت ناگوار فعلی علوم انسانی نمی باشد! این راهکاریست که توسط پیش قراولان علمی ما برای تحول در علوم انسانی پیشنهاد شده است.

اگر ژنرال های علمی ما بخواهند اینگونه منفعلانه و از موضع ضعف به وضع حاضر بنگرند، محال است بتوانند به آن حرکت عظیم مورد نیاز علوم انسانی توفیق یابند. حرکت عظیمی که به واقع نیازمند تلاشی انقلاب گونه است و به طور قطع اگر مخلصانه انجام گیرد ثواب جهاد خواهد داشت.


پی نوشت:
1. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اعضای شورای بررسی متون و کتب علوم انسانی،2/11/1385

2. دژاکام، علی. 1384. تفکر فلسفی غرب از منظر استاد مطهری. قم. نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، چاپ اول. ص 151.

3. «در بیانیه پژوهشگاه حوزه و دانشگاه مطرح شد؛ ده راه کار پیشنهادی برای بازسازی علوم انسانی». روزنامه کیهان. 28/7/1388. شماره 19490.
+ صفحه پرونده تحول در علوم انسانی در وبلاگ بنده 

آیا قرآن تحریف شده است؟

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۹ نظر

آیه حفظ قرآن کریم

قبل نوشت:
از موضوعات مربوط به تاریخ قرآن، مبحث تحریف قرآن یا تحریف ناپذیرى قرآن است که به اقتضای مطلب مندرج در وبلاگ یکی از دوستان در دو پست متوالی به آن خواهیم پرداخت. من در این نوشته بیشتر از کتاب بسیار آموزنده درسنامه علوم قرآنی تالیف حسین جوان آراسته بهره برده ام که جای آن دارد تا همه علاقه مندان علوم قرآنی این کتاب را مطالعه کنند.
نوشتار:
برای ورود به این بحث باید بدانیم تحریف بحثی تاریخیست، تاریخى بودن تحریف از آن جهت است که وقوع یا عدم وقوع تحریف فقط در برهه اى خاص از تاریخ اسلام ممکن بوده است: دوره پس از رحلت پیامبر تا زمان جمع آورى مصاحف در زمان عثمان و تدوین مصاحف پنج گانه یا هفت گانه (درحدود سال سى ام هجرى) و از آن زمان تا اوایل قرن چهارم، یعنى مرحله حصر قراءت ها در قراءت هاى هفت گانه به دست ابن مجاهد. از قرن چهارم به بعد هیچ کس مدعى تحریف نشده است و در عصر حاضر نیز موضوع تحریف به کلى منتفى است.
همچنین باید دانست تحریف در لغت به معنای تغییر دادن معنای یک متن است که در خود قرآن نیز به همین معنا بکار برده شده است، ولی در اصطلاح بحث ما- یعنی تحریف ناپذیری قرآن- به معناى تغییر دادن خود الفاظ قرآن است که به تناسب تغییر مورد بحث انواعی دارد. 
اقسام تحریف:
١) معنوى 
٢) لفظى: ١- به کاهش (تحریف بالنقیصه)، ٢- به افزایش (تحریف بالزیاده)، ٣- در ترتیب آیات، ۴-  تـحـریـف به معناى تغییر و تبدیل
قرآن در آیه هفت سوره آل عمران در مورد آیات متشابه مى فرماید: فاما الذین فى قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة .... این آیه به صراحت اعلام مى دارد که برخى فتنه جویانه آیات متشابه را براى تاویل باطل خویش دستاویز قرار مى دهند. بنابر این باید گفت در مورد وقوع تحریف معنوى قرآن، تردیدى وجود ندارد، زیرا تفسیر به راى همان تحریف معنوى است که بسیار اتفاق افتاده است. در تاریخ تفسیر قرآن مکاتب کلامى و فرقه هایى پدید آمده اند که منشاء اصلى پیدایش آنها برداشت ناصحیح از آیات قرآن کریم بوده است، نظیر مفوضه، مجسمه و جز آنها.
روایات نیز ضمن بیان وقوع چنین تحریفى، عاملان آن را به شدت نکوهش کرده اند. در روایتى به نقل از امام باقر(ع) آمده است که:
و کان من نبذهم الکتاب ان اقاموا حروفه و حرفوا حدوده، فهم یروونه و لا یرعونه و الجهال یعجبهم حفظهم للروایة و العلماء یحزنهم ترکهم للرعایة...; (١)
نشانه پشت سر انداختن کتاب توسط آنان، این بود که حروف آن را نگاه داشتند، ولى حدودش را تحریف نمودند. آنان کتاب را در حالى که روایت مى کنند رعایت نمى کنند! جاهلان از این که آنان حافظان روایت قرآنند شگفت زده و عالمان از این که آنان تارک رعایت و حریم قرآنند محزون و غم زده اند!
از تحریف معنوی قرآن که بگذریم، هیچ یک از مسلمانان به تحریف لفظى قرآن به افزایش، یعنى اضافه کردن به کلمات یا آیات قرآن کریم، قایل نبوده و مورد انکار شیعه و سنى است. چراکه اهتمام فوق العاده مسلمانان در حفظ و یادگیرى قرآن و قراءت آن در بین خود، وضعیتى را به وجود آورده بود که آیات نازل شده قرآن بر همگان مانوس و معلوم بوده است. بنابراین، اگر جمله یا جملاتى به عنوان آیات قرآن قرار مى گرفت به خوبى بر همه آشکار شده موجب طرد آن بود.
تحریف  درترتیب آیات خالی از احتمال نیست، همان گونه که عدم وقوع تحریف بالزیاده اجماعى است. تنها قسمى که محل بحث و نزاع است تحریف به کاهش و به تغییر است.
قائلان به تحریف بتغییر مثالهایى مى زنند که همه از مقوله اختلاف قـرائات است مانند ملک یوم الدین به جاى مالک یوم الدین , فتثبتوا به جاى فتبینوا یا فـالـق الاصـباح ( به فتح همزه , یعنى الاصباح را جمع صبح مى گیرند نه مصدر باب افعال ) به جاى فالق الاصباح یا جاعل الظلمات به جاى جعل الظلمات . لازم بذکر است ما در باره این نوع تحریف در مطلب بعدی مفصلا بحث خواهیم کرد.
همچنین قائلان به تحریف به کاهش نیز معتقدند قرآن دارای آیات و یا سوری بوده که حذف شده اند.
و اما دلایل عدم تحریف:
دلایل فراوانى بر عدم تحریف قرآن وجود دارد که برخى از آنها را مورد بررسى قرار مى دهیم:
اول: دلیل قرآنى
الف) آیات تحدی:
قرآن کریم با اوصاف و خواصى که نوع آیاتش واجد آنهاست تحدى کرده یعنى بشر را از آوردن کتابى مشتمل بر آن اوصاف عاجز دانسته است و ما تمامى آیات آن را مى‏بینیم که آن اوصاف را دارد بدون اینکه آیه‏اى از آن ، آن اوصاف را از دست داده باشد .
مثلا اگر به فصاحت و بلاغت تحدى نموده مى‏بینیم که تمامى آیات همین قرآنى که در دست ماست آن نظم بدیع و عجیب را دارد و گفتار هیچ یک از فصحاء عرب مانند آن نیست، و هیچ شعر و نثرى که تاریخ از اساتید ادبیات عرب ضبط نموده و هیچ خطبه و یا رساله و یا محاوره‏اى از آنان چنان نظم و اسلوبى را ندارد و این ها در تمامى آیات قرآنى مشهود است.
و نیز مى‏بینیم که در آیه "ا فلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا" به اختلاف نداشتن قرآن تحدى نموده و این خصوصیت در قرآن عصر ما نیز هست ، هیچ ابهام و یا خللى در آیه‏اى دیده نمى‏شود مگر آنکه آیه‏اى دیگر آن را بر طرف مى‏سازد ، و هیچ تناقض و اختلافى که در بدو نظر تناقض و اختلاف باشد ، پیش نمى‏آید ، مگر آنکه آیاتى آن را دفع مى‏سازد.
باز مى‏بینیم که با معارف حقیقى و کلیات شرایع فطرى و جزئیات فضائل عقلى که مبتکر آن است تحدى نموده ، و عموم دانشمندان عالم را نه تنها اهل لغت و ادبیات را به آوردن مانند آن دعوت کرده و از آن جمله فرموده است : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا و نیز فرموده : انه لقول فصل و ما هو بالهزل .
این تحدى قرآن است و ما مى‏بینیم که همین قرآن عصر ما بیان حق صریحى را که جاى هیچ تردید نباشد و دادن نظریه‏اى را که آخرین نظریه باشد که عقل بشر بدان دست یابد استیفاء مى‏کند ، بدون اینکه در هیچ یک از این ابواب نقیصه و یا خللى و یا تناقض و لغزشى داشته باشد بلکه تمامى معارف آن را با همه وسعتى که دارد مى‏بینیم کانه به یک حیات زنده‏اند و یک روح در کالبد همه آنها جریان دارد و آن روح واحد مبدأ تمامى معارف قرآنى است و اصلى است که همه بدان منتهى مى‏گردند و به آن بازگشت مى‏کنند ، و آن اصل توحید است که اگر یک یک معارف آن را تحلیل کنیم ، سر از آن اصل در مى‏آوریم و اگر آن اصل را ترکیب نماییم به یک یک آن معارف بر مى‏خوریم .
ب) آیه حفظ و آیه عدم اتیان باطل:
انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. (٢) انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه (٣) قرآن در دو آیه فوق از مصونیت خویش سخن گفته با جملاتى اطمینان بخش و سرشار از تاکید و تصریح، آن را اعلام مى دارد. در آیه اول که به صورت جمله اسمیه و با ان همراه با ضمیر منفصل "نحن" و لام تاکید بیان شده است، همه عوامل تاکید کننده در کلام، در کنار هم قرار گرفته اند; تا این حقیقت مهم و جاودانه را بیان نمایند.
آیه سوره فصلت نیز با قاطعیت و صلابت، مساله مصونیت و تحریف ناپذیرى قرآن را مطرح مى نماید. عزیز از ماده عزت است که به معناى سختى است. البته موارد استعمال آن متفاوت است. در زبان عرب چیزى را که تحت تاثیر عامل خارجى قرار نگیرد عزیز مى گویند. قرآن عزیز است; یعنى کتابى است سخت و نفوذ ناپذیر که تحت تاثیر و مغلوب عامل دیگرى واقع نمى شود، جملات بعدى آیه در واقع توضیحى در همین رابطه است: لایاتیه الباطل من بین یدیه. این بیان کنایه از آن است که به هیچ صورتى، باطل در قرآن راه ندارد; چنان آیات و جملاتش مستحکم و استوار است که هر گونه نفوذ باطل را در خود عقیم مى نماید.
وقوع تغییر و تبدیل، چه در جهت افزایش و یا کاهش آیات، چیزى غیر قرآن و باطل است. بنابراین، نفى باطل، نفى هر گونه تغییر و تحریف است. پس این آیه، هم امکان تحریف بالزیاده و هم تحریف بالنقیصه را رد مى نماید.
سوال: استدلال به این دو آیه براى اثبات عدم تحریف قرآن، تنها در صورتى صحیح است که خود آنها از قرآن باشند و از کجا معلوم است که خود این دو آیه از آیات تحریف شده نباشند؟ پاسخ: اولا، آیات تحدى گرچه عدم نقص در قرآن را نمى توانند اثبات کنند، ولى توسط این آیات مى توان ثابت نمود که چیزى به قرآن اضافه نشده است. بنابراین دو آیه مورد بحث نیز از احتمال تحریف درامان مى مانند و با اثبات این دو آیه، عدم وجود نقص در قرآن نیز مطابق مفاد صریح آنها اثبات مى شود.
ثانیا، شواهد تاریخی همه بر این امر دلالت دارند که این آیات از آیاتیست که بهیچ وجه شبهه تحریف در آنها راه ندارد. به این دلیل که بتواتر در تاریخ آنها را ذکر کرده اند و این شواهد شکی برای تحریف این آیات باقی نمی گذارد.
با این حساب این آیات پشتوانه بسیار محکمی برای تحریف ناپذیری قرآن بحساب می آیند.
دوم: دلیل روایى
الف) حدیث متواتر ثقلین که از طرق عامه و خاصه نقل شده است. (۴) این حدیث سه نکته را به صراحت بیان مى کند:
اول آن که پیامبر فرموده است: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی؛
دوم آن که: ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا؛
سوم آن که: و انهما لن یفترقا حتى یردا علی الحوض.
این حدیث شاهدى تام و گواهى قطعى بر عدم تحریف قرآن است و با صراحت اعلام مى کند که قرآن براى همیشه و تا روز قیامت محفوظ است; زیرا اگر قرآن تحریف شده باشد، نه به قرآن مى توان تمسک نمود و نه به عترت; چون عترت جداى از قرآن به عنوان یک حجت مستقل شناخته نمى شود. قرآن به عنوان ثقل اکبر در تبیین و تشریح حدود و ثغور و معانى خویش نیاز به حدیث دارد - گرچه اصل حجیت آن ذاتى است - و احادیث و روایات به عنوان ثقل اصغر در اصل اعتبار و سندیت خویش نیازمند به قرآنند (۵) و در حقیقت قرآن و عترت به عنوان یک حجت به هم آمیخته اند; به طورى که مکمل یکدیگرند و تمسک به یکى بدون دیگرى معقول نیست. اگر هر یک از قرآن و حدیث به عنوان دو حجت و دلیل مستقل مطرح بودند، با نبود یکى امکان تمسک به دیگرى وجود داشت; در حالى که پیامبر فرموده است: در صورتى که به این دو تمسک نمایید هرگز گمراه نمى شوید. ونیز فرموده اند: این دو از هم جدا نمى شوند، تا آن که در حوض بر من وارد شوند.
ب) روایاتى از ائمه به ما رسیده است که در حوادث و فتنه هاى روزگار، ما را به قرآن ارجاع داده قرآن را به عنوان پناهگاهى مطمئن معرفى مى نمایند. حال اگر کتابى، خود از آسیب فتنه هاى روزگار در امان نمانده باشد آیا مى تواند دیگران را از گزند فتنه ها مصون نگه دارد؟
ج) دلیل دیگرى که بر عدم تحریف قرآن وجود دارد، روایات عرض بر قرآن است. احادیثى از ائمه وجود دارد که فرموده اند: آن چه را از ما به شما رسیده بر قرآن عرضه کنید; اگر موافق با کتاب الله بود اخذ نمایید، والا آنها را طرد کنید: ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فردوه. (۶)
نیز فرموده اند: هر سخنى و حدیثى که موافق با کتاب خدا نباشد باطل است: و کل حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف. (٧) یا ما لم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف. (٨) تعابیر دیگرى نیز مشابه با تعابیر فوق در روایات وارد شده است(٩)، به گونه اى که مجموعه این روایات در حد استفاضه است. ازمجموع این روایات بر مى آید که آن چه اصالت دارد و حق است قرآن کریم است. همانند قرآن را دیگران نمى توانند جعل کنند، در حالى که شبیه سخنان معصومان را مى توانند جعل نمایند.
د) دلیل دیگر عدم تحریف از نظر روایات ، روایاتى است که در آنها خود امامان اهل بیت (ع) آیات کریمه قرآن را در هر باب موافق و عین آنچه در این قرآن موجود در عصر ماست قرائت کرده‏اند، حتى در آن روایات ، اخبار آحادى که مى‏خواهند قرآن را تحریف شده معرفى کنند آیه را آنطور که در قرآن عصر ماست تلاوت کرده‏اند و این بهترین شاهد است بر اینکه مراد در بسیارى از آنها که دارد آیه فلان جور نازل شده است تفسیر بر حسب تنزیل و در مقابل بطن و تاویل است .
ه) دلیل دیگر ، روایاتى است که از امیر المؤمنین و سائر ائمه معصومین (ع) وارد شده که قرآن موجود در دست مردم همان قرآنى است که از ناحیه خدا نازل شده، اگر چه غیر آن قرآنى است که على (ع) آن را به خط خود تنظیم نموده است. و از همین باب است اینکه به شیعیان خود فرموده‏اند اقرؤا کما قرء الناس - قرآن را همانطور که مردم مى‏خوانند بخوانید . در این باب بعدا بیشتر توضیح خواهیم داد.
پس مجموع این اخبار - هر چند که مضامین آنها با یکدیگر مختلف است - دلالت قطعى دارد بر اینکه قرآنى که امروز در دست مردم است همان قرآنى است که از ناحیه خداى تعالى بر خاتم انبیاء (ص) نازل شده است ، بدون اینکه چیزى از اوصاف کریمه‏اش و آثار و برکاتش از بین رفته باشد . (١٠)
و) وجوب قراءت یک سوره کامل پس از حمد در نمازهاى یومیه
به دستور امامان معصوم: قراءت یک سوره کامل بعد از حمد در رکعت اول و دوم نمازهاى پنج گانه روزانه، واجب است و این حاکى از اعتقاد امامیه به نیفتادن چیزى از قرآن است. قائلان به تحریف نمى توانند قراءت سوره اى را که محتمل تحریف است، جایز و مجزى بدانند; زیرا اشتغال یقینى، براءت یقینى مى خواهد. بنابراین، این ترخیص از سوى ائمه فى نفسه دلیل اعتقاد ائمه اطهار به عدم وقوع تحریف در قرآن خواهد بود. (١١)
سوم: دلیل عقلى
بهترین دلیل عقلی در این باب را علامه در المیزان(١٢) آورده که ما آن را شرح خواهیم داد.قرآن، کتابى است که براى هدایت و راهنمایى بشر نازل شده است، و به تصریح آیات آن خداوند انسان را از مراجعه به قرآن ناگزیر مى داند. به ضرورت عقل نیز، باید معارف دینى و اصول کلى و قانون اساسى اسلام در قالب یک کتاب مدون همواره دراختیار بشر باشد، همان گونه که در ادیان گذشته نیز وجود داشته است، حال این معقول نیست که خداوند کتابى را در اختیار بشر قرار دهد، سپس آن را رهاکند تا هرکس به میل خود از آن کم نماید و یا بر آن بیفزاید، به عبارت دیگر این خود نقض غرض الهى مى شود، زیرا که در صورت وقوع تحریف در کتابى که هدى للناس و نذیرا للعالمین و براى همه عصرها و نسل هاست، هدف از انزالش تامین نگشته و اعتبار آن از بین رفته است.
سوال: مساله هدایت و راهنمایى انسان ها از رهگذر کتاب دین، در تورات و انجیل نیز وجود داشته ولی این دو کتاب تحریف شده اند. بنابراین با همه آن چه در مورد ارزش قرآن گفته مى شود، احتمال تحریف در این کتاب هم وجود دارد.
پاسخ: قرآن از یک نظر ممتاز از این کتب است و اسلام نیز ازآن ادیان. ویژگى خاص قرآن در خاتمیت و مهیمن بودن آن است. منظور از مهیمن تصدیق کننده کتب پیشین است. قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانى و حجت الهى، هم تصدیق کننده تورات و انجیل و هم حافظ و نگهبان اصول و معارفى است که همه کتاب هاى آسمانى در آن مشترک بوده اند.
کتب آسمانى قبل از اسلام کمابیش دستخوش تغییر و تحریف گردیده اند و این امر اعتماد و اعتقاد به معارف موجود در آنها را متزلزل نموده است. تغییر و تحریف در کتاب هاى آسمانى پیشین، گرچه راه را بر خدشه در اصول و ارکان ادیان الهى گشوده، اما به لحاظ سیر تدریجى قوانین الهى و جایگزینى شرایع آسمانى یکى پس از دیگرى، خسارت ناشى از تحریف به نوعى تدارک و جبران شده است. اسلام به عنوان آخرین و کامل ترین و برترین دین الهى در برگیرنده قوانینى است که تعالى و تکامل مادى و معنوى انسان را تضمین کرده است و اصیل ترین منبع جاودانه آن قرآن کریم است. 
اینکه قرآن خود را مهیمن (١٣) بر کتاب هاى آسمانى مى داند به طور مشخص در دو زمینه تجلى پیدا کرده است: یکى در زمینه اعجاز قرآن و دیگر تحریف ناپذیرى آن.
مهیمن بودن قرآن وقتى عینیت و قطعیت مى یابد که در مورد آن، این دو باور و اعتقاد متکى بر واقعیت مسلم خارجى، یعنى اعتقاد به معجزه بودن آن و اعتقاد به سلامت آن از تحریف، وجود داشته باشد.
برای تبین بیشتر به این نکته توجه کنید: اگر از ما سؤال شود به چه دلیل کلام پیامبر(ص) براى ما حجت است و سندیت دارد؟ در جواب خواهیم گفت: چون قرآن که کتاب خداست، کلام پیامبر را حجت قرار داده و افتخار تعلیم و تبیین کتاب را به او داده (١۴) و اطاعت از دستورهاى او را واجب شمرده است. (١۵) از این جا روشن مى شود حجیت گفتار پیامبر از قرآن که حجت بالذات است، ناشى شده و می دانیم حجیت گفتار معصومان نیز از حجیت گفتار پیامبر است. ملاحظه می کنید که اگر قرآن نیز همانند سایر کتب آسمانى دستخوش تغییر و تحریف قرار گیرد، دیگر هیچ اعتبارى براى وحى باقى نمى ماند و اصول معارف دینى از دست خواهند رفت. از سوى دیگر با از بین رفتن حجیت و اعتبار قرآن، اعتبار سنت و روایات نیز از بین خواهدرفت، زیرا حجیت کلام معصومان به حجیت قرآن باز مى گردد و این امور از حکمت و رحمت خدای متعال بدور است و نقض غرضی برای رسالت هدایتگری انبیاء محسوب می شود.
نتیجه اینکه به دلیل عقلی و نقلی قرآن باید مهیمن باشد. از سوی دیگر مهیمن بودن آن متوقف است بر عدم تحزیف آن. پس به حکم عقل قرآن نباید تحریف شده باشد تا در عصر خاتمیت حجت بر انسان ها تمام شده باشدو مردمان راهنمایی مصون از تحریف داشته باشند.
چهارم: تحلیل تاریخى
دلیل دیگر بر عدم تحریف، تحلیلى تاریخى از جایگاه قرآن در میان مسلمانان است. به شهادت تاریخ، حفظ و قراءت قرآن از آغاز تا کنون در میان مسلمانان از جایگاه ویژه اى برخوردار بوده است، به گونه اى که در اندک زمانى پس از نزول آیات که به صورت تدریجى صورت مى گرفته است، مسلمانان صدر اسلام با اشتیاقى وصف ناپذیر به حفظ و تعلیم و تعلم آن برخاسته اند. کاتبان مخصوصى براى کتابت قرآن وجود داشته و قراى قرآن داراى بهترین مقام و منزلت اجتماعى بوده اند.
باگسترش فتوحات اسلامى در زمان خلیفه اول و دوم و گرایش ملل دیگر به اسلام و قرآن تا قلب اروپا و از سوى دیگر تا شبه قاره هند، در همه شهرها و خانه ها قرآن تلاوت مى گشت. در واقع گسترش اسلام به قدرى سریع و پرشتاب بود که در اندک زمانى در میان هر یک از شهرهاى اسلامى آن روز ده ها قارى و حافظ قرآن یافت و قرآن ها یکى پس از دیگرى استنساخ مى شد.
استنساخ قرآن ها گرچه به جهت رسم الخط و کتابت ابتدایى آن زمان موجب اختلاف قراءات مى گردد; اما این امر هیچ گاه، در اصل قرآن و صیانت آن خدشه اى وارد نمى سازد. حال آیا امکان پذیر است کتابى این چنین، که در حافظه ها سپرده شده و نسخه هایى بى شمار از آن استنساخ گردیده است، از سوى فرد یا افرادى در معرض تغییر یا نقصان قرار گیرد و دیگران شاهد این خیانت باشند و دم بر نیاورند! اگر از عموم مردم چنین انتظار و توقعى نباشد، آیا منطقى است که دستگاه خلافت اسلامى و در راس آنان على بن ابى طالب(ع) در هنگام قدرت خویش شاهد تحریف کتاب الهى باشد و در مقابل آن برنخیزد؟ در حالى که آن حضرت در رابطه با مسایلى از فروع دین نیز از خود حساسیت نشان مى دهد سایر امامان و پیشوایان دینى نیز همین سیره و روش را در برخورد با قرآن داشته و با عمل و تایید خویش، عدم تحریف در قرآن را ثابت نموده اند.
سیدمرتضى فقیه، مفسر، متکلم، ادیب و شاعر و رئیس امامیه پس از شیخ مفید تعبیر جالبی درمورد تحریف قرآن بکار برده، او مى گوید:
علم به صحت نقل قرآن همانند علم به شهرها، حوادث و وقایع بزرگ، کتب مشهور و آشکار مدون عرب است; زیرا اهتمام و انگیزه براى نقل و حفظ قرآن کریم به حدى زیاد بود که در مورد سایر چیزهاى ذکرشده چنین اهتمامى وجود نداشته است، چرا که قرآن معجزه اى براى نبوت و ماخذى براى علوم شرعى و احکام دینى بوده است و دانشمندان اسلام در حفظ و حمایت از آن سعى بلیغ نموده اند، تا جایى که همه آن چه را مربوط به اختلاف در قرآن از جهت اعراب و قراءت و حروف و آیات بوده فراگرفته اند. حال چگونه ممکن است تغییر یا نقصى در آن صورت گرفته باشد؟.... (١۶)
پنجم: اعجاز قرآن
قرآن معجزه جاودانه الهى است. اعجاز قرآن داراى ابعاد گوناگونى است که در زیر مختصرا به برخی از آنها اشاره می کنیم:
وجوه اعجاز قرآن :
الف) اعجاز ادبی: شاید مهمترین وجه اعحاز قرآن فصاحت و بلاغت خارق العاده آن باشد. قرآن کریم چه از جهت زیبایی و روان بودن الفاظ ، و چه از جهت بلندی و عمق معانی آن، بالاتر از کلام بشری و بالاتر از سخنان بزرگترین ادیبان و عبارت پردازان و شاعران قرار دارد، به گونه ای که پس از گذشت جهارده قرن-و در عین مبارزه طلبی قرآن- هیچ ادیب و سخنوری نتوانسته کلامی بیاورد که با آن برابری کند.
بخش عمده ای از اعجاز ادبی قرآن در سه بعد: الف) روانی الفاظ و زیبایی عبارات، ب) بلاغت معانی و عمق و غنای آن، ج) نظم عبارات و هماهنگی و انسجام مضامی مضامین، جلوه گر است.
یکی از بهترین شواهد اعجاز ادبی قرآن ، برخورد نخبگان ادب و خبرگان شعر و سخنوری از کفار و مشرکین با قرآن، پس از نزول آن است. آنان نه تنها نتوانستند با هماوردطلبی قرآن مقابله کنند ، بلکه عظمت و جلالت قرآن چنان آنان را مسخر ساخت ، که بناچار لب به اعتراف کشودند و از مقام بلند و دست نیافتنی آن سخن گفتند و گروهی جاره ای جز آن ندیدند که با سحر خواندن آن ، دیگران را از شنیدن حتی یک آیه آن بر حذر دارند.تاریخ صدر اسلام شاهد نمونه های فراوانی از اقرار سخنوران و ادبای نامی عرب به اعجاز قرآن و غیر بشری بودن آن است.
تشخیص مستقیم اعجاز ادبی قرآن برای کسانی میسر است که هم با زبان عربی و هم با نکات دقیق و رموز ادبیات عرب آشنا باشد. در غیر این صورت باید با مراجعه به خبرگان فنون ادبی که انصاف و پرهیز آنان از تعصب، محرز باشد به اعجاز ادبی قرآن پی برد.
ب) اعجاز به اخبار غیبی : قرآن کریم از حقایق غیبی فراوانی که از حوزه ادراک متعارف بشر خارج است خبر داده است ، از جمله : الف)خداوند و اوصاف جمال و جلال او ب) حوادث و وقایعی که در گذشته رخ داده اما اثری از آن در حافظه تاریخ باقی نمانده است ج) حوادثی که در آینده اتفاق می افتد (در زمان نزول آیات هنوز اتفاق نیافتاده) و هیچ ابزاری برای پیش بینی قطعی آن در اختیار مردم نیست مانند:
١) خبر پیروزی روم بر فارس : پس از شکست سخت رومیان از دولت فارس در سال ۶١۴ میلادی ، یعنی سال چهارم بعثت پیامبر ، آیات ابتدائی سوره روم از پیروزی قریب الوقوع (بضع سنین ، یعنی کمتر از ده سال )روم بر فارس خبر داد.« سوره روم/آیه ١-۴» در حالی که شواهد و قرائن محاسبات عادی بر خلاف این پیشگوئی گواهی می داد.
٢) خبر پیروزی مسلمانان در جنگ بدر :پیش از وقوع جنگ بدر و در حالی که برتری نظامی مشرکان مکه بر جمع اندک مسلمانان آشکار بود، قرآن با قاطعیت از پیروزی مسلمانان و شکست کفار خبر داد.« سوره قمر/آیه۴۴و۴۵»
٣) خبر باز گشت پیروز مندانه پیامبر به مکه : پس از هجرت پیامبر اکرم به مدینه ، قرآن از بازگشت دوباره حضرت به مکه خبر داد.«سوره قصص/آیه٨۵»
ج) ساز گاری کامل در روش و مضمون (عدم اختلاف در قرآن): انسان به عنوان جزئی از جهان هستی افکار و اندیشه هایش و کیفیت سخنوری اش دستخوش تحول و تغییر است. مطالعه آثار اندیشمندان نشان میدهد افکار آنها در طول زمان ثابت نیست و به اصلاح و تغییر آراء خود می پردازند. آیات قرآن در طول ٢٣ سال به تدریج بر زبان پیامبر جاری گردید ، در حالی که پیامبر گاه در مکه و گاه در مدینه ، گاه در سختی و دشواری وگاه در امنیت و آرامش ، و...بودند با این حال هیچ ناسازگاری و اختلافی نه در روش ، نه در محتوا و مضمون ، در میان آیات این کتاب بزرگ وجود ندارد . کتابی که مجموعه بسیار وسیعی از معارف در ابعاد اخلاقی ، اعتقادی ، تاریخی ، اجتماعی ، احکام را در بر دارد . بشر عادی نمی تواند مجموعه ای را که حاوی عمیق ترین و گسترده ترین معارف است ، در طول بیست و سه سال و در شرایطی کاملا متفاوت فراهم آورد ، در حالی که آغاز و انجام آن از جهت کمال یکسان باشد و هیچ تحولی در روش آن پدید نیاید و کوچکترین اصلاح و تغییری در محتوای آن رخ ندهد.
د) اعجاز قرآن به لحاظ آورنده آن: پیامبر (ص) فردی درس نخوانده بود که در تمام عمر خود در مکتب و مدرسی گام ننهاد و در برابر هیچ آموزگاری زانو نزد و هیچ گاه قلمی به دست نگرفت و خطی ننوشت. اوچهل سال در میان قومی غیر متمدن زیست و در این دوران طولانی (دو سوم عمر آن حضرت) هرگز از علم و دانشی دم نزد ، شعری نسرود و خطبه ای نخواند. او در طول این دوران ، تنها دو بار به خارج از حجاز ، آن هم به همراهی کاروان تجاری ، سفر کرد. چنین شخصیتی ، ناگهان در سن چهل سالگی قرآنی آورد با مضامین و معارفی بلند و عمیق ، و وجوه اعجاز ادبی ، که علی رغم مبارزه طلبی ، بزرگان ادبا و شعرای نام آور عرب در طول هزار و چهارصد سال از آوردن مانند آن عاجز ماندند و در برابر آن زانو زدند.
ه) اعجاز علمی قرآن: قرآن کریم به پاره ای از مسائل علمی اشاره دارد که در عصر نزول هیچیک از تمدنهای بشری به آن آگاهی نداشتند.بلکه گاه مخالف آن بودند مانند :
این زمینه توصیه می کنیم.
١) آیه «هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نوراً»(یونس/۵) می تواند اشاره به این مطلب باشد که نور خورشید ذاتی است، ولی روشنایی ماه، روشنایی اکتسابی است؛ زیرا از لحاظ لغوی "ضیاء" به معنای نور ذاتی است.
٢) اشاره به قانون زوجیت اشیاء و زوجیت موجودات زنده، از جمله در آیه ٣ سوره مبارکه رعد: «ومن کل الثمرات جعل فیها زوجین إثنین»، و یا آیه ١٠ سوره مبارکه لقمان: «فأنبتنا فیها من کل زوج کریم»؛ در حالی که پس از ١١ قرن از نزول این آیات، در قرن ١٨ دانشمند ایتالیایی "لیته" این سخن را به صورت یک قانون کلی ارائه کرد! 
٣) اشاره به انوع و اقسام حرکت های زمین در آیات متعددی مانند: مرسلات /٢۵، شمس/۶، نمل /٨٩، نبأ/٧، نحل /١۵، انبیاء/٣١، لقمان/١٠ که از آنها حرکت وضعی زمین استفاده شده است؛ ملک /١۵، مرسلات /٢۵، شمس /۶، نمل /٨٩، فصلت /١١ که از آنها حرکت انتقالی زمین استفاده شده است و زخرف / ١٠، طه /۵٣، نبأ/۶، بقره /٢٢ که دیگر حرکات کره زمین به آنها استناد شده اند(از نظر زمین شناسی کره زمین ١۴ نوع حرکت دارد).
اینها در حالی است که در زمان نزول قرآن بر اساس هیأت بطلمیوسی بشر می اندیشید زمین در رأس جهان به صورت ثابت قرار دارد.
۴) اشاره به گرد بودن سیارات در آیاتی که تعابیری مانند "رب المشرقین و المغربین" یا "رب المشارق و المغارب" در آنها وجود دارد. چرا که فقط شیئی دو یا چند مشرق و مغرب دارد که گرد باشد. این هم در حالی است که صدها سال بعد از نزول قرآن این موضوع کشف شد.
۵) اشاره  به اصل جاذبه عمومی و نقش آن در معلق بودن اجرام آسمانی در آیه دوم سوره رعد: خداوند کسی است که آسمانها را بدون ستونهایی که شما آنها را ببینید، برافراشت و آیات مشابه دیگر مانند لقمان/١٠، مرسلات/٢۵، فاطر/۴١.
۶) اشاره به حرکت سیارات در مدار خود در آیه ۴٠ سوره یس: نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشى جوید، و هر کدام در سپهرى شناورند. و هچنین در آیه ٣٣ سوره انبیاء: و اوست آن کسى که شب و روز و خورشید و ماه را پدید آورده است. هر کدام از این دو در مدارى [معین‏] شناورند.
و بسیاری موارد دیگر که در کتب تفسیر و کتبی که مستقلا در این رابطه نوشته شده به آنها اشاره شده است.
قرآن خود براى اعجازش تحدى نموده و مخالفان را به مقابله خوانده است. این اعجاز با هرگونه تحریف منافات دارد، چراکه تحریف موجب بروز خلل و نقصان در لفظ و معناى قرآنى که خداوند براى آن تحدى نموده است، مى شود. آیا مى توان تصور نمود که اعجاز قرآن فقط براى برهه اى خاص، یعنى همان نیم قرن اول از تاریخ اسلام بوده است و پس از آن با وقوع تحریف، اعجاز قرآن نیز از میان رفته است؟
به نظر مى رسد اگر رابطه اعجاز قرآن با عدم تحریف از این منظر مورد عنایت قرارگیرد و به پیامدهاى التزام به تحریف - که درواقع التزام به لغویت و بطلان اعجاز قرآن است - توجه شود، هرگز براى هیچ مسلمانى تردیدى در عدم تحریف باقى نخواهدماند.
در اینجا نظر شما را به نظرات تنی چند از مستشرقین در این رابطه جلب می نمایم: "دکتر والگیری" استاد دانشگاه ناپل در کتاب معروف خود "پیشرفت سریع اسلام" می‎گوید: کتاب آسمانی اسلام نمونه‎ای از اعجاز است قرآن کتابی است که نمی‎توان از آن تقلید کرد چطور ممکن است این کتاب اعجازآمیز کار محمدـ (ص) ـ باشد در صورتی‎که او یک عرب درس نخوانده بود، ما در این کتاب خزائن و ذخایری از دانش می‎بینیم که مافوق استعداد و ظرفیت باهوش‎ترین افراد بشر و بزرگ‎ترین فیلسوفان و قوی‎ترین رجال سیاست. (١٧)
جان دیون پورت درکتاب "عذر تقصیر به پیشگاه محمد(ص) و قرآن" می‎نویسد: قرآن به اندازه‎ای از نقائص مبرا و منزه است که نیازمند کوچک‎ترین تصحیح و اصلاحی نیست، سپس اضافه می‎کند: سالیان درازی کشیشان از خدا بی‎خبر، ما را از پی‎بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد(ص) دور نگه داشتند، اما هرقدر در جاده علم و دانش قرار بگیریم پرده‎های جهل و تعصب از میان می‎رود و به زودی این کتاب توصیف‎ناپذیر، عالم را به خود جلب خواهد کرد و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان گذارده و محور افکار مردم دنیا می‎شود.(١٨)
ششم: شیوه هاى اختصاصى و انحصارى قرآن در ایجاد مصونیت براى خویش
قرآن از ساختار و بافتى خاص و ویژه برخوردار است; هم از جهت تفاوت هایى که سوره هاى مکى با سوره هاى مدنى دارند و هم از حیث تدریجى بودن نزول آیات و هم به لحاظ محتواى دعوت ها و پیام ها و دستورالعمل هایش.
تامل در این ساختار ویژه از سویى هنرمندى و اعجاز قرآن را در ابعادى دیگر آشکار مى سازد، و از طرفى باور انسان را در عدم وقوع هرگونه تحریف و دستبردى در این کتاب مقدس، افزون تر مى کند. اینک به موارد فوق به اختصار اشاره مى کنیم:
الف) سور مکى که در ترتیب نزول مقدم بر سور مدنى بوده اند، غالبا سوره هایى کوچک با آیاتى کوتاه و موزون مى باشند. (١٩) این امر حفظ و فراگیرى آنها را به غایت آسان مى نموده است; به ویژه آن که تعداد مسلمانان در مکه کم و محدود و افراد باسواد انگشت شمار بوده اند. نزول سوره هاى قرآن با چنین کیفیتى، جبران کننده کمبودها و نواقص شده و این سوره ها هرگز از حافظه ها محو نمى گردیده اند.
ب) تدریجى بودن نزول قرآن مجید، این فرصت را به مسلمان مى داد که آیات را به آسانى فرا گرفته در حفظ و قراءت آن بکوشند. بدون شک اگر آیات قرآن یک مرتبه و با نزولى دفعى بر مردم نازل مى شد، تحمل و هضم و درک و حفظ و حراست از آیات در آن شرایط براى مسلمین کارى طاقت فرسا و شاید غیر ممکن بود.
ج) محتواى پیام ها و دستورها و دعوت هاى کتب آسمانى، همواره با منافع زورمندان و سلطه جویان در تعارض و تضاد بوده است. از این رو گروهى از آنان به کتمان حقایق کتب آسمانى و تحریف آن کمر مى بستند. قرآن شیوه اى در طرح پیام ها و دستورهاى خود برگزیده است که راه را بر هر گونه کتمان و تحریف بسته است. قرآن در بیان مطالب خویش به بیان کلیات و اصول اکتفا نموده و شرح و تفسیر آنها را به سنت واگذاشته است.
به عنوان مثال در قرآن مجید هر جا از برگزیدگان الهى و انسان هاى شایسته زمان نزول وحى سخن به میان آمده و از کسى تعریف و یا تمجید شده، به نام او تصریح نشده است؛ چنان که هر جا فرد یا جریانى مورد مذمت و لعنت قرارگرفته. این شیوه عمومى قرآن بوده و فقط در مورد مذمت ابولهب و همسرش استثنائا این شیوه به کار گرفته نشده که البته عداوت خاص ابولهب و همسرش به اسلام بر همگان روشن بوده و وابستگى او به قریش و نسبتش با پیامبر باعث مى شده خطرى از این جهت متوجه قرآن نگردد. (٢٠) (٢١) که جریان آن مربوط به مدح و یا ذم فرد نیست.
به نمونه هایى از این آیات توجه فرمایید:
١. آیه تطهیر (٢٢) که مصداق آن در سنت مشخص شده است.
٢. آیه مباهله (٢٣) که نام امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و حضرت على(ع) و زهرا(س) در آیه ذکر نگردید.
٣. آیه لیلة الفراش (٢۴) که بر طبق روایات متعدد از شیعه و سنى در شان على بن ابى طالب در شامگاه هجرت پیامبر نازل شده است.
۴. آیه ان جاءکم فاسق بنبا... (٢۵) درباره ولید برادر رضاعى عثمان نازل شده است.
آن چه ذکر شد تنها اندکى از انبوه مواردى است که در قرآن به چشم مى خورد. راستى اگر قرآن در همه موارد با صراحت از گروهى تعریف و تمجید و علنا در مورد عده اى زبان به مذمت و نکوهش مى گشود، مخالفان گروه اول و مخاطبان گروه دوم چه بلایى بر سر قرآن مى آوردند؟ به ویژه آن که دودمان بنى امیه که قرآن از آنها باعنوان شجره ملعونه (٢۶) یاد مى کند بعدها خود به خلافت دست یافتند.
شگفتا که این همه دقت و ظرافت در بیان پیام هاى الهى و یک چنین روان شناسى در آن برهه از زمان در مورد این کتاب آسمانى اتفاق مى افتد.
عدم تصریح آیات به نام و القاب افراد، مسلمانان را به خطا نینداخت; زیرا قرآن، براى حل این اشکال راهى روشن ارائه کرده است. در خبرى صحیح از ابوبصیر (٢٧) نقل شده که از حضرت صادق(ع) عرض کردم: مردم مى گویند چرا نام على(ع) و اهل بیت او در کتاب خدا نیامده است؟
حضرت فرمود: به آنان بگو، نماز بر پیامبر نازل شد; در حالى که خداوند براى مردم عدد رکعات آن را مشخص ننموده بود; چرا که پیامبر باید براى آنان تفسیر نماید، و همین طور زکات بر پیامبر نازل شد، اما خداوند بیان نفرمود از هر چهل مثقال نقره، یک نقره زکات دارد. حج بر پیامبر نازل شد; در حالى که خداوند به مردم نفرمود هفت مرتبه طواف نمایید; چون پیامبر کسى است که تبیین و تفسیر این آیات و کلیات را به عهده دارد. 
آن گاه امام صادق فرمود: آیه اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولى الامر منکم در شان على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسین: نازل شد. رسول خدا در روز عید غدیرخم فرمود من کنت مولاه فهذا علی مولاه، از این روایت و روایاتى نظیر آن به خوبى استفاده مى شود که بیان کلیات معارف دینى را قرآن بر عهده دارد، و تفسیر و تبیین و توضیح آن بر عهده پیامبر و امامان است.
بنابراین هیچ گونه دغدغه اى درمورد عدم ذکر شان نزول آیات در قرآن باقى نمى ماند; زیرا مصلحتى ایجاب کرده تا قرآن به صراحت از شایستگان و اهل بیت عصمت و طهارت نام نبرد و در همان حال با معرفى پیامبر به عنوان معلم و مبین ومفسر کتاب، راه را براى وصول به حقایق قرآنى براى انسان ها هموار کرده است وقرآن در عین آن که از خطر تعرض و تحریف مصون مانده، حقایق آن نیز کتمان نشده است. 
هفتم: قرینه
مـؤیـده دیگر این است که هیات تهیه و تدوین مصحف امام (جمع سوم) بسیارى از کلمات قرآنى را کـه شاید تعداد آنها از صد فقره بیشتر باشد، بر خلاف قواعد املاى درست عربى نوشته و حتى به تعبیر جسورانه ولى صحیح مرتکب اغلاط املایى شده اند، و این تفاوت کتابت یا اغلاط املایى کـه فـى الـمـثل یبسط را یک جا با سین و یک جا با صاد نوشته اند، یا مسیطر را به صورت مصیطر نوشته اند در رسم عثمانى وارد شده و عینا تاکنون محفوظ مانده است. یـا بسم اللّه الرحمن الرحیم را بر سر ١١٣ از ١١۴ سوره قرآنى نوشته اند ولى به حق و به تبعیت از وحى، بر سر سوره توبه یا برائت ننوشته اند که دلایل آن را مفسران یاد کرده اند. یـا حروف مقطعه (فواتح سور) یعنى حروف مرموز قرآنى نظیر الر یا کهیعص را که هنوز هم رمـز و مـعـناى آن بر قرآن پژوهان و مفسران و اسلامشناسان مسلمان و غیر مسلمان کشف نشده اسـت و نـظـریـه مقبولى در توجیه آنها عرضه نگردیده است، عینا کتابت کرده اند; و هیچ گونه اصلاح قیاسى و اجتهاد و تصرفى را روا نداشته اند. چـنانکه بعدها بعضى از فقهاى بزرگ از جمله مالک و احمد بن حنبل حفظ رسم یعنى رسم الخط عثمانى را واجب دانسته اند (٢٨) و ایـن اهـتـمام والا و حفظ غرائب و سهوها یا اغلاط املایى، به بهترین وجه حاکى از صحت جمع و تدوین و مصونیت قرآن از هرگونه تغییر خودسرانه و افزایش و کاهش است.(٢٩)
هشتم: تواتر متن قرآن
در مباحث مربوط به قراءات که در یادداشت بعدی بیان خواهد گردید،‌ خواهیم گفت که گرچه قراءات گوناگون متواتر نیستند و به همین دلیل سندیت ندارند، اما نص قرآن به گواهی نسخ و شواهد تاریخی متواتر است; یعنى از هر نسلى به نسل دیگر به تواتر نقل شده است. این امر نیز با قول به تحریف ناسازگار است. (٣٠)
سخن آخر
حرف آخر را به نقل از علامه در المیزان و در ذیل آیه حفظ می اوریم که: قرآنى که امروز در دست ما است همه آن صفات را که خداى تعالى در قرآن براى کلام خود آورده واجد است .
اگر آن قرآن واقعى که بر رسول خدا (ص) نازل شد قول فصل و رافع اختلاف در هر چیزى است ، این نیز هست .
اگر آن ذکر و هادى و نور است، این نیز هست.
اگر آن مبین معارف حقیقى و شرایع فطرى است، این نیز هست.
اگر آن معجزه است و کسى نمى‏تواند سوره‏اى مانندش بیاورد، این نیز هست.
و هر صفت دیگرى که آن دارد این نیز دارد.
آرى، جا دارد که به همین دلیل اتکاء کنیم، چون بهترین دلیل بر اینکه قرآن کریم کلام خدا و نازل بر رسول گرامى او است خود قرآن کریم است که متصف به آن صفات کریمه است و هیچ احتیاج به دلیل دیگرى غیر خود و لو هر چه باشد، ندارد.
پس قرآن کریم هر جا باشد و بدست هر کس باشد و از هر راهى بدست ما رسیده باشد حجت و دلیلش با خودش است.
و به عبارت دیگر قرآن نازل از ناحیه خداى تعالى به قلب رسول گرامى‏اش، در متصف بودن به صفات کریمه‏اش احتیاج و توقف ندارد بر دلیلى که اثبات کند این قرآن مستند به آن پیغمبر است، نه به دلیل متواتر، و نه متظافر.
گو اینکه این چنین دلیلى دارد، لیکن کلام خدا بودنش موقوف بر این دلیل نیست، بلکه قضیه به عکس است، یعنى از آنجایى که این قرآن متصف به آن اوصاف مخصوص است مستند به پیغمبرش مى‏دانیم، نه اینکه چون به حکم ادله مستند به آن جناب است قرآنش مى‏دانیم.
پس قرآن کریم در این جهت به هیچ کتاب دیگرى شبیه نیست.
در کتابها و رساله‏هاى دیگر وقتى مى‏توانیم به صاحبش استناد دهیم که دلیلى آن را اثبات کرده باشد و همچنین اقوالى که منسوب به بعضى از علماء و صاحب نظران است، صحت استنادش به ایشان موقوف است بر دلیل نقلى قطعى، یعنى متواتر و یا مستفیض، ولى قرآن خودش دلیل است بر اینکه کلام خدا است. (٣١)
پى نوشت:
١. ر.ک: البیان فى تفسیر القرآن، ص ٢٢٧.
٢. حجر (١۵) آیه 9.
٣. فصلت (۴١) آیه ۴١ و ۴٢.
۴. جهت اطلاع بیشتر ر.ک: الغدیر و علوم القرآن عند المفسرین، ج ١، ص ١٨٧-٢٠۶.
۵. توضیح بیشتر در این زمینه در دلیل سوم آمده است.
۶. اصول کافى، کتاب فضل القرآن، ج ۴، ص ٣٩٨.
٧. وسائل الشیعه، ج ١٨، باب ٩ از ابواب صفات قاضى، ح ١٩، ٢٩ و ٣۵.
٨. همان، ح ١۴.
٩. وسائل الشیعه، ج ١٨، باب ٩ از ابواب صفات قاضى، ح ١٠.
١٠. بحار الانوار، ج ٨٩،  ص ۴٢.
١١. قرآن پژوهى، ص ١١۶، به نقل از البیان، و التحقیق.
١٢. المیزان ج ١٢ ص ١۵۶.
١٣. وانزلنا الیک الکتاب بالحق، مصدقا لما بین یدیه من الکتاب و مهیمنا علیه. (مائده(۵) آیه ۴٨)
١۴. بقره(٢) آیه ١٢٩ و ١۵١; آل عمران(٣) آیه ١۶۴.
١۵. حشر(۵٩) آیه ٧، آل عمران(٣) آیه ٣٢ و ١٣٢، محمد(۴٧) آیه ٣٣.
١۶. مدخل التفسیر، ص ١٨٧. 
١٧ .آیت اللّه مکارم شیرازی و همکاران، پیام قرآن، ج 8، ناشر: انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، بهار ١٣٧۴، صص ١٠٢ و ١٠٣. 
١٨ .آیت اللّه مکارم شیرازی و همکاران، پیام قرآن، ج ٨، ناشر: انتشارات نسل جوان، چاپ دوم، بهار ١٣٧۴.
١٩. دقت شود در جزء ٢٩ و ٣٠ قرآن مجید.
٢٠. ر.ک: کیهان اندیشه، شماره ٢٨، مقاله استاد سید مرتضى عسکرى.
٢١. احزاب(٣٣) آیه ٣٧.
٢٢. انما یرید الله لیذهب عنکم....
٢٣. آل عمران (٣) آیه ۶١: قل تعالوا ندع ابناءنا....
٢۴. بقره (٢) آیه ٢٠٧: و من الناس من یشری....
٢۵. حجرات(۴٩) آیه ۶.
٢۶. اسراء(١٧) آیه ۶٠.
٢٧. الوافى، ج ٢، باب ٣٠، ص ۶٣، به نقل از البیان، ص ٢۵١.
٢٨. براى تفصیل در این باره ـ مناهل العرفان , زرقانى , ١/٣٧٢ ـ ٣٧٣.
٢٩. براى تفصیل و مشاهده فهرستى از ١١٨ فقره از غرائب املایى در رسم عثمانى ـ التمهید , محمد هادى معرفة , ٣١۵ ـ ٣۴٨، حقائق هامة , سید جعفر مرتضى عاملى , ١٨٩ ـ ٢٢١.
٣٠. ر.ک: صیانة القرآن من التحریف، ص ٣٧.
٣١. المیزان ج ١٢ ص ١٨٣.
+ منابع: مطالب این پست عمدتا از کتاب درسنامه علوم قرآنی(تالیف حسین جوان آراسته) گرفته شده ولی در جای جای مطالب، از تفسیر المیزان(اثر جاویدان علامه طباطبایی)، قرآن پژوهی(نوشته بهاء الدین خرمشاهی)، سایت تبیان و منابع دیگر نیز استفاده گشته است.
+ ادامه این بحث را در یادداشت بعدی من بخوانید: اختلاف قرائات دلیلی بر تحریف قرآن؟!