وبلاگ سَـــبیل

سَـــبیل؛ راهی است برای به اشتراک گذاشتن دغدغه ها و پرسشهای فکری، مذهبی، سیاسی، فلسفی و فرهنگی بنده.


۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهادت» ثبت شده است

شما از مرگ ما صرفه ندارید!

محمد دهداری، جمعه، ۷ بهمن ۱۳۹۰، ۰۵:۰۷ ب.ظ، ۴ نظر

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه
و منهم من ینتظر
و ما بدّلوا تبدیلا

شهید احمدی روشن 

واقعا آمریکا و اسرائیل چقدر بدبخت شده اند که به ترور ناجوانمردانه دانشمندان ما رو آورده اند. عجز و ذلت از این بدتر!! بدبختی و استیصال از این فاجعه بارتر!! آنچه مسلم است این ترور ها علاوه بر اینکه نشان دهنده احساس خطر غرب نسبت به پیشرفت های علمی ماست، در نهایت نیز به نفع ملت بزرگ ما تمام خواهد شد. اگر تنها نتیجه ترور فرزندان فرهیخته ملت ما این باشد که بعد از سال ها دوباره عطر و بوی شهادت فضای کشور را آکنده کرده است، این به معنی نتیجه کاملا معکوس تلاش مذبوحانه استکبار برای ترور عزیزانمان خواهد بود. چقدر ابلهند اینها که هنوز بعد از سه دهه نتوانسته اند به درکی واقع بینانه از فرهنگ شهادت طلبی مردم ما برسند. کتاب می نویسند، تحلیل می کنند، برای از بین بردن عاشورا برنامه ریزی می کنند و حتی به این نتیجه هم رسیده اند که همه اقتدار ملت ما ریشه در همین عزاداری های حضرت عشق، اباعبدلله الحسین دارد ولی هنوز نفهمیده اند کشتن؛ راه صحیحی برای غلبه بر این مردم نیست. این هم از همان بابت الحمد لله الذی جعل أعدائنا من الحمقاست ها!با همه این اوصاف درد و رنج ناشی از این جنایات به جای خود باقی است. من خودم که خصوصا پس از این دو ترور اخیر خیلی سوختم. خصوصا فرزند خردسال شهید مصطفی احمدی روشن را که دیدم آتش به جانم افتاد. شنیدم که شهید مصطفی از بچه های مسجد آیت الله خوشوقت بودند. عکسش را که دیدم به نظرم آمد یکی دو باری که به مسجد  امام حسن مجتبی (ع) رفته ام آنجا دیده باشمش. باز بیشتر سوختم. نباید اجازه داد این رفتار وحشی گرایانه تکرار شود. بدون شک این شیاطین باید عواقب کار خود را ببینند. دیگر مردم انتظار عکس العمل از نظام دارند. به نظرم دیگر وقتش شده، آن حیوان های خون آشامی که دستور این ترور ها را صادر کرده اند ضرب شصت عملیاتی سربازان گمنام امام زمان (عج) را بچشند. ما که هم توانایی این کار را داریم و هم می توانیم بدون هیچ ردی انتقام فرزانگان خود را از ایشان بستانیم. مطمئنا عواقبی هم برایمان نخواهد داشت. این ماده شیطان ها اگر جرأت مقابله نظامی و از این دست غلطها را داشتند اینچنین از پشت سر خنجر نمی زدند. آن هم در این وضعیت بحرانی اقتصادی که آمریکا همزمان با ژست نمایشی حمله نظامی به خود گرفتن به طرز مسخره آمیزی مجبور شده نیرو های نظامی خود را از بغل گوش ایران به کشور خود بازگرداند.
إن شاء الله به مدد الهی و ائمه اطهار انتقام خون شهدای دانشمند عزیزمان را خواهیم ستاند.

در انتها قطعه شعری از علیرضا قزوه در باره شهدای هسته ای مان:

فرزند شهید احمدی روشن

شب رفتنی است و راه ما روشن
آیینه ی مهر و ماه ما روشن
تردید مکن که آفتاب این جاست
عباس و شریعه و عطش با ماست
از حرمله ها مترس
آب این جاست
ما روشن و راه آبها روشن
از سنگ هراس نیست گلها را
از خاردلان  و سنگ اندازان
با این همه شمر و ابن سعد
اما
نام تو کنار اربعین گل کرد
نام تو کنار کربلا روشن
کشتند تو را به جرم بی جرمی
نام تو چقدر گشت
چرخ اچرخ
نام تو چو نور در زمان چرخید
چون خورشیدی در آسمان چرخید
تو چرخ زدی
برون شدی از خویش

شهید احمدی روشنبر نیزه سر تو بود

یا خورشید؟
ای مثل تلاوت دعا پر نور
ای مثل تبسّم خدا روشن
از حرمله نمازخوان فریاد
از فتنه گر دروغ باف افسوس
یاران جمل سوار کوته بین
طلحه شده اند در مصاف ... 
افسوس!
در خانه ی عنکبوتی شیطان
مانند کلافه در کلاف
افسوس!
بوزینه ی روزگار بازیگر
میرآخور فتنه اند این خواران
بی پرده شدند و بی نسب
هیهات!
افتاده میان چاه شب
هیهات!
ناچار مرید شب شدند اینان
یاران ابولهب شدند اینان
اما پسر بهار بودی تو
چون غیرت ذوالفقار بودی تو
راه تو چو راه مرتضی پر نور
نام تو چو نام مصطفی، روشن!

پی نوشت:
+ پیام تسلیت حضرت آقا به مناسبت شهادت شهید احمدی روشن
+ «موساد» رسما مسئولیت ترور شهید احمدی روشن را پذیرفت.
+ حضور رهبر انقلاب در منزل شهیدان احمدی روشن و رضایی نژاد
+ فیلم: دقایقی پس از شهادت شهید احمدی روشن
+ شهادت، آرزوی شهید احمدی روشن بود.

وصیت نامه پاسدار شهید محمدرحیم دهداری

محمد دهداری، يكشنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۹، ۱۲:۱۹ ق.ظ، ۴۱ نظر

پاسدار شهید محمد رحیم دهداری 

قبل نوشت:
دیروز هجدهم اردیبهشت ماه سالروز شهادت پاسدار رشید اسلام محمدرحیم دهداری بود. یکی دیگر از هزاران گل خوشبو و معطر و البته گم نام گلزار شهدای شهر من؛ آبادان. اخیرا و برای چندمین بار داشتم وصیت نامه این شهید بزرگوار را مرور می کردم. سطر به سطر و کلمه به کلمه این وصیت نامه برای مشایخ و اعاظم امروز جامعه ما درس آموز و پر از نکات نغز و بدیع حتی در زمانه کنونی است. واقعا چه کسی می تواند باور کند این سطور دست نوشته های یک جوان 18 ساله باشد که حتی به خاطر مبارزات انقلابیش نتوانسته دیپلم خود را هم بگیرد! چه منطقی می تواند ادعا کند آن سیر تکاملی که شهدای ما را تا بدین مرحله بالا برده، در قالب معادلات دنیوی و مادی قابل توجیه است! چه نقطه ای از این کره خاکی تا کنون چنین اتفاقاتی را تجربه کرده است و چه زمانه ای چنین کسانی را به خود دیده! و از همه اینها مهمتر آن چه نفس گرمی بوده و گرمای آن نفس  چه اثر وضعی داشته و از چه سینه ای برخاسته که این چنین در عالم هستی انقلاب بر پا نموده و بشر خلق شده از خاک را به چنین مراتب و درجاتی نائل گردانیده است! نمی دانم بیش از این چه بنویسم در وصف حظی که از خواندن چندین باره این نوشته ها برده ام. پس خود بخوانید.
نوشتار:
بسم رب المنتظرین
به اسلام، خدا، خودم، جهان، روحانیت، دوستان سپاهی، پدر، مادر، برادر، خواهر.
حمد و سپاس خدا را که ما را از بندگان صالح و بدور از زیان دنیا و آخرت خود قرار داد. خدایی را پرستش می کنم که در یگانگی و وحدانیت او هیچ شکی ندارم و اعتقاد همراه با منطق و دلیلم بر این است که نیست خدایی بجز خدای یکتا و خاتم رسولان است محمد رسول الله(ص) و ولی مؤمنان است علی ولی الله(ع) و امید مستضعفان است خمینی روح الله.
و سلام می فرستم به رسولان به حق باری تعالی و ائمه معصومین و امامان مظلوم شهید شده به دست مشرکین. سلام بر امام مهدی(عج) سید عدالت گستر و سلام بر رهروان حقیقی او.
سلام بر امام خمینی رهبرم. رهبری که از سال بدنیا آمدنم و در گهواره مرا از اصحاب خود خوانده اند.
سلام بر شما ای ملت، شما که تاریخ را عوض کردید، شما که تاریخ را تاریخ دیگری کردید.
و سلام بر تو مادرم ... .
من محمدرحیم دهداری، بنا به تکلیف شرعی وصیت نامه ام را همراه با باری از تجربه های شیرین و تلخ زندگی و فراز و نشیب های فراوان می نویسم. باشد که آیندگان در جامعه مستقل و آزاد، خلاقیت های نهفته در خود را بروز دهند و به مرتبه انسانیت نزدیک تر شوند و دیگران را به این توصیه کنند.
از وقتی که خود را شناختم با توجه به تعصب مذهبی که در خانواده ام بود، یعنی از سالهای 55 و 56 سعی بر این داشته ام که خط اسلام و اصول و احکام انسان ساز آنرا در خود و دیگران پیدا کنم. از این سالها بود که فهمیدم باید چگونه زندگی کرد. به هر صورت اسلام به من که انسانی از نوع انسانهای دیگر این جهان پر هیاهو و غرق در کفر و فراموشی بودم، چنان نفعی رساند که بشر آن چیزی را که فطرتا از زندگی می خواهد- و نه واقعیت زندگی که بر او تحمیل شده است- به من داد و این غایت آرزوی من بود که به آن دست یافتم.
اما شما مردم وطنم، نمی دانم چگونه از شما سخن بگویم. شما که به چنان رشد معنوی رسیدید که امام شما را «الهی» خواند و رجایی شهید «بزرگ» خطاب کرد شما را و من شهادت دهنده مظلومیت شما عزیز ترین خلق نزد خدای خالق [هستم] ...
سرزمین ایران، ای جای گاه الله اکبر گویان زمان، گواه باش که تو با هزاران سال عمر پرماجرا چرا تا به حال همچون مردمی را بر سطح لاله گونت مشاهده نکرده ای؟ ایران قدر بدان این اسلام و این امام و این امت را، تو بدان اگر دربرگیرنده اینان باشی، گلستان خواهی بود و لا غیر. این درسی است که باید در تمام زمان بیاد داشته باشی.
امت عزیز بدانید که اسلام راستین، اسلامی که تبلور عینی آن حکومت علی ابن طالب (ع) و مبارزه شجاعانه حسین بن علی(ع) است در نزد روحانیت می باشد. روحانیتی که اسلام را از سرچشمه های صاف و زلال آن یعنی منابع فقهی و آیات و احادیث و روایات و در کنج حجره های مرطوب و سرد و کوچک و با کمترین امکانات رفاهی و در بدترین شرایط و با هزاران محرومیت اجتماعی و در پشت میله های زندان یا در تبعید به دست آورده اند و گرفته اند و امروز با تمامی فشارهایی که بر آنان می آید آماده عرضه کردن به ما و جهان اسلام می باشند.
روحانیتی که منافقین و کفار به آنها انحصارطلب و مرتجع می گفتند و آمریکا آنها را دست پرورده روسیه و روسیه آنها را دست پرورده آمریکا می داند. هرچند که خود بهتر می دانند اینها عصیان گرانی ضد نظام های جور آنها می باشند. روحانیتی که دوستان کاتولیک تر از پاپ و زاهدان احمق، آنها را مشرک می دانند. افتخار من در زندگی این بوده و هست که همیشه از زمان پیروزی انقلاب تا به حال همواره پیرو روحانیت اصیل و مبارز چون بهشتی، خامنه ای، رفسنجانی و دیگر سروران بوده ام.
افتخار می کنم که با تمام جوسازی هایی که از جانب گروهک ها و شخصیت های داخلی، اعم از دوست و دشمن و چه از جانب قدرت های خارجی و در شرایط سخت و تعیین کننده[انجام شده]، همیشه «خط امام» که همان خط ائمه و امامان صالح می باشد را دنبال کردم و ذره ای انحراف و لغزش پیدا نکردم.
ولی شما دوستان، برادران و خواهران، شما که در تمام حال آموزگار من بودید. از تمامی شما طلب آمرزش دارم. می دانم که نزد شما که بودم چیزی جز بدی از من ندیدید و من نبودم آن دوستی که آیینه شما باشم. هر چه فکر می کنم می بینم که ما نسل جوان، خدا چه لطفی به ما کرده و چه نعمت هایی به ما داده و از چه مردابی بیرونمان آورده، توانایی آن را پیدا نمی کنم ... . به هر صورت همه ما به یاد داریم دوران ستم شاهی [را] و نباید از یاد ببریم که چه بودیم و چه هستیم و همواره بیاندیشیم که به کجا خواهیم رفت و چه خواهد شد.
دوستان همواره در خط امام باشید و پرهیز کنید از مرض مزمن بی خطی و هشدار!!! درمان کنید دیگر برادرانی که دارای همچون مرضی هستند. کسانی که مبلغ مرض بی خطی و روشنفکری اند و معتقد بر استقلال هستند، یا جاهلند به مسئله و یا وابسته به جریانهای انحرافی جامعه.
برادران سپاهی و دوستان بسیجی، بدانید که تنها راه مبارزه با گروهکها و ابرظالمان، تشکیلاتی کار کردن و طبق موازین سپاه عمل نمودن و حمایت از نیروهای خط امامی و پشتیبانی و حتی کمک مالی کردن به آنهاست. وصیت من این است که به کوری چشم گروهکها و آمریکا که به قول امام می خواستند حزب را از صحنه بیرون کنند و هر روز به آن انحصار طلب می گفتند، کمک کنیم. اینها به قول امام کسانی هستند ابرار، مربیان دلسوز مردم، خطبای توانای یک ملت عزیز در خط اسلام و فقاهت، مظلوم، متقی، با سابقه درخشان و در یک کلام کسانی هستند که مقصدشان اسلام است. بنابر این وظیفه تمام ماست که تقویت و پشتیبانی و همراهی و همفکری و ارشاد و انتقاد مخلصانه کنیم، حزب و سازمان را. برادران توجه داشته باشید که تقویت سپاه و تمام ارگانهای انقلابی، تقویت سازمان و کلا خط امام است که اینها هدفی جز این ندارند. نگذارید با مشغول کردن شما به بحث و مسئله بوجود آوردن پیرامون این مسائل از پرداختن به دشمن درونی و بیرونی خودتان غافل کنند. الان وقتی است که باید بیشتر به خود درونی خودمان پرداخت.
سعی کنید به خانواده های شهدا سر بزنید. با علاقه و شوق در مجالس جشن ازدواج دنیا و آخرت برادران زنده و شهیدان شرکت کنید. دعای کمیل و نماز جمعه را فراموش نکنید. وصیت می کنم به دوستان نزدیک که در سنین 19-18 سالگی ازدواج کنند. تلاش کنید طالب رنج و تلاش و نهایت مرگ باشید. حتما به مسجد بروید. گروهی کار کنید. گذشت داشته باشید، با گذشت از حق خود برای کارها سرمایه بگذارید. سوره والعصر را همیشه به یاد داشته باشید.
و تو ای مادر... . تو که می دانم راضی هستی از من و می دانم که در روز ازدواج من با معشوق خود خوشحال هستی و مرتب حمد و ثنا می گویی خدا را که این نعمت را نصیب تو کرد که پسری را در راه برپایی قسط و یاری امام زمان(عج) و نایب بر حقش تقدیم انقلاب اسلامی کردی.
مادرم گریه کن از فرط خوشحالی و گریه کن بر مظلومیت شهیدان که در طول تاریخ همیشه سربدار بودند و مظلومانه شهادت دادند بر ظلم ظالمان. مادر گریه کن بر سالار شهیدان. شیرینی بخر و هر وقت دوستان به خانه آمدند به تمام آنها شیرینی بده. به چهره های آنها نگاه کن، اطمینان دارم که همه آنها را محمد خودت می دانی. از من برایشان تعریف کن. مبادا بر من گریه کنند. مادر می دانم که اعتقاد تو بر این است که تمام فرزندانت فدای انقلاب بشوند و راضی هستی که خودت هم در جبهه باشی. ولی تو باش مادر و به مادران شهداء درس بزرگواری و ایثار و صبر بده، تو باش و همچون مادران شهدای صدر اسلام مبلغ و ترویج دهنده فرهنگ شهادت طلبی  امت حزب الله باش.
مادرم تو آنقدر پخته و آبدیده هستی که می دانم کاری نمی کنی که دشمن و منافقان از مرگ من خوشحال شوند. مبادا حجله برایم درست کنی و در کوچه و خیابان بگذاری و لباس سیاه بر تن کنی. دوستان و برادران را به خانه برای صرف غذا دعوت کنید. همه بیایند، خوشحال باشند، قرآن بخوانند، تکبیر و صلوات بفرستند، سرود بخوانند. مثل این باشد که جشن در خانه مان برقرار است.
اما شما برادران من، من با خون خودم شهادت دادم بر باطلی که پوشاننده حق است. بروید تحقیق کنید، شما رضا جان، مرتضی، مجتبی، مصطفی، خیرالله و محسن از همه به من نزدیک تر بودید. ببینید که من چه رفتاری داشتم. اعتقادم به چه بود، چه می گفتم، به چه کسی نزدیکی و چه کسی را طرد می کردم. خط سیاسی ام را همه می دانید بنابر این بمانید در این خط. با خواندن قرآن و رساله امام خمینی روحم را شاد کنید. هرچند که از شما کوچکترم ولی بدانید بعد از من نوبت یکی دیگر از شما نیست؟ پس جو اتحاد و گذشت را در خانواده رعایت کنید. آینده نگر و در صحنه مبارزه سیاسی حضور داشته باشید. چه بسا یکی از شما در همین زندگی جزو مقربین باشد. قدر هم را بدانید. حق پدر و مادر را که با چه مشقات و الحمد لله با یک محیط مذهبی توانسته اند ما را به اینجا برسانند ادا نمایید.
پدرم ما همه مدیون تو هستیم. تو که با چه زحمتها با آن وضع موجود ... .
والسلام علی عباد الله الصالحین

آخرین وصیت نامه پاسدار شهید محمد رحیم دهداری
به نام خدا و به یاد مظلومیت شیعه از حسین(ع) تا خمینی
امشب که شب عملیات است، آماده رفتن به خط هستیم. چهره های برادران نورانی است. همگی عشق خدا در سر دارند و شور حسین در دل و من هم اینچنین. برای رفتن به جبهه بعد از راضی نشدن مسئول واحد، پهلوی مسئول ستاد رفتم و بعد از کمی صحبت راضی شد که من به جبهه بروم. همین الان چند تا از بچه ها آمدند و گفتن آماده باشید می خواهیم برویم جلو.
من وصیتها را جائی دیگر کرده ام. فقط 7 روز روزه قضا دارم. هرچه کتاب و پول دارم در راه انقلاب صرف کنید. موتوری که تازه خریده ام به مصطفی بدهید. سلام همه را برسانید. به مادرم بگویید من می دانم که تو راهرو زینب هستی پس روح من را شاد کن.
دیدار در کربلای حسین عزیز

پی نوشت:
+ به زودی خلاصه ای از زندگی نامه این شهید بزرگوار را هم وبلاگی خواهم نمود. إن شاء الله.
+ خدایا ما را هم کمی و تنها کمی آدم کن... .

شهید سید عبدالرضا موسوی؛ آیینه تفکر و تعبد

محمد دهداری، يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۸، ۰۹:۰۴ ب.ظ، ۱۲ نظر

 

جانشین شهید جهان آرا که بود!

شهید سید عبدالرضا موسوی

قبل نوشت:
گلزار شهدای شهر من آبادان، مزار گلهای معطر و نادری است که حداقل از باب هر گلی بویی دارد، شاید در هیچ جای دیگر دنیا یافت نشوند. از این میان می توان به شهید محمدحسن شریف قنوتی، اولین شهید روحانی جنگ و شهید سید عبدالرضا موسوی، جانشین شهید جهان آرا اشاره نمود. در این یادداشت می خواهم به معرفی شهید موسوی بپردازم. آنچه در وهله اول من را شیفته و مجذوب سید عبدالرضا موسوی کرد، چند وجهی و ذو ابعاد بودن شخصیت وی بود. شخصیت بزرگ این شهید بزرگوار، رزمنده ای تمام عیار و دلیر در میدان نبرد، دانشجویی ممتاز و کوشا در دانشگاه، استراتژیست و طراحی متبحر در امور نظامی و پژوهشگری در حوزه علوم دینی را در خود جمع کرده است. به خصوص این مورد آخر، خیلی جالب توجه است چرا که این شهید بزرگوار در آن سنین جوانی فلسفه اسلامی را از منابع اصلی و به زبان عربی مطالعه می نموده اند.
زندگی نامه ای که از ایشان خواهید خواند از روزنامه کیهان شماره ١٩٢۵٠مورخ ١٧/٩/٨٧ استخراج شده است. همچنین در لینک انتهای یادداشت نوشته هایی از این شهید بزرگوار به همکاران سپاهی، همسر و فرزند خردسالش را می توانید بخوانید که بسیار برای امروز ما قابل استفاده اند و نشانه حی و حاضرِ "لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً".
نوشتار:
روز جمعه ٢٩ فروردین ماه سال ١٣٣۵ در خرمشهر، فرزندی به دنیا آمد که او را «عبدالرضا» نامیدند تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر خرمشهر گذراند. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یادگیری، دانش آموزی ممتاز و موفق بود. در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلت ها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی به رغم وجود فسق و فساد فراوان، هیچ گاه دامن خود را نیالود و به جز درس خواندن و بازی فوتبال سرگرمی دیگری نداشت.
در سن ١٨ سالگی با معدل ۵٨/١٩ دیپلم گرفت و در کنکور سراسری با رتبه بسیار بالا قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.
به دلیل اینکه محیط دانشگاه را غیر اسلامی می دید فعالیت های خود را محدود به دانشگاه نکرد و با اجاره خانه ای در جنوب شهر تهران رابطه ای نزدیک با توده مردم محروم و زحمتکش آن مناطق برقرار کرد و شروع به آموزش کتب مذهبی به آنان نمود.
پس از چندی بنا به تصمیماتی که با دوستان و همفکرانش گرفت قرار بر این شد که هر کس به شهر و منطقه زندگی خود برگردد و با توجه به شناختی که از ویژگی ها و فرهنگ و سنت های بومی مردم منطقه خود دارد، بتواند رابطه جدی تری با مردم برقرار کند. به همین دلیل خود را به دانشگاه جندی شاپور اهواز منتقل کرد و در محیط جدید به فعالیت های سیاسی ادامه داد.
در اواخر سال ١٣۵۵ از طرف گارد دانشگاه به او اخطار داده شد که اگر به فعالیت های خود ادامه دهد اخراج خواهد شد. اما وی بی توجه به این هشدارها فعالیت های خود را افزایش داد و پس از دومین اخطار او را از دانشگاه اخراج کردند.
سید موسوی پس از بازگشت به خرمشهر سعی کرد با کمک فعالین شهر در میان تمامی افراد مبارز اعم از روحانیون، بازاریان مذهبی و جوانان مبارز وحدت ایجاد کند و انسجام و هماهنگی لازم را برای پیشبرد اهداف انقلابی فراهم سازد.
در همین راستا و به موازات رشد انقلاب اسلامی در کشور، وی نیز در برپایی تظاهرات، درگیری های خیابانی و بسیج مردم در تشکیل اولین حرکت های ضد رژیم، نقش عمده ای ایفا کرد و به دعوت سخنرانان و وعاظ و تکثیر و توزیع نوارها و اعلامیه های حضرت امام(ره) اقدام نمود.
در خرمشهر به دلیل فشار ساواک و پلیس رژیم، خانه ای اجاره نمود و فعالیت نیمه علنی اختیار کرد، همچنین به عضویت حزب الله خرمشهر در آمد و در آنجا با همرزم همیشگی اش شهید جهان آرا آشنا شد.
به دنبال برقراری حکومت نظامی، تمامی جوانان فعال شهر از جمله عبدالرضا دستگیر شده وبه زندان افتادند. شهید موسوی در زندان با مطالعه تمامی کتب استاد علامه طباطبایی و اغلب کتب عربی ملاصدرا و دیگر فلاسفه اسلامی و مطالعات منظم و دقیقی که در زمینه فلسفه اسلامی انجام داده بود، متوجه یک سری ضعفها و اشتباهات فلسفی خود گشته و پس از آزادی از بند رژیم، که به دلیل فشار مردم صورت گرفت، برای دوستانش آنها را شرح داده و تصحیح نمود. او می گفت: زندان برای انسان مانند آیینه است. آنجا دیگر جو و محیط و دیگران نیستند که تو را به حرکت دربیاوند. هر کس که پایدار بماند، میزان اعتقادش به مکتب روشن می شود.
شهید عبدالرضا پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه خرمشهر توسط شهید جهان آرا به عضویت آن در آمد و در سمت مسئول عملیات مشغول به کار شد.
در آبان سال 58 برای ادامه تحصیل به دانشگاه بازگشت و حدود یک ترم آنجا بود تا این که به خاطر وضع بحرانی و بغرنج خرمشهر و سپاه و به خاطر اصرار شهید جهان آرا و دیگر برادران سپاه مجدداً درسش را رها کرد و به سپاه بازگشت.
«صدیقه زمانی» همسر شهید عبدالرضا موسوی درباره این برحه از زندگی ایشان چنین می گوید: سید از اولین روزهای تجاوز عراق تا جنگ تن به تن با مزدوران بعثی در خرمشهر حضور داشت و در مهرماه ۵٩ براثر تیری که به کمرش اصابت کرد مجروح شد و تا پایان زندگی از دردکمر رنج می برد چون این تیر در نزدیکی ستون فقرات بود. پزشکان معتقد بودند که تحمل درد راحت تر از درآوردن آن تیر است.
سید پس از شهادت شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر شد و فقط فرمانده نبود بلکه مهمات را جابجا می کرد، راننده موتور، آمبولانس و سایر خودروهای نظامی بود، مرتب به خطوط مقدم جبهه سرکشی می کرد و به قدری درجبهه ها تلاش می کرد که خورد و خوراک را فراموش کرده بود و چهره اش چنان تکیده شده بود که قابل شناسایی نبود.
درجریان عملیات بیت المقدس مسئولیت فرماندهی تیپ ٢٢ بدر را به ایشان محول کردند ولی نپذیرفت و این مسئولیت را به عهده «عبدالله نورانی» گذاشت و ترجیح می داد مانند یک رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. هنگامی که خبر شهادت شهید جهان آرا را شنید احساس می کرد برادر عزیزش را ازدست داده زیرا معتقد بود شهید جهان آرا برای خرمشهر یک سرمایه باارزش بود.
خصوصیات اخلاقی
شهید موسوی بسیار متواضع، جدی، مهربان و خوش اخلاق بود و در کارهای خانه به من کمک زیادی می کردند واحترام زیادی برای من قائل بودند به نحوی که همیشه من را با نام خانوادگی خودم در یک اجتماع خطاب می کردند و معتقد بود که شخصیت زن آنقدر بالاو باارزش است که با ازدواج نباید هویتش عوض شود و هویت همسرش را بگیرد بلکه همیشه باید زن را با نام و فامیل خودش صدا کرد.
شهید موسوی خیلی مردم دار و اجتماعی بود و به مردم در تمامی زمینه ها کمک می کرد یار و یاور محرومان و مستضعفین بود و در خدمت به مردم همیشه پیشقدم بود.
در تمامی فامیل از احترام زیادی برخوردار بود وهمه او را الگوی اخلاق و کمالات انسانی می دانستند و در کارها با او مشورت می کردند زیرا دارای خصوصیاتی منحصر به فرد بود که در افراد دیگر کمتر دیده می شد، مثلاهنگامی که می خواستند به منزل بیایند اول به دیدار مادرشان و مادر من می رفتند بعد به خانه می آمدند و نفوذ عاطفی خاصی در همه بستگان و فامیل داشتند با اینکه یک سال و پنج ماه بیشتر فاطمه دخترمان را ندید ولی در این مدت کوتاه فاطمه را غرق محبت و نوازش می کرد و او را می بوئید و می بوسید و می گفت شاید آخرین باری باشد که دخترم را ببینم.
اگر شهید موسوی در این برهه زمانی زنده بود چه تفکری داشت؟
شهید موسوی آینه ای از تفکر و تعبد بود و عقلانیت خاصی داشت. اگر کسی با ایشان همراه نمی شد شاید باورش نمی شد که سید دارای چه خصوصیات منحصر به فردی است اما من که از نزدیک شاهد رفتارها و اعمال ایشان بودم به این ویژگی های بارز انسانی کاملاواقف بودم هیچ وقت نماز اول وقت ایشان عقب نمی افتاد و در پی گیری تعقیبات نماز مصر و متعهد بودند نماز شب ایشان هم ترک نمی شد. ایشان قلم بسیار زیبایی داشتند و یک تئوریسین بود. واقعا اگر شهید موسوی الآن زنده بود یک تئوریسین انقلاب بود. وی مسلط به زبان عربی و انگلیسی بود و حتی از ایشان برای کار در وزارت خارجه به عنوان دیپلمات دعوت کرده بودند که صلاح ندانستند در شرایط حساس کشور به خارج بروند و در کشور ماندند.
خط فکری شهید موسوی برگرفته از تفکر حضرت امام خمینی(ره) بود و ارادت بسیار زیادی به ایشان داشتند به نحوی که همیشه می گفت امام(ره) عصاره تاریخ است.
وی در زمان شروع جنگ نخستین کسی بود که خیانت های بنی صدر را تذکر داده بود و از همان ابتدا می گفت بنی صدر خائن است.
در همان روزهای آغازین جنگ بود که به پیشنهاد ایشان من و همسر شهید جهان آرا به خدمت امام(ره) رسیدیم و یک گزارش کامل از وضعیت خرمشهر و خیانت های بنی صدر را تقدیم ایشان کردیم و تمامی مسائل را به مرحوم حاج احمدآقا انتقال دادیم.
پس از سقوط بنی صدر و تغییر و تحول در جبهه ها، شهید موسوی فعالیت خود را در جبهه ها شدت بخشید و پس از به دست گرفتن پست فرماندهی اقدام به سازماندهی تیپ ٢٢ بدر خرمشهر نمود.
ولی پیشنهاد فرماندهی این تیپ را نمی پذیرد تا در تمامی جبهه ها حضور دائم و فعال داشته باشد.
نحوه شهادت
دوستانش نحوه شهادت شهید موسوی را این طور تعریف می کردند. وقتی قرار بر عملیات بیت المقدس شد یک لحظه آرام و قرار نداشت مثل یک رزمنده بسیجی ساده با موتور به خطوط مقدم سرکشی می کرد با اینکه فرمانده سپاه خرمشهر بود و حضور ایشان در پشت جبهه ضروری بود ولی اصلاً قبول نمی کرد که هر روز و هر لحظه به خطوط مقدم سرکشی نکند. در عملیات های شناسایی حتی به خطوط عراقی ها هم می رفت تا اینکه هنگامی که به خط مقدم می رود متوجه می شود که یک رزمنده مجروح افتاده روی زمین و احتیاج به کمک دارد. سریع برمی گردد و به پست امدادی اطلاع می دهد و با یک آمبولانس به منطقه می رود و رزمنده مجروح را سوار آمبولانس می کند و آمبولانس حرکت می کند. همانجا یک گلوله توپ منفجر می شود و شهید موسوی به شهادت می رسد درحالی که دست و پایش قطع و شکمش پاره و نصف صورتش هم متلاشی شده بود.
سید عبدالرضا در اردیبهشت ١٣۶١ در روز جمعه ١٣ رجب (ولادت حضرت علی(ع)) به شهادت رسید و همان طور که مادر ایشان نقل می کنند در ١٣ رجب نیز بدنیا آمده بود.
همسر شهید موسوی اضافه می کند وقتی بعد از سه روز به سردخانه رفتم و می خواستم برای آخرین وداع قیافه ایشان را ببینم تصور می کردم که با یک جسد متلاشی شده و غیرقابل شناسایی روبه رو می شوم به خصوص که سه روز از شهادت ایشان گذشته بود و جسد متلاشی شده را درون پلاستیک گذاشته بودند ولی وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان تبسمی روی لبان ایشان دیدم که هرگز از یادم نمی رود همان لذتی که همیشه درمورد آن با من صحبت می کردند و می گفتند که شهدا ازشهادت لذت خاصی می برند واقعاً در سیمای ایشان مشاهده می شد.
از سوی دیگر وقتی پلاستیک را باز کردند آنچنان عطر و رایحه خوشی فضای سردخانه را پرکرد که من تابه کنون چنین رایحه ای را استشمام نکرده بودم سید بهشتی شده بود و بوی بهشت می داد.
پی نوشت:
+ دست نوشته هایی از سردار رشید اسلام سید عبدالرضا موسوی را می توانید در لینک ادامه مطلب بخوانید.
+ عکس هایی از شهید موسوی

به یاد شهدای مسجد فاطمیه اهواز

محمد دهداری، سه شنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۷، ۰۲:۲۰ ب.ظ، ۱۹ نظر

بسم الله 

چند روز پیش بچه های مسجد ما - اگه من لایق باشم که خودم رو از اهالی این مسجد بدونم - یه یادواره برای شهدای مسجد برگزار کردند. حاج آقای دسمی از همرزمان شهدای مسجد و حاج آقای تائب، سخنرانهای برنامه بودند. جای شما خالی یادواره جو معنوی فوق العاده ای داشت. من در مطالب بعد اگه خدا توفیق بده به ابعاد خاص شهدای مسجد فاطمیه خواهم پرداخت، ولی در همین مطلب خوبه عجالتا به این نکته اشاره کنم که ویژگی خاصی که من رو شیفته شهدای این مسجد و علی الخصوص شهید سعید صوفی زاده کرده، دید تشکیلاتی داشتن به مسائل فرهنگی و اسلامی است. به قول مجری برنامه یادواره که فرازی از خاطرات همرزمان شهدا رو قرائت می کرد: "شهید صوفی زاده مؤمنی نبود که درون خودش محدود بمونه،‌ بلکه به فکر این بود که همه اطرافیانش رو رشد بده و بالا بکشه".
زمان جنگ،‌ این شهدای بزرگوار و همرزمهاشون توی اهواز با هدایت آیت الله العظمی موسوی جزایری،‌ یک حرکتی رو شروع کرده بودند که در اون زمان به منظور جذب نیرو برای اعزام به جبهه ها بود. چون احساس می کردند که سپاه نمی تونه همه بار جذب نیرو رو به تنهایی به دوش بکشه. ولی بعد از جنگ این حرکت،‌ متوقف که نشد هیچ،‌ با تمرکز بیشتر روی بعد اعتقادی-فرهنگی، به یک جریان پربرکت و یک شجره طیبه بدل شد که در حال حاضر هزاران طلبه و دانشجوی فعال اجتماعی و علمی رو به استان خوزستان و به کشور تقدیم کرده. از ابعاد فعلی این سیستم منحصر به فرد کار فرهنگی هر چی بگم شاید نتونم حق مطلب رو بیان کنم. باید یه سر بیایید اهواز و توی مساجد مختلف این شهر بگردید و حلقه های بحث و مطالعه ی بعد از نماز های جماعات رو ببینید که پره از بچه های با سنین خیلی کم ولی شعور خیلی بالا تا اون وقت معنی «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون» رو براستی درک کنید و ببینید دست مبارک این شهدا چه برکتی داشته. برکتی که امیدوارم در قالب این سیستم فرهنگی به همه ایران منتشر بشه.
بعدا بیشتر در اینباره خواهم نوشت.
فعلا فرازهایی از خاطرات و وصیتنامه های این عزیزان رو وبلاگی می کنم تا بعد ... .
إن شاء الله با نظر خودشون و عنایت خدا بتونم باز در این باره بنویسم:
شهید علیرضا صوفی زاده:

شهید علیرضا صوفی زاده 

 علیرضا شاگرد ممتاز دانشگاه نفت بود بهش گفتم تو باید بمانی و با درس خواندنت به جامعه خدمت کنی. ولی علیرضا گفت:
 از کجا معلوم من زنده بمانم! الان تکلیف من جبهه رفتن است و اگر به جبهه نرم و بمیرم هم دنیا را از دست دادم و هم آخرت را.
بهش گفتم: برو سؤال کن ببین بنیاد شهید به ازای هر شهید به خانواده اش چقدر می دهد؟ من همانقدر را به تو می دهم تا در راه اسلام هر طور خواستی صرف کنی. علیرضا گفت: لن تنالوا البر حتی تنفقوا من ما تحبون. شما جان مرا بیشتر دوست دارید یا پول را؟
از زبان پدر شهید
شهید احمد نوری:

شهید احمد نوری 

داشتیم کارهاش رو ردیف می کردیم که بره هندوستان برای ادامه تحصیل، که اعتصابات و تظاهرات قبل از 22 بهمن در اهواز شروع شد. احمد هم بخاطر فعالیت هایی که می کرد از رفتن به هند منصرف شد، بعد از انقلاب یکسال تابستان بود که سیل بزرگی در اهواز آمده بود و تمام روستا های اطراف آنرا آب گرفته بود. احمد می آمد و با ماشین خودم می رفت و از بین فامیل پول و پتو و ...جمع می کرد و با دوستانش می بردند برای جاهایی که احتیاج داشتند.
از زبان پدر شهید
شهید سید حجت الله موسوی:

شهید سید حجت الله موسوی

بعد از اینکه جسد مطهرشان را پس از یک سال برگرداندند، توی مجلس ختمش پیر زنی را دیدم که آمده بود و خیلی گریه میکرد.
ازش پرسیدم: شما که با ما نسبتی ندارید؛ پس چرا اینقدر گریه و زاری می کنید؟
جواب داد: شهید شما از حقوق مختصری که می گرفت مقداری را هم به من و بچه های یتیمم می داد.
مادر شهید
شهید مسعود شقایق پور:

شهید مسعود شقایق پور

توی اتاق خودش که تخت و امکانات داشت نمیرفت. میرفت توی اتاق کنار آشپزخانه که مال مستخدم ها بود، شبها به آرامی، طوری که کسی متوجه نشه وضو میگرفت و شروع میکرد قرآن خواندن و نماز شب خواندن.
گاهی همینجور نگاهش میکردم و گریه میکردم. باورم نمی شد پسر من باشه. اون همه من گریه می کردم ولی اصلاً متوجه حضور من نمی شد و غرق راز و نیاز بود.
مادر شهید
شهید محسن امیر معزی:

شهید محسن امیر معزی

سال  62 در جزیره مجنون ترکشی درپایش رفته بود و مجروح شده بود.
یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم داره گریه می کنه. فکر کردم داره درد می کشه، ازش پرسیدم چی شده گفت: « ربع ساعت دیگه نماز قضا میشه اما من هر چی سعی میکنم نمیتونم مسح پا بکنم» شاید ربع ساعت تلاش کرده بود تا مسح پا بکشه اما نتونسته بود و از ناراحتی گریه کرده بود. مادرم بهش گفت: بگذار من برات بکشم اما قبول نکرد و آخر مسح پا را کشید.
برادر شهید
فرازی از وصیت نامهً شهید محسن امیر معزی:
یاد شهدا را زنده نگه دارید و روح شهدا را فراموش نکنید، که در روز محشر نیاز به شفاعت همین شهدا دارید.
شهید محمد عیدی مینا:

شهید محمد عیدی مینا

یک سال در زمان حکومت طاغوت به خاطر اینکه توی مدرسه نماز جماعت ظهر راه انداخته بود از عمد تجدیدش کرده بودند، بعداً که ما متوجه شدیم؛ به ما می گفت: « عیبی نداره بگذار هر کاری می خواهند، بکنند. همین که این بچه ها نماز خون شدند، می ارزه»
مادر شهید
شهید ابوالقاسم صالح زاده:

شهید ابوالقاسم صالح زاده

فرازی از وصیت نامه شهید: در آخر از پدر و مادرم تقاضا دارم در شهادت من گریه نکنند و ناراحت نشوند زیرا که دشمنان و منافقان از گریه و ناراحتی شما برای ضربه های خود استفاده می کنند، دیگر عرضی ندارم به جز دعا به جان امام و دیگر زحمت کشان این مملکت اسلامی.
شهید سعید صوفی زاده:
فرمانده پایگاه مقاومت بسیج حبیب ابن مظاهر

شهید سعید صوفی زاده

بعد از عملیات والفجر 8 به خاطر مجروحیت مختصری که داشتم، برگشته بودم عقب.
در وضوخانه مسجد فاطمیه مشغول وضو گرفتن بودم، که یکدفعه آقا سعید وارد شد و به حالت شوخی بهم گفت: «ها!! آقا محمود فرار کردی؟»
من چون تازه از خط آمده بودم و تعداد زیادی از دوستانم شهید شده بودند، تو حال و هوای خاصی بودم و نسبت به حرف ایشان عکس العملی که نشان دهنده شوخی باشد انجام ندادم به همین خاطر ایشان تصور کرد که من ناراحت شده ام.
یادم هست که از وضوخانه تا زمانی که آمدیم نماز بخوانیم سه بار از من معذرت خواهی کرد با اینکه هم از نظر نظامی و هم از لحاظ سن از من بالاتر بود.
شیخ محمود محمد زاده
شهید حمید رضا زمانی:

شهید حمید رضا زمانی

مادرش اگر می فهمید که حمید رضا ده قدم از شهر فاصله گرفته، مضطرب و ناراحت می شد چون برادر بزرگترش-علیرضا- قبل ایشان شهید شده بود به همین خاطر هم بود که حمید رضا نمی تونست زیاد در جبهه حضور پیدا کنه.
وقتی شهید شد تنها نگرانی ما این بود که چطور این خبر رو به مادرش بدیم اما واقعاً نمیدانم چه اتفاقی افتاد؟
«خدا چه عنایتی به مادرش کرد» که این مادر نه تنها غش نکرد بلکه خودش حمید رو در قبر گذاشت و کفن رو باز کرد و روی حمید رو بوسید و با مشت گره کرده سه بار فریاد زد «مرگ بر آمریکا»
شیخ محمود محمد زاده
شهید احمد غلام گازر:

شهید احمد غلام گازر

فرازی از وصیت نامه شهید: آنقدر به جبهه میروم و می جنگم تا شهید شوم.
شما ای جوانان مقداری در این مورد فکر کنید. تا چه وقت می خواهید اسیر نفس خود باشید؟
با نفس خود بجنگید تا به پیروزی کامل برسید. تا در برابر این نفسانیات جهادی به عمل نیاید پیروزی به عمل نخواهد رسید هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نسازند که اگر چنین کردند، روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابرقدرتهاست.  
پی نوشت:
+
مطالب مربوط به شهدا برگرفته از ویژه نامه یادواره شهدای مسجد فاطمیه سال 88 است.

حاج رضوان شهادتت مبارک

محمد دهداری، دوشنبه، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۷:۳۰ ب.ظ، ۰ نظر

شهید عماد مغنیه(حاج رضوان)

بسم الله
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
سردار دلاور اسلام حاج عماد مغنیه عاقبت به آرزوی خود دست یافت. حاج عماد که بین حزب الله به حاج رضوان معروف بود و زین پس باید عادت کنیم از وی با لقب زیبای شهید یاد کنیم در شامگاه روز سه شنبه، شهد شیرین شهادت نوشید. 
برای این اقدام تروریستی ناجوانمردانه که کار مشترک دستگاههای اطلاعاتی و تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی و برخی از کشورهای خود فروخته و حقیر و ذلیل عربی همپیمان آنها بود، از دید عاملان آن چند دلیل می توانبیان کرد. ابتدا شخصیت و سوابق منحصر بفرد عماد مغنیه. وی قبل از اشغال لبنان بوسیله رژیم صهیونستی فعالیت های مبارزاتی خود را با عضویت در نیروی ویژه شاخه نظامی جنبش آزادی بخش فلسطین موسوم به گروه 17 آغاز کرد و پس از اشغال لبنان به جنبش امل پیوست. وی همزمان با خروج سید عباس موسوی و سید حسن نصر الله از جنبش امل با آنها به حزب الله پیوست و مدارج ترقی را در آن طی کرد تا آنکه مرد شماره یک شاخه نظامی حزب شد. سرویسهای جاسوسی غربی هیچگونه اطلاعات سمعی و بصری از او نداشتند تا حدی که وی را بخاطر درجه ذکاوت به روباه تشبیه میکردند. سازمان سیا ادعا کرده بود عملیات انفجار در مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت را که موجب آن ضربه بزرگ بر پیکر نیروهایش در خاور میانه شد، او سازماندهی کرده بود. شهید مغنیه کابوس صهیونیستها بود به نحوی که هر انفجاری در هر جای دنیا در مقرها و مراکز صهیونیستی و یهودی رخ می داد به سرعت نام عماد مغنیه مطرح می شد. مغنیه را باید عامل اصلی به دام انداختن "الحنان تننباوم " افسر احتیاط ارتش رژیم صهیونیستی و انتقالش به بیروت دانست که بعدها با تعداد زیادی از اسرای لبنان وفلسطینی مبادله شد. او همچنین طراح اصلی اسارت دو نظامی اسرائیلی بود و بعد از آن هم جنگ جولای را مدیریت کرد تا در کنار سید حسن نصر الله ورهبران مقاومت طعم شیرین پیروزی علیه اسرائیل را برای اولین بار به جهان اسلام بچشانند. وی از مدتها پیش و به دلایل گفته شده در لیست جوخه های ترور رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود و آنچه مسلم است این اقدام مستلزم صرف زمان و هزینه بسیار و تلاش های شبانه روزی گروه های اطلاعاتی فراوان بوده است.
اما این ترور ناجوانمردانه دلایل دیگری نیز دارد. یکی دیگر از اهداف ترور عماد مغنیه بویژه در این مقطع زمانی جلوگیری از تضعیف روحیه نظامیان شکست خورده صهیونیستی و مقابله با پیامدهای ناشی از انتشار گزارش وینو گراد در جامعه صهیونیستی بوده است. از جهت دیگر صهیونیستها به خیال خود خواسته اند با اینکار تعادل قدرت را که بعد از جنگ 33 روزه به شکلی فاحش به هم خورده بود مثلا برقرار کنند! دقت در این نکته که وی در سالگرد ترور سید عباس موسوی و هم در نزدیکی سالگرد ترور رفیق حریری، ترور شده است و تقارن این اتفاق با تلاشهای اخیر آمریکا و اسرائیل و گروه 14 مارس برای دامن زدن به اختلافات داخلی لبنان، هم موید مطلب فوق الذکر است و نیز بازگو کننده استیصال اسرائیل از مدیریت وضع کنونی اش، چرا که با در نظر گرفتن وضعیت فعلی منطقه شهادت حاج رضوان، هرچند می تواند موجب دامن زدن به اختلافهای لبنان گردد، این امکان وجود دارد که برعکس هم عمل کند. این اقدام علاوه براینکه بازتاب حقارت اسرائیل و ناتوانی از برابری در عرصه نظامی با حزب الله است، می تواند موجب اتحاد نیروهای داخلی لبنان و به انزوا رفتن معارضین گردد و این احتمالیست که نمی توان از آن چشم پوشید ولی اسرائیل چنان در گرداب افتضاحات قبلی گیر افتاده که این ریسک را پذیرفته و دست به این اقدام زده است و ید الله فوق ایدیهم.
... و انگار این قوم جنایت پیشه را تا ابد عبرتی نیست از کردار گذشته و نه فهمی نسبت به آنچه در آن اند. نمی دانم در این جرثومه جنایت حتی یک نفر عاقل پیدا نمی شود که به این خیل نافهمان بفهماند اینگونه راه به جایی نخواهند برد. چه آنکه برای هرکه از بیرون نظاره گر این جسد محتضر باشد، چون روز روشن است، هر گامی که اینان به زعم خود به جلو برمی دارند یک گام به درک نزدیکتر می شوند. این را نه تنها از جنبه ایدئولوژیک می گویم که منظورم بعد مادی ماجرا نیز هست و خواهیم دید که این اقدام ددمنشانه اخیر چه نتیجه ای برای این خیل حمقاء در بر خواهد داشت. آری این دست خداست که بر عقول اینان قفل زده تا نفهمند هر قطره خون سربازان ما که بر زمین میریزد آب حیات شجره طیبه اسلام خواهد گشت و اگر این خونها نریزد، آن شجره از تعالی باز خواهد ماند. این نابخردان با این اقدام، جهشی بلند به سوی نابودی هرچه زودتر انجام دادند. خون شهید مغنیه هدر نخواهد رفت و خدا نمی گذارد که هدر رود و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین... .

پی نوشت:
+ پیام تسلیت مقام معظم رهبری به دبیر کل حزب الله لبنان

+ پیام تسلیت رئیس جمهور به سید حسن نصرالله

+ سخنرانی سید حسن نصرالله در مراسم تشییع جنازه شهید مغنیه

+ قلبی که با شهادت از تپش ایستاد

+ خون مغنیه موجب پرورش شجره مبارکه حزب الله می‌شود

+ بزرگترین عملیات تروریستی "موساد" در تاریخ

+ پشت پرده ترور عماد مغنیه
+ این یادداشت با استفاده از مطالب سایتهای اینترنتی و جراید نوشته شده.

مرگ بر سازشکار

محمد دهداری، پنجشنبه، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۷، ۰۶:۳۰ ب.ظ، ۱ نظر

سردار رشید اسلام حاج ابراهیم همت

بسم الله
قبل نوشت:
ایامی را پیش رو داریم که یادآور رادمردانیست که با خون خود درخت اسلام را آبیاری نمودند. بمناسبت این ایام و سالروز عملیات بیت المقدس و بمنظور یادآوری برهه ای از تاریخ این مرز و بوم و جفاهایی که شیطان بزرگ بر ایران اسلامی روا داشت و دشمنی هایی که ابدا به دوستی تبدیل نخواهد شد و نیز یادآوری رفتار منافقانه بعضی افراد و گرو ه ها و ... و هم تذکر به کسانی که کور کورانه در سراشیبی وابستگی های سیاسی و حزبی پشت سر بعضی افراد خودفروخته ی سازشگر ِ خائن براه افتاده و حتی عقلشان را به دست احساسات فلسفی تحقیر شده در برابر غرب سپرده اند؛ در این یادداشت یکی از سخنرانی های شهید بزرگوار حاج محمد ابراهیم همت را وبلاگی می کنم و اینکه آنهمه مقصود و منظور چگونه در این سخنرانی جمع شده را اگر بخوانید،  خواهید فهمید.
نوشتار:
سخنرانی فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله ص برای بسیجیان دریادل قبل از شروع عملیات پیروزمندانه والفجر:

صحبت را با نام خدا آغاز می کنیم؛ با درود بر خمینی عزیز، این زاهد پرهیزگار و متقی رنج کشیده سالیان دراز، ولی فقیه و آقا و سرور؛ و با سلام بر همه شهدای گلگون کفن تاریخ اسلام... .
قبل از صحبت از مانور، بهتر است به رویدادهایی که درمملکت پیش آمد و نظامی که درگذشته داشتیم اشاره کنیم. آمریکا در منطقه خاورمیانه از ایران و مصر و اسرائیل مثلثی تشکیل داده بود... . سقوط رژیم شاه بواسطه آن حرکت عظیم و آن شتاب سریع و پویای انقلاب اسلامی، چنان آمریکای جنایتکار را به وحشت انداخت که قدرت تفکر و خلاقیت و طراحی منسجم و منظم را از او گرفت. این یکی از خصلتهای ویژه و بزرگ انقلاب است. آمریکا که نمی توانست این جریان را با این عظمت تحمل کند، به انواع دسیسه ها دست زد. دسیسه اول به سازش کشیدن انقلاب بود و آمریکا در یک مجموعه کلی، رسیدن به دو هدف را دنبال می کرد. که یکی کند کردن حرکت انقلاب اسلامی و دیگری به سقوط کشاندن انقلاب اسلامی بود.
در روند اول کند کردن انقلاب ، با شیوه های سازش و نهایتا با تحمیل جنگ خواست به مقصود برسد. آمریکا شیوه ها را یکی یکی تجربه می کرد. و در این تجربیات مداوم، از حرکتهای سیاسی و اقتصادی و نظامی هم بی بهره نبود. ابرقدرت جنایت کار توسط مارهایی که از قبل پرورش داده بود(اقدام به اینکار کرد)، و در تمام انقلابهای دنیا به محض اینکه در یک کشور مستضعفی انقلابی رخ داده و حرکتی شده با عناصر از پیش تربیت شده، حتی چریک تربیت شده آمریکایی دست بکار شده تا باعث توقف حرکت و سقوط انقلاب شود.
از آنجا که انقلاب اسلامی با عظمت تر پویا تر و با محتواتر و بدون وابستگی مطرح شده است، آمریکا مجبور شد که دستش را رو کندو می خواست نظیر حرکتی که درزمان مصدق شد، در زمان استقرار نظام جمهوری اسلامی هم بشود؛ یعنی یک روند به سازش کشیدن با استفاده از گروهک هایی چون نهضت آزادی یا جبهه ملی به همراه توطئه های عناصر آمریکایی مورد نظر بود و ما آن زمان را فراموش نمی کنیم.
ای بسیجیان عزیز بخاطر دارید که قطب زاده مزدور، این مطلب را عنوان می کرد که « ما به فانتونم نیاز نداریم و فانتوم ها را بفروشید.» داریوش فروهر با یک حرکت کوچک نظامی موجب زمینه سازی پاگیر شدن نیروهای نظامی در کردستان گردید. او به کردستان رفت و بجای مذاکره با ملت مستضعف کردستان، با عناصر ساواک و وابسته به آمریکا و عناصری که از قبل با رژیم در ارتباط بودند، ارتباط برقرار کرد و لذا عناصری چون دموکرات و کومله و رزگاری درکردستان شروع به فعالیت و نسخه پیچی کردند و برای براه انداختن یک جنگ کوهستانی در غرب و کردستان و مشغول نمودن قسمت مهمی از توان نظامی مملکت آماده شدند. حرکتی که در کردستان شد نمونه دیگری ازنتیجه عملکرد دولت موقت بود و در کنار مسئله وضعیت قوای نظامی و حمایت از صلح اقدام به اجرای بازی های سیاسی در قبال این امت رزمنده به منظور دور کردن امت از صحنه و به نتیجه رساندن جریان سازش و دریافت یک لقب آمریکایی نمود که به حول قوه الهی و با تلاش ملت و با بیداری و هشیاری امام و با حرکتی که دانشجویان خط امام کردند این توطئه شکست خورد.
حرکت بعدی آمریکا به انحراف کشیدن انقلاب بود و این از کسی ساخته نبود مگر بنی صدر. شاید برادران بخاطر داشته باشند درزمانی که بنی صدر روی کار آمد مردم _ همان زمان که دوره بازرگان بود_ بنی صدر را مردی لایق می دانستند که می تواند کار کند. بنی صدر انتخاب شد ولی حرکت بنی صدر و راهی که او می پیمود و در کنا آن حرکت منافقین، که مدارکش موجود است، نشان داد که چنین نیست. طبق مدارک، از بیست و چهار ساعت بعد از ریاست جمهوری بنی صدر، منافقین مستقیما با او ارتباط برقرار کردند و نامه نوشتند که«ما جانب تو را داریم، با ما تماس بگیر و از ما نظر بخواه.» این نشاندهنده این است که بنی صدر آلت دوم حرکت آمریکاست بر علیه انقلاب اسلامی و تلاش او برای به انزوا کشیدن انقلاب و به سقوط کشیدن آن.
این حرکت را آمریکا زمانی تجربه می کرد که در کنارش تحریم اقتصادی نیز به اقتصاد مملکت ضربه می زد و عدم تبادل بازرگانی توسط کشورهای خارجی، ما را در مضیقه قرار داده بود.
زمانی که دولت بنی صدر روی کار آمد و لانه جاسوس هم در پایان عمر دولت موقت بازرگان تسخیر شده و دست آمریکا رو شده و گروگانها تحویل داده نمی شوند، از شش ماه قبل از این جریانات عراق بطور کامل آماده بود که به ایران حمله کند... .
... آمادگی قبلی به عراق داده می شود. هیچ کشوری به اندازه آمریکا خبر از سیستم نظامی کشور ما نداشت... . آمریکا، در رژیم شاه در بطن تشکیلات ارتش بود. چنان که اگر زمانی به دولت ایران، یعنی دولت شاه، دستور داده می شد، عراق و کلا دولت بعث عراق تهدید شود و از مرزهای غرب کشور ... ارتش وارد(عراق) شود و بغداد را تصرف کند(اینکار شدنی بود). وقتی که آمریکا بطور کامل از تمام این موارد خبر دارد، این صحنه ها را به عراق تذکر دادند؛ تمام اینها (به عراق) گفته شده بود و این بنا به گفته خود اسرای عراقیست. آنها که در قبل از حمله گوش کرده بودند به تهدید های سیاسی دولت عراق متوجه هستند که عراق آمادگی حمله داشت و غیر از عراق هیچ کشوری این آمادگی را نداشت و آمریکا منتظر فرصت بود. برنامه آمریکا این بود که اگر بنی صدر خائن نتوانست نظام جمهوری اسلامی را به انحطاط بکشاند و سبب سقوطش بشود و اگر آن حرکتهای منافقین در دانشگاه تهران و سخنرانی ها و حرکت های نظامی و آن خیانتهایی که آن در شروع جنگ٬ موجب تأمین نظر آمریکا نشد، جنگ را آغاز کند؛ چرا آمریکا جنگ را آغاز کند؟ بعلت اینکه نظام یک مملکت و سیستم یک مملکت، کمر آن مملکت است و اگر این سیستم و نظام شکسته شود، در حقیقت کمر آن شکسته می شود. و شما برادران عزیز هوشیار باشید ... .
لذا آمریکا این خط را به صدام داد که عراق از غرب تا جنوب 1300 کیلومتر مرز با دشمن که اسمش را گذاشته دشمن فارس، دارد. آمریکا این فکر را به صدام داده بود که ای صدام، تو در مملکتت در شروع جنگ دوازده لشکر داری؛ پنج لشکرت زرهیست، پنج لشکرت پیاده هست و دو لشکر مکانیزه هست و دست نخودره و لشکرهای کامل و از پشتیبانی ناسیونالیستی کشورهای عربی خاورمیانه بهرمندی و پشتیبانی ابرقدرت آمریکا را خواهی داشت. در جنوب، ایران یک لشکر بیشتر ندارد که آن هم بنام لشکر 92 زرهی است. حمله کنید و این لشکر را از هم بپاشید و در عرض 48 ساعت جنوب را از ایران جدا و خود مختار کنید. این حرکت در غرب نیز همینطور پیشبینی شده بود ... . ای عزیزان در شروع حرکت عراق پیش بینی شده بود که در همدان رادار حساسیست و می تواند تمام نیروهای عراقی را که وارد ایران میشوند شناسایی کند. لذا این پیش بینی شده بود که قبل از حرکت، یک کودتا در نوژه بشود که شد و رادار از کار بیفتد و حتی این پیش بینی شده بود که برای تسریع سقوط انقلاب در حرکت نوژه جماران هم هدف قرار گیرد، یعنی همزمان با حرکت نوژه همدان در حین آمادگی دولت و ارتش صدام در نوژه کودتایی شود و هواپیما بلند شود و جماران را بمباران کند و دولت ساقط شود و امام از بین برود و بدنبال این حرکت ارتش عراق وارد ایران شود و گروگانها نجات پیدا کنند و انقلاب ایران ساقط گردد... .
حرکت بعدی، (درباره) همین لشکر 92 زرهی در جنوب بود_که با توجه به خیانتهای دولت موقت، در آینده باید تحلیل شود و درمورد آن کتابها نوشته و در تاریخ انقلاب آورده شود_ و آن این بود که در نظام ارتشی_آن برادران عزیز که خدمت کرده اند خبر دارند_ راننده تانک اگر از اهالی قزوین است ممکن است در لشکر 92 زرهی اهواز خدمت کند. حال اگر این شخص را به شهرستان خودش بفرستند مجبور است از لشکر زرهی برود و در لشکر پیاده خدمت کند. یعنی شخص اگر خدمه تانک هست، باید برود در شهر خودش، در قسمت پرسنلی کار کند و این را آمریکا دقیقا همانطور که در ارتش و سیستم خودش اعمال کرده در ارتش زمان شاه نیز پیاده کرده بود. بعد از انقلاب، دولت موقت این را آزاد کرد و این یک خیانت آشکار بود به انقلاب و شهید سپهبد قرنی به این وضع خیلی اعتراض داشت و آن عزیزانی که از دست رفتند و آن افسران مؤمنی که از اول جنگ بودندو بعد شهید شدند، همه اعتراض داشتند به این مطلب که رها کردن نیرویی که در یک واحد تخصص داشت و سالیان دراز از بودجه مملکت هزینه شده تا آنها نهارت پیدا کنند، اگر اینها را برداریم و بفرستیم شهرستان خودشان، میروند در یک واحد دیگر که در آن تخصص ندارند و این کار بیهوده ای است. بسیاری از واحدهای ارتش که پس از انقلاب به هم ریخته بود و تازه می خواستیم آنها را متشکل کنیم به این صورت به هم ریختند... . اینکار در رابطه با لشکر 92 شدت بیشتری گرفت. یعنی قبل از حمله، یک تیپ از این لشکر در «عین خوش» و تیپ دیگرش در «فکه» بود. روی این لشکر حساب شده بود که در کودتا از آن استفاده شود و چنین شد و شکست طرح کودتا باعث شد که 50 در صد کادر این لشکر اخراج شوند و این لشکر کارایی نظامی خودرا از دست بدهد.
تمام زمینه ها برای یک حمله گسترده آماده شده بود و حمله های هوایی پیشبینی شده بود. مانند حمله اسرائیل به اعراب در جنگهایی که داشت، عراق می خواست در عرض 48 ساعت نظام ایران را بر بزند و باعث سقوط ایران شود و چه شد که دشمن نتوانست که اینکار را بکند؟ با توجه به اینکه دو لشکر را به غرب اعزام نمود و با بیش از هشت لشکر به طرف جنوب حرکت کرد. چه عاملی باعث شد که دشمن در کرخه ماند؟ چه عاملی باعث شد که دشمن در 20 کیلومتر اهواز ماند؟ پس از توطئه بنی صدر که نگذاشت برادران ما کالاهای ما را از گمرک خرمشهر عبور دهند و بیست و یک میلیارد دلار کالا در آنجا توسط عراق به غارت رفت و نگذاشت قطعات فانتوم از پادگان تحویل شود و بسیاری از قطعات فانتوم در آنجا به غارت رفت، بعد از این تفاسیر، چرا عراق در 20 کیلومتری اهواز ماند؟ چرا عراق نتوانست کاری از پیش ببرد؟ چرا عراق بی فکری کرد و از قسمت امام زاده عباس با یک گردان حرکت نکرد تا در پل دختر جبهه جنوب را ببندد و جنوب را جدا کند؟ و ... و بسیاری از این چراها.
عراق در قسمت جنوب در دو محور، حرکت خودش را برای داخل شدن آغاز کرد... در قسمت خرمشهر جناح اصلی دشمن دو قسمت می شد؛ یکی از قسمت شلمچه بود به سمت خرمشهر و دیگری از اهواز و عبور از کوشک و طلائیه و جغیر و آمدن به سمت اهواز. این محورهایی بود که عراق از روزهای اول حمله مورد استفاده قرار داد. در مقابل آنها هم نیرویی نبود. یک افسر نیروی هوایی عراق گزارش می کند که:« من با جیپ از کنار کرخه عبور می کردم و رفتم به سمت اندیمشک و به جایی رسیدم که با چشم خود پادگان نیروی هوایی را دیدم و برگشتم.» می گوید:« من پادگان نیروی هوایی را دیدم.» در این پادگان نیروی هوایی چه تجهیزاتی بود و چقدر نیرو بود.؟ هیچ. در اندیمشک که بود؟ هیچ کس. این افسر عراقی برای رده های بالای خود گزارش می نویسد و  چنین تحلیل می کند که: «بنظر می رسد دشمن کمین گذاشته باشد و این یک نقشه باشد. یعنی بنظر می رسد که دشمن می خواهد نیروهای عراقی به سمت شرق کرخه بروند و از پشت راهشان را ببندد.» لذا نیرهای عراقی در غرب کرخه باقی می مانند و این وضعیت سبب فتح المبین می شود. آنان اگر به سمت شرق کرخه می آمدند، ما یک عملیات جداگانه را باید انجام می دادیم.
در سمت اهواز نیز نیروهای عراق براحتی از سمت جغیر عبور می کنند و می آیند به سمت اهواز و پادگان حمید را هم به راحتی می گیرند، ولی در 15 یا 20 کیلومتری اهواز می مانند. یعنی جرأت قدم گذاشتن به داخل شهر را ندارند.
در سمت آبادان هم، آن شهر را محاصره می کنند؛ آن هم نه با یک یا دو لشر بلکه با هشت لشکر این کار را انجام می دهند. در برابرشان هم هیچ چیز نیست. در طرف ما هر کس دوستانش را بر می داشت و یک تعداد اسلحه می گرفت و به جبهه می رفت و هیچ انسجامی نداشتیم. نه ارتش آمادگی داشت و نه سپاه و نه مردم. چرا عراق در اطراف آبادان ماند؟
« و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً، فاغشیناهم و فهم لایبصرون.» اعجاز الهی در این حرکت دیده می شود. چرا عراق ماند و چراعراق کار را تمام نکرد؟ شما به این نتیجه خواهید رسید که خداوند بر این مظلومیت شیعه که در طول تاریخ اسلام محرومیت کشیده دلش خواهد سوخت و سوخت. به این نتیجه خواهید رسید که خداوند دلش بر آن خونهای پاکی که ریخته شده سوخت و جلوی دشمن را سد کرد.  وحال آینده سازان باید بنشینند در تاریخ بنویسند. عراق دربرار خود سدی دید و ماند. آنهم با وجود توطئه های بنی صدر برای جلوگیری از بسیج شدن مردم، که ما مرتب بحث می کردیم که اینها در چه واحدی باشند و او نمی گذاشت بسیج شکل بگیرد و سپاه را هم اصلا قبول نداشت. توظئه های بنی صدر در جنوب و غرب یکی پس از دیگری شروع شد. نمی گذاشت بجنگیم و در تمامی صحبتهایش که در یک جلسه بخاطر دارم، تز او فقط این بود که:« ما زمین می دهیم و زمان می گیریم» یعنی تز کهنه شده نظامی در جنگهای جهانی که ما زمین را بدست دشمن می دهیم، خرمشهر را می دهیم و بعد منتظر میشویم تا هر وقت آمادگی پیدا کردیم، آنرا پس می گیریم و دیگر مهم نیست دشمن با خرمشهر چه می کند و ببینیند که چه آبرویی از اینها رفت... .
بمحض اینکه بنی صدر کنار رفت آن خط نجنگیدن و سازشکاری شکست. یعنی آن خطی که او اعمال می کرد و منافقین در جامعه ترویج می کردند، یعنی خط آمریکا شکست. آمریکا که شکست خورد چاره ای نداشت جز اینکه جنگ را ادامه دهد و گسترش دهد. یعنی اوج حرکت نظامی بر علیه انقلاب بیشتر شود. چرا که آمریکا از حرکت های سیاسی و اقتصادی سودی نبرد، تنها حرکتی که می توانست برای سقوط انقلاب به آمریکا امید دهد یک حرکت گسترده نظامی بود... .
... آمریکا درحرکتی که با عنوان جنگ شروع کرد _و این سومین حرکت آمریکا برای سقوط انقلاب بود_ تمام کشورهای عربی خاورمیانه و خلیج فارس و نیز کشورهای دیگر نظیر انگلیس و فرانسه را وادار به کمک به عراق برای تداوم جنگ نمود... . برادران رزمنده، برای ادامه جنگ معلوم بود و از قبل هم ثابت شده بود که عراق به تنهایی قادر به حمله به ما و تداوم جنگ نبود ما را در یک وضعیت بد اقتصادی قرار داده بودند تا آمریکا قادر به حمله باشد در آن زمان ذخایر ارزی ما کمتر از دو میلیارد دلار بود و ما در بدترین وضع اقتصادی بودیم و از نظر نظامی هم همانگونه بود که خدمت شما گفتیم و از نظر سیاسی هم بواسطه تبلیغات صهیونیستی و آمریکایی و کمونیستی در دنیا کنار زده شده بودیم و وجهه ای نداشتیم. در بین ملتها بر ضد انقلاب اسلامی و ایران تبلیغ شده بود. لذا همه چیز آماده بود تا عراق بتواند یک جنگ را بشدت ادامه دهد ولی به حول و قوه الهی از آنجا که دست خدا در کار است و بخاطر اخلاص و اعتقاد به آخرت و دنیای غیب و غیبت و اینکه تمامی جریانات این جهان و هستی در ید قدرت خداست٬خدا قادرست پیروزی و شکست دهد، رستگاری دهد یا ذلت دهد و ید الله فوق ایدیهم، همه این توطئه ها یکی پس از دیگری شکست خورد.
پس از سقوط بنی صدر، ارتش و سپاه هماهنگ شدند و حملات یکی پس از دیگری مثل ثامن الائمه و طریق القدس انجام شدند و فتح المبین با آن شکل روحانی و معنوی و آن ابهت و بزرگی که داشت و اصلا نامش را عملیات نظامی نمی توان گذاشت، دشمن را گیج و مبهوت کرد و تلفات زیادی به آن وارد آورد و دزفول و شوش ازاد شدند. در عملیات بیت المقدس و فتح المبین در مجموع نه هزار کیلومتر مربع از خاک جمهوری اسلامی ایران آزاد شد. یک چیزی که عجیب و تاریخیست و شاید در دنیا سابقه نداشته این است که کمتر از صد روز فاصله بین این دو عملیات بود.
آزادی خونین شهر که ابدا توسط ما تبلیغ نشد٬ اینقدر اهمیت و اثر این عملیات شدید بود که در دنیا تکانش را دیدیدم. اثر این عملیات در سوریه و لبنان طوری بود که مانند آن را ما در تهران و اصفهان ندیدم و این بخاطر عظمت عملیات بود. مسشاران روسی و آمریکایی در خونین شهر طرح دفاعی خونین شهر را برای بیست سال ریخته بودند. خاکریر از کارون تا جاده اهواز و از جاده اهواز تا شلمچه، یک خاکریز ممتد شرقی غربی و کانال ها و میادین متعدد مین سبب این شده بود که دشمن تصور از دست دادن خرمشهر را هم نداشته باشد. خود خونین شهر غیر از گردانهای تانک با هفده گردان محافظت می شد. دشمن اصلا تصور سقوط را هم نداشت و بجاست که خدمت شما بسیجیان پاک پاک پاک این نکته گفته شود که مغزها خسته شده بود و در مرحله سوم بیت المقدس، همانطور که در صحبتهای قبلی خدمت شما گفته شد، نمی دانستیم چه تصمیمی بگیریم. آیا باید داخل خونین شهر شد یا نه؟ کیفیت ها پایین آمده بود. تلفات داده بودیم؛ آیا اگر ما داخل خونین شهر برویم موفق می شویم؟ دیگر قدرت تصمیم گیری نبود، تا اینکه برادران خدمت امام رسیدند و به امام عرض کردند که خونین شهر این سختی ها را دارد و ما هرچه پیش بینی می کنیم باز نیرو کم داریم. وضع اینگونه است و نمی توانیم حمله کنیم. نمی توانیم تصمیم بگیریم. شما نظر دهید گه چه کنیم، حمله کنیم یا نکنیم؟ تمام این صحبتها را کردند و امام در جواب برادران گفته بود که تا توکلتان چقدر باشد. برادران دیگر ننشسته بودند و بطرف جنوب حرکت کرده بودند همه لشکریان خسته بودند و وقتی گفته امام را برای آنها باز گفته بودند، همه بگریه افتادند و گفتند حال که امام فرموده اند بخدا توکل می کنیم و امام راست می گویند که ما توکل به خدا نداریم و به این علت سست هستیم.
تصمیم گرفته شد که با آن نیروی کم و با آن حرکت معجزه اسا عملیات بیت المقدس انجام شود و دیدید که چقدر اسیر، هزار هزار اسیر. ولی باز ما متوجه نبودیم که چه شد. همانطور که گفتم در خارج از ایران این عملیات اینقدر تکان داده بود که وقتی با حافظ اسد صحبت می کردیم سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود. سیستم نظامی سوریه و لبنان، شیعیان لبنان، فلسطینی هایی که مؤمن به انقلاب و معتقد به انقلاب بودند و نه در خط یاسر عرفات، همه اصلا بهت زده شده بودند که ایران چه قدرتی دارد.
این حرکت اینقدر اعجاز انگیز بود و آنقدر ابهت در آن بود که آنچنان آمریکا را به وحشت انداخت که از ترس رشد انقلاب و صدور انقلاب بود که اسرائیل به لبنان حمله کرد. تا به این ترتیب قدرت آمریکا برای کشورهای عربی به نمایش گذاشته شودو به آنها فهمانده شود که آمریکا قدرت دارد و نظرها از جنگ ایران به جنگ اعراب و اسرائیل منحرف شود و همچنین صدام هم این وسط نجات پیدا کند...
... در زمانی که تانکهای دشمن بی مهابا و وحشیانه به خاک ما تاختند، به ناموس ما تاختند و در خونین شهر و سوسنگرد و قصر شیرین، آن جنایات را آفریدند و با آن حرکتی که کردند و آن بی بند و باری ها و آن غارتها و تجوزات به زن و بچه مردم، و به اسارت گرفتن آنها، و از بین بردن حیثیت ما، عراق بر اسب خواسته هایش سورا بود. ای رزمندگان دلاور اسلام، توسط همین بسیجیان حزب الله، صدام به زیر کشیده شد... .

پی نوشت:
این سخنرانی را من مدتی قبل خواندم و از بصیرت بالای این سردار رشید اسلام بسیار بهت زده شدم و طی اتفاقاتی که اخیرا در عرصه سیاست کشور افتاد چندین بار به یاد مطالب مورد اشاره شهید همت در این سخنرانی افتادم و نیت کردم بخشهایی از این سخنرانی را روی وب بیاورم ولی فرصت نشد تا امروز که خلاصه سخنرانی مزبور را تهیه و در وبلاگ قرار دادم.
امیدوارم اونایی که بدردشون می خوره بخونند.