وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه اسلامی» ثبت شده است

مهمترین برهان اثبات وجود خدا در غرب!

محمد دهداری، دوشنبه، ۱۵ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۱۶ ب.ظ، ۳ نظر

اخیرا طی یادداشتی در گوگل پلاس، مطلبی که قبلا تحت عنوان "برهان آنسلم و جفایی که بر فلسفه اسلامی روا داشته ایم" در وبلاگ نوشته بودم را بازنشر نمودم. پس از آن برخی دوستان به عبارت "مهمترین برهان اثبات وجود خدا در غرب" که بنده برای "برهان وجودی آنسلم" به کار برده بودم انتقاد نموده و یا در آن تشکیک کرده بودند.
در همین راستا ذیل ریشیر پست محل بحث، مطالبی چند عرض نمودم که در کامنتهای لینک زیر در صفحه جناب آقای الیاس قنبری، در دسترس است:

https://plus.google.com/110915446918716677993/posts/c6AvNwewEER

لیکن به نظرم رسید بحثها در کامنتهای پست فوق قدری پراکنده و بی نظم مطرح شده و همچنین خود موضوع محل اختلاف کشش یادداشت مجزایی را داراست و می تواند بحث جالب و مفیدی در پی داشته باشد.
علی هذا موارد ذیل را در همین راستا به عرض می رسانم:

۱. ابتدا باید توجه داشت منظور از "مهمترین" در اینجا، لزوما صحیح ترین و محکم ترین نبوده است. حداقل نگارنده از این لفظ چنین معناهایی را اراده ننموده که اگر اینگونه بود غلبه را با برهان وجودی توماس آکویناس می دانست(البته صرفا در فضای فلسفه غرب). منظور در اینجا پر بحث ترین و جریان سازترین و پرطرفدارترین برهان بوده است.
۲. در تاریخ فلسفه و کلام غرب سه دسته برهان عمده برای اثبات وجود خدا مطرح بوده اند:
برهان های وجودشناختی،
برهان های جهان شناختی،
و برهان های غایت شناختی؛ 

این براهین در طول تاریخ حامیان و مخالفان خاص خود را داشته اند و به تبع تقریر ها و نقدهای متعددی بر آنها نوشته شده است.
۳. برهان وجود شناختی یا وجودی، برای اولین بار توسط آنسلم قدیس، الهی دان و فیلسوف دوران قرون وسطی مطرح گردید.
از میان کسانی که این برهان را به صور مختلف تقریر نموده و به نحوی بر اساس آن به اثبات وجود خدا پرداخته اند می توان به اسپینوزا، مالبرانش، لایبنیتس، دکارت، چارلز هارتسورن، نورمن ملکوم، آلوین پلنتینگا و کورت گودل اشاره کرد که هریک به نوعی به بیان قرائتی از برهان که به نظرشان صحیح می آمده است پرداخته اند.
۴. البته برخی فلاسفه غربی نیز مخالف برهان آنسلم بوده اند که از آن جمله می توان به گونیلون، توماس آکویناس، برتراند راسل و از همه جدی تر کانت اشاره نمود.
برخی از دوستان شاید از آن رو که بسیاری معتقدند از کانت بدین سو الهیات خردگرا به محاق رفت تصور کرده اند دوران جولان برهان های وجود شناختی به پایان رسیده است.
این در حالی است که در دوران پساکانتی الهیات طبیعی که براهین جهانشناختی و غایت شناختی در آن چارچوب تعریف می شوند نیز افول کرد و البته مباحث اخلاقی کانت و ایمان گروی وی نیز هیچگاه دردی از خداشناسی غربی حل نکرد چون دیدگاهی حداقلی به این حوزه داشت.
جالب اینکه خود کانت تمامی براهین اثبات وجود خدا را مبتنی بر برهان وجودی(که البته خود وی این عنوان را بر برهان آنسلم نهاده بود) می دانست و از این منظر برای برهان وجودی نسبت به براهین دیگر من جمله براهین جهانشناختی ارجحیت قایل بود.
۵. افرادی مانند هگل - از متقدمین - و جان هیک - از متاخرین - نیز در خصوص برهان وجودی آنسلم بررسی هایی داشته و نظریه پردازی هایی صورت داده اند.
به عنوان مثال در آدرس ذیل کتابی تحت عنوان"برهان کثیرالوجوه: مطالعات جدید در باب برهان وجودشناختی له وجود خدا" اثر مشترک جان هیک و فیلسوفی به نام مک گیل معرفی شده است:

http://www.zqz.ir/463534

این کتاب و کتاب های مشابه گواه این مدعا هستند که برهان های وجودشناختی علی رغم افول دین گرایی و خداباوری میان متفکران غربی هنوز محل بحث و چالش هستند و جایگاه خود را در حوزه دین پژوهی دوران مدرن حفظ کرده اند.
به عنوان مثالی جدی تر و شاخص تر باید به تقریر مجدد برهان وجودی آنسلم توسط فیلسوف دین برجسته معاصر الوین پلانتینگا اشاره نمود که در واقع احیا گر این برهان در دوران ما بوده است.
۶. جان هیک تقسیم بندی خاصی برای براهین اثبات وجود خدا دارد که تا حدودی به بحث ما مربوط می گردد. وی براهین اثبات وجود خدا را به دو دسته پیشینی و پسینی تقسیم بندی می کند به این ترتیب که براهین پیشینی براهینی هستند مستقل از تجربه، که اگر صحیح و تام باشند، ما را به قطعیتی همچون قطعیت قضایای ریاضی خواهند رساند و براهین پسینی  بر اساس تجربه و مقدمات تجربی اقامه می شوند.
از این منظر براهین وجودشناختی که تلاش می کنند تا تنها از طریق عقل، و نه با استفاده از مسائل دیگر و بدون توجه به جهان خارج وجود خداوند را اثبات نمایند پیشینی هستند و لذا حداقل از منظر روشی نسبت به براهین جهان شناختی و غایت شناختی، که مبتنی بر پیش فرض های تجربی هستند در برابر نقادی پر توان تر می باشند. زیرا این قبیل برهانها تنها بر اصول منطقی مبتنی نیستند و سعی می کنند تا از جهان خارج به خدا برسند و نه از مفهوم خدا. 
۷. دوستانی که بر سر تعبیر "مهمترین برهان اثبات خدا در غرب" تشکیک کرده بودند غالبا در میان براهین اثبات وجود خدا در غرب غلبه را با براهین جهانشناختی می دانستند. این قبیل براهین که اول بار توسط سنت توماس آکویناس مطرح شد نیز مانند برهان آنسلم از طرفداران و منتقدان بسیاری برخوردار است لیکن از این منظر ارجحیتی بر براهین وجود شناختی ندارد. چه آنکه نگارنده حین بررسی های خود به هیچ فیلسوف برجسته ای که تقریر شاخصی از براهین پنجگانه او (خصوصا برهان سوم که محل بحث ماست و آن هم به برهان وجودی مشهور است ولی ذیل براهین جهانشناختی تقسیم بندی می شود) به دست داده باشد نیافت! 
ظاهرا پیروان اندیشه تومیسم و نوتوماسی ها که کم نیز نیستند دغدغه های دیگری را در فضای اندیشه توماس آکویناس دنبال کرده اند و کمتر به براهین اثبات وجود خدای وی پرداخته اند.
لذا صرف اینکه دوران جولان اندیشه تومیسم و حتی سنت نوتوماسی از نظر زمانی نزدیک تر به دوران مدرن است و نیز در مقایسه با فلسفه مدرسی آنسلم نسبت نزدیکتری با دوران مدرن دارد، دلیل پراهمیت تر بودن براهین جهانشناختی نسبت به وجودشناختی نخواهد بود. بلکه همانگونه که صدراً ذکر گردید باید دید کدام دسته از براهین جریان ساز تر و پربحث و چالش تر و پرطرفدار تر بوده اند و البته باز همانطور که ذکرش گذشت این غیر از سخن بر سر صحت و سقم و استحکام برهان است که مجالی دیگر می طلبد
۸. کل این بحث از آنجا شکل گرفت که بنده در ابتدایین جملات پست فوق الذکر با قصد اینکه ذهن مخاطبین را نسبت به مقایسه ای که در متن یادداشت وبلاگم، میان خداشناسی غربی و خداشناسی اسلامی صورت داده بودم حساس نمایم برای برهان وجودی آنسلم از صفت تفضیلی "مهمترین" استفاده نمودم و البته بدین امر نیز اعتقاد دارم لیکن خوب بود رفقا بیش از حاشیه به متن می پرداختند و یادداشت را مطالعه نموده و در خصوص اصل موضوع نظر می دادند. چرا که هرچقدر هم قصد تخفیف و تنزل براهین وجودشناختی را داشته باشند بالاخره بنا به دلایلی که ذکر شد این براهین حداقل از مطرح ترین و مهم ترین براهین اثبات وجود خدا در غرب می باشند.
و جالب اینکه حضرت آیت الله جوادی آملی در کتاب "تبیین براهین اثبات وجود خدا تعالی شأنه" پس از ذکر برهان آنسلم برخی از مهمترین نقدهای وارده بدان را از گونیلون گرفته تا کانت، یک به یک مطرح نموده، سپس نقدها را با دلایل متقن رد نموده و در آخر، هرکدام را به نحوی اصلاح نموده اند. در نهایت نیز خود برهان را با استناد به دو مفهوم خاص منطق دانان مسلمان(حمل اولی و حمل شایع) به زیبایی و قوت هرچه تمام تر رد نموده و نهایتاً آنرا به شیوه ای که به واقع اثبات کننده وجود خداوند باشد اصلاح نموده اند.
این همان مدعای اصلی پست اولیه و یادداشت وبلاگ بوده که از قول دکتر دینانی نیز به اینگونه نقل شده بود:
"متاسفانه فلسفه اسلامی در بخش های طبیعیات و ریاضیات پیش رفتی نداشته است. ولی در الهیات من معتقدم که فیلسوفان اسلامی هنوز هم در دنیا حرف اول را میزنند. در الهیات کسی در این قرن به گرد ابن سینا و ملاصدرا هم نمی رسد. یک عده جوان مجذوب پلاتینجا هستند. اصلاً بررسی کنید. بی انصافی نکنید. البته در طبیعیات من هیچ حرفی ندارم. اما در الهیات که بخش اصلی فلسفه است من ملاصدرا را از جمیع فیلسوفان غرب یک پله بالاتر می دانم. فلسفه خوان های ما اشتباه می کنند. تازه فلسفه اسلامی فقط ابن سینا و ملاصدرا نیست. فلسفه اسلامی امروز اوجش در الهیات است."

پی نوشت:

+ مطلبی مرتبط از خودم:

http://dehdari.blog.ir/1390/03/ایا-خدا-وجود-دارد

برهان «آنسلم» و جفایی که بر فلسفه اسلامی روا داشته‌ایم!

محمد دهداری، سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ، ۱۹ نظر

قدیس آنسلم کانتربری

مدتها پیش زمانی که تازه تورق برخی متون فلسفی را از باب کنجکاوی -و نه مطالعه ای هدفمند- آغاز کرده بودم در یکی از کتاب فروشی گردی های گاه به گاهم با کتاب گرانسنگ «تبیین براهین اثبات خدا تعالی شأنه» مواجه شدم. هم از جهت عنوان جذاب آن و هم طراحی روی جلد گیرایی که داشت و از همه مهمتر خود حضرت آیت الله جوادی آملی، کتاب را خریداری نموده و به رسم همیشگی که هیچکاه تا کنون نشده کتابی را بخرم و مثل بچه آدم از ابتدا تا انتها مطالعه نمایم، نگاهی به فهرست آن انداختم تا ببینم کدام عنوان نظرم را جلب می کند. از میان تمام براهین مانند صدیقین، وجوب و امکان، حرکت، حدوث و قدم، نظم و ... عنوان برهان آنسلم برایم تازه تر و جذاب تر بود. صفحه ۱۹۹ را باز کرده و شروع به خواندن  کردم. ابتدا که برهان را متوجه شدم، هرچند بسیار جالب و بدیع به نظر می رسید و من را متحیر کرد لیکن به قول علما لایتچسبک می نمود. به نظر یک جای کار می لنگید و نمی دانستم کجای آن! لازم به ذکر و تأمل است برهان آنسلم که به برهان وجودی یا وجود شناختی نیز مشهور است شاید به تعبیری مهمترین و مطرح ترین برهان اثبات وجود خدا در مغرب زمین باشد و فلاسفه بزرگی مانند دکارت و پلانتینگا هر یک تقریری از آن ارائه کرده و آنرا تایید نموده اند. لذا این نچسب بودن آن، به تنهایی خدشه ای به برهان وارد نمی ساخت.

برهان آنسلم به زبان ساده:

بنا به قول حضرت آیت الله جوادی:

"برهان وجودی «آنسلم» بر تعریفی استوار است که در قرن یازدهم میلادی توسط «سنت آنسلم» بیان شد و از آن پس در تاریخ فلسفه غرب، مورد نقدهای فراوانی قرار گرفته است. این برهان بر مفهوم تصوری که از خداوند در ذهن انسان وجود دارد، استوار است.
تعریفی که آنسلم از خداوند ارایه می دهد، موجودی است که بزرگ تر یا به عبارت بهتر کامل تر از آن قابل اندیشه نیست. برهان آنسلم با استفاده از تصویر فوق در قالب قیاس خُلف برآمده است."

بنده برهان را به شکل زیر ساده و خلاصه نموده ام:

۱. آیا ما می توانیم موجودی را تصور کنیم که کامل تر از آن قابل تصور نباشد؟ به عبارت بهتر آیا «کامل ترین موجود» قابل تصور است؟ آیا فکر انسان می تواند «کامل ترین موجود» را تصور کند؟ پاسخ مطمئنا مثبت است. ذهن انسان می تواند چنین مفهومی را تصور نماید. پس «کامل ترین موجود» در عالم ذهن وجود دارد.

۲. حال که پاسخ مثبت است با یک حصر عقلی مواجهیم: یا این «کامل ترین موجود» که در عالم ذهن تصور نموده ایم وجود خارجی نیز دارد و یا تنها به عالم ذهن ما محدود است. 

۳. اگر وجود خارجی داشته باشد که مقصود برهان فراهم آمده و وجود کامل ترین موجود که همان خدا باشد در عالم خارج اثبات شده است.

۴. ولی اگر مدعی باشیم این مفهوم ذهنی، تعین خارجی ندارد، در واقع آن مفهومی را که در ابتدای برهان به عنوان «کامل ترین موجود» تصور نموده ایم را از یک خصیصه بسیار مهم بی بهره کرده ایم که آن همانا تعین خارجی داشتن است.

۵. در صورت فرض دوم دچار یک تناقض شده ایم. چرا که اگر آن مفهوم ذهنی ای که به عنوان «کامل ترین موجود» تصور نموده ایم واقعا کامل ترین می بود، می بایست تعین خارجی نیز می داشت و حال که ندارد پس آنچه تصور نموده ایم در واقع «کامل ترین موجود» نبوده است. چرا که تعین خارجی نداشتن نقصی برای آن بشمار می آید و لذا «کامل ترین موجود» می بایست از این خصیصه نیز مانند دیگر خصائص در حد اعلا بهره مند باشد.

۶. از طریق برهان خلف نتیجه می گیریم که فرض دوم ما خطا بوده و لذا فرض اول یعنی تعین خارجی داشتن «کامل ترین موجود» صحیح است و به این شکل وجود خدا اثبات می گردد. 

بسیاری از اندیشمندان غربی مانند گونیلون، توماس آکویناس و ایمانوئل کانت برهان آنسلم را نا تمام دانسته اند و هر یک در جست و جوی تبیین ایراد و خطای برهان، مطالبی را اظهار داشته اند که هیچ یک خالی از اشکال نیست.

حضرت آیت الله پس از طرح برهان و در ادامه به زیبایی هرچه تمام تر چندین نقد جدی که در طول تاریخ فلاسفه غرب به برهان مذکور وارد شده را طرح نموده و دلیل وارد نبودن نقدهای مذکور را بیان نموده و حتی بعضا نحوه تصحیح آن نقدها را نیز مطرح نموده اند.

در اینجا یکی از نقدها که به تناسب ساده تر و قابل فهم تر است را بیان می کنم و ادامه نقدها و نقد نقدها(همگی به نقل از کتاب فوق الذکر) در لینک ادامه مطلب خواهد آمد.

نقد گونیلون و تصحیح آن

"«گونیلون» راهب معاصر آنسلم پاسخی نقضی به برهان وی داده است. وی می گوید: بر اساس برهان فوق «کامل ترین جزیره»ای که می توان تصور کرد هم باید وجود خارجی داشته باشد، زیرا اگر وجود خارجی نداشته باشد پس کامل ترین جزیره قابل تصور نبوده و جزایر ناقصی که در خارج موجود هستند از آن کامل تر خواهند بود. پس مطابق با این برهان، کامل ترین جزیره متصور نیز باید موجود باشد، حال آنکه می دانیم چنین جزیره ای در عالم خارج وجود ندارد.
به اشکال گونیلون این گونه پاسخ داده شده است که در مفهوم «کامل ترین موجود» قابل تصور، جمیع کمالات و از جمله تصور وجود خارجی و ضرورت آن حضور دارد، حال آنکه در مفهوم «کامل ترین جزیره» اینگونه نیست. «کامل ترین جزیره» یک امر حادث و ممکن است و بدون هیچ گونه تناقضی می توان عدم آن را تصور کرد.

اشکال گونیلون را می توان به گونه ای تصحیح نمود تا از پاسخ فوق مصون باشد، به این صورت که می توان مورد نقض را از «کامل ترین جزیره» و نظایر آن به «شریک الباری»(به معنی موجود فرضی شریک خداوند) انتقال داد، زیرا مفهوم «شریک الباری» با تمام مفاهیمی که در خداوند یا همان «کامل ترین موجود» قرار گرفته است، تشابه دارد و به همین دلیل، تصور وجود خارجی نداشتن «شریک الباری» با کمالاتی که در ذات مفهوم آن نهفته است، متناقض است، پس «شریک الباری» نیز بنا به برهانی که آنسلم اقامه نموده، باید وجود خارجی داشته باشد؛ حال آنکه می دانیم اینگونه نیست."

نقض مزبور همراه با آنچه در تصحیح آن ذکر شد، عقیم بودن برهان آنسلم را اثبات می کند؛ لیکن رمز باطل بودن قیاس را آشکار نمی نماید.
اما اشکال اساسی برهان آنسلم چیست؟
وقتی پاسخ صحیح و اشکال اساسی برهان آنسلم را به قلم حضرت آیت الله جوادی خواندم واقعا بهت زده شدم. این برهان در میان فلاسفه مسلمان به راحتی هر چه تمام تر و با تمسک به دو مفهوم منطقی خاص منطق دانان مسلمان مورد ایراد جدی قرار گرفته و کاملا رد شده است.

برای توضیح این موضوع می بایست ابتدا دو اصطلاح را تعریف کنیم. در منطق اسلامی ما دو مفهوم داریم به نام های «حمل اوّلی» و «حمل شایع» ولی قبل از توضیح این دو مفهوم می بایست بگوییم اصلاً «حمل» یعنی چه؟

در منطق به هر جمله خبری، «قضیه» می گویند. هر قضیه سه بخش دارد: موضوع، محمول و نسبت حکمیه. با یک مثال این سه بخش را توضیح می دهیم: جمله «محمد انسان است» را در نظر بگیرید. در این جمله «محمد»، «موضوع» قضیه است. «انسان»، «محمول» یا آنچه بر محمد حمل می شود، و فعل جمله یا همان «است»، «نسبت حکمیه» میان موضوع و محمول است که رابطه سلبی یا ایجابی(مثبت یا منفی) میان آن دو را مشخص می کند.

کیفیت نسبت دادن محمول به موضوع یا به عبارت منطقی اش، حملِ محمول بر موضوع از چندین منظر تقسیم بندی شده است. یکی از این تقسیم بندی ها براساس مفهومی یا مصداقی بودن اتحاد موضوع و محمول صورت گرفته است. به عبارت دیگر گاهی موضوع و محمول در عالم مفاهیم با هم اتحاد دارند و گاهی در مصادیق. به عنوان مثال در جمله «انسان حیوان ناطق است»؛ مفهوم «حیوان ناطق» بر مفهوم «انسان» حمل شده یا به عبارت دیگر مفهوم «انسان» با مفهوم «حیوان ناطق» اتحاد یافته اند. در این حالت که اتحاد در ذهن آدمی میان دو مفهوم صورت پذیرفته، گفته می شود انسان به «حمل اوّلی ذاتی» حیوان ناطق است. علت ذاتی خواندن آن این است که از تطابق میان ذات «انسان» با ذات «حیوان ناطق» خبر می دهد. 

اما در جمله «محمد ایستاده است». اتحاد میان «موضوع» و «محمول» یا همان «محمد» و «ایستاده» در مصداق است و نه مفهوم و در عالم عین است و نه ذهن و از اتحاد ذاتی «محمد» با «ایستاده» نیز خبر نمی دهد. در واقع جمله خبر می دهد که شخص محمد که در عالم خارج وجود دارد و ما درباره مصداق خاص آن سخن می گوییم با مصداق عینی فعل ایستادن که یک حالت خارجی است در عالم خارج اتحاد یافته اند. در چنین حالتی می گوییم محمد به «حمل شایع صناعی» ایستاده است.

حال که تفاوت این دو مفهوم مشخص شد به سراغ ایراد اساسی برهان آنسلم می رویم. به بند چهارم برهان بازمی گردیم. آنجا که حالت دوم حصر عقلی را برگزیدیم: «کامل ترین موجود» وجود خارجی ندارد و به عبارت دیگر فقط در عالم ذهن وجود دارد.» ما در بند بعد بر اساس برهان آنسلم و با استناد به اینکه فقدان وجود خارجی برای «کامل ترین موجود» ما نقص به حساب می آید، نتیجه گرفتیم که «کامل ترین موجود» تصور شده در ذهن ما حقیقتاً «کامل ترین موجود» نبوده و لذا فرض حالت دوم به تناقض ختم خواهد شد. ولی حال که با دو مفهوم حمل اوّلی و حمل شایع آشنا شده ایم واضح و مبرهن است که تناقضی در کار نیست. در واقع در بند پنجم، میان مفهوم و مصداق «کامل ترین موجود» خلط واقع شده است و در واقع حد وسط استدلال تکرار نشده است. «موجود»ی که ما در عالم ذهن تصور کرده ایم به حمل اوّلی «کامل ترین» است چرا که مفهوم آن «موجود» با مفهوم «کاملترین بودن» یا «کمال مطلق» اتحاد یافته است. ولی این امر هیچ تناقضی با آن ندارد که همان موجود در عالم عین(در عالم خارج) «کامل ترین» نباشد. چرا که در حالت دوم می بایست میان آن «موجود» و «کامل ترین بودن» به حمل شایع و در مصداق اتحاد صورت گیرد و این دو حالت اصولاً دو جمله متفاوت هستند و لذا اینکه موضوع و محمول آنها در یکی تطابق داشته باشند و در دیگری نداشته باشند به هیچ وجه به معنی تناقض نخواهد بود.

توضیح تخصصی تر اینکه منطق دانان مسلمان  برای متناقض دانستن دو جمله/گزاره/قضیه، هشت وحدت را بین آن دو الزامی دانسته اند که در قالب شعر ذیل ذکر می گردد:

در تناقض هشت وحدت شرط دان/وحدت موضوع و محمول و مکان

وحدت شرط و اضافه، جزء و کل/قوه و فعل است و در آخر زمان

به عنوان مثال اینکه بگوییم "محمد خسته است" با جمله "محمد خسته نیست" فقط در صورتی تناقض دارد که هشت وحدت فوق بین آن دو جمله وجودت داشته باشد. و اگر حتی فقط یکی از آنها وجود نداشته باشد تناقضی در کار نخواهد بود. به عنوان مثال اگر دو جمله فوق الذکر از نظر زمان وحدت نداشته باشند و هر یک متعلق به زمانی باشد میان آنها تناقضی وجود نخواهد داشت. مثلا در مورد فقدان وحدت زمان؛ محمد دیروز خسته بوده ولی امروز خسته نیست و این متضمن هیچ تناقضی نیست!

ملاصدرا به وحدتهای هشت گانه فوق افزوده وحدت نهمی نیز افزوده و آن همانا وحدت مورد اشاره آیت الله جوادی برای اثبات خطا در برهان آنسلم است. وحدت نهم وحدت حمل است! یعنی دو قضیه متناقض می بایست در کیفیت حمل(اولی یا شایع بودن) هم یکسان باشند. وگرنه تناقضی در کار نخواهد بود.

بر همین اساس و با توجه به اینکه:

۱. «موجود»ی که ما در عالم ذهن تصور کرده ایم در مفهوم، «کامل ترین» است یا به عبارت دیگر به حمل اوّلی «کامل ترین» است.

۲. «موجود»ی که ما در عالم ذهن تصور کرده ایم در مصداق، «کامل ترین» نیست یا به عبارت دیگر به حمل شایع «کامل ترین» نیست.

لذا این دو جمله هیچ ربطی به هم ندارند و لذا متضمن هیچ تناقضی نمی باشند. چرا که «از شرایط تناقض، وحدت حمل است».

باز به قول آیت الله جوادی آملی:

"نشانه این مطلب همان است که شریک الباری، به حمل اوّلی شریک خداست؛ یعنی مفهوم آن از همه قداست ها و کمال هایی که برای مفهوم «کامل ترین موجود» فرض شده، برخوردار است(چون می توان آن را اینگونه تصور کرد)، با این همه به هیچ وجه مصداق خارجی ندارد. به واقع اگر صرف قابلیت تصور شدن برای اثبات وجود خارجی «کامل ترین موجود» کفایت می کرد، وجود خارجیِ شریکِ او نیز به دلیل اینکه قابل تصور است اثبات می گردید.
در برهان مذکور، تناقض در صورتی پیش می آید که محورِ حمل در همه موارد برهان یکسان باشد؛ یعنی تصوری که به حمل اوّلی دارای کمالی است، در همان مدار و به همان حمل، کمال خود را از دست بدهد یا مفهومی که به حمل شایع از کمالی برخوردار است، به همان حمل فاقد آن باشد؛ لیکن اگر مفهومی به حمل اوّلی واجد یک کمال و به حمل شایع فاقد آن بود، تناقض و خُلفی لازم نمی آید.
اشکال فوق گر چه از دید ناقدان غربی برهان مزبور مخفی مانده؛ لیکن مورد توجه حکمای اسلامی قرار گرفته است. امتیاز مفهوم و مصداق و تفاوت دو نوع از حمل، یعنی حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی، مایه تزلزل استدلال آنسلم است، چنان که از رهگذر این امتیاز و تفاوت، بسیاری از تناقضاتی که غیر قابل حل پنداشته شده مرتفع می گردند و برخی مغالطات مشابهی که به آثار برخی اهل معرفت راه یافته، از همین طریق آشکار می شود."

حضرت آیت الله جوادی پس از ذکر مطالب فوق به ذکر مواردی از خلط مفهوم و مصداق در براهین اهل معرفت پرداخته که می توانید در لینک ادامه مطلب ملاحظه نمایید.

و اما غرض اصلی از این نوشته:

آنچه از تقریر این یادداشت قصد داشتم بیان کنم در واقع ذکر جفایی است که ما نسبت به فلسفه فخیمه اسلامی روا داشته ایم. گاهی آنرا ترجمه صرف فلسفه یونان می خوانیم، گاهی آنرا کلام می دانیم و گاهی دچار جزمیت و دگماتیسم! حال آنکه این نظام فلسفی وزین حداقل در حوزه خدا شناسی هنوز که هنوز است همآوردی ندارد! مسلماً نیازی به تذکر نیست که موضوع این یادداشت نمی از دریای مقصود مورد ادعای نگارنده است و برتری موصوف، واضح تر و عیان تر از آن است که نیاز به قلم همچومنی و یا نگاشتن چنین مطلبی داشته باشد. ولی متأسفانه عمق و گستره بیگانگی دانشگاهیان و محققان ما، اعم از فلسفه خوانان و غیر فلسفه خوانان با فلسفه اسلامی تا حدی است که چنین تلنگرهایی لازم و ضروری می نماید.

اختتام این یادداشت را به جملات ذیل از دکتر ابراهیمی دینانی(که تسلط ایشان به فلسفه غرب و شرق بر همگان آشکار است) وا می گذارم که الحق و الانصاف خوب حق مطلب را ادا کرده اند:

«غالب جوان هایی که می گویند امثال ابن سینا متکلمند دلشان می خواهد فیلسوف حتماً بی دین باشد. زکریای رازی را که فیلسوف و یگانه فیلسوف اسلامی می دانند از آن روست که او را بی دین می دانند! که گفته است فیلسوف حتماً باید دین نداشته باشد. دین داری و دین نداری هیچ کدام در جوهر فلسفه تاثیری ندارد. اگر شما بگویید آدم دیندار پیش فرض دارد از شما می پرسم: «مگر آدم بی دین پیش فرض ندارد؟ بدون پیش فرض انسان اصلاً نمی تواند فکر کند. ولی فیلسوف می تواند از خودش فاصله بگیرد. مادامی که نتواند فاصله بگیرد فیلسوف نیست. ابن سینا از فیلسوفان دیگر، از هایدگر، هیچ کم ندارد. در فلسفه کم ندارد. مگر کانت که این همه در فلسفه بزرگش می دانند مسیحی نیست؟ کانت یک مسیحی متعصب است. تمام فلسفه اش در خدمت مسیحیت است و شما از او یک لیبرال تمام عیار می سازید. او می گوید من عقل را خلع صلاح می کنم تا جا برای ایمان باز شود. با صراحت تمام این حرف را نوشته. او لیبرال تر است یا ابن سینا؟ ابن سینا هرگز چنین چیزی نگفته است. در مورد ابن سینا بی انصافی شده. من در سخنان ابن سینا سخنان فلسفی می بینم و او را و امثال او را یک سر و گردن از همه فیلسوفان غربی بزرگ تر می بینم. ابن سینا در ردیف ارسطو است. اگر نگویم از ارسطو بزرگتر است. ارسطو را خوانده ولی ذره ای در قید او باقی نمانده است، از ارسطو فرار کرده است. درست است که فلسفه علم به حقایق است متاسفانه فلسفه اسلامی در بخش های طبیعیات و ریاضیات پیش رفتی نداشته است. ولی در الهیات من معتقدم که فیلسوفان اسلامی هنوز هم در دنیا حرف اول را میزنند. در الهیات کسی در این قرن به گرد ابن سینا و ملاصدرا هم نمی رسد. یک عده جوان مجذوب پلاتینجا هستند. اصلاً بررسی کنید. بی انصافی نکنید. البته در طبیعیات من هیچ حرفی ندارم. اما در الهیات که بخش اصلی فلسفه است من ملاصدرا را از جمیع فیلسوفان غرب یک پله بالاتر می دانم. فلسفه خوان های ما اشتباه می کنند. تازه فلسفه اسلامی فقط ابن سینا و ملاصدرا نیست. فلسفه اسلامی امروز اوجش در الهیات است. الهیات اسلامی را باید در سنایی بخوانید. باید سنایی را خواند و فهم کرد. همچنین عطار را. کجا الهیاتی پیدا می کنید که با مصیبت نامه عطار برابری کند؟

فلسفه خوانده های ما حتی اسم بعضی از حکمای بزرگمان را نشنیده اند. ابو سلیمان سجستانی حکیم است، هم چنین ابو یعقوب سجستانی و حمیدالدین کرمانی و ابوالحسن عامری و ..... این ها هرکدامشان با بزرگترین فیلسوفان غرب برابرند. ظلم و بی انصافی تاریخی رفته است بر این بزرگان. من دردمندانه حرف می زنم. می گویند اسفار خوانده ایم. کجا؟ کی اسفار خوانده ای؟»*

پی نوشت:

* http://www.iptra.ir/prtcqpqm,2bq1.l8b.asq2a23.ald2.html

پرونده/ دکتر سروش؛ از آغاز تا انتها

محمد دهداری، جمعه، ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۴۴ ق.ظ، ۴ نظر

لینکهایی که در این صفحه به ترتیب قرار داده شده، در واقع تحقیق کلاسی بنده درباره عبدالکریم سروش بوده اند. سعی کرده ام در این تحقیق با بررسی مختصر سه نظریه مهم سروش یک سیر سروش شناسی مختصر و کاربردی ارائه نمایم. لازم به ذکر است مقالات موجود در این تحقیق همگی بازبینی عمقی و ویرایش شده اند. اگر دوستان از این مطالب جایی استفاده نموده اند، لطفا تغییرات را لحاظ کنند.

آیا خدا وجود دارد؟

محمد دهداری، پنجشنبه، ۵ خرداد ۱۳۹۰، ۱۱:۰۵ ب.ظ، ۵۳ نظر

برهان بوعلی در باب اثبات وجود خدا به زبان ساده

گفتگوی دو برادر قبل از تولد درباره وجود مادر

قبل نوشت:
اخیرا تعداد افراد گمراه و یا بیمار در محیط سایبر که با خلط اغراض سیاسی و حتی اقتصادی با مسائل اعتقادی اقدام به زیر سؤال بردن اعتقادات اسلامی مردم می نمایند زیاد شده است. این نشانه خطرناکی است. از همین رو تصمیم گرفتم در این یادداشت در حد توان خود قدمی در راه پاسخ به یکی از مهمترین شبهات اعتقادی، بردارم. البته اسلام برای تمامی این شبهات پاسخ های محکم و درخوری دارد ولی متأسفانه این پاسخ ها خوب بازنشر نشده اند. شبهه مورد نظر در خصوص اثبات وجود خداست.
قبل از ورود به بحث ذکر چند نکته ضرورت دارد:
١. اولین مطلبی که در هنگام پاسخ دادن به این شبهه باید خوب جا بیفتد این است که اثبات وجود خدا یک بحث علمی در حوزه فلسفه و کلام است و این بدان معنی است که درک این مبحث و ایراد وارد کردن به آن نیازمند یک سری مقدماتی است که حد اقلِ آنها آشنایی با منطق و الفبای فلسفه می باشد. درست مانند دیگر مباحث، در حوزه های دیگر علمی! به عنوان مثال آیا می توان برای کسی که حتی ابتدائیات مهندسی مکانیک را نمی داند نحوه ساخت یک سانتریفیوژ را توضیح داد به طوری که کاملا توسط فرد ناآگاه فهم شود؟! مسلما خیر! در مباحث فلسفی و کلامی نیز همینگونه است. کسی که کمترین اطلاعات مقدماتی را در این علوم ندارد نمی تواند انتظار داشته باشد که این مباحث را به خوبی درک نماید.
٢. درست به دلیل فوق الذکر دوستانی که می خواهند در رد اینگونه شبهات تلاشی نمایند نیز نباید قبل از درک صحیح موضوعِ مورد چالش، به بحث وارد شوند. چه آنکه بهترین حمله به یک موضوع دفاع بد از آن است. البته من نمی گویم باید همه در حد ملا هادی سبزواری فلسفه بدانند تا دراینگونه مباحث شرکت نمایند. حرفم این است که مقدمات حداقلی را در خصوص موضوع بحث داشته باشند. البته این نباید موجب رفتار منفعلانه نیز گردد. چه آنکه برخی حتی علی رغم داشته های علمی مناسب، به دلایل مختلف، از جمله شخصیت درگیرناشونده و بیش از حد منعطف، به وظیفه شرعی خود در مواقعی که می توانند و باید از اسلام دفاع کنند، عمل نمی نمایند.
٣. برخی از رفقا نیز که هم دارای معلومات بالایی هستند و هم در بحث ها شرکت می کنند، بعضا یا به کل فاقد قدرت انتقال مطلب می باشند و یا از این قوه بهره مندند ولی بحث در فضای سایبر را با بحث در حوزه علمیه و یا کرسی فلسفه دانشگاه اشتباه گرفته اند و لذا چنان سخت و ثقیل این مباحث را مطرح می کنند که خود ملا صدرا هم به سختی خواهد فهمید چه نوشته و یا گفته اند.
نوشتار:
در اسلام تقلید در اصول دین یعنی؛ توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت پذیرفته نیست و این بدان معنی است که انسان برای پذیرفتن این اصول به عنوان اصول اعتقادی، می بایست در حد توان خود اجتهاد نماید.
می گویند روزی رسول اکرم(ص) به همراه برخی صحابه از جایی رد می شدند و پیرزنی را دیدند که در حال نخ ریسی است. به وی فرمودند: خدا را چگونه شناختی؟ پیرزن دستش را از روی چرخ نخ ریسی برداشت و چرخ از حرکت ایستاد. سپس گفت: اینگونه! پیامبر اکرم(ص) رو به اصحاب نمودند و فرمودند: «علیکم بدین العجائز». بدان معنی که مانند این پیرزن در حد توان خود برای اعتقادات دینی تان استدلال و برهان داشته باشید. ما نیز می بایست در حد توان خود برای اصول دینمان برهان و حجت داشته باشیم.
مهمترین این اصول، اصل توحید است. یعنی اعتقاد به وجود خدای یگانه. برهانهای زیادی برای اثبات وجود خدا ارائه شده است. ما در این یادداشت برهان امکان و وجوب شیخ الرئیس بوعلی سینا را نقل می کنیم. از باب اینکه این برهان هم برهانی محکم و بی عیب و نقص است و هم برای کسانی که آشنایی کمی با منطق و فلسفه دارند،  قابل درک است. البته براهین بهتری نیز در این خصوص وجود دارد که علاقه مندان می توانند جهت آشنایی با آنها به کتاب فوق العاده ارزشمند آیت الله جوادی آملی به نام «تبیین براهین اثبات وجود خدا» مراجعه نمایند. (البته بسیاری از مباحث این کتاب برای خود بنده نیز کاملا قابل فهم نبود. اینجاست که ضرورت تحصیل فلسفه نزد استاد مشخص می شود.)
نکته ای که در خصوص اثبات وجود خدا نباید از نظر دور داشت اینکه وجود خدا یک بدیهی عقلی و جزو فطریات انسان است. آنچه از برهان و استدلال بر این موضوع اقامه می شود فقط و فقط برای تنبه ذهن است. به عبارت دیگر برای قلقلک دادن فکر آدمی و به منظور بیدار کردن وی از غفلت نسبت به این بدیهی عقلی است. برای فطری بودن و بی نیاز بودن وجود خدا از استدلال همان سخن امام صادق(ع) کافی است که در جواب ملحدی در خصوص اثبات وجود خدا فرمودند: آیا شده سوار بر کشتی در حال غرق شدنی باشی؟ ملحد پاسخ داد بلی و حضرت فرمودند در آن لحظه آیا قلبت متوجه جایی شد که تو را از مهلکه نجات دهد؟ و ملحد پاسخ داد آری. حضرت فرمودند: همان خداوند عالمیان است(نقل به مضمون).
این بیان همان است که خداوند متعال در قرآن کریم نیز بدان اشاره نموده است و از طریق آن خواسته افراد غافل را هشیار نماید: «وَإِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ ۖ فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ ۚ وَکَانَ الْإِنْسَانُ کَفُورًا» اسراء (۶٧)( و زمانى که در دریا آسیبى به شما رسد، هر که را جز خدا می خوانید ناپدید و گم می شود، و چون شما را به سوى خشکى نجات دهد [از خدا] روى می گردانید. و انسان بسیار ناسپاس است.)
و اما برهان:
بوعلی نیز نام برهان خود را صدیقین نهاده است. زیرا حکمای قبل از وی برای اثبات وجود خدا بحث را حول افعال و مخلوقات خداوند مانند حرکت، حدوث و نظم مطرح نموده بودند ولی وی بحث را حول خود وجود طرح نموده است و البته این ابتکاری بس نیکوست. نه فقط به این دلیل که روشی نو و بدیع است بلکه به علت آنکه با این تغییر مهم در محور بحث و موضوع استدلال، بسیاری از اشکالاتی که به برهان های سابق وارد بود رفع شده است. این امر تنها وقتی برای شما روشن خواهد شد که هم برهان های فلاسفه ماقبل بوعلی را خوانده باشید و هم برهان بوعلی را. در انتهای بحث باز به این موضوع اشاره خواهم کرد. قضاوت با خود شما!
برهان امکان و وجوب یا همان برهان صدیقین بوعلی فقط یک مقدمه دارد و آن نیز بدیهی است. آن مقدمه پذیرفتن وجود به عنوان واقعیت خارجی و به عبارت دیگر نفی شکاکیت افراطی است.
خب؛ ما قبول داریم که در عالم خارج موجوداتی وجود دارند. این موجودات را می توان به نحوی دسته بندی کرد که خارج از این دسته بندی گروه یا نوع دیگری از موجودات قابل تصور نباشد. به عنوان مثال موجودات را می توان به متحرک و ثابت تقسیم نمود. خارج از این دسته بندی نمی شود دسته سومی متصور شد. نمی توان گفت موجودی هست که نه ثابت است و نه متحرک. به این می گویند حصر عقلی. یعنی عقل قِسم دیگری سراغ نخواهد داشت. به همین شیوه می توان موجودات را به ممکن الوجود و واجب الوجود تقسیم نمود. اینکه این تقسیم بندی نیز آیا حصر عقلی است یا نه برای کسانی که معنی این دو تعبیر را می دانند واضح است ولی برای کسانی که با معانی ممکن الوجود و واجب الوجود ناآَشنایند باید ابتدا آنها را معنی کرد؛
منظور از ممکن الوجود، موجودی است که ممکن است وجود داشته باشد و ممکن است وجود نداشته باشد. این موجودات نسبت به دو مفهوم وجود و عدم حالت ۵٠-۵٠ دارند. این موجودات خودشان فی ذاته توانایی این را ندارند که به وجود بیایند و یا از میان بروند، به وجود بیاورند و یا از میان ببرند. ذات این موجودات با فقر و نیاز به غیر گره خورده است.
طرف مقابل ممکن الوجود، مفهوم واجب الوجود است. واجب الوجود به موجودی گفته می شود که نیستی در آن راه ندارد و برای اینکه وجود داشته باشد نیازمند موجود دیگری نیست. بلکه وجود داشتن در ذات آن است. به عبارت دیگر قائم به ذات خویش است.
در اینجا به دو نکته باید توجه کرد:
اول اینکه تا این مرحله از بحث، هنوز ما از اینکه هر کدام از این ممکن الوجود و یا واجب الوجود در عالم خارج و در واقعیت نیز وجود دارند یا خیر، چیزی نگفته ایم بلکه سخن بر سر مفاهیم آنهاست. به عبارت دیگر بحث ما مفهومی بوده است و هنوز در خصوص وضعیت عینی مفاهیم مذکور در عالم خارج، قضاوتی نکرده ایم.
و دوم اینکه با شرح مفاهیم ممکن الوجود و واجب الوجود و کمی دقت در آنها مشخص می شود که در عالم مفاهیم(عالم ذهن)، موجودات از این دو حالت که گفتیم خارج نیستند؛ یا ممکن الوجودند و یا واجب الوجود. درست مثل تقسیم موجودات به متحرک و ثابت و این نیز یک حصر عقلی است. و باز تأکید می کنم این غیر از سخن از وجود واقعی ممکن الوجود و واجب الوجود در عالم خارج است.
و اما بعد؛
اگر بخواهیم موجودات عالم خارج را به یکی از دو حالت ممکن الوجود یا واجب الوجود منتسب نماییم(یعنی راجع به ممکن الوجود یا واجب الوجود بودن آنها قضاوت کنیم) آنگاه باز با یک حصر عقلی مواجه خواهیم شد. چرا که قضاوت ما از سه حالت خارج نیست: ١) یا تمامی موجودات عالم واجب الوجودند. ٢) یا تمامی آنها ممکن الوجودند و ٣) یا برخی واجب الوجودند و برخی ممکن الوجود. حالت چهارمی وجود ندارد.
در این مرحله باید دقت کرد که اگر ما هر یک از دو حالت اول و سوم را برگزینیم یعنی وجود حداقل یک موجود واجب الوجود را پذیرفته ایم. در این صورت مقصود ما در این بخش از برهان حاصل شده است و به مطلوب خود رسیده ایم. چرا که ما در این بخش فقط قصد داریم تا وجود حداقل یک واجب الوجود را اثبات نماییم.

اینکه این واجب الوجود واحد است(بحث توحید) را در مراحل بعدی برهان و با استناد به لوازم عقلی واجب الوجود بودن، اثبات خواهیم کرد. (لوازم عقلی واجب الوجود بودن یعنی آنچه واجب الوجود بودن اقتضا می کند؛ یعنی آنچه عقل حکم می کند یک واجب الوجود باید باشد). 
می ماند حالت دوم؛ یعنی آن حالتی که بگوییم تمامی موجودات عالم خارج ممکن الوجودند و لاغیر. بحث اصلی از اینجا آغاز می شود. اصولا برهان امکان و وجوب برای رد این حالت اقامه شده است.
این بخش برهان به شرح ذیل است:
١. فرض می کنیم موجودات عالم خارج، همگی ممکن الوجودند.
٢. موجودات ممکن الوجود همانطور که در تعریف آنها آمد برای به وجود آمدن نیازمند موجود دیگری هستند.
٣. این موجود دیگر که ما نام آن را «غیر» می گذاریم نیز خود یا باید ممکن الوجود باشد و یا واجب الوجود.
۴. اگر واجب الوجود باشد که مطلوب ما به دست آمده ووجود حداقل یک واجب الوجود اثبات شده است. اگر ممکن الوجود باشد باز با توجه به تعریف ممکن الوجود بودن، وجودش نیاز مند «غیر» دیگری است که ما نام آن را «غیر٢» می گذاریم.
۵. «غیر٢» نیز یا ممکن الوجود خواهد بود و یا واجب الوجود. و آنچه در بند ۴ برای «غیر» گفتیم برای «غیر٢» نیز صادق است و نهایتا «غیر٢» نیز اگر واجب الوجود نباشد(که مطلوب ماست)، پس لاجرم باید نیازمند موجود دیگری مانند «غیر٣» باشد.
۶. نهایتا این سلسله «غیر» های ممکن الوجود تا بی نهایت ادامه خواهد یافت و این عقلاً محال است. چرا که در این صورت اصولا نمی بایست هیچ ممکن الوجودی از مرز استوای وجود/عدم پا فراتر نهاده و به وجود آمده باشد. به عبارت دیگر اصلا نمی بایست موجودی، وجود یافته باشد.
برای درک بهتر موضوع از یک مثال استفاده می کنیم. این سه شیء را در نظر بگیرید: چراغ، آینه و نور. چراغ در مثال ما حکم واجب الوجود را دارد، آینه حکم ممکن الوجود را و نور، نمادی از خود وجود است. نور چراغ از خود اوست. درست مانند واجب الوجود که وجود خود را بدهکار هیچ موجود دیگری نیست. ولی آینه ها از خود نوری ندارند. مانند ممکن الوجودها که وجود خود را از موجود دیگری عاریت گرفته اند. حال در عالم مثالی که زده ایم وقتی شما آینه ای می بینید که از خود نور ساطع می کند از آن رو که می دانید آینه از خود نوری ندارد پس عقل حکم می کند که بلاشک نور آینه از منبع دیگری باشد. حال اگر منبع دیگر نیز خود آینه باشد، قاعده تکرار می شود. در خصوص آینه دوم نیز وضع به همین منوال است و همچنین آینه سوم و آینه بعد و ... . پر واضح است که این سلسله نمی تواند تا بینهایت ادامه یابد. چرا؟ چون این نوری که به چشمان ما می رسد بالاخره می بایست منبعی داشته باشد که اگر غیر از این می بود اصلا نور و آینه نمی بایست دیده می شدند. پس حال که نور و آینه را می بینیم لذا می بایست منبعی غیر از آینه ها در کار باشد که نورش از آن خودش باشد و آغازگر این پرتوافشانی هم اوست.
فلاسفه در اینجا اصطلاحا می گویند «تسلسل عقلاً محال است» که البته این نیز از بدهیات عقلی است، لذا بر اساس برهان خلف نتیجه می گیریم که فرض ما در بند ١ غلط بوده است.

٧. نتیجه نهایی اینکه: عقلا نمی توان پذیرفت همه موجودات عالم ممکن الوجود باشند. پس در آن سه حالت اولی که در خصوص نسبت دادن ممکن الوجود یا واجب الوجود بودن به موجودات عالم خارج تصور کردیم حالت دوم محال عقلی است و ما محکوم هستیم که یکی از دو حالت اول و سوم را برگزینیم. یعنی یا همه موجودات عالم واجب الوجودند و یا برخی واجب الوجودند و برخی ممکن الوجود.
تا اینجا اثبات کردیم که حداقل یک موجود واجب الوجود وجود دارد. حال باید صفات واجب الوجود و از همه مهمتر یگانگی آنرا اثبات نماییم. اینجاست که آن ابتکار نیکوی بوعلی در خصوص تغییر موضوع استدلال از حرکت، نظم، علیت، حدوث، قدم و ...(در برهان های فلاسفه گذشته) به مفهوم وجود (در برهان امکان و وجوب بوعلی) به کمک ما می آید. برای اثبات صفات واجب الوجود و از جمله وحدت آن به مفهوم «وجوب وجود» مراجعه می کنیم.
ابتدا بحث توحید واجب الوجود:
١. مفروض می گیریم تعداد موجودات واجب الوجود نه «یک» بلکه «دو» تاست.
٢. از لوازم عقلی دوئیت حد و مرز است. چرا که وقتی سخن از تکثر است می بایست یکی، دیگری را محدود نماید و مرزی میان دو واجب الوجود، مشخص کننده دوئیت آنها باشد.
٣. از لوازم واجب الوجود بودن؛ بی نهایت بودن، بی حد و حصر بودن و غیر مقید بودن است. چرا که هر قید و حدی از عدم انتزاع می شود و نه از وجود و این با تعریف واجب الوجود تناقض دارد. بدین معنی که هرجا سخن از قید و حد است مفهوم مرز نیز با آنها همراه می شود و مرز به معنی جایی است که تا آنجا موجود وجود دارد و از آنجا به بعد وجود نخواهد داشت. لذا واجب الوجود را نمی توان حتی در عالم تصور محدود و مقید تصور کرد.
۴. نتیجتا؛ فرض غلط بوده و به حکم برهان خلف ثابت می شود که واجب الوجود دو تا نبوده و واحد است. توضیح اینکه چون از فرض واحد نبودن واجب الوجود بحث را شروع کرده و به تناقض رسیدیم لذا آن فرض غلط بوده و واجب الوجود یگانه است.
اثبات صفات مهم دیگری مانند غیر متغیر بودن، بی نقص بودن و امثال اینها نیز به همین گونه مقدور است. به عنوان مثال نقص نیز از عدم انتزاع می شود و یا به عبارت دیگر از ضعف در وجود ناشی می گردد و از آنجا که عدم و یا ضعف در وجود با مفهوم واجب الوجود بودن جمع نمی شود، پس واجب الوجود نمی تواند ناقص باشد. اصولا وجود برابر است با کمال و عدم برابر است با نقصان. لذا واجب الوجود که وجود مطلق است، کمال مطلق نیز هست.
همچنین با عنایت به اینکه آنچه خیر است نتیجه کمال است و آنچه شر است معلول نقص و نقصان، لذا وجود مطلق؛ خیر مطلق نیز می باشد و هرآنچه ما از آن به شر یاد می کنیم در واقع نتیجه عدم و نقصان بوده است. 
در خصوص تغییر نیز به همین منوال است. تغییر از شدت و ضعف وجود منتزع می گردد و از آنجا که شدت و ضعف وجود در واجب الوجود راه ندارد، لذا تغییر نیز برای واجب الوجود متصور نخواهد بود.
ملاحظه می کنید که اگر موضوع استدلال ما وجود و مفاهیم وابسته به آن مانند واجب الوجود و ممکن الوجود نمی بود اثبات وجود ذات باری تعالی و صفاتی از قبیل یگانگی اش، ثبوتش، کامل مطلق بودنش، فیاض مطلق بودنش، خیر مطلق بودنش و ... چقدر مشکل می شد.
نکته مهمی که در انتها باید اضافه کنم اینکه نباید میان واجب الوجود و علت اولیه خلط صورت گیرد. اینگونه نیست که وقتی واجب الوجود را پذیرفتیم بگوییم او موجودیست که یک یا چند موجود ممکن الوجود را آفریده و آنها نیز چند ممکن الوجود دیگر را و نهایتا جهان با این مختصات به وجود آمده است! آن بیان سلسله وار که در بیان برهان نقل نمودیم به جهت سهولت فهم مخاطب بود وگرنه هیچ ممکن الوجودی از آن جهت که نسبت به وجود و عدم حالت استوا دارد و به خودی خود از هر دو بی بهره است؛ نمی تواند هیچ موجود دیگری را از حالت استوا خارج کند و به وجود آورد یا از بین ببرد. لذا هر ذره ممکن الوجودی که در این عالم هست برای به وجود آمدن نیازمند واجب الوجود است و لاغیر.  
پی نوشت:

کامنتهای مطلب حاضر به سبب بحثها و جدل های چالشی فراوان با آتئیست ها و بی خدایانی که در پی اثبات مدعای بی خدایی خود بوده اند حاوی مناظره های مجازی بسیار جالبی شده است. از فیزیک کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و ام تئوری هاوکینگ گرفته تا ساینتیسم و پوزیتویسم هیوم و نگاتیویسم پوپر که در برخی موارد حجم پاسخ کامنتها را چندین برابر خود یادداشت کرده است! لذا مطالعه کامنتها و پاسخ های ارائه شده به آنها خالی از لطف نخواهد بود.
برخی می گویند که چرا از این الفاظ عربی واجب و ممکن و ... استفاده می کنید و چرا از مفاهیم علوم جدید مثل فیزیک و شیمی و ... حرفی نمی زنید؟ در پاسخ باید گفت شما چه کار به الفاظ دارید. بحث ما یک بحث کاملا عقلی است و شما اگر از الفاظ خوشتان نمی آید جای آنها الفاظ دیگری بگذارید ولی تعاریف را عوض نکنید. اگر منصف باشید و بدون تعصب غیر علمی به بحث بنگرید مطمئنا شکی در صحت استدلالات نخواهید کرد. ضمنا این بحث، یک بحث فلسفی است و نه طبیعی و تجربی. ابزار بحث فلسفی عقل است و ابزار علوم تجربی، تجربه و حس و ... . اینها چه ربطی به هم دارد.
+ به کار بردن تعبیر موجود برای واجب الوجود اشتباه است چرا که واجب الوجود عین وجود است و موجود اسم مفعول. ما مسامحتا و برای طرح آسانتر بحث از این تعبیر استفاده کردیم. همچنین لازم به ذکر است، عالم عدم یک عالم فرضی است و باز برای تفهیم مطلب به کار برده می شود.
+ دیشب شبکه چهار بحثی را راجع به ارتباط فلسفه و دین داشت پخش می کرد. برای اولین بار بود که می دیدم در صدا و سیما یک روحانی مکتب تفکیکی رسما تمامی فیلسوفان را متهم به کفرگویی می نماید. کاملا مشخص بود بسیار جزم اندیش و کم اطلاع نسبت به فلسفه است. پخش این برنامه در حالی صورت گرفت که در ایام هفته فلسفه نیز قرار داریم.
+ نوشته حاضر و توصیه های موجود در آن ممکن است این امر را به ذهن متبادر نماید که بنده در خصوص فلسفه و کلام ادعایی دارم. لذا این نکته را متذکر می شوم که  این حقیر به هیچ عنوان ادعایی در این امور ندارم. دانستنی های من در این حوزه به قدر رفع احتیاج و اضطرار است. آن هم اگر توفیق الهی رفیق راه باشد. اگر هم جایی خطایی در این نوشته و دیگر یادداشتهای از این دست دیدید متذکر شوید، با جان و دل می پذیرم.

شهید سید عبدالرضا موسوی؛ آیینه تفکر و تعبد

محمد دهداری، يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۸، ۰۹:۰۴ ب.ظ، ۱۲ نظر

 

جانشین شهید جهان آرا که بود!

شهید سید عبدالرضا موسوی

قبل نوشت:
گلزار شهدای شهر من آبادان، مزار گلهای معطر و نادری است که حداقل از باب هر گلی بویی دارد، شاید در هیچ جای دیگر دنیا یافت نشوند. از این میان می توان به شهید محمدحسن شریف قنوتی، اولین شهید روحانی جنگ و شهید سید عبدالرضا موسوی، جانشین شهید جهان آرا اشاره نمود. در این یادداشت می خواهم به معرفی شهید موسوی بپردازم. آنچه در وهله اول من را شیفته و مجذوب سید عبدالرضا موسوی کرد، چند وجهی و ذو ابعاد بودن شخصیت وی بود. شخصیت بزرگ این شهید بزرگوار، رزمنده ای تمام عیار و دلیر در میدان نبرد، دانشجویی ممتاز و کوشا در دانشگاه، استراتژیست و طراحی متبحر در امور نظامی و پژوهشگری در حوزه علوم دینی را در خود جمع کرده است. به خصوص این مورد آخر، خیلی جالب توجه است چرا که این شهید بزرگوار در آن سنین جوانی فلسفه اسلامی را از منابع اصلی و به زبان عربی مطالعه می نموده اند.
زندگی نامه ای که از ایشان خواهید خواند از روزنامه کیهان شماره ١٩٢۵٠مورخ ١٧/٩/٨٧ استخراج شده است. همچنین در لینک انتهای یادداشت نوشته هایی از این شهید بزرگوار به همکاران سپاهی، همسر و فرزند خردسالش را می توانید بخوانید که بسیار برای امروز ما قابل استفاده اند و نشانه حی و حاضرِ "لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً".
نوشتار:
روز جمعه ٢٩ فروردین ماه سال ١٣٣۵ در خرمشهر، فرزندی به دنیا آمد که او را «عبدالرضا» نامیدند تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر خرمشهر گذراند. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یادگیری، دانش آموزی ممتاز و موفق بود. در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلت ها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی به رغم وجود فسق و فساد فراوان، هیچ گاه دامن خود را نیالود و به جز درس خواندن و بازی فوتبال سرگرمی دیگری نداشت.
در سن ١٨ سالگی با معدل ۵٨/١٩ دیپلم گرفت و در کنکور سراسری با رتبه بسیار بالا قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.
به دلیل اینکه محیط دانشگاه را غیر اسلامی می دید فعالیت های خود را محدود به دانشگاه نکرد و با اجاره خانه ای در جنوب شهر تهران رابطه ای نزدیک با توده مردم محروم و زحمتکش آن مناطق برقرار کرد و شروع به آموزش کتب مذهبی به آنان نمود.
پس از چندی بنا به تصمیماتی که با دوستان و همفکرانش گرفت قرار بر این شد که هر کس به شهر و منطقه زندگی خود برگردد و با توجه به شناختی که از ویژگی ها و فرهنگ و سنت های بومی مردم منطقه خود دارد، بتواند رابطه جدی تری با مردم برقرار کند. به همین دلیل خود را به دانشگاه جندی شاپور اهواز منتقل کرد و در محیط جدید به فعالیت های سیاسی ادامه داد.
در اواخر سال ١٣۵۵ از طرف گارد دانشگاه به او اخطار داده شد که اگر به فعالیت های خود ادامه دهد اخراج خواهد شد. اما وی بی توجه به این هشدارها فعالیت های خود را افزایش داد و پس از دومین اخطار او را از دانشگاه اخراج کردند.
سید موسوی پس از بازگشت به خرمشهر سعی کرد با کمک فعالین شهر در میان تمامی افراد مبارز اعم از روحانیون، بازاریان مذهبی و جوانان مبارز وحدت ایجاد کند و انسجام و هماهنگی لازم را برای پیشبرد اهداف انقلابی فراهم سازد.
در همین راستا و به موازات رشد انقلاب اسلامی در کشور، وی نیز در برپایی تظاهرات، درگیری های خیابانی و بسیج مردم در تشکیل اولین حرکت های ضد رژیم، نقش عمده ای ایفا کرد و به دعوت سخنرانان و وعاظ و تکثیر و توزیع نوارها و اعلامیه های حضرت امام(ره) اقدام نمود.
در خرمشهر به دلیل فشار ساواک و پلیس رژیم، خانه ای اجاره نمود و فعالیت نیمه علنی اختیار کرد، همچنین به عضویت حزب الله خرمشهر در آمد و در آنجا با همرزم همیشگی اش شهید جهان آرا آشنا شد.
به دنبال برقراری حکومت نظامی، تمامی جوانان فعال شهر از جمله عبدالرضا دستگیر شده وبه زندان افتادند. شهید موسوی در زندان با مطالعه تمامی کتب استاد علامه طباطبایی و اغلب کتب عربی ملاصدرا و دیگر فلاسفه اسلامی و مطالعات منظم و دقیقی که در زمینه فلسفه اسلامی انجام داده بود، متوجه یک سری ضعفها و اشتباهات فلسفی خود گشته و پس از آزادی از بند رژیم، که به دلیل فشار مردم صورت گرفت، برای دوستانش آنها را شرح داده و تصحیح نمود. او می گفت: زندان برای انسان مانند آیینه است. آنجا دیگر جو و محیط و دیگران نیستند که تو را به حرکت دربیاوند. هر کس که پایدار بماند، میزان اعتقادش به مکتب روشن می شود.
شهید عبدالرضا پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه خرمشهر توسط شهید جهان آرا به عضویت آن در آمد و در سمت مسئول عملیات مشغول به کار شد.
در آبان سال 58 برای ادامه تحصیل به دانشگاه بازگشت و حدود یک ترم آنجا بود تا این که به خاطر وضع بحرانی و بغرنج خرمشهر و سپاه و به خاطر اصرار شهید جهان آرا و دیگر برادران سپاه مجدداً درسش را رها کرد و به سپاه بازگشت.
«صدیقه زمانی» همسر شهید عبدالرضا موسوی درباره این برحه از زندگی ایشان چنین می گوید: سید از اولین روزهای تجاوز عراق تا جنگ تن به تن با مزدوران بعثی در خرمشهر حضور داشت و در مهرماه ۵٩ براثر تیری که به کمرش اصابت کرد مجروح شد و تا پایان زندگی از دردکمر رنج می برد چون این تیر در نزدیکی ستون فقرات بود. پزشکان معتقد بودند که تحمل درد راحت تر از درآوردن آن تیر است.
سید پس از شهادت شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر شد و فقط فرمانده نبود بلکه مهمات را جابجا می کرد، راننده موتور، آمبولانس و سایر خودروهای نظامی بود، مرتب به خطوط مقدم جبهه سرکشی می کرد و به قدری درجبهه ها تلاش می کرد که خورد و خوراک را فراموش کرده بود و چهره اش چنان تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود.
درجریان عملیات بیت المقدس مسئولیت فرماندهی تیپ ٢٢ بدر را به ایشان محول کردند ولی نپذیرفت و این مسئولیت را به عهده «عبدالله نورانی» گذاشت و ترجیح می داد مانند یک رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. هنگامی که خبر شهادت شهید جهان آرا را شنید احساس می کرد برادر عزیزش را ازدست داده زیرا معتقد بود شهید جهان آرا برای خرمشهر یک سرمایه باارزش بود.
خصوصیات اخلاقی
شهید موسوی بسیار متواضع، جدی، مهربان و خوش اخلاق بود و در کارهای خانه به من کمک زیادی می کردند واحترام زیادی برای من قائل بودند به نحوی که همیشه من را با نام خانوادگی خودم در یک اجتماع خطاب می کردند و معتقد بود که شخصیت زن آنقدر بالاو باارزش است که با ازدواج نباید هویتش عوض شود و هویت همسرش را بگیرد بلکه همیشه باید زن را با نام و فامیل خودش صدا کرد.
شهید موسوی خیلی مردم دار و اجتماعی بود و به مردم در تمامی زمینه ها کمک می کرد یار و یاور محرومان و مستضعفین بود و در خدمت به مردم همیشه پیشقدم بود.
در تمامی فامیل از احترام زیادی برخوردار بود وهمه او را الگوی اخلاق و کمالات انسانی می دانستند و در کارها با او مشورت می کردند زیرا دارای خصوصیاتی منحصر به فرد بود که در افراد دیگر کمتر دیده می شد، مثلاهنگامی که می خواستند به منزل بیایند اول به دیدار مادرشان و مادر من می رفتند بعد به خانه می آمدند و نفوذ عاطفی خاصی در همه بستگان و فامیل داشتند با اینکه یک سال و پنج ماه بیشتر فاطمه دخترمان را ندید ولی در این مدت کوتاه فاطمه را غرق محبت و نوازش می کرد و او را می بوئید و می بوسید و می گفت شاید آخرین باری باشد که دخترم را ببینم.
اگر شهید موسوی در این برهه زمانی زنده بود چه تفکری داشت؟
شهید موسوی آینه ای از تفکر و تعبد بود و عقلانیت خاصی داشت. اگر کسی با ایشان همراه نمی شد شاید باورش نمی شد که سید دارای چه خصوصیات منحصر به فردی است اما من که از نزدیک شاهد رفتارها و اعمال ایشان بودم به این ویژگی های بارز انسانی کاملاواقف بودم هیچ وقت نماز اول وقت ایشان عقب نمی افتاد و در پی گیری تعقیبات نماز مصر و متعهد بودند نماز شب ایشان هم ترک نمی شد. ایشان قلم بسیار زیبایی داشتند و یک تئوریسین بود. واقعا اگر شهید موسوی الآن زنده بود یک تئوریسین انقلاب بود. وی مسلط به زبان عربی و انگلیسی بود و حتی از ایشان برای کار در وزارت خارجه به عنوان دیپلمات دعوت کرده بودند که صلاح ندانستند در شرایط حساس کشور به خارج بروند و در کشور ماندند.
خط فکری شهید موسوی برگرفته از تفکر حضرت امام خمینی(ره) بود و ارادت بسیار زیادی به ایشان داشتند به نحوی که همیشه می گفت امام(ره) عصاره تاریخ است.
وی در زمان شروع جنگ نخستین کسی بود که خیانت های بنی صدر را تذکر داده بود و از همان ابتدا می گفت بنی صدر خائن است.
در همان روزهای آغازین جنگ بود که به پیشنهاد ایشان من و همسر شهید جهان آرا به خدمت امام(ره) رسیدیم و یک گزارش کامل از وضعیت خرمشهر و خیانت های بنی صدر را تقدیم ایشان کردیم و تمامی مسائل را به مرحوم حاج احمدآقا انتقال دادیم.
پس از سقوط بنی صدر و تغییر و تحول در جبهه ها، شهید موسوی فعالیت خود را در جبهه ها شدت بخشید و پس از به دست گرفتن پست فرماندهی اقدام به سازماندهی تیپ ٢٢ بدر خرمشهر نمود.
ولی پیشنهاد فرماندهی این تیپ را نمی پذیرد تا در تمامی جبهه ها حضور دائم و فعال داشته باشد.
نحوه شهادت
دوستانش نحوه شهادت شهید موسوی را این طور تعریف می کردند. وقتی قرار بر عملیات بیت المقدس شد یک لحظه آرام و قرار نداشت مثل یک رزمنده بسیجی ساده با موتور به خطوط مقدم سرکشی می کرد با اینکه فرمانده سپاه خرمشهر بود و حضور ایشان در پشت جبهه ضروری بود ولی اصلاً قبول نمی کرد که هر روز و هر لحظه به خطوط مقدم سرکشی نکند. در عملیات های شناسایی حتی به خطوط عراقی ها هم می رفت تا اینکه هنگامی که به خط مقدم می رود متوجه می شود که یک رزمنده مجروح افتاده روی زمین و احتیاج به کمک دارد. سریع برمی گردد و به پست امدادی اطلاع می دهد و با یک آمبولانس به منطقه می رود و رزمنده مجروح را سوار آمبولانس می کند و آمبولانس حرکت می کند. همانجا یک گلوله توپ منفجر می شود و شهید موسوی به شهادت می رسد درحالی که دست و پایش قطع و شکمش پاره و نصف صورتش هم متلاشی شده بود.
سید عبدالرضا در اردیبهشت ١٣۶١ در روز جمعه ١٣ رجب (ولادت حضرت علی(ع)) به شهادت رسید و همان طور که مادر ایشان نقل می کنند در ١٣ رجب نیز بدنیا آمده بود.
همسر شهید موسوی اضافه می کند وقتی بعد از سه روز به سردخانه رفتم و می خواستم برای آخرین وداع قیافه ایشان را ببینم تصور می کردم که با یک جسد متلاشی شده و غیرقابل شناسایی روبه رو می شوم به خصوص که سه روز از شهادت ایشان گذشته بود و جسد متلاشی شده را درون پلاستیک گذاشته بودند ولی وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان تبسمی روی لبان ایشان دیدم که هرگز از یادم نمی رود همان لذتی که همیشه درمورد آن با من صحبت می کردند و می گفتند که شهدا ازشهادت لذت خاصی می برند واقعاً در سیمای ایشان مشاهده می شد.
از سوی دیگر وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان عطر و رایحه خوشی فضای سردخانه را پرکرد که من تابه کنون چنین رایحه ای را استشمام نکرده بودم سید بهشتی شده بود و بوی بهشت می داد.
پی نوشت:
+ دست نوشته هایی از سردار رشید اسلام سید عبدالرضا موسوی را می توانید در لینک ادامه مطلب بخوانید.
+ عکس هایی از شهید موسوی

مرثیه ای برای فلسفه

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ، ۲ نظر

قبل نوشت:

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم بذارمش.

نوشتار:
چند روز پیش در ضمیمه اندیشه و معرفت روزنامه جام جم، نقطه، مطلبی را درباره سلسله جلسات "نقد و بررسی کتاب امیر کبیر" خوندم که داغ کهنه ام رو تازه کرد. موضوع جلسه نقد کتاب "مبانی اندیشه های فلسفی" اثر دکتر منوچهر صانعی دره بیدی بود که علاوه بر نویسنده اثر، دکتر عبدالکریم رشیدیان و دکتر نصرالله حکمت نیز در اون حضور داشتند. چیزی که می خوام در رابطه با این نشست براتون بنویسم درد دلیه که مدتها بود می خواستم یه جوری به دنیای مجازی راهش بدم ولی یا حسش نبود یا موقعیتش یا چیزای دیگه اش. به هر حال آخر، نوشتم و آخر ِ نوشته ام متوجه خواهید شد از چی می خوام بنالم.
من که کتاب رو ندیدیم و اگه هم می دیدم با این اوضاع وا اسفای درسی و ترم آخر بودنم و تغییر رشته واسه فوق و هزارتا گرفتاری دیگه، وقت نمی کردم بخونمش ولی اینجور که از مناظره مذکور بدست میاد کتاب از جمله کتابهای فلسفه برای همه یا خود آموز فلسفه یا فلسفه به زبان ساده است که البته به نظر دکتر رشیدیان اونچه که از یک کتاب فلسفه به زبان ساده انتظار میره از آب در نیومده. یه جا تاریخ فلسفه شده، یه جا فلسفه مبسوط و یه جا هم فلسفه مختصر و اینها همه با فلسفه ساده و سهل الفهم شده فرق داره. دکتر رشیدیان به درستی بر این نکته مهم پافشاری کرده بودند که نباید چنین کتابهایی رو دست کم گرفت بلکه نوشتن این قبیل کتب از کتابهای تخصصی که برای اهل علم نوشته می شوند بسی دشوارتره و تسلط بیشتر نویسنده رو طلب می کنه. بگذریم٬ رشیدیان بیش از این حرفی نزده بود و من هم نمی خوام درباره این جور چیزا بنویسم. بحث من سر مناظره دکتر صانعی و دکتر حکمته(که تا اونجایی که من می دونم هم درس حوزه خونده و هم فلسفه دانشگاهی).
طبق انتقادات حکمت و ارجاع هایی که به کتاب صانعی داده بود، علاوه بر یه سری اشکالات روش شناختی که موضوع بحث ما نیست٬ ایراد اصلی کار صانعی در نجوه پرداختن وی به فلسفه اسلامیه. متاسفانه ایشون در کتابشون حسابی حساب فلسفه اسلامی رو رسیده اند. چندتا از این اشکالات مبنایی رو در ادامه نوشته خواهم آورد، اگه علاقه دارید ببینید٬ ولی نه انصافا ببینید چون تا نبینید عمق ماجرا رو درک نخواهید کرد.
تازه ایرادات دکتر حکمت رو نمی دونم چقدر خلاصه شده بود، ولی من از همون خلاصه٬ یک پنجم رو هم نقل نکرده ام. حالا دیگه شما خود حدیث مفصل بخونید از این مجمل. با اینکه من اونقدرا هم از فلسفه سر در نمیارم ولی اینقدر این اشتباهات فاحش هست که امثال بنده رو هم به خنده و ایضا عصبانیت وامیداره. من اشکالات مطرح شده توسط حکمت رو که می خوندم همش در این فکر بودم که صانعی چطور به اینها جواب خواهد داد، آخه باورم نمیشد یه دکتر مملکت همچین اشتباهات تابلوی مرتکب شده باشه، پیش خودم میگفتم حتما این چیزایی که مورد ایراد دکتر حکمته توی فلسفه اسلامی محل اختلافه، خوب دکتر صانعی هم نظر خودش رو نوشته، ولی وقتی جوابهای صانعی رو خوندم معلومم شد که نه بابا ایشون اصلا توی باغ تشریف ندارند. دکتر حکمت بنده خدا فقط مونده بود از این جوابهای آسمون و ریسمون گریه اش بگیره - که آخه دکتر حسابی تو که فلسفه اسلامی نمیدونی، مجبوری کتاب بنویسی و تازه خطای خودت رو هم اینطور مذبوحانه توجیه کنی- حکمت چند بار در طول جلسه از صانعی خواهش کرد که اگه خواستی تجدید چاپ کنی مردونه این بخش فلسفه اسلامی رو برش دار از کتاب خیال همه رو راحت کن. 
سطر به سطر این مطالب رو که می خوندم به یاد بحث ها و مجادلات دانشجویی که با افراد مختلف، در خوابگاه، دانشگاه، نت و جاهای دیگه بر سر ِ تقابل فلسفه اسلامی و فلسفه مدرن داشتم، می افتادم و از اعماق وجود آه میکشیدم. همیشه از کسانی که نمی دونند و نمی دونند که نمی دونند و نمی خواهند هم که بدونند، حرسم گرفته. با خودم گفتم این که دکترشه و ادعا داره فلسفه اسلامی هم خونده و اینطور کمیت منطقش لنگ می زنه٬ وای به حال نخونده هاش. ما رو بگو طی همون مباحثات چقدر زور می زدیم بعضی فلسفه اسلامی نخونده ها، بخونند و نظراتشون حداقل تعدیل بشه. از طرف دیگه به یاد فیلم هامون داریوش مهرجویی افتادم و حالت عَصَبی که موقع دیدن برداشت خام دستانه مهرجویی از عرفان اسلامی و پیاده سازی اون برداشت مسخره بر داستانی غربی، بهم دست داده بود. البته جرم صانعی به عنوان کسی که دکترای فلسفه است بسیار بیشتر از امثال مهرجوییه که سوادشون در حدی نیست که حتی میان عرفان اسلامی و عرفان سرخپوستی تمایزی قائل بشند. اونچه با خوندن این مناظره مکتوب بیش ار همه آزارم می داد این بود که صانعی به عنوان یک دکترای فلسفه!! هنوز حتی از کلیات فلسفه اسلامی به درک صحیحی نرسیده. ایشون هنوز معنی اشراق رو درک نکرده، معنی حرکت جوهری، اصالت وجود و ماهیت، وحدت و کثرت وجود رو درک نکرده(و علی الظاهر از تشکیک وجود  که نظریه صدراست هم اصلا خبر نداره). یک دکترای فلسفه در مملکتی مثل ایران با این تاریخ کهن و مملو از حکمت هنوز نسبت به تفکر و عقلانیت به قدری تعصب نداره که برای درک مفاهیم فلسفه اسلامی به طور صحیح کمی به خودش زحمت بده و هنوز اونقدر انصاف نداره که این فلسفه رو عادلانه و بدور از غرض با فلسفه های دیگه مقایسه کنه و اینا همه ناشی از ذهنیت منفی آقای صانعی نسبت به فلسفه اسلامیه، سوءذهنیتی که مشکل خیلی تحصیل کرده های دیگه ما هم هست و اغلب هم متاسفانه مثل همین دکتر صانعی به اون مباهات می کنند و اون رو نشونه متجدد بودن خودشون می دونند. کما اینکه خود ایشون در پاسخ به دکتر حکمت و درباره حجم کم مطالب فلسفه اسلامی در کتابشون اینطور عنوان کردند: " نمی دانم شاید یک وقت بقول فروید در ناخودآگاه آدم چیزی باشد، یک وقت است که شما کسی را دوست دارید ناخودآگاه او را بزرگ میکنید، و یک وقت از کسی تنفر؟!؟ دارید، ناخودآگاه آن را کوچک می کنید"
واقعا جای تاسف داره. وقتی که حرف از عقل و عقلانیته  ایشون اینطور به روانششناسی ناخودآگاه خودشون فرار میکنند، بجای اینکه برای گرایش و عدم گرایش خودشون دلیل بیارند و استدلال کنند.
این مشتیست از خروار خروار مدعی فکر و روشنفکری که بنظر من فلسفه رو نه برای داناتر شدن که برای داناتر جلوه کردن می خونند.
خدا آخر و عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه.ان شاءالله.

در ادامه به تعدادی از ایرادات فاحش وارده به کتاب مذکور اشاره می کنم:

- از کتاب 500 صفحه ای که این متفکر وطنی ما نوشته، فقط 7 صفحه متعلق به فلسفه اسلامیه. 
- از ابتدای همین 7 صفحه حتی تعاریف که ابتدایی ترین معانی ِ هر علمیه به نارسا ترین وجه مطرح شده بنحوی که مثلا :

«فلسفه اسلامی بطور گسترده دال بر مجموعه ای از مفاهیم فرهنگیست که به چهار گروه تقسیم می شوند: فقه!!، عرفان، کلام و فلسفه»


- تازه نویسنده محترم بر مبنای همین تعاریف سراپا نقص عرفان را اینگونه تبیین نموده:

«عرفان را من هنوز به درستی نفهمیده ام که چیست. اما ظاهرا بر مجموعه ای از احوال شخصی غیر قابل تعمیم اجتماعی و غیر قابل بیان به زبان همگانی که ناشی از شرایط روانی، اجتماعی و تربیت خاصیست، اطلاق میگردد. پشت کردن به علم و عقل!!! شناخت طبیعت از طریق تجربه و مشاهده در راس همه دیدگاههای عرفانیست»


- و بعد یکی یکی همه انواع فلسفه اسلامی رو داغون کرده و بولدوزر وار اینگونه پیش رفته که: «فلسفه مشاء جز آنچه از آیات قرآن اقتباس شده نیست» و تازه «اگر نظریه خلقت را از ملاصدرا بگیریم چیزی ندارد»(به نظرم ایشون تا کنون حتی یک نظر هم متون فلسفه بوعلی رو نیدیده و صرف اینکه شنیده در آثار بوعلی به تناسب از آیات قرآن بهره گرفته شده کل فلسفه وی رو مستخرج از قرآن معرفی کرده! در مورد ملاصدرا هم در ادامه متوجه خواهید شد که ایشون چقدر کارشناسانه نظر داده و شاخ دار بودن این ادعا ها رو هم ایضا)
- بخونید درباره فلسفه اشراق چی نوشته: 

«اشراق در این فلسفه به چه معنیست؟ اگر شما چیزی را لمس کنید، این شناخت حسیست. اگر استدلال کنید عقلی و اگر غیر از این دو باشد اشراقی. وحی پیامبران و کرامات عرفا از این قبیل است. اگر به نظر شما برسد! فردا زید می میرد و فردا او بمیرد ، این نمونه ای از شناخت اشراقیست»

 (بیچاره پیامبرا و عرفا چه هذیونهایی می گفته اند. نه؟!)
- و اما حکمت متعالیه و وای بر حکمت متعالیه که در این سطور چه بر سرش نیامده. به قول دکتر حکمت: خسن و خسین هر سه دختران معاویه اند. این همون بلائیه که دکتر صانعی در کتابش بر سر ملاصدرا و فلسفه درخشانش آورده. من در این تند نوشت نمی خوام احتجاج کنم و بگم مثلا حکمت متعالیه بهتره یا فلسفه های ضد و نقیضی که این روزها در دانشگاه های دنیا تعلیم میشه فقط می خوام بگم ببینید فلسفه اسلامی چقدر مظلوم و مهجوره که حتی یه مسلمون دارای دکترای فلسفه هم متاسفانه از اون اینقدر بی اطلاعه و تازه درباره اش کتاب هم می نویسه و جاهلانه هم بر مواضع غیر علمیش پافشاری میکنه.
بخونید: «حکمت متعالیه سه بخش دارد: وحدت وجود!، اصالت وجود و حرکت جوهری» و بعد وحدت وجود رو به تناسب پس زمینه ذهنی فلسفه غربی خودشون، همه خدایی تفسیر کرده(و هیچ اشاره ای هم به مبحث تشکیک وجود و ... ننموده). در توضیح اصالت وجود هم ابتدایی ترین خطایی رو که یه طلبه مبتدی می تونه انجام بده، مرتکب شده و «اعتبار» رو معادل ِ «قرارداد» گرفته و درنهایت هم حرکت جوهری که شاهکار فلسفه صدراییه رو به نظریه کون و فساد ارسطو ربط داده و اصا با اون یکی دونسته(بابا کون و فساد کون و فساده، حرکت جوهری هم حرکت جوهری)*
پی نوشت:
*
در پاسخ به دوستانی که پرسیده اند این جمله آخر یعنی چه؟!: منظور اینه که کون و فساد تبدیل و تبدل ناگهانیه ولی حرکت تبدیل و تبدل تدریجی و اصلا ملاصدرا نظریه حرکتش رو در مقابل نظریه کون فساد ارسطو مطرح می کنه تا مشکل اون نظریه رو که فقدان امر ثابت در تبدیل و تبدل دفعیه رو حل کرده باشه و این شاهکاریه در عالم فلسفه. توضیح بیشتر اینکه در حرکت جوهری همونطور که از اسمش پیداست جوهر ثابت می مونه و فقط صورت شیء هست که تغییر می کنه ولی در کون و فساد، جوهر به کلی تغییر می کنه. اگه بازم نگرفتید باید بگم که به یه پیش نیازهایی نیاز دارید.

درباره ویتگنشتاین٬ حرف آخر

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۴ نظر

لودویک ویتگنشتاین

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
قبل نوشت:
اوایل فرجه های امتحانات پایان ترم اخیر بود که از شهرستان محل تحصیل اومده بودم خونه تا درس بخونم که ناپرهیزی کردم و وصل شدم اینترنت ببینم وضع کامنتهای پست اخیرم "جنگ ایدئولوژیک" چطوره. نسبت به پستهای قبلی بهتر بود و همین باعث شد توی پست بعدی "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین" علاوه بر تسلیت به مناسبت ایام ارتحال امام(ره) یه اشاره ای هم  به بعضی کامنتها بکنم، من جمله کامنت آقای نمازی. چند خطی هم البته بسیار دوستانه درباره وبلاگ ایشون و ویتگنشتاین نوشتم. این مطالب با لحنی صمیمانه و خودمونی نوشته شده بود و من به مخیله ام هم خطور نمی کرد کسی اون لحن رو بی ادبانه بدونه. ولی متاسفانه ایشون در پاسخ اون مطلب خودمونی (و شاید از شدت عشق به ویتگنشتاین و فلسفه تحلیل) این یادداشت تند و متعصبانه( خواستم لینک کنم وبلاگشون بالا نیومد) رو نوشتن و با سوء برداشت از لحن خودمونی من (که حتی شباهت به یک مقاله فلسفی ازش انتظار نمی رفت) و با مورد تمسخر قرار دادن علم بنده نسبت به فلسفه غرب، کلی بد و بیراه بار من فرمودند. سنت "کلوخ انداز را پاداش سنگ است" اقتضا می کرد بنده هم جوابی به همون سبک به ایشون بدم ولی من ساحت علم رو از اینجور رفتاها بدور می دونم و به همین خاطر برخورد بد ایشون رو به حساب سوءتفاهم گذاشتم و جواب ایشون رو به نحوی کاملا علمی در پست بعدی "فقط درباره ویتگنشتاین" دادم. به این امید که جو گفت و گوی ما دوستانه تر و علمی تر بشه. حالا بعد از یک ماه که ایشون جواب آخرشون رو روی وبلاگ گذاشتن ببینید چطور با نسبت دادن همه اون بد اخلاقی هایی که خودشون مرتکب شدن به بنده، فرافکنی کرده و بی ادبی های نوشتار خودشون رو به چه ظرافت توجیه کرده اند که اگه کسی نخونده باشه اون متن کذایی رو، فکر می کنه یه متن ادبی بوده.
واقعا من دیگه نمی تونم این رو هم به حساب همون سوء تفاهمات قبلی بذارم. حالت نوشتار ایشون بیشتر به کسی می مونه که توی بحث علمی کم آورده و با بد و بیراه می خواد این مسئله رو بپوشونه. بنده در این یادداشت، هم به فرمایشات فلسفی ایشون پاسخ خواهم داد و هم به غیر فلسفی ها. لازم بذکره من تمام تلاش خودم رو کردم این بحث در مسیر علمی خودش بمونه و بجاهایی که نباید، کشونده نشه. به همین دلیل در کل مکاتبه ای که با ایشون داشته ام حتی در جواب بی انصافی های ایشون بیشتر از اینکه نوشته شون رو بی ادبانه توصیف کرده باشم، چیز دیگه ای ننوشتم. با توجه به آنچه گذشت، یادداشت حاضر آخرین مطلب بنده در این مکاتبه خواهد بود. چرا که به من ثابت شد بحث من با ایشون ثمره ای جز اتلاف وقت هر دومون نداره. ایشالا من بعد کمتر از این مباحث الکی قلبه خواهیم داشت.  دقت در این مکاتبه آدم رو به یاد مناظره های ارسطو با سوفسطائیان میندازه، البته از نظر غنی بودن نوشته آقای نمازی از انواع مغالطات و نه از جهت شباهت بنده به ارسطو. از همین رو متن حاضر برای آموزش انواع مغالطه البته سازنده است. آرزو می کنم که همه این مغالطات سهوی بوده باشه.
نوشتار:
» در ادامه نوشته اخیر آقای نمازی و جوابهای بنده را ملاحظه می نمایید. جوابها پررنگ شده تا قابل تشخیص باشند؛
+ مفهوم فلسفه در نزد ویتگنشتاین
اگر بخواهیم بصورت خیلی مجمل بگوییم که تمام تلاشهای ویتگنشتاین بر حول چه موضوعی شکل گرفته است باید بگوییم که ویتگنشتاین به فلسفه فلسفه (Philosophy of Philosophy) پرداخته است. ویتگنشتاین در تمامی آثار خود در گیر و دار این است که فلسفه چیست. وظیفه آن چیست. روش آن چگونه است. مسائل فلسفی چه هستند. بنابراین محوری ترین سئوال در تمام اندیشه ویتگنشتاین مفهوم فلسفه است. من در اینجا قصد دارم بصورت کوتاه این مسئله بسیار اساسی اندیشه ویتگنشتاین را تشریح کنم. بنابراین از نظر من تمامی مطالب دیگری که ویتگنشتاین مطرح کرده است نسبت به این مسئله (فلسفه چیست) جایگاه فرعی دارند. اگر ما بتوانیم بفهمیم که ویتگنشتاین به فلسفه چگونه می اندیشد تمامی فلسفه او را درک خواهیم کرد. در حالیکه اگر سعی کنیم یک مسئله دیگر مثل "مفهوم ذهن" ٬ "جایگاه معنا" و یا بسیاری دیگر از مطالب خیره کننده آثار ویتگنشتاین را درک کنیم به چنین فهم کلی دست پیدا نخواهیم کرد.
» تا اینجا که پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته اند، لحن مودبانه تر شده. در باب این پاراگراف باید مطالبی را بیان کنم: آیا ویتگنشتاین خود نیز این مطلب را قبول داشته که فلسفه او صرفا یک سری معارف درجه دو هستند نه یک نظام فلسفه از نوع معارف درجه یک که باید به پاسخهای فلسفی هستی هم پاسخ دهد؟
مگر همین فلسفه ی فلسفه ویتگنشتاین جدای از مفاهیم عمده  آثار او مانند "جایگاه معنا" و " مفهوم ذهن" اند؟ اینها همه با هم نظام فکری او را تشکیل داده اند.
+ پس باید به سفری کوتاه در دنیای ویتگنشتاین برویم . ویتگنشتاین به دنبال چه بود ؟ او چه می خواست بداند ؟ آیا ویتگنشتاین یک فلسفه داشت یا دو فلسفه ؟ این سئوال را باید تحلیل کنیم. فلسفه ویتگنشتاین دو دوره دارد. اما این دو دوره نقض کامل یکدیگر نیست. ویتگنشتاین تا پایان عمر یک کار بیشتر انجام نداد. فلسفه او تغییری نکرد. مفهوم او از فلسفه هیچ تفاوتی نکرد. فلسفه او همیشه بر این بنیان شکل گرفته بود که تمام مسائل فلسفی ما مسائل زبانی هستند. اگر ما از خود می پرسیم "وجود چیست ؟" "آیا خدا وجود دارد ؟" "آیا بعد از مرگ دنیای دیگری وجود دارد؟" . اینها همه مسائل زبانی است . یعنی اگر ما از زبان و منطق زبان خود سر درآوریم تمامی مشکلات فلسفی قابل حل است. این مسئله در هر دو دوره اندیشه ویتگنشتاین حضور دارد. او هیچگاه از این باور دست برنداشت که مسائل فلسفی مسائل زبانی هستند. اما روش ویتگنشتاین بود که در این دو مرحله متحول شد. او در ابتدا از یک روش پیشینی برای حل مسائل زبانی خود استفاده می کرد اما با تحولی که در اندیشه او صورت پذیرفت از یک روش پسینی استفاده کرد.
» نه نه خیلی متناقض نیست یه کم متناقض است. آقای نمازی این چانه زنی ها یعنی چه؟ اولا فلسفه ایشان فقط از لحاظ روش شناختی تغییر نکرد که این تغییر در اعماق نظریاتش رخ داه بود تا آنجا که نه خودش به نظریاتش در رساله معتقد بود و نه بعد از تحقیقات فلسفی، رساله منبع تحولی در دنیای فلسفه شد. این جواب نقضی، جواب حلی هم در جمله خود شما نهفته است: " از نظر ویتگنشتاین تمام مسائل فلسفی مسائل زبانی اند." بنده در مطلب قبلی، نقدم حول همین مسئله بود که "مفهوم زبان در اندیشه وی بکلی متحول شده بود". در "رساله" زبان کارکرد آیینه ای داشت و در "تحقیقات" ابزاری و از آنجا که ویتگنشتاین مسائل فلسفه را مسائل زبانی می دانست با تغییر مفهوم زبان نزد وی مفهوم فلسفه هم تغییر کرد و این علاوه بر تحول عمیق روش فلسفی- تحلیلی وی است. تحول روشی وی ناشی از عدم  وجود زبان آرمانی "رساله" در "تحقیقات"، تحول در روش تحلیل زبان و چیز هایی از این دست است ولی تحول مفهوم زبان نزد وی، تحول مفهوم فلسفه را منتج گشت. تازه همان تحول متدولوژیک نیز آنقدر ژرف است که هیچ مسئله ای در فلسفه ویتگنشتاین از آن در امان نمانده است. لازم بذکر است این هم از نقاط ضعف فلسفه تحلیل است که چون فلاسفه تحلیلی دانش وسیعی مثل فلسفه را که به نظر بسیاری از دانشمندان علم اولی و مادر همه علوم است، بر مبنای زبان بنا نهاده اند، وقتی مفهوم کوچکی مثل زبان(در قیاس با فلسفه) نزد آنان تغییر می کند، فلسفه هم متحول می گردد.
+ روش پیشینی مورد استفاده ویتگنشتاین ترکیبی است از نظریه تابع ارزش و نظریه تصویری زبان. توجه کنید که ویتگنشتاین هیچکجا اثباتی برای نظریه خود ارائه نمی دهد. از نظر او بدیهی است که نظریه اش در مورد زبان صدق کند. در واقع ویتگنشتاین از روش کانت استفاده می کرد. کانت می پرسید که "قوه شناخت ما باید چگونه باشد تا بتوانیم جهان را بشناسیم؟" و ویتگنشتاین می پرسید "زبان باید چگونه باشد تا بتواند جهان را به ما نشان دهد؟" . او به هیچوجه در اینکه زبان وسیله شناخت جهان است شک نداشت.
» بواقع کانت هوشمندانه تر نظر داده و اگر وی ادعایی بر بداهت نظریه اش دارد قابل دفاع تر از بداهت نظریه زبانی ویتگنشتاین است. بنظر، ویتگنشتاین در این ادعا فقط همین جمله را از روش کانت استفاده کرده باشد که "نظر من بدیهی است" و لاغیر. این که نمی شود هر که از راه رسید ادعا کند که نظریه من بدیهی است. امور بدیهی مشخصاتی دارند که از آن جمله همگانی بودن بداهت آنها برای عموم مردم است. یعنی اگر برای ویتگنشتاین این امر بدیهیست برای من هم باید باشد. مثل امتناع جمع نقیضین. اصولا بدیهی تعریف دارد. قضیه ای بدیهی است که تصورش تصدیقش را به همراه آرد. مثلا اگر هر فردی جمع نقیضین را درست تصور کند بدون نیاز به دلیل به امتناعش حکم خواهد نمود. بعدا بطور کامل این نظریه شناخت را به بحث خواهم گذاشت، البته برای آنان که می خواهند بدانند، شما را نمی دانم.
+ اما در روش پسینی ویتگنشتاین دیگر از باور به ساختار یگانه زبان خبری نیست. او معتقد است که زبان یک ابزار است که برای انجام کارهای بسیار متنوع مورد استفاده قرار می دهد. کارکردهای زبان آنقدر متعدد است که شباهت موجود در آنها نباید ما را به اشتباه بیندازد. او برای تفکیک ظاهر و باطن زبان از اصطلاح "گرامر سطح" و "گرامر عمق" استفاده می کرد. گرامر عمق آنقدر متنوع است که نمی توان هیچ الگویی در آن تشخیص داد اما گرامر سطح همان چیزی است که از آن با عنوان "شباهت خانوادگی" نام می برد.
» جانا سخن از زبان ما میگویی. مگر شما نمی گفتید ویتگنشتاین مسائل فلسفی را مسائل زبانی می داند. از این جمله استفاده می شود که کار فلسفه تحلیل زبانی است و وقتی زبان که هسته این تعریف است تغییر ماهیت دهد چگونه فلسفه از این تغییر در امان خواهد بود؟
+ توجه کنید که باز هم "مفهوم فلسفه" در نزد ویتگنشتاین همانی است که بود. هنوز هم فلسفه وظیفه ای بغیر از حل مسائل مسائل فلسفی بوسیله بازشناسی منطق زبان ندارد. همان که در ویتگنشتاین اول با نام "تحلیل گزاره ها" و در ویتگنشتاین دوم با عنوان "دیدن کاربردها" معرفی می شود.
» خوب زبان تغییر کرده، روش تحلیل آن هم به اعتراف خود شما تغییر کرده، اینجا فقط اسم فلسفه است که تغییر نکرده. لازم نمی بینم بیشتر در اینباره بنویسم که در خانه اگر کس است یک حرف بس است.
+ پاسخ به آقای مهدوی
آقای مهدوی عزیز. بحث در مورد شیوه نوشتن شما بنظرم آنقدر مهم نمی رسد که دیگر سر آن بحث کنیم بنابراین به مطالب دیگری می پردازم که جلوی سوء تفاهم گرفته شود. من تصور نمی کنم فیلتر کردم نظریاتی که حاوی الفاظ زشت نباشند به هیچ وجه قابل توجیه باشد. در هر صورت محل بحث جایی است که نظریات غلط و درست با هم ابراز می شود. بنابراین شما باید تمامی نظریات را منعکس کنید تا خوانندگان خود قضاوت کنند. اتفاقا این شما هستید که با سانسور نظریات دیگران به بهانه غیرمنصفانه بودن یکطرفه به قاضی رفته اید. بقول استوارت میل تنها با برخورد اندیشه هاست که حقیقت آشکار می شود.
» جمله اول: فیلتر کردن نظریات غیر از فحاشی ها غلط است(فیلتر کردن فحاشی درست است). جمله دوم: ولی شما نباید اصلافیلتر کنید. جمله من: اگر کسی( مثل بعضی دوستان وبلاگ شما) فحاشی کرد من دانشجو که دیر به دیر آن می شوم چگونه حذف کنم آن فحش ها را؟ باز هم جمله من: آقای میل هم قبول خواهند داشت، برخورد اندیشه ها سازنده است نه فحاشی.
+ ضمنا من تصور نمی کنم تعصب خاصی به غرب داشته باشم. اتفاقا من همانقدر که با فلسفه اسلامی مخالفت دارم با فلاسفه اروپای قاره ای مثل هایدگر و هوسرل و سارتر نیز مخالفم. در میان تمام فلاسفه از نظر من تنها فلسفه ویتگنشتاین است که قابل دفاع است البته به شرطی که خوب فهمیده شود و شاید بعضی جاها تعدیلاتی نیز در آن صورت بگیرد که موضوع بحث من در اینجا نیست اما به مسائلی در اولین پستهای خودم در این وبلاگ اشاره کرده ام. اما باز هم دست از این ادعا برنمی دارم که تنها فلسفه قابل توجه برای من چیزی بجز ویتگنشتاین نیست و سایر فلسفه ها از جمله فلسفه اسلامی کارایی مورد نیاز ما را ندارند. بازهم در این مورد توضیح خواهم داد.
» آقای نمازی یادتان هست در اولین و آخرین چتی که با هم داشتیم، چه گل فرمایشی کردید:"نظرات هابز و ماکیاولی قابل اعتمادترند نسبت به دستورات قرآن"شما که بدون مطالعه متون اسلامی و یا متون فلسفی- کلامی اسلامی(به عنوان یک فرد بی طرف و نه حتی مسلمان) آنها را به هابز و ماکیاولی و ویتگنشتاین می فروشید، اگر تعصب ندارید چه دارید .و سپس فرمودید که ملت دولت با اسلام و مسیحیت مانعه الجمعند ولی با یهودیت خیر. شما که اینقدر به دولت مدرن اعتماد دارید ( همان دولت مدرنی که کم کم دارد جای خود را به دولت پست مدرن می دهد و این هم بسیار جای بحث دارد که دولت پست مدرن اگر بدون عبور از دولت مدرن دست یافتنی بود، چه منطقی آن روز به حقانیت آن منتج شد و امروز به این) تعصب ندارید، چه دارید؟ چقدر نظام سیاسی اسلام را مطالعه نموده اید؟ چقدر از قرآن آگاهی دارید؟ و آیا پامبران بیکار بودند که ....
در مورد کارایی فلسفه ویتگنشتاین کسانی که این مطالب را خوانده اند قضاوت خواهند کرد.
+ در مورد عنوان دانشجوی فنی خدمتتان عرض کردم که شان دانشجویی اقتضاء می کند که به شیوه مودبانه ای صحبت کنیم. واگرنه من هم به عناوین توجهی ندارم و اگرنه می توانستم از عنوان خودم در این بحث استفاده کنم. در مورد اقشار زحمت کش هم خودم در مطلب از همین عنوان استفاده کرده ام . در عین حال باید توجه کنید که هر قشری شیوه گفتگو و علایق خاص خود را دارد. من حرفم این بود که با شیوه گفتگوی اقشار زحمت کش نمی توان فلسفه نوشت . ویتگنشتاین هم مطمئنا اگر آهنگر بود با الفاظ کارگری کتاب نمی نوشت. شما اشاره کرده اید که بدون آشنایی . خواهش می کنم کم لطفی نفرمایید.
» مغالطه عقب نشینی در تعریف (definitional retreat). خوانندگان عزیز بین ما قضاوت می کنند که آیا مطالب بنده بی ادبانه بوده یا جوابهای شما؟ و اینکه منظور شما از آن جملات درباره من واقعا همین بوده که الان ادعا می کنید یا آنچه هر کسی بخواند متوجه می شود؟ در مورد استفاده شما از عنوان اقشار زحمت کش هم باید بگویم هر کس نوشته شما را بخواند می فهمد برای تحقیر بنده بوده و بس، و دیگر اینکه اصلا بحث این نیست که هر قشر چگونه صحبت می کند بحث این است که شما طوری می نویسید انگار این اقشار حق ندارند در حیطه نظرات فلسفانه شما وارد شوند و اصلا فلسفه با این آدمها جمع نمی شود. این همان تفکر حاکم بر ایران باستان است که بچه کفاشی می خواست درس بخواند و این خبر در کل کشور پیچید که این بچچچه کفاش هوس کرده درس بخواند. حال آنکه هر کس بخواهد می تواند در هر دانشی رشد کند و دانستن هیچ تبعیضی را بر نمی تابد. در ضمن من در یادداشت اولم متن فلسفی نمی نوشتم که لازم باشد به قواعدش پایبند باشم، و تازه اینها هیچ کدام توجیهی برای پاسخ بی ادبانه شما نمی باشد.
+ چیزی که شما از آن با عنوان فلسفه اسلامی نام می برید در هر صورت ریشه در فلسفه غرب دارد و بعد هم جذب فلسفه غرب شد. بنابراین اگر من با فلسفه غرب آشنایی داشته باشم به قدر کافی آشنایی دارم که بتوانم از روش شناسی آن ایراد بگیرم. مثلا لازم نیست من تمام فلسفه ارسطو را خوانده باشم تا بدانم که روش شناسی او یکسره اشتباه است. کافی است صفحه اول متافیزیک ارسطو را باز کنم "همه انسانها بالذات می خواهند بدانند" . همین یک جمله بس است تا نشان دهد این فیلسوف به ذات موجودات معتقد است. همانچیزی که ویتگنشتاین آنرا بعنوان شباهت خانوادگی یا گرامر سطح در میان کاربردهای کلمه انسان معرفی می کند. ارسطو تصور می کند که اگر تمامی انسانها باالذات می خواهند تولید مثل کنند ٬ تغذیه کنند و سایر کارها ٬ بنابراین دانش هم چیزی در همین سنخ است. بنابراین ذاتی برای انسانها قابل تصور است که یکی از آنها دانستن است. دیگر احتیاجی نیست که شما تمام عمر شریف را در راه مطالعه ارسطو بگذارید تا بفهمید که با او موافقتی ندارید. 
» 1- فلسفه اسلامی ریشه در فلسفه غرب دارد. 2- من فلسفه غرب می دانم. نتیجه: من فلسفه اسلامی میدانم. به این می گویند مغالطه کل و جزء، تازه آن هم چه جزئی. گرچه شما در ادامه متن بسیار مرا به مغالطه متهم کرده اید بدون دلیل و یا با دلیل و بدون سند، ولی بیایید منطقی تر باشید. فلسفه اسلامی گرچه از منطق صوری ارسطو و بسیاری دیگر از فلاسفه غرب بهره جسته ولی در اغلب مسائل فلسفی متفاوت و حتی متضاد با آراء آنهاست. و اصلا مگر فلسفه یونان و قرون وسطی چقدر است که آن را با نظام فلسفی گسترده و جامعی مثل فلسفه اسلامی یکی می دانید؟ تبیین این گفته برای بنده حقیر که اندک توشه ای از فلسفه اسلامی و فلسفه غرب  دارم بسیار آسان است. کافیست چندتا از  مسائل عمده این دو فلسفه را به بحث بگذاریم و تطبیق دهیم. ضمنا مصداق آوردنتان از فلسفه ویتگنشتاین را در اینجا درست نمی دانم و دیگر اینکه تمام عمر شریفتان برای خودتان، همانطور که چهار سال را به گفته خود صرف خواندن مطالب فمنیستی نموده اید مدتی کوتاه را هم صرف خواندن مطالب اسلامی از فلسفه و غیره بنمایید تا لااقل عدالت را رعایت کرده باشید. البته که شما از تعصب مبرائید و پایبند به آزادی اندیشه و بیان!
+ بعد هم من متوجه نمی شوم شما چرا انتقاد به فلسفه اسلام را چیزی جزو انتقاد به مبانی اسلام تصور می کنید ! مگر همراه قرآن جزوات فلسفی ابن سینا و ابن رشد هم نازل شده است !؟ اگر من تمام فلسفه اسلامی را رد کنم بازهم این دلیل نمی شود که مسلمان نباشم ! شما چرا از فلسفه اسلامی بعنوان منابع اسلام نام می برید؟
» این هم مغالطه تحریف. من در هیچ جای سخنم چنین چیزی نگفته ام که فلسفه عین اسلام است و این حرف شما و تمسخرتان را هم به پای عدم اطلاع کافی از اسلام و عوض کردن مسیر بحث می گذارم چرا که هیچ کس با یا بدون مطالعه در اسلام چنین حرفی ساده انگارانه ای نمی زند. و مطمئن باشید به تصور من هم شما مسلمانید وگرنه من اینقدر به مطالعه فلسفه اسلامی سفارشتان نمی کردم چرا که اگر شما را یهودی مثلا می انگاشتم اول می بایست مسائل دیگری را مطرح می نمودم. البته اگر از من میشنوید خود بدنبال حل آن مسائل باشید تا حداقل بین هابز و اسلام به نتیجه ای برسید.
+ و به صورت پیشینی اینگونه در نظر گرفته اید که مسائل ماورائی وجود دارد و کار فلاسفه این است که آنها را تبیین کنند. اگر شما برای این نظر خود اثباتی هم دارید خوشحال می شود از آن مطلع شوم اما من تا چیزی را اثبات شده ندانم دلیلی نمی بینم که یک فیلسوف را بخاطر عدم توجیه آن تخطئه کنم ! کانت معتقد بود مسائل ماورائی از حیطه شناخت انسان بالاتر است و اگر به آنها بپردازیم به تناقضهای عجیب و غریبی مثل جبر و اختیار دچار می شویم(Antinomies). بنابراین کانت سعی می کرد از تمام این بحثهای بی نتیجه ای که هنوز هم در فلسفه اسلامی وجود دارد خود را رها سازد. ویتگنشتاین متقدم هم که با دیدگاه کانتی خود همین سخن را به گونه ای دیگر می گفت. او زبان را ابزار شناخت و ماوراء و اخلاق را فراتر از زبان می دانست که بنابرایان قابل بررسی نیست. ویتگنشتاین متاخر هم که اگر از او می پرسیدید "آیا خدا وجود دارد؟" از شما می خواست به طریقه های استفاده از کلمه خدا توجه کنید تا متوجه کنید این سئوال از بنیان اشتباه است. بنابراین فکر نمی کنم مسئله ای که شما مطرح کرده اید به قدر کافی قابل تبیین باشد. بازهم اگر مایل بودید می توانیم بحث کنیم چون وقتی سخن کوتاه باشد شکافتن مسائل متفاوت ممکن نیست. شما طرح مبحث کنید و نظر خود را بگویید تا من هم پاسخ دهم.
» 1- من مسلمانم. 2- البته ماوراء را قبول ندارم. نتیجه: معنی تناقض(Antinomy)را هم فهمیدیم. در مورد متافیزیک من مشخصا ارجاع داده ام به فلسفه اسلامی و اثبات متافیزیک در فلسفه اسلامی. عجیب است که شما هر چه را دوست ندارید نمی بینید. ولی چون خواستید جواب مجملی می نویسم برای تبیین:
دوما: مختصر می گویم کسی که در باره تحلیل زبان و گزاره ها سخن می گوید، ابتدائا باید متعلق(به فتح لام) آن را مورد بحث قرار دهد که نفس آدمی باشد. زیرا اگر جمله ای در کار است، فعلی دارد و اگر فعلی درکار است ضمیری، و اگر ضمیری باشد متعلقی دارد. این متعلق، موجودی بسیط است و مبرای از جزء چرا که من مثلا نمیتوانم نفس خود را تقسیم کنم به اجزائی و نیز از ابتدای تولد تا مرگ این منِ من رشد مادی ندارد و تغییری نمیکند. بو علی در این باره در باب نفس در کتاب شفا و همینطور در الاشارات و التنبیهات استدلال جالبی دارد. او می گوید: فرض کنید در یک آن با اعضا و جوارحی کامل و عقل و هوشی طبیعی قدم به هستی می گذارید ولی از حواس ظاهری بی بهره اید آیا در این حالت درکی از هستی خود ندارید؟ آیا درک ما از هستی خود متوقف به حواس ظاهری ماست، خیر علم ما به خود از نوع علمیست که به حالات روانی خود داریم، مانند علم ما به عشق و تنفرمان که با هیچ حواس ظاهری درک نمی شود بلکه بی واسطه است و ما  به آن علم حضوری(ترجمه شده knowlege by present) می گوییم.
 افزون بر دلایل عقلی، شواهد تجربی روانشناسی امروزی نیز بر دو ساحتی بودن انسان دلالت دارد. پدیده مشاهده جسم خود یا تجربه نزدیک به مرگ(autoscopy)، تله پاتی(telepathy)، اندیشه خوانی(mind reading) و ... همه و همه دلایلی انکار ناپذیرند بر وجود ساحتی غیر مادی برای انسان. این متعلق اولین چیز غیر مادیست که اثبات می شود .
اولا: ماوراء مقوله ای بس بدیهیست که البته عقلا هم اثبات شده است و این شما هستید که آن را قبول ندارید و باید برای گفته تان دلیل بیاورید و بگویید چه توجیهی برای این همه پدیده های غیر مادی دارید. چقدر جالب است که شما ادعای ویتگنشتاین را درباره بداهت یک چیز موهوم به این سادگی و بدون استدلال قبول میکنید ولی مطلبی اینقدر بدیهی را حتی با آن همه دلایل(که بعید است از همه آنها بی خبر باشید)، تشکیک می فرمایید.
+ من تصور نمی کنم گذاشتن یک ن کم و زیاد تفاوت زیادی در مشی ازغدی ایجاد کند. چه آنکه فکر می کنم اشتباهات املائی در وبلاگ مسئله عادی باشد. من شاید دهها سخنرانی ایشان را در تلویزیون دیده باشم. جالب است. اما بیشتر برای تفریح و شناختن یک شیوه اندیشیدن. شیوه ای که زمین را به زمان مرتبط می کند تا اثبات کند کارل پوپر جزو آژانس یهود است و بنابراین لیبرالیسم بد است. اینها اگر موضوع بحث باشد بیشتر به مزاح شبیه است تا بحث نظری. اگر ایشان ادعای شاگردی در نزد کسی را می کنند بدا به حال آن استاد.
» سلام علیکم( اگر قرآن خوانده باشید می فهمید یعنی چه) و دیگر اینکه نحن ابناء الدلیل ، دلیل ، دلیل.
+ شما اشاره کرده اید که ویتگنشتاین شایسته الگو بودن نیست. من نمی دانم الگو چیست اما فکر نمی کنم من هم با الگو کردن کسی موافق باشم. من ویتگنشتاین را در درجه اول از لحاظ نظری قبول دارم. دوم به شیوه زندگی و دانش و نبوغش غبطه می خورم. اگرچه نمی توانم مانند او باشم اما همه سعی خود را خواهم کرد تا در شیوه زندگی خود فضیلتهای او را زنده کنم. بعد هم اشاره کرده اید که مسئله متافیزیک در تحقیلقات ویتگنشتاین حل ناشده باقی مانده است. من نمی دانم این را با چه سندی می گویید. اما تصور می کنم تحقیقات را خوانده باشید که از "بازی زبانی متافیزیک" سخن می گوید. بنابراین متافیزیک یک بازی زبانی است مانند بازیهای زبانی دیگر که قواعد خود را دارا است و هدف خاصی را تامین می کند که همان بحثهای بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای باشد. مسئله هنوز حل نشده است ؟ اگر قرار بود حل بشود باید چگونه باشد ؟ باید  ویتگنشتاین بنویسد "من به وجود خداوند با برهان وجود و علیت ایمان آوردم والسلام..." تا شما بگویید مسئله حل شده است ؟ در این صورت من مطمئنم ویتگنشتاین در جهل کامل مرد.
» 1- ویتگنشتاین متاخر یک بازی زبانی مثل بقیه بازی های زبانی برای متافیزیک قائل بود. 2- هدف این بازی زبانی همان هدف بی حاصل فلسفه اسلامی و فلسفه اروپای قاره ای است(البته این گفته شماست). نتیجه: ویتگنشتاین متاخر مسئله متافیزیک را حل کرده. این را نوشتم تا بدانید شما حتی با ویتگنشتاین هم مشکل دارید. در حالی که او تصور می کرد با تغییر روش تحلیلی خود، خیلی از مسائل غیر قابل گفتن در متد قبلی(در رساله)، گفتنی خواهند شد. شما حتی این تلاش وی را هم نادیده گرفته، بی حاصل می نامید.
البته من اصولا به قضیه ایراد دارم و طور دیگری به مطلب می نگرم، من می گویم متافیزیک صرف گفته شدن حل نمی شود، بلکه باید اثبات شود حال با هر برهانی می خواهد باشد، که چنین چیزی را در آثار ویتگنشتاین نمی بینیم. شما مثل اینکه فراموش کرده اید عالم گزاره ها عالم ذهن است و من از متافیزیک عینی حرف میزنم(این هم یک مغالطه دیگر). یعنی ویتگنشتاین با قائل شدن به یک بازی زبانی برای متافیزیک خیلی کار کرده باشد آن را در ذهن ما به اثبات رسانده است. حال آنکه در عالم ذهن برای هر چیزی می توان بازی زبانی ساخت حتی چیز هایی که غیر واقع بودن آنها بر همه آشکار است مثلا اساطیر. اینکه برای فهم گفتار دینی، باید ببینید این گفتار در زندگی مردم چه نقشی دارد درست، ولی تا توجه نکنید که گفتار دینی بر چیزی فراسوی خودش دلالت می‌کند، نقش آن را در زندگی مردم نخواهید فهمید. مردم به این دلیل نماز می‌خوانند و دعا می‌کنند که معتقدند خدایی هست که می شنود و می بیند. اما این که آیا خدایی هست یا نیست که دعایشان را بشنود، فی‌نفسه جزء بازی زبانی نیست. مردم به این دلیل در بازی زبانی دینی شرکت می‌کنند که معتقدند خارج از بازی زبانی، چیز دیگری هم هست که به آن معنا و هدف می‌دهد. البته این مشکل در فلسفه ویتگنشتاین بیشتر به دوری جستن وی از بحث نظری مربوط می شود و تحلیلی دیدن همه چیز که این هم به نوبه خود بیشتر از هرچیز به ناکامی قبلی وی در ارائه نظریه ای کلی بر می گردد.
+ بازهم شما یک مغالطه دیگر فلسفی انجام داده اید. ابتدا می گویید که مفهوم ویتگنشتاین از فلسفه تغییر کرده است و بعد دنبال اثبات آن گشته اید و مطالب بی ارتباطی را هم مطرح می کنید. همانطور که در متن مقاله بالا هم گفتم باید بین "مفهوم فلسفه" و "روش فلسفه" تفکیک قائل شوید. فلسفه همان است که بود : حل کردن مسائل فلسفی به واسطه تحقیقات زبانی. روش تغییر می کند از روش پیشنین به روش پسینی . من فکر نمی کنم مسئله آنقدرها هم پیچیده باشد. اگر واقعا به این بحث علاقه دارید می توانم به شما کتابهایی معرفی کنم. این نظر من تنها نیست ! این نظر بزرگترین تحلیلگران اندیشه ویتگنشتاین است.
» من به این فرمایشات تکراری منطقا پاسخ داده ام. در ضمن من هم همه حرف هایم از خودم نیست بلکه برای انتقاد کردن، نظرات فلاسفه غرب را نیز در نظر گرفته ام، این در مطالب من کاملا مشهود است. از انی گذشته باید بگویم، همین روش مقلدانه و حفظ طوطی وار مفاهیم علوم غرب است که باعث شده متفکران ما به آنچه از آن سو می آید اکتفا کرده، جرات نقد نیابند.
+ بعد هم از مسئله نظام مند بودن اندیشه ویتگنشتاین سخن گفته اید و باز هم یک مغالطه دیگر. من نمی دانم شما چرا سعی دارید بجای یک انتقاد درست و بجا با زیر سئوال بردن دانش من از فلسفه غرب جلو بروید. من قصد ندارم در این مورد بحث کنم و اگرنه تصور نمی کنم کار پیچیده ای باشد به شما اثبات کنم بیشتر از شما می دانم. شما ابتدا از فلسفه نظام مند بعنوان دستگاه فلسفی که همه چیز را تبیین کند نام برده اید و بعد فلسفه نظام مند را فلسفه ای که ساختار زبان را قاعده مند بداند. فکر می کنم این فاجعه را سهوا انجام داده اید. انتقاد آستین مربوط با ساختار غیر نظام مند زبان است که در نظر کنشهای گفتاری speech acts(العاقل یکفی الاشاره!) مورد بررسی قرار گرفته است. اما نظام فلسفی را تصور می کنم بعد از هگل دیگر هیچ فیلسوف نظام مندی نداشته باشیم. شما می توانید یک فیلسوف دیگر معرفی کنید که سعی کرده باشد فیزیک و الهیات و سیاست را در یک نظام فلسفی توجیه کند ؟ خوب پس این مسئله ویتگنشتاین تنها نیست ! دیگر فلاسفه می دانند که وظیفه آنها این نیست. برای همین است که بخش عظیمی از فلسفه اسلامی که از فیزیک ارسطو نشات می گیرد چیزی جز اسطوره نیست.
» من هیچگونه سعیی برای زیر سؤال بردن علم شما به فلسفه غرب ندارم ولی تصورم این است که درباره فلسفه اسلامی در درجه اول و اسلام در درجات بعدی کم اطلاعید. ولی شما هم در باب فلسفه غرب بیش از حد به خود اعتماد نداشته باشید. مگر چقدر من را می شناسید. حداقل من نسبت به شما این امتیاز را دارم که هم فلسفه غرب خوانده ام هم فلسفه اسلامی و هیچ گاه یک طرفه به قاضی نرفته ام و در آخر، مباحث مطروحه مبین هر گونه ادعا خواهند بود. این سخن را تمام می کنم که خود نیز علاقه ای به این شکل گفتو گو ندارم.
و اما اتهام مغالطه: به این می گویند مغالطه "حرف تو مغالطه است"your word is unclear/sophistry)). مطلب من بسیار واضح است ویتگنشتاین نه تنها با نظام مندی فلسفه بلکه اصولا با هر گونه نظام مندی مخالف بود. نظر اوستین هم صرفا به عنوان یک مثال آورده شده، هر چند یک مثال حداقلی. من هم می دانم نظام مندی مورد نظر اوستین بصورت دسته بندی برخی شیوه های کاربرد جملات بوده ولی این متد هم با نظر ویتگنشتاین قابل جمع نیست. شما هم بهتر است بجای این حرفها نقد مرا مبنایی جواب دهید نه اینکه به تقدم و تاخر مطالب ایراد بگیرید و من را متهم به مغالطه کنید. سؤال من هنوز پاسخ داده نشده: چرا ویتگنشتاین فلسفه را ماهیتا غیر نظام مند می داند؟ اصولا چه مشکلی با نظام سازی دارد؟
در ضمن من در مطلب قبلی هم گفته بودم که" نظام فلسفی مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند." و دیگر اینکه اگر کسی اقدام به ارائه دانشنامه نظام مند فلسفی ننمود دلیل بر قبول نداشتن نظام مندی ازسوی او نیست. تعداد بسیار زیادی از فیلسوفان، فلسفه را امری نظام مند می دانند. آیا شما این چیز ها را نمی دانید، این همه فرا فکنی از چه روست؟
+ بعد هم از وجدان بیدار سخن گفته اید. بازهم شما بصورت پیشینی در نظر گرفته اید که معرفتی هست که ما نمی دانیم ٬ وجدانی هست که آنرا به ما یادآوری می کند و ویتگنشتاینی هست که وجدانش بیدار است و نفس اماره و لوامه اش باعث شده تغییر عقیده بدهد و از خودش انتقاد کند ! حتما تحقیقات فلسفی هم ثمره الهام الهی است !!!!  من واقعا از اینها چیزی نمی فهمم . اگرشما خود از این چیزها چیزی دستگیرتان شد من را هم خبر کنید. شما به راستی که فلسفه پردازی نمی کنید. اول یک مسئله را مسلم حساب می کنید و بعد دنبال دلایلش می گردید. این فلسفه نیست ! این الهیات است ! همان است که مدعی هستید منظور شما نبوده است یعنی اینکه بغیر از عقل منبع دانشی وجود دارد و بعد اینجا دوباره می گویید و اثبات هم می کنید !
» ای بابا! منظور من فقط این بوده که اگر کسی بعد از فهمیدن اشتباهش، از نظر قبلیش دست بردارد، نشاندهنده فضیلتی اخلاقی برای وی و لجباز نبودن او به نفع حقیقت است. ربطی هم به مقدمه و مؤخره های فلسفی، الهیات، الهام و اینجور حرفها ندارد.  این را هیچ کس تشکیک نمی کند. حال آنکه شما با این بازی با کلمات، آنرا به گزاره ای فلسفی و مشکوک بدل نمودید.
+ بعد هم باز شما تمام فلسفه غرب را با فلسفه تحلیلی اشتباه گرفته اید. همین جا در فرانسه شما اگر درمورد ویتگنشتاین صحبت کنید می گویند شما زبان شناسید. اینجا هم حرفهای بزرگ بزرگ مثل فنومنولوژی را به حرفهای قابل قبول تری مثل فلسفه تحلیلی ترجیح می دهند. اتفاقا جالب اینجاست که زیبایی شناسی مورد اشاره شما (اگر واقعا از معنی آن آگاهی دارید) در تنها جایی که موجود نیست در نزد ویتگنشتاین و فلاسفه تحلیلی است ! این تعبیر زیبایی شناسی را از کجا آورید !
» متوجه نمی شوم، من کجا از زیبایی شناسی اینگونه نوشته ام. اگر منظورتان زبان شناسیست که این علم با فلسفه تحلیل نسبت عموم خصوص من وجه دارد( یعنی در بخشهایی اگر نگوییم همه بخشها مشترکات فراوانی دارند). البته فکر نکنم چنین ادعای شاخ داری کرده باشید که "فلسفه تحلیلی ربطی به زبان شناسی ندارد". تازه منظور من دقیقا این هم نبوده، فلسفه در نظر تحلیلیان بجای اینکه از مسائل بنیادی مثل وجود آغاز گردد از یک مسئله عرضی( به فتح را) مثل زبان آغاز شده. این خیلی ناامید کننده است. دیگر فلاسفه غرب نیز از این دست اشتباهات زیاد دارند.
تنها جایی که من از زیبا شناسی نوشته ام آنجاست که : " ویتگنشتاین فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است." و این تباینی با حرف شما ندارد. متن را دقیق تر بخوانید یا دقیق تر بنویسید.
+ شما تحول در فلسفه را بعنوان یک نقص محسوب می کنید. اما حتما بنظرتان  جالب تر این بود که مانند فلاسفه اسلامی هنوز بحث ما بر سر کتابهای فلسفی قرون وسطی بود. اگر تحولی در فلسفه غرب صورت می گیرد سعی در رقابت آن با علوم طبیعی است. علوم طبیعی است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید. فلسفه هم می خواهد توانا باشد. نمی خواهد مانند فلسفه اسلامی خود را به بحثهای بی پایان و بی حاصلی مثل آزادی اراده و جبر و دلایل اثبات خدواند مشغول سازد. اگر تحولی در فلسفه غرب وجود دارد به جهت زنده بودن آن است.
» 1- تحول در فلسفه نه( که در فلسفه اسلامی هم تحولات بسیاری رخ داده) بلکه تحول در مبانی. این را چون می دانستم سوء برداشت می کنید در مطلب قبلی تاکید کرده ام(دو دفعه). چنانکه یکبار شک گرایند، یک بار عقل گرا، یکبار عمل گرا و ....ولی مبنا در فلسفه اسلامی همیشه عقل بوده البته نه عقل کانتی و عقل راسیونالیستی و ... . البته شما این چیزها را نباید هم بدانید که اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید.
2- خیلی خیلی جای تاسف دارد که یک مسلمان  کتب فلسفه اسلامی را متعلق به قرون وسطی بداند. راستی چقدر از این کتب را مطالعه نموده اید؟
3- رقابت فلسفه و علوم طبیعی هم از آن حرف هاست، در علوم اسلامی اینها ملازم یکدیگرند.
4- اگر جهان امروز اینقدر از لحاظ علمی پیشرفت کرده این که فقط معجزه غرب نبوده، بسیاری از کشفیات مبنایی در علوم تجربی را ما مسلمانان انجام داده ایم. البته من منکر پیشرفتهای تکنولوژیک غرب نیستم که آن را در اعلا درجه اش در رشته تحصیلی خود میبینم ولی این چه دلیلی است بر حقانیت فلسفه آنها. فلسفه ای که در عرصه سیاست تبلور شیطانیش را شاهدیم. همان استثماری که هیچ کس حتی خود مردم ملل غربی نیز از آن در امان نمانده اند. این تکنولوژی بدون استثمار و مکیدن خون مردم جهان سوم مگر ممکن بوده؟ حال درست است که شما سفیر غرب شده، ( در اینجا و جاهای دیگر)چنین می گویید:" این اومانیسم غرب است که با امکانات خود مثل اینترنت اجازه داده است شما اینگونه توانایی آنرا داشته باشید به غرب بد و بیراه بگویید." این خودباختگی در مقابل غرب نتیجه ای جز حقارت ندارد. آیا عقل شما چنین حکم می کند؟
+ تعدد موارد بی احترامی در نوشته کوتاه شما نشان دهنده طرز فکری است که بر اندیشه هایی هم سنخ شما چیره شده است. خواهش می کنم بجای اینکه من را به نفهمی و نادانی و عاقل نبودن (العاقل...) متهم کنید کمی از آن برج عاج خود پایین بیایید تا جریان دنیا در دربیابید.
» من اولین بار مطلبی را بسیار دوستانه و بدور از هرگونه  بی احترامی برایتان نوشتم ولی شما چنان بی ادبانه جواب دادید که من بکل از ادامه گفتوگو  منصرف شدم و فقط برای اینکه به شما گفته باشم همه چیز را نمی دانید، مطالب بعدی را نوشتم و در آنها هم به هیچ وجه بی احترامی صورت نگرفت. حال شما این مثل را بخود گرفته برای فرافکنی همه آن مطالب زشت، مستمسک قرار داده اید. خوانندگان قضاوت خواهند نمود.
+ باور کنید که این راهی که شما در پیش گرفته اید نه برایتان ثمره ای دارد و نه هیچ اندیشمند قابل توجهی در دنیا به آن توجه نشان می دهد. فلسفه اسلامی مثل فلسفه قرون وسطی مدتها است که مرده است. اگر کسی آنرا مطالعه نمی کند نه برای این است که مسلمان نیست یا بی خدا است یا غرب زده است .
» این هم مغالطه توسل به کثرت. آیا اگر همه فلاسفه غرب چیزی گفتند ما هم باید بگوییم درست است؟ شما که فلسفه اسلامی را نخوانده اید چگونه آن را با فلسفه اسکولاستیک یکی شمرده و مهر باطل بران می زنید. کسانی که فلسفه اسلامی را نمی خوانند هم باید فکری به حال ادعای آزاد اندیشیشان بکنند که گوش آسمان را پاره کرده. البته این گونه افراد از هم فکران شما هستند و این در حالیست که مانند منی که (در این سن و یا کمتر) فلسفه اسلامی می خوانند کم نیستند. و من رجحانی برای همفکران شما بر همفکران خودم نمی بینم، چون آزاد اندیشم و طالب حقیقت.
+ بهتر است بجای فحش و بد و بیراه هایی که نصیب دانشجوهایی که آبروی کشور شما هستند می کنید کمی طرز فکر خود را متحول کنید. همین انسان نفهم و بی سواد و خشک ذهنی که شما مورد خطابش قرار می دهید امروز با سه نفر کرد اهل ترکیه که در فرانسه برای تجزیه ایران سینه پاره می کردند درگیر شده بود و تنها همین عنوان دانشگاه و تسلطش به زبان انگلیسی و فرانسه و تاریخ سیاسی و فلسفی جهان برای ساکت کردن قیل و قال هرسه آنها کافی بود. حال تصور کنید بجای من شما بودید. براستی چه می کردید ؟ چگونه می خواستید با دو نفر که خواهان تجزیه کشور شما هستند بحث کنید ؟ به زبان عربی ؟ با فلسفه اسلامی ؟ با مدرک حوزه علمیه قم ؟  اگر من مانند شما طرفدار سینه چاک فلسفه اسلامی نیستم ولی برای کشور شما آبرو که به ارمغان می آورم ! چطور ترجیح می دادید ؟ اینکه در مقابل چند نفر آلمانی و ایتالیایی بی ریشه و بی سواد یک تندروی اسلام گرا از ایران دفاع کند یا یک دانشجوی به قول شما بی سواد و بی دین مثل من ؟
» 1- مغالطه مظلوم نمایی. من کی با این الفاظ زننده شما را مخاطب قرار داده ام؟ چه رسد به دانشجوها، که خود دانشجو هستم. براستی شما بدنبال چه هستید؟ این عملی که مرتکب شده اید علاوه بر مغالطه، دروغ و تهمت محض است، بدلیل نبود منطق برای استدلال صحیح.
2- در ضمن من بیشتر از آنکه شما تصور کنید متحول شده ام که حالا این هستم، شما بفکر تحول خودتان باشید. من مدتها مثل شما فکر می کردم ولی به دانسته های خود اکتفا نکردم و همه چیز خواندم و شنیدم تا به این نقطه رسیدم که الان هستم. ولی شما انگار فلسفه غرب وحی منزل باشد، تنها جمله ای را که بدون مطالعه و با کمال اطمینان قبول دارید این است که فلسفه اسلامی همان فلسفه قرون وسطاییست و بدرد نخور.
3- اگر در جهت اتحاد قدمی برداشته اید، گر چه نمی دانم به چه نظام اخلاقی از میان نظام های اخلاقی ضد و نقیض غرب معتقدید، حتی اگر مسلمان هم نباشید، طبق نظریه اخلاقی اسلام اجرتان محفوظ است.
4- خلط کردن این مسائل دلیلی ندارد و این فقط شما نیستید که انگلیسی می دانید.
5- من طرفدار سینه چاک حقیقتم.
6- آبروی کشور من به دست شما نیست، آبرو و عزت نزد خداست. البته من می با یست ابتدا خدا را برای شما اثبات می کردم و بعد اوصافش را، تا گفته ام را متوجه شوید. چیزی که در فلسفه اسلامی صورت می گیرد ولی در فلسفه غرب خیر. از نوشته شما اینطور برمی آید خدای شما خدایی بس ضعیف و شخصیست، مانند خدای متکلمان مسیحی.
+ حالا بگذارید کمی درمورد دلیل خودم در دفاع از فلسفه تحلیلی صحبت کنم. بنظر شما کار فلسفه چیست ؟ مطمئنا فلسفه نمی تواند دیگر مدعی کشف چیزی باشد. پس فلسفه محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است . یعنی اخلاق و روش شناسی. حالا بگذارید یک مثال از فلسفه اخلاق بزنم که تخصص و حوزه مطالعه خود من است و هم در سوربن و هم اکولدهوتز اتود در این رشته درس می خونم. فرض کنید یک اروپایی از من بپرسه آیا زندانی کردن چند نفر در زندان گوانتانامو اخلاقی است یا نه . من باید چه جواب بدهم ؟ آیا شما می توانید با فلسفه اسلامی به این سئوال پاسخ بدهید ؟ می خواهید چه جوابی بدهید که برای یک غربی بی دین قابل قبول باشد ؟ شما نمی توانید به خدا و پیغمبر استناد کنید. اگر هم از ابن سینا و فارابی هم مثال بیاورید علاقه ای نشان نمی دهد. اما شما لازم است که او را قانع کنید ! شما به آنها نیاز دارید ! آنها قدرت بیشتری دارند. می توانند حقوق شما را زیر پا بگذارند. شما باید آنها را مجاب کنید که این عمل اخلاقی نیست . اما چطور ؟ با فلسفه اسلامی ؟ اما من می توانم با فلسفه اخلاق تحلیلی این مسئله را حل کنم. بنظر شما این کافی نیست که برای فلسفه تحلیلی احترام بیشتری قائل باشم ؟ اما فلسفه اسلامی به چه کاری می آید ؟ شما چه مسئله ای را می توانید با آن حل کنید ؟ می توانید وجود خدا را اثبات کنید ؟ با اینهمه انتقاد که دیندار (کانت) و غیر دیندار (هیوم) به انواع و اقسام استدلالهای علی و وجودی کرده اند چه می کنید ؟ به راستی فلسفه اسلامی چیزی بجز ادبیات کلاسیک است ؟ تازه جذابیت ادبیات کلاسیک را هم ندارد !
» یکم: 1- فلسفه غیر تحلیلی( و من جمله اسلامی) در دنیای علم نمی تواند مدعی کشف چیزی باشد. 2- علم = علوم طبیعی. نتیجه: پس فلسفه( و من جمله فلسفه اسلامی) محدود می شود به حوزه هایی که از دسترس علم خارج است(= اخلاق و متدولوژی).  به این می گویند: مغالطه اشتراک لفظی(equivocation). علم دو مفهوم دارد: یکی علم طبیعی(science) و دیگری آگاهی(knowledge) آن علمی که در فلسفه اسلامی دخالت ندارد( گرچه می تواند مبین باشد چنان که در بحث متافیزیک نشان دادم)، علم طبیعیست. ولی فلسفه اسلامی همواره در حال گشودن درهای جدیدی به آگاهیست و این را هر کس با این دانش آشنا باشد می تواند دریابد.
دویم: 1- شما نمی توانید با فلسفه اخلاق اسلامی از ارزشهای اخلاقی دفاع کنید. 2- من فلسفه اخلاق می خوانم. نتیجه: فقط با فلسفه تحلیلی اخلاقی می توان ارزش اخلاقی را معیار گذاری کرد  و لاغیر. واقعا که سراسر منطقید شما.
در ضمن من هم به فلسفه اخلاق علاقه فراوانی دارم ولی آخر از میان امر گرایی (imperativism)، احساس گرایی(emotivism)، قراردادگرایی(contractarianism)و یا نظریه عقل عملی کانت و دهها و دهها نظریه دیگر فلاسفه اخلاق غرب سر در نیاوردم. شما در میان این تناقض گویی ها کدام نظریه را می پسندید؟! نظریه اخلاقی در اسلام بسیار مستحکم تر از این حرفهاست.
سیم: بدون داد و بیداد می گویم، فلسفه اسلامی وجود خدا را اثبات کرده است، ولی نه برای کسی که نمی خواهد هیچ چیز غیر از آنچه دلش می خواهد بداند. شما که کوچکترین اطلاعی از فلسفه اسلامی ندارید چگونه و با چه مجوز اخلاقی اینطور مسائل را می پیچانید؟
+ اگر من گفتم که در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است متوجه نشدید که به شما طعنه می زنم که احترام ویتگنشتاین و فلاسفه غرب و من حقیر را رعایت نمی کنید ؟ در همین نوشته کوتاه شما چقدر بی احترامی و بی انصافی نسبت به افراد به چشم می خورد ؟ توجه کنید که من با همه نقدی که نسبت به فلسفه اسلامی دارم هیچکجا کسی را موضوع فحش و بد و بیراه قرار ندادم.
» کسانی که این مطالب را می خوانند درجه صحت این ادعای تکراری را درخواهند یافت. بنظر من آنقدر گفته شما("در اسلام تنها حفظ حرمت اولیاء الله لازم است") شاخ دار بوده که اینطور به اصلاح آن  بر آمده اید.
+ امیدوارم به قول شاعر مشهور ما چشمهایتان را بشویید. ما اگرچه مانند شما ادعای مسلمانی و دین و خدا و پیغمبر نمی کنیم. اما به اخلاق انسانی (که در اسلام هم مانند همه ادیان دنیا وجود دارد) پایبند تر از شمایین. دیگر از دین چه می خواهید ؟ من از شما جمله از قران و حدیث از پیغمبر در پایان نوشته نمی خواهم. کمی از اسوه هایتان پیروی کنید. رسم پاسخ به دشمن هم اینگونه نیست. چه برسد به کسی که برای دین و اعتقاد و میهن شما از همه کوشا تر است. ایکاش هر روز با من بودید و می دید که چقدر بخاطر اعمال کسانی که حتما مورد تایید شما هم هستند باید پاسخ یکسری نادان خارجی را بدهم . چقدر من بر سر یهودی ستیز بودن ایرانیها ٬ بر سر جنگ طلب نبودن آنها بحث کنم ؟ چقدر به دانشجویان یهودی بگویم که ما نمی خواهیم هیتلر شماره دوم باشیم ؟ چقدر باید مواظب رفتار و سکنات خودم باشم که یک خارجی ولگرد برای هموطنهایش تعریف نکند مسلمانها اینجوری و اونجوری هستند. ایکاش کمی چشمهای خود را باز می کردید. ایکاش...
» ببینید یک جمله عربی که حتی نمی دانید حدیث است یا آیه چطور شما را برآشفته، بعد ادعا می کنید به غرب تعصبی ندارید و از اخلاق هم دم میزنید در حالی که بدترین بی احترامی ها را خودتان مرتکب شده اید. خدا کند کسانی که این مطالب را می خوانند، پاسخ من را هم بخوانند تا بفهمند اینها همه تهمت و دروغ است. حالا دیگر ایمان آورده ام شما اهل دانستن نیستید بلکه فقط با فرافکنی و جوسازی می خواهید نظرات خود را بر کرسی حقانیت بنشانید.  می دانم خیلی ها مطالب شما را می خوانند و حوصله نمی کنند جواب من را هم بخوانند و تصور می کنند طرف شما یک متعصب بی منطق بوده است، ولی ناراحت نیستم چرا که به وظیفه ام عمل کرده ام.
و حـــــــرف آخـــــــــر اینکه: آزاداندیش باشید نه در حرف که در عمل. و السلام علی من اتبع الهدی.

فقط درباره ویتگنشتاین

محمد دهداری، يكشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ق.ظ، ۰ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که در پی نوشتن مطلبی با عنوان "جنگ ایدئولوژیک"(متن یادداشت رو می تونید در لینک ادامه مطلب ببینید) و بعد از اون نوشته دیگری با عنوان "پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین"، نوشته شد. حیفم اومد این مناظره مجازی چالشانه رو در وبلاگ جدیدم نداشته باشم.

این پست خیلی طولانیه به اندازه گلایه از یه دوست، به اندازه همه دغدغه های من، به اندازه ترس از فردا، به اندازه ... . اگه حوصلش رو ندارین نخونین. این جوابیه من به جواب آقای رسول نمازی درباره پست قبلیه و گرچه اصلا وقت ندارم ولی باید بنویسم٬ فقط اگر غلط املایی_نگارشی در نوشته ام دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید. وقت ندارم مرور کنم و اصلاح. از آقای نمازی که نادانی من رو به رخم کشیده بودند و نیز همه عزیزانی که حال و حوصله یک بحث فلسفی کسل کننده رو دارند، استدعا دارم حتما بخش مربوط به تبیین نوشته های قبلی بنده درباره ویتگنشتاین رو مطالعه بفرمایند. بی ادعا ترین دوستدار دانش دنیا محمدجواد مهدوی.
جناب آقای رسول نمازی، دوست عزیز و گرامی، کم لطفی شما را به حساب سوءتفاهم و عنوان غلط انداز یادداشتهای اخیرم می گذارم(جنگ ایدئولوژیک!). گرچه اگر هم اینطور نباشد باز چیزی به دل نخواهم گرفت. ولی انصاف بدهید، اینگونه یکطرفه به قاضی رفتن درست نیست. بنده در پاسخ به کامنت اول شما درباره مطلب جنگ ایدئولوژیک تلویحا گفته بودم که نمی خواهم جو وبلاگم را خشک و فلسفه زده کنم، دلیل بعضی بحثهای نه چندان عمقی و مبنایی و نیز لحن خودمانی بنده در اغلب پستهایم نیز همین است. نمی دانم شما با ادبیات وبلاگ نویسی یا حتی ادبیات نشریات دانشجویی چقدر آشنایی دارید(که دارید) و این طرز نوشتن از چه رو در منظر شما بی ادبانه! و بدور از شان یک دانشجوست. مگر در مطالب بنده بی ادبی و بی حرمتی نسبت به خود یا ویتگنشتاین جان مشاهده نمودید که اینگونه ظالمانه با لحنی زننده و بدور از انصاف پاسخ دادید. آیا این که من مطلبم را چطور بیان کرده ام آنقدر مهم هست که شما بجای پرداختن به بحثی که من بابش را گشوده ام به شلوغ بازی در باره نحوه نوشتن من بپردازید؟!
مطالب بنده بدور از ادب است یا لحن تند و توهین آمیز شما به همراه آن نقاشی کذایی و واقعا زیبا گفته میشل دومنتن که "آنکس که ادعای خود را مبتنی بر غوغا و فریاد می کند نشان می دهد که استدلالش ضعیف است". از کسانی که این مطالب را خوانده اند خواهش میکنم بین ما قضاوت کنند. در ضمن بنده اگر کامنتها را فیلتر میکنم بخاطر دوستان کم لطفی مثل شماست که بعضا با سوء برداشت و با دادن این حق به خود که به زمین و زمان توهین کنند، هرچه می خواهد دل تنگشان می نویسند. من اگر به فلاسفه غرب نقد داشته باشم که دارم آن را از طریق استدلال بیان می کنم که کرده ام، حال آنکه این شما هستید که بی مطالعه و از روی تعصبی که به غرب دارید فلسفه اسلامی را به استهزاء گرفته اید. من از شما محترمانه دعوت به بحث کردم حال آنکه شما (نمی گویم از روی کبر ) همه چیز را به سُخره گرفتید. این است آزاد اندیشی و عقلانیتی که از آن دم میزنید.
بنده اگرچه دانشجوی ترم هشت رشته مهندسی مواد گرایش صنعتی! هستم ولی هیچ اعتنایی به اینگونه عناوین نکرده و نمی کنم و نمی فهمم چطور است که شما با این همه ادعای آزادی بیان این حق طبیعی را برای قشر زحمت کش جامعه( مثل تراش کار و آهنگر) اینطور به تمسخر گرفته اید! مگر این افراد از شما چه کمتر دارند و مگر این ویتگنشتاین شما هم خود مهندس نبوده! شما اگر چیزی برای مطرح کردن می داشتید بجای اینکه منابع معرفتی اسلام را به استهزاء بگیرید، آنطور که از شما دعوت کرده بودم به بحث پیرامون معرفت شناسی در غرب و اسلام می پرداختید.
در مورد نقش عقل در فلسفه اسلامی:
یا شما مطلب بنده را متوجه نشده اید و یا من بد عنوان کرده ام. منظور من این نبود که فیلسوف در فلسفه از چیزی غیر از عقل بهره می گیرد منظور من همان بود که نوشته ام نه آنچه شما می گویید. در فلسفه اسلامی آنجا که حکم به بهره بردن از معارف اسلامی و عرفانی می شود هم، این عقل است که آن حکم را می دهد. من نیز با این مطلب که در فلسفه عقل حرف آخر را میزند موافقم و فلسفه اسلامی هم همین را می گوید. ضمنا
همینجا هم اعلام میکنم من اگر جایی سند نیاورده ام خواننده محترم بداند نظر شخصی من است و نه نظر اسلام. من به هیچ وجه ادعای ایدئولوگ اسلام یا فیلسوف  و ... بودن را ندارم!
در ضمن آنچه ادعا کرده ام از منظری عملگرایانه در تاریخ فلسفه غرب، قابل رؤیت است. و عاجز بودن بزرگترین فلاسفه غرب از توجیه مسائل ماورائی (مثل کانت، دکارت و همین ویتگنشتاین) عیان است، تا محتاج بیان باشد. همان مسائلی که در فلسفه اسلامی براحتی توسط همان عقل نظری محض( که بزرگترین فیلسوف غرب، کانت، آن را در حیطه متافیزیک بی اعتبار می داند و خیلی های دیگر) اثبات شده است.
ولی روی سخنم با شماست، ای کاش همانقدر که در فلسفه غرب مطالعه دارید فلسفه اسلامی را هم مرور کرده بودید. تا حداقل اسم دکتر رحیم پور ازغدی را درست بنویسید(پروفسور ازغندی شما). در ضمن ایشان در مقابل فلاسفه بزرگ اسلامی مفتخر به شاگردیست و من هم به ایشان ارادت دارم گرچه مریدشان نیستم.
در مورد تعریف ویتگنشتاین از فلسفه :
در "رساله" ویتگنشتاین به سؤال فلسفه چیست؟ اینطور پاسخ می دهد که : فلسفه یک فعالیت است و این فعالیت، وضوح بخشی به اندیشه هاست حال آنکه این وضوح بخشی که معمولا تحلیل یا تحلیل فلسفی نامیده می شود خود نیاز مند وضوح بخشیست. ازنظر ویتگنشتاین همه فلسفه نقد زبان است و این نظر در مقابل نظریات ماقبل که محل توجه فلسفه را هستومندها و رخدادهای ذهنی می دانستند، مطرح گردیده. ضمنا او در "رساله" بر این نظر بود که تنها زبانی که به مفهوم دقیق معنایی از آن حاصل می‌شود٬ زبان واقع‌گویی است و به این ترتیب متافیزیک را زیر سؤال برده. این نظرات بشدت بر اعضای حلقه وین تاثیر گذاشت تا حدی که آنها گرچه ویتگنشتاینی نبودند، از این نظر که "ذات فلسفه تحلیل است" بشدت به دفاع از نظر وی برخواستند.
لازم بذکر است ویتگنشتاین گرچه از نظر بنده شایسته الگو بودن نیست، ولیکن فردی دارای کمالات اخلاقی و وجدانی بیدار بوده، کمااینکه او برخلاف پوزیتویستهای منطقی، از رسیدن به این نتیجه(نفی متافیزیک) دلشاد نبود و فکر نمی‌کرد٬ آن‌چنان ثمره گرانبهایی به دست آورده است. به عکس، معتقد بود که نتیجه این شده که امور به راستی مهم در زندگی قابل گفتن و اظهار نیستند. فکر می‌کرد که مثلا اخلاق و دین و زیباشناسی همه در قلمرو امور ناگفتنی قرار می‌گیرند، همان‌طور که در جایی در «رساله» می‌گوید که بخش به راستی مهم کتاب حذف شده است. یعنی همان بخشی که اثری از آن در کتاب نیست. مطابق شرحی که در "رساله" دربارة معنا آمده است، بین زبان بامعنا یا واقع‌گو و بخشهای دیگر زبان - که برای خبر دادن از امور واقع موجود یا ممکن در دنیا - مورد استفاده قرار نمی‌گیرند و بنابراین، به مفهوم دقیق بی‌معنا یا مهمل‌اند٬ مرز محکمی وجود دارد. در این بخش‌های زبان، تلاش بر این است که چیزی درباره مسایل مهم زندگی گفته شود٬ اما این تلاش به جایی نمی‌رسد چون آنچه سعی در گفتنش می‌شود ناگفتنی است. این رأی منطبق با نظر معمول مردم عادی غیر فیلسوف است که معتقدند اخلاق و دین و هنر در زندگی قدر و اهمیت اساسی دارند ولی زبان یکسره قاصر از بیان این است که این امور چه چیز را می‌رسانند یا راجع به چه هستند یا حتی چیست‌اند؟
این همان چیزیست که من با عنوان عجز در مقابل توجیه متافیزیک از آن نام می برم. چیزی که در پژوهشها هم برای وی حل نشد.
در کتاب پژوهشهای فلسفی دیدگاه ویتگنشتاین درباره ماهیت فلسفه تغییر کرد. او در این کتاب که در سال 1953 و پس از مرگش منتشر شد، به نقد دیدگاه هایش در رساله پرداخت و در جریان این انتقادها دیدگاهی جدید درباره ماهیت فلسفه مطرح کرد که با دیدگاه جدید دیگر وی درباره ماهیت معنا ارتباط داشت. کلید فهم آرای اولیه ویتگنشتاین٬ نظریه تصویری معنا بود. اما عقاید بعدی او از جهاتی با این نظریه مغایرت داشتند. ویتگنشتاین٬ در آثار بعدی٬ نظریه تصویری معنا(Picture Theory of meaning) را رها کرد و تصور کاربردی یا ابزاری معنا(Use or tool conception of meaning) را به جای آن آورد. در رساله ویتگنشتاین بر این باور بود که وظیفه تحلیل فلسفی، ترجمه گفته های یک زبان عادی به یک زبان آرمانیست ولی در پژوهشهای فلسفی چیزی بنام زبان آرمانی وجود نداشت: از نظر او  هر جمله در زبان ما همانطور که هست خوب است. در اوایل قرن هجدهم اسقف برکلی قائل بود که بسیاری و شاید همه مسائل فلسفی ساخته خود فیلسوفان است: نخست گرد و غباری به پا می کنیم و بعد شکوه می کنیم که نمی توانیم ببینیم. این جمله می تواند شعار مناسبی برای کتاب دوم ویتگنشتاین باشد. او بر این عقیده بود که باریک اندیشی افراد در مورد قواعد حاکم بر کاربرد واژه هاست که مسائل فلسفی را می سازد و شبهات فلسفی ببار می آورد و کار فیلسوف رفع این شبهات است "وظیفه فیلسوف در معالجه یک پرسش فلسفی مانند معالجه یک بیماری است".
در مورد غیر نظام مند بودن فلسفه از نظر ویتگنشتاین:
تصور خصلت نظام مندی فلسفه نیازمند توضیح است(گرچه شما خود را انتهای فلسفه غرب می دانید): وقتی سخن از یک نظام فلسفی به میان می آید معمولا نظامهای متافیزیکی بزرگ همچون دانشنامه علوم فلسفی هگل در نظر می آیند که سعی می کردند آنچه را امروزه فلسفه غرب و علوم طبیعی می نامند، در کنار هم و مرتبط و مدون و نظام مند ارائه کنند و این مختص به متافیزیک دانان نبوده و پزیتیویست های منطقی هم به شکلی متفاوت در صدد برآمدند یک دانشنامه علم متحد و با روشی متفاوت ارائه دهند. ولی ویتگنشتاین متاخر(بعد از پژوهشهای فلسفی) و پیروانش با این مشی بخاطر اینکه بقول خودشان تصویری نادرست از زبان ما ارائه می دهند مخالف بودند. از نظر او قواعد یک نظام مشخص انعطاف ناپذیر و نسبتا اندکند، حال آنکه قواعد زبان عادی آنچنان منعطف و بی شمارند که هیچ نظامی نمی تواند حق مطلب را درمورد آنها ادا کند. نقد این مطلب خیلی مفصل است و در این مجمل نمی گنجد و به این نکته بسنده می کنیم که اگر به آراء منتقدان(حتی تحلیلی) ویتگنشتاین نظری بیفکنیم متوجه خواهیم شد که کانون انتقادات به وی، یکی برداشت خاص وی از تحلیل بوده و دیگر همینکه ایشان فلسفه را به واسطه خود ماهیتش غیر نظام مند می دانستند. و از این جمله هستند گروهی از فیلسوفان که در دهه 1950 فعال بودند به رهبری جی . ال . اوستین. از شما انتظار داشتم این مطالب را به حکم "العاقل یکفی الاشاره" متوجه شوید، اگر نمی دانید.
فکر نکنم بیش از این نیاز به توضیح باشد. این را هم بگویم بر ویتگنشتاین از این جهت که از نظر خود برگشته نقدی نیست که این از وجدان بیدار وی حکایت میکند. بلکه من سخنم بر سر کلیات نظام معرفتی در غرب بوده که منجر به جزئی نگریهای بی موردی از این دست می شود و فلسفه را تا حد زبانشناسی تنزل می دهد. و نیز بی مبنا بودن این نظام است که باعث می شود اصول یک فلسفه که یک نسل را تحت تاثیر قرار داده به این زودی اینگونه متحول شود. اگر باز نگویید که به ساحت مقدس فلسفه غرب بی احترامی کرده ام. فلسفه که مانند علوم تجربی نیست که مبانیش را هر وقت دلمان خواست به این شکل افسارگسیخته تغییر دهیم. دقت کنید، حرف بر سر مبانی و اصول فلسفه است. 
در انتها فقط چند نکته می ماند:
1- از کرامت شما بدور است که اشتباهی لپی از من را دست آویز استهزاء بعد علمی بنده قرار دهید(گرچه من مانند شما هیچگاه ادعایی نکردم) و از بحث جدی درباب فلسفه اسلامی فرار کنید. بله نام کامل و صحیح کتاب این است : به آلمانی : Logisch-philosophisch abhandlung و به فارسی : رساله منطقی – فلسفی که در سال 1931 در آلمان منتشر شد.
2- من هیچگاه ادعای استادی فلسفه اسلامی نکردم. و همیشه از اینکه شما می گویید دوری جسته ام. فقط خواستم شما را در چالشهای خود در مورد تقابل فلسفه اسلامی با فلسفه غرب شریک کرده باشم اگر اهل دانستن باشیدو با فلسفه اسلامی مشکل نداشته باشید.
3-  واقعا بی انصافیست یک فرد مسلمان که اینقدر اهل مطالعه هست تا این حد از دین خود بی اطلاع باشد که بگوید " البته تنها نگاه داشتن احترام اولیاء الله در اسلام واجب است". که من هم مجبور باشم مثل تازه مسلمان شده ها این امر بدیهی را برایش توضیح دهم که : نه خیر در اسلام  برعکس غرب همه به یک اندازه از موهبت احترام بهره می برند و این را همه حتی افراد امی هم میدانند و در سیره پیشوایان ما نیز چنین بوده.
4- و اینکه در جملات آخر پست قبلی ضمیر "شون" اگر دقت بفرمایید به مطالب وبلاگ خودم برمی گردد تا وبلاگ شما و منظور از "اون کلمات قلمبه سلمبه" مطالب خودم و شوخی با خوانندگان وبلاگ بوده استتتتتتتتت.
در آخر از شما دوستانه خواهش می کنم اگر بنده را در حد خود نمی بینید، کتاب را که ازشما نگرفته اند، همانطور که در فلسفه غرب مطالعه کرده اید، فلسفه اسلامی را هم (با یک سیر منطقی)مطالعه نمایید. بدون قسم خوردن، ضرری ندارد و این بدیهی است، اگر اهل انصاف باشید.
والسلام علی من اتبع الهدی.

پاسخ به کامنتها و کمی درباره ویتگنشتاین

محمد دهداری، پنجشنبه، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

این یادداشت از جمله یادداشتهای وبلاگ قبلیمه که الان دیگه خراب شده و به همین دلیل تصمیم گرفتم در این وبلاگ هم داشته باشمش.
امتحانات پایان ترم هم رسید و باز روز رو به چشمهای ما شب امتحانی ها تیره و تار کرد. با همه وقت تنگی که دارم به دو مناسبت باید این پست رو می ذاشتم. اول و مجمل به مناسبت سالروز عروج روح خدا حضرت امام خمینی(ره) و برای تسلیت به همه دلسوختگان هجرت ملکوتیش و دوم و مفصل به مناسبت اینکه یادداشت اخیر ما (در باره مطلب جنگ ایدئولوژیک در وبلاگ آقا حبیب گل گلاب) حسابی گرفت. (اگه کسی نخونده بخونه).
آقا حبیب پس از اینکه بنده نقدم رو به اطلاعشون رسوندم بنده نوازی کردن و طی کامنتی به نقدم جواب دادن و متعاقبا من هم دوباره جوابشون رو جواب دادم. هر کی می خواد از کم و کیف این بگو مگو  مطلع بشه متن کامنتهای حبیب و جواب بلند بالای من در قسمت نظرات یادداشت اخیر موجوده.
ضمنا بر خودم لازم می دونم از همه کسانی که بنده حقیر رو نوازیده اند و برای پست اخیر ما کامنتیده اند کمال تشکر را بنمایم،  علی الخصوص آقای رسول نمازی  که با نگاه زیادی ریزبینشون کلاس وبلاگ رو کمی تا قسمتی افتانیده اند! ولی، چون می گذرد غمی نیست. البته بنده نیز به نحوه نگاه ایشون در وبلاگشون (که بشدت ویتگنشتاینیزه بود و آکنده از نظرات فلسفه تحلیلی گونه، حتی اسمش) خواهم نقدید. عجالتا خدمتشون عرض می کنم کسی که می خواد در باره هستی اظهار نظرهای فلسفی بکنه و از طناب دانایی گره هایی رو که فلاسفه جاهل پیشین زده اند، باز بکنه(مسائل فلسفه خود ساخته اند ابتدا گرد و غباری به پا می کنیم و بعد شکوه می کنیم که نمی توانیم ببینیم). اگه به منبعی ماورائی و لایتانهی مثل دین وصل نباشه، نتیجه اش می شه مثل ویتگنشتاینی که دوتا کتاب خفن مینویسه که خودش هم بسختی ازش سر درمیاره (مثل پژوهشهای فلسفیش که بعد از مرگش منتشر شد و رساله منطقی_فلسفی ) و گره ای که باز نمی کنه هیچ کلی گره و سئوال بی جواب بعد از خودش باقی می ذاره و خودش رو هم به جایی نمی رسونه. ابتدایی تر از این هم سراغ داری که یه فیلسوف! فلسفه رو که نظام مند ترین علم دنیاست (از دید فلاسفه مسلمان و خیلی های دیگه) و مایه نظام مندی بقیه علوم، دارای ماهیتی غیر نظام مند بدونه. یا تعریفی که از فلسفه ارائه می ده تو دوتا کتابش دوتا چیز متفاوت باشه. و چقدر بیکار بودن این بر و بچ حلقه وین که می نشستن این حرفها رو به بحث می ذاشتن و تو عقاید خودشون تاثیر می دادن. معلومه اینا هم به چیزی بیشتر از پزیتیویسم منطقی و نفی متافیزیک نمی تونن برسن. آخه افق دید کوتاهه، انسان تا به چهارچوب ماده محدوده کار چندانی برای دستیابی به اینگونه معارف(ما بعد الطبیعه) نمی تونه بکنه٬ یا باید این چهارچوب رو بشکنه و بیرون بجهه یا از منبعی نامحدود استفاده کنه٬ که اولی هم متوقف بر دومیه. 
لازم بذکره این حرف با حرف بنیاد گراهای کاتولیسیسمی که عقل رو محدود به تعالیم دینیشون می دونن، خیلی فرق داره. چرا که اسلام  دین اصالت عقله. این بحث، بحث جالبیه ولی به قول معروف در این مجمل نمی گنجه. باشه تا پستهای آینده.
در ضمن این رو هم بگم که من در باره شخص ویتگنشتاین که شما خیلی بهش ارادت دارید جسارتی نمی کنم بحث چیز دیگست. امیدوارم درک  کنید که می کنید. فقط خواهشی که از شما دارم اینه که فلسفه اسلامی رو مطالعه کنید و با فلسفه تحلیلی که دیدگاه فلسفی غالب قرن بیستمه مقایسه کنید. به خدا دست آورد های این دو فلسفه قابل مقایسه نیست. در مقابل فلسفه اسلامی، فلسفه تحلیلی هنوز اندر خم کوچه معرفت شناسیه (شماها میگید اپیستمولوژی). من در حد توان قاصرم در این زمینه در خدمت شما هستم، اگه قابل بدونید. هرچند می دونم ما در مبانی معرفتی اختلاف داریم و تا اون حل نشه بحث کردنمون بی نتیجه هست. اگه درباره معرفت شناسی اسلامی هم خواستی بیشتر بدونی من باز به اندازه ای که می دونم خدمتت هستم و اگه هم اینا رو می دونی که سرراست بزنیم تو کار بحث ببینیم چی میشه.
حرف آخر اینکه ممکنه تا پایان امتحانات آپ نکنم. هر کی هم از بگو مگوی من با آقا رسول نمازی سر در نیاورد مرام بذاره واسه پست های قبلی بکامنته. مطالب قبلی هم بدک نیستا : صوفی گری٬ روزنامه شرق٬ روشنفکری٬ چریک بازی٬ عهد قدیم و جدید ... وای وای وای چه کلمات قلمبه سلمبه ای٬ همینطور معلوماته که از این وبلاگ شره میکنه. ولی چه فایده کیه که قدر ما رو بدونه.