وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل» ثبت شده است

استاد سخن!

محمد دهداری، چهارشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۳ ب.ظ، ۰ نظر

شاعر اگر سعدی شیرازی است!
بافته های من و تو بازی است!

حضرت امام خمینی(ره)

*مدتی است درگیر اشعار این استاد سخن شده ام.

لاابالی و دفتر دانایی!

محمد دهداری، سه شنبه، ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۷ ق.ظ، ۰ نظر

لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را*

می فرماید ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه...

*سعدی

همه نعمت فردوس شما را!

محمد دهداری، سه شنبه، ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ب.ظ، ۰ نظر

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

سعدی

غزلی از سعدی و ذکری از مذهب وی

محمد دهداری، يكشنبه، ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۹ ق.ظ، ۳ نظر

کسانی که معتقد به شیعه بودن سعدی هستند همواره مهمترین دلیل خود را قصیده ای مشهور از وی که اولین قصیده از مواعظ وی است عنوان می کنند. سعدی در قصیده مذکور ابتدا مدح خدا و رسول ص می کند و بعد چندبیتی را برای خلفای راشدین می سراید ولی به علی ع و آل علی ع که می رسد سخنش اوج می گیرد و تلمیحا به آیات و روایات مختلف مشهور میان شیعیان اشاره می کند و نهایتا هم از دایره تقیه به صراحت خارج شده و از عصمت حضرت امیر ع دم می زند و آن را -نه خلفای راشدین را - تنها مایه شفاعت خود در روز قیامت می شمرد. نکته جالب اینکه مدح خلفا را از زبان خود می گوید ولی به حضرت امیرالمؤمنین ع که می رسد به ناتوانی زبان خود اعتراف کرده و به آیات و روایات متمسک می گردد. باتوجه به این قصیده باور سنی مذهب بودن شیخ اجل بسیار دشوار است:

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند او در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیرست در جهان وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا

باری بنده در دو مطلب اخیر از مجموعه/کالکشن "شعر و ادب" این صفحه، به دو شعر دیگر از شیخ اجل اشاره کردم که هرچند مقدم بر قصیده فوق سروده شده و شاید از همین رو تصریحی نیز در آنها دیده نمی شود لیکن به نظر حقیر می توان برداشتی شیعی از آندو داشت. برای این مدعا قراینی نیز در اشعار مذکور وجود دارد که بنده به آنها ورود نکردم ولی این بار غزل دل انگیز دیگری را از این شاعر نامدار طرح خواهم کرد و به ظرایفی چند در آن اشاره خواهم نمود تا منظور خود را تبیین نمایم.
ابتدا این شاهکار را با هم بخوانیم:

چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و رخ ننمایی سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنون عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانعست و نه حائل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی کسم شفیع نباشد ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس نه عاقلست نه هشیار عشق بچربید بر فنون فضایل

حال به موارد ذیل در شعر فوق توجه کنید:
ابتدا که بیت اول را خواندم معنی آن برایم کمی گنگ بود. آخر این تعبیر چشم خدا بر تو تعبیر آشنایی نیست!
در هیچ شعر دیگری از ادبیات کهن مشابه آن را نیافتم- شما اگر سراغ دارید ذکر کنید.
معنای قریبش ممکن است به این اشاره داشته باشد که سعدی محبوب خود را دعا کرده و وی را در پناه خدا قرار داده لیکن این معنا آنهم از استاد سخن، به واقع لایتچسبک است.
در مصرع بعد موضوع پیچیده تر نیز می شود: شیخ اجل مخاطب خود را شاه قبایل می خواند! این تعبیر نیز مسبوق به سابقه نیست ابدا!
باز معنای قریب می تواند این باشد که مخاطب شعر سعدی حاکمی یا پادشاهی بوده است. مثلا حاکم وقت شیراز مظفر الدین ابوبکر بن سعد زنگی که البته ظاهرا حاکمی مدبر هم بوده و شیراز در زمان وی از گزند مغولان در امان و مامن بسیاری از دانشمندان و سخنوران قرار گرفته و ولیعهد وی سعد بن ابوبکر نیز به سعدی ارادت فوق العاده ای داشته است.
لیکن با خواندن ادامه اشعار ملتفت خواهید شد چنین انتسابی چندان هم به صواب نیست.
آنچه بنده از مصرع اول به نظرم رسید اشاره به مورد تأیید خداوندی بودن مخاطب سعدی و به نوعی اشاره به مقوله عصمت اوست.
تعبیر شاه قبایل را نیز بنده به برخی القاب حضرت حجت عج مانند امیرالامره و خلیفة الله و سید الخلق و سید الامه مرتبط می دانم.
همچنین که از بیت بعد اوصافی مثل حجة الله و وجه الله را برداشت می نمایم:

هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای دلایل

و از بیت بعد القابی دیگر چون خاتم الاوصیا و خاتم الائمه را:

قصه لیلی مخوان و غصه مجنون عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل

بیت بعد، شاهدی است بر این مدعا که مخاطب شعر سعدی وجهی معنوی داشته و لذا ممکن نیست شعر در مدح ابوبکر بن سعد یا سعد ابن ابوبکر بوده باشد؛

نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند هر دو به رقص آمدند سامع و قایل

شاه و حاکم را چه به این که عارفان با شنیدن نامش از خود بی خود شوند!
برداشت بنده از بیت ذیل نیز باز معطوف به وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عج و در پرده غیبت بودن آن خورشید غایب از نظر است:

پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانع است و نه حایل

در بیت بعدی سعدی از موضوعی خبر می دهد که ظن ما را بیشتر می کند:

گو همه شهرم نگه کنند و ببینند دست در آغوش یار کرده حمایل

آن کدام یار است که اگر مردم شهر عصر سعدی از وصال وی با او مطلع شوند چنین احتمال اعتراضشان وجود دارد؟
سعدی به استناد تواریخ، بسیار فرد متشرعی بوده و لذا برخلاف توهمات و تهمتهای ناروای امثال سیروس شمیسا و احمد کسروی این قبیل اشعار وی را نباید به شاهد و شاهدبازی مرتبط دانست!(البته سعدی عاشقانه های بسیار دلنشینی دارد ولی نسبت انحراف به وی نمی چسبد) لذا موضوع به همان مقوله تقیه باز می گردد.
این مضمون در دو شعر قبل(مطالب قبلی) نیز وجود دارد.
در شعر اول ضمن بیت ذیل:

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم برآن سریم

و در شعر دوم بدین شرح:

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

از بیت بعد چنین استفاده می شود که سعدی این شعر را در کهن سالی سروده و این خود شاهد دیگری بر اینکه شعر حاضر ربطی به عشق زمینی ندارد:

دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل

و باز اشاره به موضوع شفاعت در بیت بعد:

گر تو برانی کسم شفیع نباشد ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل

و نهایتا دو بیت آخر که گویی بر خلاف دو شعری که اخیرا بدانها اشاره کردم اشاره به شطحیاتی دارد که از قاعده تقیه فاصله گرفته اند!

با که نگفتم حکایت غم عشقت این همه گفتیم و حل نگشت مسایل
سعدی از این پس نه عاقل است نه هشیار عقل بچربید بر فنون فضایل

به نظر حقیر از این سه شعر اولی در تمنای وصال است، دومی در بیان وصال و سومی در افشای وصال و البته هر سه در لفافه و پوشیده در لطایف و اسرار شاعرانه!
در همین خصوص توجه شما را به نحوه به کارگیری کلیدواژه شمایل در این سه شعر جلب می نمایم:
در شعر اول ملتمسانه اینگونه می نالد:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

و در شعر دوم داستان دلدادگی خود را علی رغم منع عقل دوراندیش اینگونه بیان می کند:

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

و در غزل حاضر معرفت خود را به مقام و منزلت یار نزد خداوند به این شکل بازگو می نماید:

چشم خدا برتو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل

همینطور به این نکته توجه کنید که اکثر اشعار صریح سعدی در شرح محبت و طلب شفاعت و ذکر عصمت به حضرات آل الله  ع جزو آثار متأخر سعدی هستند.
مانند ابیات صدرالاشاره و بیت ذیل که همگی از مواعظ سعدی یعنی آخرین اثر وی هستند:

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد

حسن ختام این یادداشت بیتی از حضرت امام قدس سره باشد که فرموده اند:

شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته‌های من و تو بازی است

پی نوشت:
+ بنده خوب می دانم این حرفها حرفهای دقیقی نیست و قبلا هم گفته ام خرده نگیرید که بحث بنده ادعای علمیت ندارد و صرفا یک برداشت ذوقی است ولی البته برای خودم بسیار بیشتر از برداشتهای متداول معتبر است.

لشکر ظلم و فرصت درویشان

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۹۲، ۰۱:۴۴ ق.ظ، ۱ نظر

حضرت حافظ می فرماید:

روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
*این پست مخاطب خاص دارد.

گیرم که بمیرم!

محمد دهداری، جمعه، ۲۶ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۲۳ ق.ظ، ۰ نظر

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم/فاضل نظری

رفیق خالی از خلل

محمد دهداری، يكشنبه، ۲۱ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۱۱ ب.ظ، ۰ نظر

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است/حافظ

کوتاهـ نوشتها؛ ابتدائیه

محمد دهداری، دوشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۰۶ ب.ظ، ۰ نظر

همیشه دوست داشتم علاوه بر بخش اصلی وبلاگ که پستهای ارسالی در آن قسمت نمایش داده می شوند جایی هم در ستون های کناری وبلاگ داشته باشم تا کوتاه نوشت های خود را در آنجا منتشر کنم. خوشبختانه بلاگ.ir با قابلیت نشانه گذاری خود این امکان را فراهم نموده است.
زین پس به یاری خدای سبحان و به واسطه ابزار پیامکی بلاگ.ir در این ستون «کوتاهـ نوشت» خواهم نگاشت؛ تندنوشت هایی کوتاه و دلی که بیشتر هم از طریق موبایل ارسال خواهند شد.
اغلب این کوتاهـ نوشت ها از جنس شعر و غزلند لیکن غیر اینها هم بعید نیست. برای ارسال نظر به آدرس اختصاصی هر کوتاهـ نوشت مراجعه نمایید.